تبليغاتX
پنجره چوبی

یک : دیشب اولین و شاید آخرین برف پائیزی در تهران بارید ، اونقدر بارید که صبح که از خونه اومدم بیرون فقط زمینها خیس شده بود و شاخه درختها هم سفید.

دو : امروز روز عرفه ست ، روز نیایش. البته در عربستان دیروز روز عرفه بود برخلاف سالهای پیش که حداقل در این یک مورد با هم اشتراک داشتیم و مراسم به طور زنده از مکه پخش میشد امسال ما دعای عرفه می خونیم و اونها قربانی می کنند.انگار که این مسئله استهلال فقط در ایران مطرح نیست و دامن سعودی ها رو هم گرفته،به خاطر اینکه روز اول ذیحجه ناگهان دولت عربستان اعلام کرد: " اشتباه کردیم دیروز اول ذیحجه بود!"حال باز خوبه به اشتباهشون اعتراف میکنن یادم میاد دو سال پیش تو قم بین علما اختلاف افتاده بود و نصف قم روزه بودن و نصف دیگه داشتن نماز عید فطر می خوندن.

طبیعتا فردا هم عید قربان است و از بد روزگار مقارن شده با جمعه که یک تعطیلی شیرین از دستمون بره.

همین الان یه پیام  کوتاه برام رسید :مهدی کروبی،که تو اون خودشو دبیر کل حزب اعتماد ملی معرفی کرده ، عید قربان رو به من تبریک گفته. تنها نتیجه ای که میتونم بگیرم اینه که با نزدیک شدن به انتخابات سیاسیون مبادی الاداب تر میشن تا اونجا که شیخ مهدی کروبی هم واسه ما پیام تبریک می فرسته!

سه : مناسبت بعدی بر خلاف دوتای قبلی مذهبی نیست که ایرانیست. دیشب محمد صالح اعلا تو برنامه قشنگش : دو قدم مانده تا صبح" شب یلدا رو شب تولد خورشید معرفی کرد ،تعبیر زیبایی که تا حالا نشنیده بودم.

از اول هفته موج پیامک های یلدایی شروع شده، حسن این کار اینه که دیگه تو ترافیک ناشی از اس ام اس های شب یلدا گیر نمی کنید و پیام های تبریکتون دیگه تو آسمون گم و گور نمیشه. این جور پیام های مناسبتی به خلاقیت مردم هم کمک میکنند : هر کسی برای اینکه موثر تر و پر رنگ تر خودشو جلوه کنه سعی میکنه از کلمات زیبا تر و ادبی تری استفاده کنه و چه شعر ها یی  که بواسطه همین اس ام اس بازی ها خلق نمیشن یا حتی نقاشی های هنرمندانه ای هم با کاراکترهای ضمخت موبایل ترسیم میشن.

چهار:  همه مناسبتهای بالا رو به شما تبریک و تهییت میگم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت   توسط امیر  | 


از خیابون خیام تهران که به سمت شمال حرکت می کنید،دست چپ شما پارک شهر واقع شده،پارک شهر رو که رد می کنید خیابون فیاض بخش عمود شده بر خیابون خیام،در همین نقطه اگر به سمت راستتون نگاهی بیاندازید سردر قدیمی به چشم می خوره که متعلق است به بنای قاجاری قورخونه ،این کلمه ترکی رو میشه تو فارسی به مهمات خانه ترجمه کرد.

دیوارهای آجری و بلند قورخونه که به همراه پیاده رو پهن و طولانی کنارش اخیرا بازسازی شدن،در کنار چنار های بلندی که روبروی پارک شهر قرار گرفتن یادگاری هستن از تهران عهد قاجار. حالا اون سردر قدیمی قورخونه تبدیل شده به یکی از ورودی های ایستگاه مرکزی مترو تهران و جالب اینجاست که اگه دقت کنید این بنای بزرگ به مرور زمان اسم ترکیش رو با یه اسم فرانسوی معاوضه کرده.

چیز دیگه ای که اونجا توجه من بهش جلب شد یه کتاب فروشی عجیب و غریب که تو دل دیوار مهمات خانه سابق تهران تعبیه شده بود،اونهم تو خطه ای که بیشتر فروشگاهای تجهیزات صنعتی و ابزار و یراق و یا سازمانهای عریض و طویل حکومتی به چشم می خورن.

قفسه های چوبی فرسوده از قدمت زیاد این دکه فرهنگی حکایت میکردند،چند قدم بهش نزدیک شدم و به عناوین کتابای دست دومش نگاهی انداختم: آثار فاخر ادبیات،که بعضی از اسمهای عربی کتابها رو به سختی میشد خوند،چیزی شبیه بخش مرجع یه کتابخانه بود. چند متر اومدم عقب تر تا چندتا عکس برای اینجا بگیرم ،نزدیک بود جونم رو در راه تهیه یک گزارش مستند برای پنجره چوبی از دست بدم ، آخه عقب عقب رفته بودم تو خیابون و اتوبوس هم داشت با سرعت به من نزدیک میشد که .... شانس آوردم.

به عنوان یه مسافر مترو از سردر قورخونه گذشتم و مثل بقیه مسافرا فرورفتم به زیر  زمین،تو محوطه بزرگ ایستگاه امام خمینی به تابلو ها نگاه می کردم تا راهم رو به سمت قطار همیشگیم پیدا کنم که باز هم چشمم خورد به یک صحنه جالب ، اینبار شهر فرنگ!

 

دستگاههای مدرنی چیده شده بودند که مثل شهرفرنگ های قدیمی دو تا چشمی داشتندُ،وقتی ژتون رو انداختم تو دستگاه تصاویر سه بعدی از مناظر فرنگ اسلاید به اسلاید از جلوی چشمام می گذشتن و برای اولین بار طعم شیرین نگاه کردن به شهرفرنگ رو چشیدم.استقبال مردم خیلی خوب بود مخصوصا جوونترها، عکسها فوق العاده زیبا و طبیعی بودن فقط وقتش خیلی کم بود(یه خوره وقتشو بیشتر کنن)

بعضی موقع ها حضور سنت و مدرنیته در کنار هم جذاب از آب در میاد مثل : قور خونه ، مترو و شهر فرنگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط امیر  | 


زمین انسانها اثریست از آنتوان ماری روژه کنت دوسنت اگزوپری،که با شاهکار معروفش شازده کوچولو  می شناسیمش. او هوانورد بود و در نهایت به یکی از موسسان ایرفرانس تبدیل شد. بیشتر داستانهای وی نیز به همین مقوله ارتباط داره ، از جمله زمین انسانها.

تا قبل از خوندن کتاب اگه به من می گفتن نظرت در مورد کتابی که یک خلبان راجع به پرواز و تجربیات کاریش نوشته چیه؟ حدس می زدم یک داستان هیجان انگیز،و پر افت و خیز از جنس فیلم های هالیوودیه..... اما حالا که کتاب رو خوندم به اشتباه بودن حدسیاتم پی بردم.

اگزوپری با تمام وجود به بیابان و زمین هایی که  روی اونها پرواز میکنه عشق می ورزه. متن کتاب مملو از توصیفات پر حرارت راجع به خاطرات پرواز اگزوپری و دوستان خلبان اوست ، فصل هایی از کتاب شبیه نامه های عاشقانه ایست که برای دوستانش نوشته. برش کوتاهی از زمین انساها رو با هم می خونیم:

"هواپیما بی شک ماشینی است اما چه وسیله خوبی برای تحلیل است! این وسیله برای ما از چهره راستین زمین پرده برگرفته است.ما به آن ملکه ای می مانستیم که خواست از احوال رعایای خود از نزدیک با خبر شود و بداند که آیا از سلطنتش شاد کامند یا نه.درباریانش به قصد فریب او راهش را به زیبایی آراستند و گروهی مزدور را در آن به شادی واداشتند. (اشاره است به کاترین دوم) ملکه جز همین رشته نازک راه چیزی از قلمرو خویش ندید و ندانست که رعایایش در پهنه صحرا از گرسنگی می میرند و به او نفرین می کنند.

ما نیز در طول جاده های پیچ در پیچ راه می سپردیم. آنها از زمینهای بایر و سنگستانها و ریگزارها دوری می جویند و خود را با نیازهای انسانها سازگار می کنند و از چشمه ای به چشمه دیگر می روند (منظور همان جاده های پیچ در پیچ است).روستائیان را از انبار به گندمزار می برند و احشام نیم خفته را از آستانه آغل می گیرند و سپیده دمان به سبزه زار می رسانند و این دهکده را به آن یکی می پیوندند و اگر یکی از آنها خطر کند و از بیابانی بگذرد صد پیچ و تاب می خورد تا از واحه ها سیرآب شود.ما که بدین سان فریب پیچ و خم آنها را خورده و دروغهای مصلحت آمیزشان را باور داشته ایم و در سفرهای خویش از کنار آن همه مزارع مشروب و بوستانها و چراگاهها گذشته ایم،تا دیر زمانی زندان خود را زیبا انگاشته و زمین خود را پر آب و مهربان پنداشته ایم.

اما دیدمان تیزتر شده است و پیشرفتی دردناک کرده ایم . به یاری هواپیما مسیر مستقیم را شناخته ایم همین که از زمین بلند شدیم از راههایی که به جانب برکه ها و آغل ها می گرایند یا چون ماری پیچان از این شهر به آن شهر می روند پیوند می بریم . از این پس ، چون از قیود دلپذیر آزاد شدیم و از نیاز به چشمه سار ها رهایی یافتیم راست به سوی مقصد های دور بال می گشاییم و تازه آنوقت از فراز مسیر مستقیم خود زیربنای اصلی و لایه سنگ و ریگ و نمک را کشف می کنیم که زندگی جای جای ،همچون اندکی خزه در ته ویرانه ها خطر کرده و شکوفان گشته است.

اینجاست که به فیزیکدان یا زیست شناسی بدل می شویم و تمدنهای زینت بخش ته دره ها را برسی میکنیم که گاهی به معجزه ای ، هر جا که اقلیمی مساعد یابند به صورت باغی خرم شکوفان می شوند. اینجاست که ما انسان را از پشت پنجره های هواپیمای خود ، چنانکه از ورای دستگاههای کاوش به دیده تامل می نگریم.اینجاست که سرگذشت خود را باز می خوانیم."

و سرانجام " روز سی و یکم ژوئیه 1944 به اصرار بسیار اجازه گرفت که برای آخرین بار پرواز کند.ساعت هشت و نیم صبح از زمین برخاست تا ماموریت خود را بر فراز منطقه گرنوبل وانسی به انجام رساند .ساعت سیزده و سی دقیقه طی پیامی خبر داد که ذخیره بنزینش برای بیش از یک ساعت پرواز کفایت نمی کند.ساعت چهارده و سی دقیقه همه یقین داشتند که دیگر در آسمان نیست. به احتمال بسیار هواپیمایش را در حوالی جزیره کرس سرنگون کرده بودند. "

البته پاراگراف بالا مربوط به سرانجام زندگی دوسنت اگزوپری ست -که از مقدمه کتاب برداشتمش- و به سرانجام کتاب ربطی نداره.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت   توسط امیر  | 


                            

با کوتاه شدن روزها وبه تبع اون طولانی تر شدن شب ها  طبق روال چندین و جند ساله تلویزیون ، فصل جدیدی از برنامه ها آغاز شدن.تو شب های سرد زمستون –عمدا از کلمه زمستون استفاده کردم چون دیگه هر چی هست زمستونه- مردم فرصت بیشتری برای نشستن جلوی جعبه های جادویی پیدا میکنن. خوشبختانه بعد از مدتها شاهد حضور کارگردانهای نام آشنای سینمای ایران در مسند سریال سازی هستیم، از جمله : حاتمی کیا ،کمال تبریزی و کیانوش عیاری هر چند این نشانه مهاجرت و دوری اونها از سینماستو از وضع اسفناک هنر هفتم حکایت می کنه، ولی فرصت دیدن سریالهای خوش ساخت رو که خیلی وقت بود از دیدنش محروم هستیم رو باید مغتنم شمرد.

حالا اصلا نمی خوام در مورد اون سریالها صحبت کنم ، از دیشب پخش یک سریال جدید بنام ساعت شنی شروع شده ، برای اولین بار شبکه یک قصد داره شیوه پخش یک شب در میون سریال رو امتحان کنه که به نظر من استقبال میشه از این روش. همچنین برای اولین بار دیدن یک اثر برای افراد بالای شونزده سال توصیه شده.

این مجموعه پر از چهره های معروف فیلم های سینمایی قدیم و سریالهای سالهای اخیره مثل :بیژن امکانیان،داریوش ارجمند ، رویا نونهالی و نسرین مقانلو.

ریتم داستان هم خیلی تنده و آدمو یاده دقایق اول فیلم های سینمایی میندازه  اونجایی که مخاطب کمی گیج میشه و احساس میکنه سوژه از دستش خارج شده (تقریبا شبیه فیلم تقاطع). اما ساعت شنی از چند داستان موازی که احتمالا در قسمتها بعدی به هم گره میخورن شکل گرفته.

2 تا سکانس تو همین قسمت اول برام جالب بود: اولیش اونجایی که نسرین مقانلو در نقش یک فاحشه  تو تاریکی شب سوار یک پرشیایی شد که براش ترمز کرد (به قول بعضیا اتو زد) و اتفاقا راننده هم حساب اهل حال بود، تا حالا دیدن این سکانس رو تلویزیون تجربه نکرده بودم هر چند آخرش رو اصلاح کردن که خانم مقانلو  تیغ زنی میکنه تا فاحشگی! یادم میاد اولین بار مشابه این سکانس رو تو فیلم شوکران دیدم و همون موقع همه با تعجب در موردش حرف می زدن.

دومی برام جالب تر بود، کارگردان که اسم و فامیلش اصلا برام آشنا نبود به تقلید از جعفر پناهی تو فیلم آفساید دقایق پایانی بازی ایران-بحرین رو که به صعود ایران به جام جهانی منتج شد ، توی شلوغی خیابونای تهران و با صدای گزارشگر رادیو تصویر کرد. و در پی اون شادی های خیابونی جوونای خیابونی.

ساعت شنی روزهای زوج از شبکه یک ساعت 10:15 پخش میشهکه تقریبا بیشتر ما تو اون موقع وقت میکنیم تلویزیون ببینیم مگر اینکه کارمند شیفت شب باشیم یا از فرط خستگی تو رختخواب.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت   توسط امیر  | 


دیشب تو مسجد محله ما مراسمی به مناسبت هفته بسیج برگزار شد،یکی از دوستان که از چند و چون ماجرا مطلع بود روز قبلش یعنی چهارشنبه به من خبر داد که قراره قیمیه خوش مزه ای هم تو مراسم بسیجیان عاشق سرو بشه. منم که خیلی وقت بود از اون قیمه های خوشمزه هیئتی نخورده بودم و از بیکاری شبهای پنج شنبه بیزارم،با یکی دیگه از دوستان چترمون رو روی مسجد باز کردیم!

مثل بیشتر مراسم اینچنینی تو ورودی مسجد یه ماکت کوچیک و زیبا با گونی های شبیه سنگر و چفیه و قاب عکس شهدا و شمع ... ساخته بودن نوجونای بسیجی.

خود مراسم اصلا برام جالب نبود –سخنرانی و مداحی و...-تا نزدیکای شام تو کوچه پس کوچه ها پرسه زدیم و حرف زدیم و یه جوری وقت رو گذروندیم،ولی سرمای هوا ناچارمون کرد به حضور در بخش های پایانی مجلس.

یکی از نماینده های مجلس که به گفته مجری هم سردار سپاه بود و هم پدر شهید از خاطرات فرزند شهیدش برای ما گفت و اشاراتی هم به مجلس میکرد انگار که نزدیکی انتخابات نماینده ها رو مردمی تر کرده این اواخر.البته  آقای مجری میگفت اصلا امشب با سیاست کاری نداریم!

بالاخره بخش جذاب مراسم یعنی شام فرارسید،با جرات میگم بخش عمده حاضرین فقط برای شام نشسته بودن و به بیانات اشخاص گوناگون گوش میدادن.

سفره های یکبار مصرف نایلونی در چند ردیف پهن شدن،پیر و جوون هر کدوم در عرض یک چشم به هم زدن جایی رو برای خودشون دست پا کردن.و تقریبا جا برای فرود اومدن یک سوزن هم یافت نمی شد.من که به خیال خودم خیلی زرنگ بودم رفتم نزدیک ترین جا به در مسجد نشستم تا در بدو ورود ظرف های غذا اولین کسی باشم که غذا میگیره. ولی از شانس ما حاجی دستور داد غذا ها رو از ته مسجد پخش کنن!

موقعی که چند تا قاشق از قیمه اعلا از گلوم رفت پایین یاد اون قسمت  اردو ، قصه های مجید افتادم که مجید تو آشپزخونه مسول دیگ غذا بود و اشتباهی یه کیسه نمک رو خالی کرد تو دیگ غذا ، آخه غذا به شدت شور بود.به قول آقایی که روبروی من نشسته بود: "واسه همینه که ماست و دوغ هم همراه قیمه میدن".

متاسفانه مدیریت ضعیف توزیع غذا باعث شده بود که بخشی از جمعیت فراموش بشن و بعضیا دوغ داشتن شام نداشتن بعضی هم مثل ما دوغ بهشون نرسیده بود.

یه آقای پیری کنار من نشسته بود و از شدت شوری غذا همش داد میزد که این دوغ چی شد؟ حقم داشت بخاطر اینکه کارتونهای پر از دوغ از جلوش رد میشد و کسی بهش اعتنایی هم نمی کرد ، بیچاره اینقدر فریاد زده بود صداش دورگه شده بود. تا اینکه بالاخره یکی از بسیجیایی که با عجله وسط سفره میدوید و سفره هم متعاقبا به کف پاش میچسبید و به هوا بلند میشد،یاد ما افتاد و اومد سمت ما :به من و دوستم دوغ رو داد و از پیرمرد نگون بخت گذشت و به بغل دستی پیرمرد دوغ داد و رفت جلو،به طرز معجزه آسایی پیرمرد از قلم افتاد،دیگه بنده خدا داشت منفجر میشد از عصیانیت عین مرد نامرئی بود نه کسی صداش رو میشنید و نه اشاره های دستش رو کسی میدید.کلا پشمی مرتفعی که رو سرش گذاشته بود(معروف به کلاه بربری) هم موقع توزیع دوغ به دست همون بسیجی گیر کرده بود و افتاده بود وسط سفره و سر خالی از زلفش از شدت عصبانیت و شوری غذا مثل لبو قرمز شده بود. من اینجور مواقع خندم میگیره بطوری که نمی تونم خودم رو کنترل کنم با شیطنت خاصی با پیرمرد درد و دل کردم و گفتم:چرا به شما نداد؟ انگار از قصد این کارو کرد! بیچاره داشت غذاش رو میخورد ولی دوباره داغش تازه شد و فریادش بلند شد.

سرانجام یکی به داد بغل دستی ما رسید و یه بطری نثارش کرد. و اونهم مثل بچه ایکه پستونک میزارن دهنش آروم گرفت.

ولی شوری غذا به این راحتی ها رفع نمی شد،رسیدم خونه یه پارچ آب با دوتا پرتقال خوردم ولی باز هم تا صبح دو بار از فرط تشنگی از خواب پریدم و پناه بردم به یخچال.
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت   توسط امیر  | 


هفته گذشته کارکنان بخش حمل و نقل عمومی فرانسه برای اعتراض نسبت به تضییع حقوقشون توسط دولت،اعتصاب کردند.در پی این اعتصاب یا اعتراض اختلالات زیادی در پایتخت این کشور بوجود اومد.

در کشور ما هم رسانه های افراطی سوژه خوبی پیدا کردن برای بحرانی نشان دادن وضعیت یک کشور غربی.سه شنبه هفته  گذشته روزنامه ایران ضمن درج تیتر: "سیل اعتصاب فرانسه را برد" عکس پایین رو چاپ کرد.

 دو روز بعد یعنی پنج شنبه گذشته برای کار کوچیکی رفتم ایستگاه صادقیه،تو همون ایستگاه کارم رو انجام دادم و برگشتم به سمت سکوی حرکت قطار،دیدن ازدحام مردم منو یاد عکس روزنامه ایران انداخت،با دیدن مردم تو مترو تهران بیشتر یاد سونامی افتادم تا سیل.

موقعی که درهای قطار باز شد آقایی که کنار من ایستاده بود در حالی که با موج جمعیت به سمت قطار،غلت می خورد به من گفت: آقا از اینجا فیلم بگیر!  

 

راستی ای کاش گزارشی از وضعیت کارمندای فرانسوی بعد از اعتصاب هم می دادن،یعنی اونها هم به حال روز دو سال پیش راننده های شرکت واحد دچار شدن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط امیر  |