از عشق بین دو جوان روستایی چه می دانید؟ برای منی که تجربه زندگی طولانی در یک روستا را ندارم تنها پیش فرض ، فیلم یا سریالی است که در آن روابط عاشقانه دو جوان روستایی تصویر شده باشد چیزی که در ذهن من و احتمالا شما وجود دارد لحظه ایست که دخترک با لباسهای رنگین محلی و کوزه ای بر سر به لب برکه میآید و پسرکی با موهای لخت و جلیقه و شلواری گشاد در حالی که خرش را کنار درختی پارک کرده در این گوشه خلوت انتظار معشوقه اش را میکشد ، سپس با خجالت و لکنت چند کلامی بین آنها رد و بدل میشود پسر از قرار خواستگاری که نه نه اش خواهد گذاشت می گوید و دختر از عزم پدر در ازدواج او پسرعموی بدقیافه و خل وضعش... نهایتا دختر از ترس برادر قلدر کوزه را به سرعت از آب پر میکند و با همسر آینده خداحافظی ...
اینها همون تصویر مصنوعی بود که کارگردانهای تازه کار مراکز استانی صداوسیما به خورد ما میدهند و با منظره ای که دولت آبادی چند شب پیش در کتاب جای خالی سلوچ به من نشان داد فاصله زیادی دارد ( صمیمیت بین من و محمود رو داشتین ؟!! )
- مرگان و سلوچ نام دختر و پسر دلداده ای است مقیم روستایی بنام زمینج -
"...... مرگان در میان خوشه چینان بود. خویر نشته بود و پی رندزدن سلوچ را نگاه می کرد. دروگر بنامی بود سلوچ . قد و بری نداشت ، رشید نبود ، اما پاکیزه کار و سخت بود.
ریز نقش و چابک ، سلوچ روی پاها نشسته می چرخید و زمین را از بوته های بلند و خمیده گندم صاف میکرد.دروگر پاکیزه کار ،سلوچ ، خوش میداشت کمی بی هوا درو کند تا بیش از آنچه که باید خوشه بر زمین بریزد . بر این کار او سالار دشت هم خرده نمی گرفت. چرا که میدانست سلوچ خوشه ها را برای مـــرگــــان بر زمین میریزد . این دیگر یک جور رسم بود . شده بود . یکجور قرار پنهانی بین دروگر و سالار و خوشه چین . دروگر جوانی اگر خواهای دختری بود ، این را حق خود میدانست که بوته های خشک گندم را با کاربرد خبره وار منگال چنان بتکاند تا خوشه های خشکیده و سست بر زمین بریزند و پیشلاو به کمر بسته دختر باید پر شود : پیشکش عشق.
مرگان باید دست پر به خانه برود . مرگان دست پر به خانه میرفت. نیش و کنایه این و آن؟! هرکه هرچه خواهد بگوید مرگان چیزی به جد نمی گرفت . زبان دیگران دل دیگران است . بگذار دل برخی با مرگان نباشد. نباشد! دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان می آورند. این دیگران به گمان خود زیرک اند! غافل از اینکه نه زیرک ، دو رویه اند. جرات یکرویگی شان نیست . آخرش چه گفته میشود؟ اینکه مرگان ساربانها با سلوچ تنور مالها خواهای هم اند. بگویند! بگذار همه اهل زمینج با این خبر دهن خود را شیرین کنند! چه عیبی؟ چه گناهی؟ بگذار همه بر بام شوند و جار بزنند که مرگان و سلوچ با همدیگر میزنند و می خورند و درکارند. کی بود که جلوی خواستن مرگان را بگیرد؟ هیچکس.
مرگان بیش از یک برادر که نداشت. پدرش مرده بود و مادرش خانه نشین بود. امان – برادر مرگان – چه میخواست بگوید؟ خودش در شوریدگی گیسو لقب گرفته بود ، مولا امان! مولا امان ، خود پر خروشتر عاشق گیسو بود. چندان که کارش به جنون رسیده بود. راه میرفت و برای گیسو بیت می ساخت . یک پا نجما بودبه هوای گیسو میان کوچه ها سرگردان پرسه میزد و آواز میخواند . شب ها تا صبح خواب نداشت . افسانه مولا امان و گیسو پیش همه خلق خدا روی روز افتاده بود .همچین برادری به مرگان چه میتوانست بگوید؟
مرگان فقط مست سلوچ بود. با او ، مولا امان که خود دیوانه گیسو بود چه می توانست بگوید؟ گیرم که بگوید! دشنامی و زنجیری و لگدی. چه غم؟ آنچه مرگان را میکشت لگد و شلاق نبود. دوری سلوچ ، مرگان را می کشت. دوری پسر تورمال. "
ض امروز از پله های ایستگاه مترو هفت تیر بالا میرفتم که مرد جوانی برخلاف ما داشت پائین میومد، خانم جوانی هم چهار پنج تا پله بالاتر از من و هم جهت من داشت بالا میرفت ، مرد جوان بدون مقدمه و انگار که سالهاست خانم رو می شناسه گفت : بالا گشت ارشاد ایستاده ها! خانم هم همونطور خونسرد و راحت پرسید: خروجی این سمت یا اون سمت؟ آقاهه سمت راست رو با دست نشون داد و گذشت خانومه هم مسیرش رو به سمت چپ عوض کرد و خیلی عادی مسیرش رو ادامه داد! من هم همچنان دنبالش داشتم میرفتم - اشتراک مسیر داشتیم - اصلا به اطرافش نگاه نمی کرد تا ماموران پلیس رو پیدا کنه..... مکالمه کوتاه و بی مقدمه این خانم و آقا برای خنثی کردن عملیات پلیس صورت گرفت ، یه لحظه منو یاد فیلم های زمان آلمان نازی انداخت که چریک های مبارز لهستانی با خونسردی و تسلط فعالیت های مبارزاتی پنهانی میکردن ، اون هم جلوی چشم نیروهای امنیتی اشغالگر !
سالهای پیش که برای کنکور میخوندم به کتابخونه ای می رفتم در طبقه فوقانی مسجد محله مان ، این کتابخونه موقعیت خاصی داشت ، تابلو مشخصی نداشت تا زیاد جلب توجه نکند و شلوغ نشود ، برعکس بیشتر سالن های مطالعه که یک روز درمیون سرویس میدهند تا تفکیک جنسیتی رو هم رعایت کرده باشن ، تو اینجا با یه پارتیشن نصفه نیمه سالن رو دو قسمت کرده بودن تا تمام روزهای هفته برای همه قابل استفاده باشه ، مدیریت کتابخونه با پیرمرد با صلابت و البته خشکه مقدسی بود بنام حاج آقا نادری ، بچه ها بین خودشون حاجی صداش میکردن ، بازنشسته فرهنگ بود و ظاهرا بیشتر مدیریت کرده بود تا تدریس ، منو دوستام از حاجی خاطرات تلخ و شیرین زیادی داشتیم و با تمام نقدهایی که به رفتارش داشتیم به خاطر جانفشانی که در سر پا نگاه داشتن کتابخونه به خرج میداد براش احترام خاصی قائل بودیم ، بارها و بارها بخاطر ماجراهای عشقولانه ای که بین دخترها و پسرها پیش میومد صدای هیات امنای مسجد بلند میشد که در کتابخونه تخته بشه و فساد از چهره خانه خدا زدوده بشه ولی حاجی مقاومت میکرد.
من تا اون سال یادم نمیاد که به غیر از مجلس ختم دلیل دیگه ای برای مسجد رفتنم داشته باشم ولی اون چند ماهی که اونجا بودم روزی دو بار غریو اذان سوزناک موذن زاده اردبیلی حال خاصی به من و سایر بچه ها میداد و البته تجربه ثابت کرده نزدیک امتحانات آدم اعتقادات مذهبیش پررنگ تر از همیشه میشه ،خلاصه کم کم پامون به نماز جماعت مسجد هم باز شد و دل ضعفه حاصل از ساعتها خر خونی رو با حلوا و خرما و شیرینی هایی که برای خیرات میاوردن مسجد رفع میکردیم.
.... حال که چند سالی از اون روزهای خاطره انگیز میگذره گاه گداری میرم و نمازم رو همونجا میخونم ، دوستای قدیم رو میبینم ، و با حاجی نادری که همچنان علیرغم سن و سال بالا مثل یک جوون با نشاط نشون میده احوال پرسی میکنم.
همه اینایی که گفتم مقدمه ای بود برای ماجرایی که امروز عصر تو مسجد برام پیش اومد:
سهیل (پرچنان) نزدیکای اذان بهم زنگ زد که اگه بیکارم نماز رو تو مسجد بخونیم و دیداری تازه کنیم.
بین دو نماز نشسته بودیم و از زمین و آسمون برای هم میگفتیم که حاجی رو رویت کردیم ، با همون عبای قهوه ای رنگی که عادت داره وقت نماز رو دوشش میاندازه با قدمهای سنگین داشت از صف جلو که جایگاه همیشگی اش هم بود به ما نزدیک میشد ،به پاش بلند شدم و با وقار سلام کردم ، اونم مثل همیشه سر فرود آورد و با تبسمی پاسخم داد ... این گذشت تا رسیدیم به نماز دوم.
من نمیدونم چی شد که حاجی به سرش زد تا نماز دوم رو دقیقا پشت سر من اقامه کنه ، و من هم از این خبر نداشتم تا موقعی که خواستم از سجد قیام کنم و برم رکعت بعدی ...
و باز هم نمیدونم چرا حاجی فاصله ایمنی صورتش با پشت من رو رعایت نکرده بود....
موقع قیام از سجده برعکس همیشه این حرکت رو با سرعت و هیبت زیادی اجرا کردم و دو مشتم رو روی زمین ستون کردم با قدرت خودم رو از زمین کندم... هنوز زانو هام راست نشده بود و کامل رو پاهام نایستاده بودم که نشیمن گاه مبارک محکم با چیز سختی برخورد کرد، دقیقا مثل ضربه محکمی که یک بازیکن گلف با چوبش میزنه زیر توپ تا در آسمان محو بشه ، استخوان لگن من هم سر و صورت پیرمرد بیچاره رو هدف گرفت...
من که هنوز نفهمیده بودم چی شده و من کی هستم و اینجا کجاست و .... نیم نگاه به پشتم انداختم و تا ببینم چی به کی خورده ، حاجی نادری رو دیدم که هنوز داره سکندری میخوره و به هر نحوی میخواد خودش رو جمع کنه.
از طرفی خجالت زده و شرمسار بودم که تا دو دقیقه قبلش با چه فروتنی با هم احواپرسی کردیم و حالا با چه وضعی باهاش تصادف کرده بودم.
تو همین اوضاع صدای خنده های ریز آقا سهیل بلند شد، و منی که از کرده خودم متاسف بودم نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ، من میخندیدم .... سهیل میخندید.... در حالی که نوک دماغ حاجی هم احتمالا ضرب دیده بود (چون دقیقا یه ماهیچه ارتجاعی رو موقع برخورد در عمق وجودم حس کردم)
حاجی بیچاره هم کتک خورده بود هم خنده های بی امان ما رو ناظر بود.
خیلی سخته جمع کردن این خنده های بی محل ، و هر کدوممون که به خودش مسلط میشد اون یکی با خنده اش دوباره دیگری را آزاد میکرد.
ما نفهمیدیم اصلا چی خوندیم و حواسمون کجا بود و موقعی که امام جماعت صلوات آخر تشهد رو خوند من به ظن سلام آخر نماز ، سه بار کف دستم رو روی پاهام بلند کردم و گذاشتم!
آخرش هم برگشتم عقب تا از حال عمومی حاجی با خبر بشم که خوشبختانه هنوز بهوش بود ،اون بیچاره اصلا به روی خودش نیاورد و عذرخواهی من رو با روی باز پذیرفت.
چند روزه که بیش از گذشته نسبت به این کلمه حساس شدم ، مافیا!
ریشه هر معضلی در مافیای آن معضل است . این مفهوم رو میشه از صحبت های دکتر احمدی نژاد فهمید.
هفته پیش بین مردم قم ماجرایی را تعریف کرد راجع به کسی که میخواسته سیگار وارد کنه و آقای مافیای سیگار ازش پنج میلیارد تومن رشوه درخواست کرده.... .
و جالب توضیحی بود که داوود دانش جعفری ، مرد اول وزارت اقتصاد در مراسم خداحافظی اش ، بیان کرد:
از طرف دیگر مهدی کوچک زاده نماینده تهران یا بقول ابراهیم نبوی :رئیس کمیسیون اعصاب و روان مجلس ،چند روز پیش در سخنرانی اش در دانشکده خبر کمبود یک ماهه گوجه فرنگی را زیر سر مافیای گوجه فرنگی دانسته بود و ادعا کرده بود عده ای با انبار کردن میلیاردها تن گوجه فرنگی بازار این محصول را مخدوش کرده اند!
با یک حساب سر انگشتی اگر هر ایرانی در مبالغه آمیز ترین حالت روزی یک کیلو گوجه هم مصرف کند به چندین سال زمان لازم است تا میلیاردها تن گوجه مصرف بشه ،ضمن اینکه کدام مافیای احمقی بین این همه کالای پر منفعت میاد گوجه فرنگی که یک هفته بعد بوی گندش همه جار رو پر میکنه، واسه یک ماه انبار کنه؟ ظاهرا ایشون دکترای کشاورزیشون رو از هلند گرفتن (باز هم به نقل از نبوی)
از وعده اعلام اسامی مافیای مسکن که گفته میشود علت گرانی مسکن فقط همانها بودند هم ماهها میگذره و دولت که قرار بود این عوامل دستگیر شده رو معرفی کنه بخاطر مشغله یادش رفته اسامی این عده خاص که احتمالا از عوامل اسرائیل هم بوده اند رو فاش کنه.
مافیای نفت هم که اصلا وجود نداشت و اون ادعا هایی که در انتخابات ریاست جمهوری باهاش میلیونها رای جمع شد شوخی ای بیش نبود،چرا که وزیر نفت ( تا دو سال اول این دولت) معاون وزیر نفت دولت خاتمی بود و مدیران اصلی وزارت نفت هم اصلا تغییر نکردند مثل آقایان ترکان و نعمت زاده که پارس جنوبی و شرکت نفت رو مدیریت میکنند. فقط چند تا پیمانکار بزرگ بین الملی مثل توتال و شل، جاشون رو با قرارگاه خاتم الانبیاء عوض کردن، همین!
البته اصلا نمی خوام بگم فساد اداری نداریم ،رشوه نداریم ، تخلف و بخور بخورهای کلان نداریم - که خوبش هم داریم - و همه طیب و طاهر هستیم -که نیستیم- ولی هیچ کدوم از اینها با مافیا تعریف نمیشن، مافیا رو که همه میشناسیم و سالهای سال است که هیچ نیرویی نتوانسته ریشه اش رو خشک کنه ،و همه قبول کردند که در مقابل مافیا عاجز هستند ولی امروز دولت هر مشکلی که در اثر سوء مدیریت و لجبازی با دولت های قبلی به یک معضل بزرگ تبدیل شده رو به مافیا نسبت میده،و علنا خودش رو در مقابل اون عاجز و ناتوان معرفی میکنه. خب باز هم تاکید میکنم آدم های فرصت طلب و سودجو همه جا هستند ولی سوال بزرگ اینه که چه کسی این فرصت رو در اختیارشون قرار مید تا بقول آقایون مافیا تاسیس کنن؟
وقتی برای حل مشکل مسکن میان پول نفت رو به وام مسکن تبدیل میکنن میریزن تو بازار ناگهان مافیای مسکن متولد میشه، به همین سادگی!
مافیای نفت ، مافیای مسکن ، مافیای سیب زمینی ،مافیای سیگار ،مافیای شکر ، مافایای گوجه فرنگی ..... اصلا مافیا در مافیا!
حالا به عنوان حسن ختام میخوام یکی از موارد نهادینه شدن فرهنگ مافیا سازی و سوءظن بین مردم رو بهتون معرفی کنم:
زهرا یکی از وبلاگهائی که معمولا میخونمش و انگار هفت سالی از وبلاگ نویسی ایشون میگذره ،چند روز پیش در مطلبی پرده از راز بزرگی برداشته : مافیای وبلاگها!
در این گزارش این دار و دسته مخوف و جنایتکار یعنی مافیای وبلاگها به دو دسته وبلاگهای آی تی نویس و وبلاگهای فمنیست تقسیم شدند و اتهام بزرگشون اینه که کسی رو بین خودشون راه نمیدن و ویزتورها رو بین خودشون تقسیم کردن ! می بینید چه موجودات کثیفی پیدا میشن؟ ویزیتورها رو بین خودشون تقسیم میکنن نامردا!
ض چند روز پیش رفتیم سینما و دایره زنگی رو به تماشا نشستیم. تا اینجا که از اکرانش میگذره فروش فوق العاده ای داشته. ولی بیشتر نقدها رو که نگاه میکردم به فیلمنامه انتقاداتی وارد کرده بودند. نکته کلیدی فیلم پرداختن به موضوع ماهواره بود هر چند سالهای زیادی از ورود ماهواره میگذره و دیگه مثل سابق روش حساسیت وجود نداره ولی این اولین فیلمی بود که چنین دقیق روی ماهواره متمرکز شده بود.
به خاطر تم شاد و شلوغی که داشت خیلی از مفاهیم فیلمنامه بین شلیکهای خنده پی در پی تماشاگران محو شدند.
پس از فیلم بنظرم رسید که خیلی از صحنه هایی که من و تماشاگران بهشون خندیدیم حتما برای یک نصاب ماهواره خاطرات دیگری تداعی میکنه که لزوما خنده دار هم نیست.
دوستی قدیمی دارم که دیگه به برادر شبیه شدیم تا رفیق. دو سه ساله که بطور پاره وقت ماهواره هم نصب میکنه،البته ایشون قبل از نصاب بودن هنرمند و اهل موسیقی هم هست، با چوب اشیاء جالبی میسازه ،استادانه تار میزنه و آواز دلنشینی هم داره ( اینا رو گفتم تا دیدگاهتون رو راجع به این حرفه اندکی تغییر بدم )
دیروز باهاش در مورد سکانسهایی که از فیلم تو ذهنم مونده بود بحث میکردم و اونم از خاطرات تلخش موقع کار میگفت ،از پیدا نکردن سیگنال ، زانو درد گرفتن از بس ساختمونهای چهار پنج طبقه رو بالا و پایین کرده،شنیدن تذکرات سایر همسایه ها راجع به ایزوگام ،دست رشته شدن بین همسایه ها واسه کلید پشت بام ،سرمای زمستون و گرمای تابستون ، باران های ناگهانی که تلویزیون و رسیورش رو به موش آبکشیده تغییر داده و بدتر از همه ترس از گیر افتادن دست پلیس و خاطراتی که سایر همکاران از دستگیری شون تعریف کردن برای همدیگه.... خودش میگفت بگو نصاب های ماهواره قشر افسرده و گوشه گیر جامعه هستن!
البته همه چیز به این تلخی ها هم نیست و نکته های جالبی هم وجود دارن که خانم بخت آور دیگه نمی تونست تصویرشون کنه.
یه نصاب در عین اینکه به عنوان یک مرد غریبه پا به حریم یک خونه میزاره در عرض چند لحظه محرم سری ترین راز صاحب خونه هم میشه.
دوستم میگفت چه بسیار آدمهای محترم وبعضا با ظاهر مومن و محاسن پر پشت بودن که برای باز کردن کد یک کانال غیراخلاقی بهش التماس کردن و مثل کودکی مستاصل که دست به دامن مادرش میشه، جلوی آقای نصاب نقاب از چهره برداشتن.
برای من دیدن چهره واقعی آدمها خیلی جالبه ، حول شدنشون ،اعتراف کردنشون ، آرام صحبت کردن و خنده های هیستیریک ...
البته بعضیاشون هم کمی زرنگ هستن و خواسته های شیطانی شون رو پشت یک کانال مستند علمی یا راز بقا پنهان میکنند (به اینا میگن آدمای فلان فلان شده) که رفیق ما هم دقیقا همون کانالها رو تحویلشون میده نه یکی بیشتر نه یکی کمتر، تا به جزای ریاکاریشون برسن!
دیروز ظهر به همین پست داشتم فکر میکردم که یه طوفان مختصری براه افتاد ، یکدفعه یاد پشت بام ها و دیش ها افتادم و متعاقب اون سکه شدن کار و بار رفیقم... پس یه اس ام اس با این محتوا براش فرستادم: طوفان پر خیر و برکتی در راهه ..... دیش ها سرنگون بینی ، بی جرم و بی جنایت.
اونم که قریحه شعر خوبی داره شعر بی وزن منو اینجوری جواب داد:
ای باد بهاری، چه خوش آمده ای/ در بزم گل و باده ی ناب آمده ای
از آمدنت روح مرا شاد شدی/ با دایره های طیران آمده ای
که منظور شاعر از "دایره های طیران" در اینجا همان دیشهایی هستند که روی هوا به پرواز در می آیند.
ض جمعه هم رفته بودم ورزشگاه آزادی،مثل همیشه با قدم من پرسپولیس جون تازه ای گرفته بود و بعد از مدتها یه بازی خوب تحویل طرفداراش داد.
موقع برگشت یه حرکت زیبا از مسولین دیدم (نمیدونم شرکت واحد بود یا نیروی انتظامی یا ورزشگاه ) ،توی اتوبوسها ساندیس رایگان میدادن به تماشاگر نماها ، درسته که از ترس شکسته شدن شیشه ها این کارو کرده بودن ولی خیلی موثر بود،یه ساندیس اونقدر قیمتی نداره و کسی هم از نخوردنش ضعف غذایی نمیگیره ولی اولین باری بود که با مهربانی با جوونها برخورد کردن و جوونها هم این احساس رو بخوبی درک کردن.
تو راه برگشت هم نزدیک میدون آزادی یه اتوبوس دیگه دیدیم که همگی به اتفاق با هم میگفتن به به ...به به .... آفرین ... آفرین .... خیلی ماشین ها سرعتشون رو کم میکردن و به این ابتکار میخندیدن و براشون دست تکون میدادن.
بچه های اون اتوبوس هم نشون دادن میشه هم به هیجان رسید و هم فحش نداد و دیگران رو هم شاد کرد.
الان چند شبه که زودتر از همیشه میرم تو رختخواب . الهه بیچاره با اینکه اصلا عادت نداره به این زودی ها بخوابه همزمان با من خاموش میکنه میاد بخوابه تا تنها نمونم ولی خبر نداره که تو این موقعیت هیچ چیز مثل تنهایی بهم آرامش نمیده،من هم اینو بهش نمیگم و روانداز رو میکشم رو صورتم تا از این دنیا جدا بشم.
آقای نوری مشاور املاک سر کوچه میگفت با این پولی که من دارم تو تهران نباید دنبال جایی بگردم.قیمت یه آپارتمان کوچکتر از اونی که توش مستاجریم رو پرسیدم ،از تو فایلهاش یکی پیدا کرد.... گفتم اشتباه نکنید آقای نوری من نمی خوام بخرم ،میخوام رهن کامل کنما!؟ مرد با لبخند تلخی بهم نگاه کرد و گفت:من هم قیمت رهنش رو بهتون گفتم جناب اختری. دیگه فکرم کار نمی کرد،آقای نوری من 45 روز دیگه باید تخلیه کنم یه فکری برام بکن،اینو گفتم وکیسه سیب زمینی رو برداشتم در حالی که تلوتلو میخوردم با نا امیدی در شیشه ای دفتر املاک خانه امید رو گشودم و روانه خونه شدم.
دیدیدید...... دیدیدید...... دیدیدید...... با این صدای لعنتی می فهمم که دیگه وقت بیدار شدن و برگشتن به دنیای ناامیدی ست،یعنی صبح شده باید برم اداره و همه چیز از اول تکرار میشه ،الهه که دید اعتنایی به زنگ ساعت نمی کنم دستش رو از روی صورتم به سمت ساعت دراز کرد و تو همون تاریکی سحرگاهی صداش رو خفه کرد. از جاش بلند شد که بره صبحانه و نهار منو و دخترمون گلرخ رو آماده کنه برای بردن. هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن نداشتم دوست داشتم همون موقع یک زلزله هشت ریشتری بیاد و همه چیز و همه کس رو برای همیشه ببره زیر خاک .حالا که قراره من در به در بشم یزار همه باهم در به در بشیم! صدای معترض الهه از خلصه بیرونم کرد که میخواست بیدار بشم و گلرخ رو هم بیدار کنم.
به زور خودمو رسوندم بالای سر گلرخ: یه دشک زرد رنگ با نقش های کودکانه رنگی با یه پتو از همون رنگ که روی بدنش کشیده شده بود موهای قهوه ایش توی صورتش پخش شده بود مژه های بلندش فر خورده بود و برگشته بود روی پلکاش بی صدا و معصوم عروسکش رو بغل کرده بود و باهم دیگه داشتن خواب میدیدن . دیدن این صحنه خیلی آرومم کرد از خودم خیلی بدم اومد که چطور تونستم چند دقیقه پیش آرزوی یک زلزله ویرانگر بکنم تا گلرخ بیگناهم بره زیر خاک!
با کف دستم صورتش رو نوازش کردم که تقریبا بیشتر چهره اش زیر انگشتام محو شد،یه تکون کوچکی خورد وآروم چشمای عسلی رنگش رو بهم نشون داد،همون لحظه اول که منو دید خنده رو صورتش نقش بست تو همون و بیداری اومد تو بغلم دستای گرمش رو دور گردنم حلقه کرد و پاهای کوچکش رو دور کمرم،در حالی که میخندیدم بغض کرده بودم،بلندش کردم و مثل همیشه دو سه دور روی هوا باهم چرخیدیم ، می خندید و جیغ میزد.... با هم رفتیم دست و صورتمون رو شستیم انگار نیرویی جادویی در من دمیده شده بودکه میخواستم همه چیزو باهاش تغییر بدم دقیقا مثل دوران دانشجوییم که با خرخونی های شبانه ام می خواستم تو فیزیک 2 از الهه جلوبزنم و یه جوری خودمو بهش عرضه کنم.
حالا سه تایی نشستیم سر میز صبحانه ، الهه سینی چای رو میاره و گلرخ با یه مقنعه سفید و مانتو آبی آسمانی جلوم نشسته و یه لقمه کره مربا داره میزاره تو دهنش و من خیره شدم به رفتارش،خوردنش،دست های کوچکش،نگاه صادقانه اش....تا اینکه با این صدا رشته افکارم پاره میشه: بابایی دیرم شدا! و من کیف کوچکش رو بیاد روزهای محصلی ام می اندازم دوشم و هر دو سبکبال راه می افتیم.
ض همانطور که دریافتید برش هایی از زندگی ، برشهایی از تخیلات حقیر است و انگیزه نوشتن این داستان عکسی بود که سال گذشته و کاملا اتفاقی تو خیابون گرفته بودم.

