|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 توسط امیر
|
ولی این دلیل نمی شود که ما به بهانه مقاصد سیاسی از آقای قالیباف متشکر نباشیم،هر چه باشد ایشان نشان دادند که نسبت به مردم تعهد دارند و از قماش دروغگویان نیستند. اما آن چیزی که برای من قابل تامل بود اشکی بود که هنگام افتتاح این تونل در چشمان شهردار حلقه زد. من فکر میکنم جاری شدن اشک در چشمان ما انسانها هیچ وقت نشانه شوق نبوده است و آن اشکهایی که در هنگامه شادی ها نمایان میشوند دلیل بر مرارتها و نا ملایماتی است که مقدمه آن کامیابی بوده اند، وگرنه هیچ پیروزی را اشک دلیلیش نیست. شاید اشک محمد باقر قالیباف نیز ریشه در وقایعی داشت که از شبهای منتهی به انتخابات سال 84 شروع شد و تا غیبتش عجیبش در انتخابات اخیر ادامه داشت و نهایتا هیچ کس نفهمید،چه شد که قالیباف از خیر ریاست جمهوری گذشت...؟ دو: شهرآورد شصت و نمیدونم چندم هم با اشک پیروزی علی دایی خاتمه یافت.دایی برای این تیم فقط دو هفته تلاش کرده بود و آنهایی که چند سال در آن تیم زحمت کشیده بودند اشک نریختند. حالا چه از دایی خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، چه دایی سال 96 را دوست داشته باشیم و دایی 2006 را دوست نداشته باشیم،بدون شک دایی موفق ترین فوتبالیست و شاید ورزشکار و شاید یکی از موفق ترین ایرانی های عصر حاضر است و بارها و بارها نیز همه با هم پس گلهای هیجان انگیزملی اش در شادی او شریک شده ایم و همه با هم فریاد شادمانی سر داده ایم، ولی هیچ گاه یادم نمی آید اشک پیروزی از او دیده باشم. شاید هنوز طعم تلخ اخراج از تیم ملی و توهین ها و انتقادهای تند پس از آن در خاطر وی باقی مانده (که حتما مانده) و این پیروزی با روزهای سیاهش در هم گره خورد.... سه: بین سرودهای انقلابی که سی و یک سال است همه ساله در این روزها به گوش ایرانیها میخورد،هر کدام خاطره خاص خودشان را دارند.... یکی ایران و الله و رگبار مسلسلها را با هم می آمیزد و یکی از رهبر محبوب خلق میگوید، یکی از خمینی و امام بودنش می گوید و یکی از بهمن خونین که جاودان است و... اما بین همه اینها سرودی هست که به گواهی نسل اولی هایی که آن روزها حضور داشتند،وقتی پخش شد، همه با هم گریستند و اشک امانشان نداد.اشک پیروزی، پیروزی که هزینه اش خون بود و شهادت. اشکی که هنوز هم جاریست برخیزید ،برخیزید، برخیزید بــرخــیــزیـــد... ای شهیدان راه خدا ای کرده...... بهر احیای حق جان فدا کز قطره.... قطرهی خون پاک شما میروید ....تا ابد در وطن لالهها ......... برخیزید، برخیزید،برخیزید جاویدان....... زندگی جوشد از خاک هر شهید بــاز رویـــد..... لاله از تربت پاک هر شهید ای انســـان ..... چون شهادت سر آغاز زندگیست مرگ سرخ ...... رمز آزادی و راز زندگیست نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 توسط امیر
|
اولین زمستانی ست که کولر گازی های مترو با درخواست های مکرر مسافران از راهبر، روشن میشود و انصافا هم لذتی دارد اصابت نسیم خنک با بدنی که از لباسهای گرم، گرمش شده. تقریبا داشتم به وصال خواب عصر گاهی ام میرسیدم که صدای تعارف های مکرر شهروندی برای هدیه کردن صندلی اش هوشیاری ام را بازگرداند،در مقابل صدای مرد جوانی بود که طبق معمول میگفت ایستگاه بعد پیاده میشود و کلی تشکر و تمنا که هرگز نخواهد نشست و راحت است و اصلا عاشق ایستادن است و.... با خودم گفتم این مرد حتما عصایی زیر بغل دارد یا دستی در گچ که با این سن و سال نچندان زیاد مورد ترحم دیگران قرار میگیرد،کنجکاوانه چشم باز کردم و زن و شوهر جوان و بچه بغلی را دیدم که بالاخره ناز کردن را کنار گذاشتند و دوتایی بسمت دو تا صندلی که کنار من خالی شده روانه گشته اند،خب من که صندلی گوشه ای را بخاطر مزایای بی حد حصرش با یک لامبورگینی هم عوض نمیکنم در مقابل آنهمه مهرورزی شهروندان شرمنده و ناچار، بلند شدم تا خانم آن آقای بچه بغل آنجا جلوس کنند تا آقای بچه بغل همه جوره خیالش راحت باشه و در عوض دو تا صندلی سر خوردم به وسط. عکس تزئینی است خداییش بچه ی زیبا و باهوشی بود، از این خنگا نبود که تمام مدت چشماش بسته باشه و نق نق کنه،با اون چشم های درشت از حدقه دراومده همه جا رو تحت برسی قرار داده بود و اول از همه چشمش ما رو گرفت،اصلا برام مهم نبود اطرافیان دارن نیگام میکنن،شروع کردم شکلک در آوردن.... ظاهرا استعداد بالایی دارم،چرا که نوزاد با تمام وجود کنجکاو شده بود با اون انگشتاش صورت منو لمس کنه و خودش رو از بغل پدر کش میداد سمت من. همین موقع سربازی که خستگی و درموندگی از صورتش میبارید و روبروی ما نشسته بود از ایده من سوء استفاده کرد و شروع کرد به اجرای حرکات نمایشی توام با بشکن های غراء .... ولی بنده خدا بر عکس من اصلا استعداد نداشت و بیشتر موجبات تلطیف فضای قطار را فراهم نمود. پدر بچه بغل که فهمیده بود گیر یک مشت مسافر بیکار افتاده بچه را فرستاد بغل مادر و لبخندی به نشانه دماغ سوخته نثارمان کرد،ولی بچه بیقرار که مثل سران فتــــنه موسوم به سبز! بدون اینکه خودش بخواهد فتنه ای به پا کرده بود، خود را در مقابل شکم گنده مردی دید که با موبایلش صحبت میکرد و بالا سر مادر بچه بغل ایستاده بود و ظاهرا موضوع مشاجره مرد شکم گنده آدم بی شرفی بود که پولش را خورده بود و یک جرعه آب هم روش! کودک بالاخره مستمسکی پیدا کرد و زیپ کاپشن مرد را گرفت و شروع کرد به بالا و پایین کردن،مرد که تازه توجهش جلب کودک زیبا شده بود نمیدانست باید عصبانیتش را ادامه بدهد یا روح زندگی و رنگ خدا را در چهره این آیت آسمانی دریابد،عصبانیت مرد به آنی تبدیل به آرامش و لبخند شد. صحنه محشری بود،خواب و خستگی و عصبانیت از سر من و سرباز و مرد شکم گنده پریده بود. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 توسط امیر
|
بگذارید بیشتر توضیح بدم،معمولا برای ما پیش اومده که با دیدن یک فیلم یا خواندن یک کتاب با شخصیت محوری انس بگیریم و روی ریز ترین رفتارهایش دقیق شویم و کم کم وسوسه بشیم که بخش هایی از وجود اون آدم رو در خودمون بازسازی کنیم ، حالا مهم نیست این شخصیت بهروز وثوقی در قیصر باشه یا آلپاچینو در گاد فادر یا هدیه تهرانی در قرمز یا یک کاراکتر ناشناخته در یک داستان یا حتی یک شخصیت حقیقی که در جامعه حضور داره .... به مرور زمان در یک سیر تکاملی بجای الگو برداری ظاهری مثل کپی کردن آرایش مو و تکه کلام ها و رنگ نگاه آدم ها، سبک زندگی افراد پیرامون مان است که شخصیت ما را قلقلک میدهند تا دنباله روی آن شویم ، ممکن است این سبک زندگی جذاب را در زندگی یک دوست یا فامیل یا همکار ببینیم یا یک جمع بندی باشد از مشاهدات روزمره. باز به مرور زمان متوجه میشویم که برای رسیدن به یک سبک آرمانی در زندگی باید تکلیفمان را با خیلی از سوالات مهم زندگی مان روشن کنیم، از همین سوالاتی که تو بیشتر این سریالهای آبکی ایرانی وقت خواستگاری بین عروس و داماد دستپاچه رد و بدل میشه و کارگردان آنها را دستمایه طنز فیلمش قرار میدهد، در حالی که شاید هیچ وقت بطور جدی به آنها فکر نمی کنیم و سعی میکنیم با همان پاسخ های کلیشه ای از کنارشان عبور کنیم. خیلی از ما در زندگی مان جهان بینی یا ایدئولوژی شفاف نداریم و متاسفانه همیشه هم منکر این حقیقت تلخ میشویم ،همواره فکر میکنیم جهان بینی همان تعریف های کلی است که در کتب دینی مدرسه شب امتحان حفظ کردیم و آنقدر آن تعریف ها آسمانی و بدیهی بود که قد ما زمینی ها هیچ وقت به آنها نرسید که بخواهیم با آنها مخالفت کنیم، در حالی که خیلی از مفاهیم زمینی هم هستند که همواره به جرم زمینی بودن مطرود و منزوی می شوند. و تنها وقتی تسلیم میشویم که در زندگی ضربه مهلکی میخوریم و آنگاه ملتفت میشویم که هیچ وقت به اینجای زندگی مان فکر نکرده بودیم، آنگاه است که برای خیلی از رخدادها پاسخی نداریم جر بهت! قصد ندارم وارد فاز حکمت معرفت بشوم، فقط میخوام بگم مدتیست که در مورد سبک زندگی ام به مشکل خورده ام،بعضی وقتا از اینی که هستم راضی ام،دنیایی برای خودم ساخته ام که خوشرنگ و مصفاست، خوشبختی را در آرامش می بینم و آرامش را در رضایت و این رضایت برای من با لذت مترادف شده و برای لذت بردن سخت گیری نمی کنم و سرگرمی های دیجیتال با لذتهای من ارتباط مستقیم دارد. در مقابل ندایی درونی به من نهیب میزند که جاه طلبی در سرشت تو خشکیده! و دنیا پر از فرصتهایی ست که بی صبرانه انتظارت را می کشند که تو بی رحمانه چشم روی آنها بسته ای،ارتقاء باید زمزمه شب و روزت باشد نه انجماد،نگاه کردن به آدمهای کامیاب نشان میدهد که آنها هم آدمهای ماوراء الطبیعه نبودند و رویه خاصی هم پی نگرفتند غیر از ممارست و مجاهدت در راه کمال طلبی (البته بیشتر از جنس دنیوی) و مخلص کلام اینکه مواظب پیله ای که بدور خودت تنیده ای باش!!! بعد دوباره صدایی در مقام مخالفت بلند میشود! هوشیار باش که آرامش امروزت را فدای آسایش فردایت نکنی، به آموزه های دینی مراجعه کن و ببین که از حرص و طمع دنیوی بر حذرت داشته است،زندگی همین لحظه هاییست که میگذرد و مواظب باش مثال راننده های عجولی نشوی که برای زودتر رسیدن زیباترین زیبایی سفرشان که همانا طبیعت مسیر باشد، را از دست می دهند در آرزوی زودتر رسیدن و چه بسا مقصد زیباتر از مسیر نباشد، پس سرعت را کم کن و از لحظه ها لذت ببر.... و این روزها این گفتگوی فلسفی بین دو جریان معترض در ذهن من جریان دارد و هر کدام برای خودشان استدلال های محکمی دارند. ظاهرا تا شکل گیری شخصیت راه درازی در پیش است. دوربین: این عکس را دو سال پیش در چنین روزهایی،صبح هنگام و نزدیکی خانه مان گرفتم،این روزها دلم برای سرمای 10 درجه زیر صفری آن روزها تنگ شده |
|