
دیشب همین موقع ها بود،نه یه دو ساعت قبل ترش بود (8:30)،اتفاقی سر از فلکه اول تهرانپارس در آوردم،اصلا قرار بود اولش در مورد همین اتفاق دیشب بنویسم ولی ماجرای امشب متاثرم کرد ...
(دیشب) تو پیاده رو میرفتیم که یه پسر دست فروش توجهمون رو جلب کرد،پسره فیلم میفروخت،سریع اسم فیلمی رو که تعریفش رو جایی خونده بودم بهش گفتم که نداشت ولی خودش سنتوری رو بهمون پیشنهاد کرد،دو روز قبلش شنیده بودم که این یکی هم لو رفته ولی باور نمی کردم به این زودی به دستم برسه.
خیلی ناراحت شدم از این که مهرجویی و گروهش به همون بلایی گرفتار اومدن که فیلم نقاب و اخراجی ها ... ولی من سر هیچ کدوم از اونها به این اندازه افسوس نخوردم حتی بخاطر زهرا امیرابراهیمی هم اینقدر ناراحت نشدم (اون موقع مثل خیلی از شما ها با اشتیاق وافر میخواستم فیلم رو ببینم ولی امشب با اکراه )، میشد این فیلم رو رو پرده عریض سینما دید با انبوه تماشاگرا و با هم می خندیدیم (مثل مهمان مامان) و میگریستیم و به افتخار چاووشی و رادان و گلشیفته و مهرجویی دست میزدیم ، یا میشد قطعه رفیق من چاووشی رو دست جمعی خوند و ...
و خیلی از میشد های دیگه که نشد.
اصلا سی دی رو نخریدم،بجاش دوستم خرید،می خواست همون شب بزاره ببینیم ولی با اصرار و خواهش من که: "می خوام با تمرکز ببینم این فیلم رو و تو رو خدا خرابش نکن" یه تئاتر کمدی هم گرفت تا شب اونو نگاه کنه و سنتوری رو هم من رایت کردم (متاسفانه)
خوب از فیلم نوشتن و تحلیل کردن و بالا و پایینش رو در آوردن وظیفه ایست که بر عهده منتقدین محترم است و قول میدم تا یک هفته دیگه یه نهضت عظیم در راه نقد و برسی سنتوری به پا می خیزه
اما اولین چیزی که من تو فیلم دنبالش میگشتم جرم سنگین اثر آقای مهرجویی بود که به اشد مجازات یعنی توقیف محکوم شد، تو نیمه اول فیلم یا همون دیسک یک،تنها مورد مشکوک به جرم یا همون چیزی که آقای صفار غیر قابل پخش تعبیرش میکرد، فضای طرب و غنا و اختلاط های تحریک برانگیز بود. که انصافا انگشت کوچیکه همون تئاتر کمدی هم نمیشد که از اول تا آخر دو تا مرد بد ترکیب و لوس شوخی های ناموسی و جنسی میکردن با هم!
تو دیسک دو همه چیز تغییر میکنه و اونجاست که شما با دیدنش به بازی رادان ایمان میاری و مستحق چیزی بیش از سیمرغ می پنداریش.
اعتیاد همون چیزی بود که سنتوری قرار بود بهش بپردازه و انگار این نوع پرداختن انتقادی به اعتیاد رو نتونستن تحمل کنن.
جرم مهرجویی این بود که ابتدا احساسات مخاطبش رو تحریک میکرد و سپس تو یه جمله کوتاه و گذرا حرفش رو میزد،جمله هایی مثل قطره آبی که تو ظرف روغن داغ بریزه و ذهن مخاطب رو به حال روز اون ظرف روغن بیاندازه!
درسته که فیلم اکران نشد ولی الان داره پخش عمومی میشه،شاید خیلیا امکان و پول و وقت و حوصله سینما رفتن رو نداشتن ولی تقریبا تو بدترین و محرومترین نقاط این سرزمین هم امکانی برای پخش یه سی دی پونصد تونی فراهم شده.
حال که فیلم رو دیدم دیگه ناراحت نیستم،حیف این اثر نبود که تو استودیو خاک بخوره؟ و به بازار هدفش یعنی مردم ایران نرسه؟ بازاری که سودش میره تو جیب جوونای با غیرتی که برای گریز از بیکاری دست فروشی (سی دی فروشی) رو انتخاب کردن، آدمایی که زیاد هم با علی سنتوری فرقی نمی کنن.
امیدوارم مهرجویی هم با حضور در فستیوالها و اکرانهای خارجی بتونه بخشی از آب رفته رو برگردونه به کوزه شکسته اش.
ولی با قلب شکسته اش هیچ کاری نمیشه کرد،قلبی که تا حالا از اون آقای هــالو ،اجاره نشــینها ، پــری ، مهـمان مـامـان ، تقی پســتچی ، گــاو ، هـامـون و .... تراویده!
و امسال موقع جشنوار فقط تونست زیر نامه اعتراض آمیز سینما گرها به وزیر ارشاد رو امضاء کنه.
صبح روز 22 بهمن ساعت 6:55 صبح : شما در حال غلتیدن در رختخواب هستید دلخوش به یک روز تعطیل و جبران کسری خواب روزهای قبل که پسر هفت ساله شما در اطاق خوابتون رو باز میکنه و میاد از پشت شونه هاتون رو تکون میده که بلند شید و آماده بشین برای رفتن به راهپیمایی.
پسر شما (هومن) اولین بار است که قراره تو راهپیمایی شرکت کند،قرار شما و همکارانتان با روابط عمومی اداره ،خیابان انقلاب نبش جمالزاده جنب کله پزی است. وقتی می رسید سر قرارتان آقای مختــاری بیــدگل مسول روابط عمومی را می بینید که یک پلاکارد با ارتفاع 4 متر در دست دارد که روی آن چهره متبسم رئیس جمهور ترسیم شده و پائین تر هم به زبان انگلیسی نوشته شده مـــرگ بـر آمریـــکا. در حال بر انداز کردن موقعیت اطرافتان هستید که آقای میر علوی مسول انبار اداره رو می بینید در حالی که دختر سه ساله اش رو قلم دوش کرده و در راس هیئتی ده نفره از اعضای خانواده داره به شما نزدیک میشه و طبق معمول خندان.
کم کم به تعداد کارمندان اضافه میشه و آقای بیــدگـل که جمعیت رو سازماندهی کرده دفتر یادداشـت کوچکش رو می بنده و میزاره تو جیب داخل آستر اورکتــش و سپس اذن حرکت رو صادر میکنه. گروه کارمندان و خانواده آنها که با پلاکارد دیگری ارگان خود را معرفی کرده اند با نظم خوبی بین جمعیت تزریق میشن.
هنوز کمی جلو نرفته اید که به اولین ایستگاه صلواتی می رسین.هومن که هوس آب پرتغال کرده به سمت چادر مربوطه میدوه و شما برای اینکه گمش نکنید به دنبالش میدوید.توی صف آب پرتغال هستید و نگاهی به پشت سرتان میاندازید تا از گروه جا نمانید که حمید نزدیکترین دوست و همکارتان را پشت خود میابید و بقیه هم پشت سر او توی صف هستند....
پس از صرف چندین و چند لیوان نوشیدنی نارنجی رنگی که فکر میکردید آب پرتغال است دوباره به اتفاق گروه راه می افتید، با حمید دارید غیبت آقای میر علوی رو میکنید که با این حرکتش بــــرگ زریـنــــی نزد آقای بیـدگـل از خود بجا گذاشت ، دوباره هومن بی تابی میکنه و میگه جیش داره،شما که فکر این یکی رو نمی کردید به شدت ملامتش میکنید که: چند بار گفتم شربت زیاد نخور بچه جون!
حمید که شنونده حرفهای شما و پسرتان است پــــارک اوســــتا که دقیقا مقابلش هستید با انگشت نشون میده. خودتون رو میرسونید به آقای مختاری بیدگل تا مشکل هومن رو بهش بگید و به بهانه دستشویی الفرار...
ولی بیدگل یه دسته تراکتهای بزرگ که روشون با فونت بزرگ نوشته: انرژی هسته ای ، تکنولوژی فضایی ، فناوری نانو ،سلولهای بنیادی رو میده دستتون تا بین بچه های اداره پخش کنید و سپس برید دستشویی.
بالاخره به پارک می رسید و دستشوئی رو هم پیدا میکنید ولی صف اینجا از صف شربت هم طولانی تره ، خوشبختانه سرعت عمل مردم خیلی بالا بود و صف با سرعت خوبی جلو میرفت نوبت شما که میشه وقتی وارد دستشوئی میشید با دیدن صحنه.... متوجه علت این سرعت عمل بالا میشید..... .
"حالا دیگه وقت برگشتن به خونه است" این رو به هومن میگید ولی هومن با صدای بلند میزنه زیر گریه که تا عمو پورنگ رو نبینه بر نمی گرده و تازه متوجه میشین که الان یه هفته است که عمو پورنگ داره به بچه ها وعده 22 بهمن رو میده که جلوی دانشگاه شریف منتظرشونه. شما که اصلا تحمل دیدن چشمهای پر از اشک هومن رو ندارید تسلیم میشید و راه میافتید: تو راه از جلوی ایستگاههای شادمانه با حضور جواد خیابانی ، حسین رفیعی ، جواد یحیوی و .... می گذرید،حسین رضازاده رو میبینید که داره آبنبات روی سر مردم میریزه و رضا صادقی که قطعه معروف مشکی رنگ عشقه رو داره لب خونی میکنه.......
دو ساعت بعد میرسید به ایستگاه عمو پورنگ،خیل عظیم کودکان و والدینشون هم مثل اشعه های نور که از خورشید صاتع میشن دور سکویی که پورنگ روش ایستاده گرد آمدند،پورنگ می خونه و ملت دست میزنن، شما و هومن هم دارید دست میزنیدکه چیزی به آرامی میخوره پشت سرتون،بر می گردین و می بینید که دستان دستکش پوشیده محدثه دخترک آقای میــر علــویـسـت، که همچنان روی دوش پدر است و آقای میـرعـلوی با لبخند ملیحی به شما میگه "کجا بودی مومن؟" شما هم در جواب میگید "زیر سایه شما"
............
ساعت 6:55 بعد از ظهر همان روز: الان سه و نیم ساعت از رسیدنتون به خونه میگذره ،خسته و کوفته افتادین روی مبل و هنوز حوصله نکردین لباسها را هم عوض کنید،هومن هم مثل سنگ افتاده رو تختش و معصومانه خوابیده،پاهایی که هنوز جوراب های بد بو را همراه دارند دراز کردید رو میز جلویتان و چرت میزنید،اگه همسرتان خونه بود حتما فریاد محکمی سرتان میکشید به خاطر این رفتار کثیف.
هوا تاریک شده و هنوز چراغها را روشن نکرده اید کنترل رو از رو مبل کناری برمیدارید و با کانال گردون تلویزیون رو روشن میکنید. آنونس اخبار ساعت 7 پخش میشه و سپس صدای پر حرارت اخبار گو: "امت اسلامی با حضور پر شور خود بار دیگر برگ زرینی از انقلاب را ورق زدند"
سرتان را به عقب تکیه میدهید و دوباره برای ده دقیقه ای چرت میزنید تا اینکه با شنیدن صدایی آشنا چرت تان پاره میشود،باورتان نمی شود ،چشمانتان را خوب باز می کنید تا از خواب نبودنتان مطمئن شوید: آقـای پـورعــلوی را می بینید در حالی که محدثه را هنوز روی دوش دارد و دلایل حضور خود در این حماسه سبز را برای گزارشگر تشـــــریح می کند!

یه کتاب روانشناسی دارم می خونم که به تجویز دکتر عیسی جلالی خریدمش همه جا با خودم می برمش تا زودتر تموم بشه،از جمله مترو.
گرم خوندن بودم و جلو میرفتم، گرما و کلافگی تمرکزم رو بهم ریخته بود مخصوصا باد گرمی که از دریچه ی بخاری میزد به رون پاهام ،کلاه بافتنی که از شدت سرمای صبحگاهی رو سرم مونده بود رو درآوردم و گذاشتم روی صندلی کنارم که خالی هم بود.
همچنان گرم خوندن کتاب بودم که اینبار خاموش شدن مهتابی های واگن تمرکزم رو سلب کردند. قطار به ایستگاه پایانی رسیده بود و همه مسافرا من رو با قطار تنها گذاشته بودند.تکه کاغذ همیشگی رو گذاشتم تا اونجایی که از کتاب خونده شده بود و بستم و سریع گذاشتم توی کیف و تا بسته نشدن در قطار خودم رو رسوندم بیرون. چند قدمی برداشتم و جلو رفتم که با وزش اولین نسیم سرد سرما رو دوباره روی صورتم حس کردم،همونجا یاد کلاه دوست داشتنی ام افتادم،اول به عادت همیشگی جیب کاپشنم رو لمس کردم به امید برآمدگی کلاه توی جیبم،در حالی که کلاه تو قطار جا مونده بود و در ها هم یسته شده بودند و قطار با آهنگ آرومی راه افتاده بود. تو یه نگاه کوتاه دیدمش که تک و تنها روی صندلی ها خالی و گرم منتظر من بود.... (به این میگن جان بخشیدن به اشیاء بی جان!)
فکر خلاق تو اون لحظه به کمک من اومد،من باید میرفتم سکوی مقابل چون قطار الان در جهت عکس برمیگشت تا بیاد مسافرای اونطرف رو سوار کنه،همون لحظه جوان چارشونه ای رو دیدم که کاور فسفری رنگی به تن داشت که روش نوشته شده بود امور ایستگاهها ،با آرامش بی نظیری تو عالم خودش غرق بود و قدم زنان به من نزدیک میشد،دویدم سمتش و ماجرا رو بهش گفتم اون هم از برگشتن دقیقا همین قطار مطمئنم کرد.با سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا ، سریعتر از پله های برقی. دو باره از پله های روبرو برگشتم پایین همونجایی که انبوه جمعیت منتظر رسیدن قطار بودن تا برن سرکارشون،همون قطار با بوق شیپوریش به سمت ما داشت نزدیک میشد گوینده ای هم از پشت بلندگو مدام تکرار میکرد: مسافران گرامی لطفا پشت خط قرمز لبه سکو بایستید! و مسافران گرامی هم طبق معمول بی توجه به تذکرات تکراری کپه کپه در محل های احتمالی باز شدن درب های قطار جمع شده بودن.
پنجره ها با سرعت از جلوی دیدگانم میگذشتند و من هم مثل مادری که فرزند خردسالش تو بازار چادر مادر رو رها کرده و گم شده به دنبال گم شده ام بودم هرگز اثری از کلاه نمی دیدم،خلاصه درها برای چندمین بار اونروز برای من باز شدند و قبل از دهها مسافر وحشی و ظاهرا موقر که در یک چشم به هم زدن همه صندلی ها رو پر کردند ( مثل اون بازی دوران کودکی و جشن های تولد که با قطع شدن صدای موزیک باید رو یک صندلی می نشستیم تا نسوزیم) مسافرا هم با همین سرعت نشستن تا نسوزن،هر چند که قرار بود از گرمای صندلی ها بسوزن!
خوشبختانه قطار از این مدلهایی بود که میشد بین واگن هایش حرکت کرد و البته اونقدر هم شلوغ نبود که لای جمعیت گیر کنم.
شش نفر شش نفر مسافرا رو مخاطب قرار میدادم و با ملایمت می پرسیدم : ببخشید شما یک کلا خاکستری بافتنی روی صندلی ندیدید؟ اونها هم با نگاه هایی بی تفاوت که رخوت خواب دیشب شون رو میشد براحتی توش حس کرد فقط بهم نگاه میکردن،اولش شک کردم نکنه نامرئی شدم!
حالا دروغ نگم چند تاشون برای اینکه دلم رو قرص کنن یه تکونی به خودشون میدادن و دستی زیرشون میکشیدن یعنی اینکه : کلاهت اینجا نیست.
اولش خیلی نا امید شدم و تو دلم گفتم حالا مگه یه کلاه چقدر ارزش داره که اینجوری خودمو علاف کردم؟ ولی ندایی درونی از من میخواست تا از تمام مسافرا بپرسم حتی به قیمت پیدا نشدن گمشده ام.
حدود ده دقیقه طول کشید تا از تمام مسافرای قسمت مردونه پرسیدم با اینکه میدونستم کلاه من اصلا اونجاها هم نبوده.
خلاصه کلاه من پیدا نشد یعنی یکی از اونایی که بی تفاوت به من نگاه میکرد داشت دروغ میگفت. اصلا اون کلاه نه هدیه بود نه یادگاری،یک کلاه ارزون قیمت که یک ماه قبلش خریده بودمش و البته زیبا و دوست داشتنی هم بود. ولی میتونستم برم همون مغازه و یکی دیگه عینش رو بخرم.
اون چیزی که باعث شد من این ماجرا رو با این آب و تاب ذکر کنم اینجا :
نیرویی بود که اونروز منو به اینطرف و اونطرف پرتاب میکرد به خاطر یک کلاه بافتنی! نیم ساعت دیر رسیدم سرکار و مجبور شدم سه تا ایستگاه دوباره برگردم عقب و....
اعتراف میکنم که آدم خونسری هستم و برای مسائل باارزش تر از این هم ناراحت نشده بودم
و من هنوز علت مقاومت اونروز خودمو نفهمیدم .
راستی چرا ما وقتی چیزی رو گم می کنیم ناراحت میشیم؟ چرا؟
سلام به خدمت یکان یکان شما بینندگان جان،در خدمت شما هستیم از شبکه محترم چهار سیما.....روبروی ما باشید تا بعد از یک رفت و آمد رسانه ای مرقزار اول برنامه امشب را تقدیم شما کنیم.
اینها کلماتی هستند که از شنبه تا چهارشنبه ساعت یازده و ربع شب محمد صالح علا روی صفحه تلویزیون ظاهر میشه و با بیانشون روح مخاطبانش رو تلطیف میکنه.
دو قدم مانده به صبح برنامه زنده ایست که فارغ از هیاهو و شتابزدگی های معمول برنامه های زنده تونسته مخاطب های گوناگونی جذب کنه،تو همین مدت چند ماهی که داره پخش میشه من اظهار نظر های کسانی رو شنیدم که اصلا فکر نمی کردم اونها به برنامه های تلویزیون حتی نگاه بکنن.
مهمترین دلیل قطعا حضور محمد صالح علا ست، او نقش های گوناگونی رو در هنر به عهده داشته و همواره رد پایی از خودش تو آثارش بجا گذاشته اما صالح علا گوینده ایست بی نظیر با صدای گرفته و پر حرارت و لحنی ملتمسانه
این جنگ شبانه علاوه بر میهمانان نام آشنا که برخی از اونها مثل مسعود کیمیایی برای اولین بار و به احترام شعور بالای برنامه پا به ساختمان جام جم گذاشتند، از مجری کارشناسهای معتبر تری هم سود میبره مثل فریدون جیرانی،محمد رحمانیان،دکتر عیسی جلالی، اینها کسانی هستند که خود کارشناس حوزه کاری خود هستند و میزبانی میهمانانی را میکنند که گاها در سطحی پایین تر از خود قرار دارند یا همسطح خود هستند و از پس یک گفتگوی صمیمی و تخصصی که نشانی از حاشیه و درگیری لفظی در آن نباشد،بر می آیند. مجری اصلی(صالح علا) در عین اینکه گفتگو رو به کارشناس محول کرده هر از گاهی از زاویه ای شاعرانه و حتی طنز گونه وارد بحث میشه و رخوت یک گفتگوی سنگین را در آستانه بامداد از ذهن برنامه خارج میکنه.
دکور برنامه هم بخشی دیگر از همون رد پای صالح علا در آثار هنریش است.فضای خلوت و آراسته با رنگ سفید و حضور اشیاء ساده و صمیمی مثل نردبانی که رو به سوی آسمان دارد یا حوض آبی که قطره های آب را مدام بالا و پایین میکند...
داستانک ها یا به تعبیر مجری : رفت و آمد رسانه ای هم بخشی منحصر به فرد از برنامه هستند بریده ای از فیلمهای سینمایی مهم و صدای مسعود رایگان،ماجراهای کوتاه و تاثیر گذار برای تغییری در حال و هوای برنامه خیلی لازم است.
شاید شبهای عزاداری امام حسین خیلی ها عادت دارند که اصلا تلویزیون نگاه نکنند تا از شر برنامه های کسل کننده اون ایام رها شوند اما اینبار دو قدم مانده به صبح با گذاشتن افکت سیاه و سفید روی تصویر، سیاه پوش شد و با دعوت از دکتر ولایتی که او را به سیاست و طبابت میشناختیم،به عاشورا از منظری دیگر نگریست ،ولایتی در پایان یکی از گفتگو هاش شعری از قآنی خوند با لحنی سنگین و غمگین اما با شور و حالی فراتر از نوحه های امروزی،ای کاش به یادم موند بود تا برای شما هم مینوشتم.
این برنامه روزهای پنج شنبه و جمعه پخش نمیشه و من از الان منتظر رسیدن فرداشب هستم تا بار دیگر دو قدم مانده به صبح رو تا فرا رسیدن صبح تماشا کنم.
البته شب بیداری در عین لذتی که برای من داره مصیبت بیدار شده راس شش و نیم صبح رو هم بهم تحمیل میکنه ولی می ارزه.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
چند هفته پیش فیلم بیمار انگلیسی رو نگاه میکردم،فیلمی با بازی ژولیت بینوش.داستان فیلم راجع به همین بیمار انگلیسی بود که بینوش پرستارش بود.بیمار از گذشته اش تعریف میکرد برای پرستار و بیشتر داستان هم روی همین فلاش بک ها روایت میشد.
تو قسمتی از داستان مرد (بیمار) با زن یکی از همکارانش که تو قاهره با هم همکار بودند رابطه عاشقانه ای برقرار میکنه،در اوج لحظات مــعاشقه زن از مرد سوالی میپرسه: چه چیزی رو بیشتر از همه دوست داری؟ مرد جواب میده: تو رو از همه بیشتر دوست دارم. زن دوباره سوال دیگه ای میپرسه: از چه چیزی متنفری؟ مرد اینبار جواب میده:از تعلق متنفرم. تعلق یعنی اینکه تو الان پیش منی و دو هفته دیگه با شوهرت از اینجا میری-در حالی که ما به هم تعلق پیدا کردیم- زن با شنیدن این جمله به سان کسی که کاسه ای آب سرد روی سرش ریختن خشکش میزنه و همونجا از توی وان پر از آب و از آغوش شریک جدیدش بیرون میاد با بدن خیس از صحنه دور میشه.
اون روز که این فیلم رو میدیدم این صحنه برام خیلی جالب بود. تعلق! چه مفهوم عجیبی ،تا حال این جوری بهش فکر نکرده بودم و ظاهرا اون زن هم این جوری بهش فکر نکرده بود که یکدفعه همه چیز براش بی اهمیت شد. ولی انگار تازه این جرقه ای بود برای این مفهوم تنفر انگیز .
......چند روز بعد ایام عزاداری فرا رسید و روز ها از پی هم میامدند و میرفتند،رسیدیم به عاشورا،اون روز هم مثل چند روز قبلش به همت دوست آذری زبانم سهیل تو مراسم عزاداری ترک ها حاضر شدیم، ظهر به خونه برگشتم و در رو باز کردم،خواهرم رو دیدم که برام خبر جدیدی داشت:
"الان به سایت دانشگاهم رفتم و دیدم برنامه کلاسهام یک ماه زودتر شروع میشه و من باید یک ماه زودتر از ایران برم یعنی ده روز دیگه! "
-مدتیست که خواهر من برای ادامه تحصیل در خارج از ایران داره تلاش میکنه و تقریبا به نتیجه هم رسیده تلاشهاش،و در تمام این مدت من کاملا منطقی با این قضیه برخورد میکردم همیشه با خودم میگفتم که اون هم باید یک روز زندگیش رو از جایی شروع کنه و از این خونه بره ،ادامه تحصیل در یک کشور صنعتی بهترین فرصت برای پیشرفت یک آدمه حتی قبل تر از اون خودم تشویقش کردم به این کار و تقریبا ایده اصلی مهاجرت رو خودم بهش دادم.و با توجه به اطلاعات ثبت نامی دانشگاه قرار بود تا یک ماه دیگه کلاسهاش شروع بشه و ما همگی خرسند از اینکه ویزا و پذیرش رو تونسته اخذ کنه –
هنوز گنگ و گیج بودم که داشتم میرفتم سمت اطاقم تا لباسهامو عوض کنم چشمم خورد به چمدان بزرگی که وسط اطاقش افتاده بود و کلی وسیله و لباس و کتاب هم کنارش ریخته بود. اون صحنه ساکت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم انگار به اندازه تمام روزهایی که با منطق خشک به این مسئله نگاه کرده بودم اونجا بغض کردم. چمدان محتوی وسایلی بود که سالها متعلق به خواهرم بود و اون با همون یک چمدون قرار بود برای مدتی نامعلوم ما رو ترک کنه، حالا معنی این تعلق رو با تمام وجود درک کردم،اون به خونه ما تعلق داشت و حال داره این تعلق از بین میره،روزها سریعتر میگذرن و هر روز بخشی از مقدمات سفر یا ترک تعلق داره فراهم میشه،یک روز خرید کامپیوتر همراه ،روز دیگه جمع کردن رختخواب و لباس...... روز آخر هم مهمونی خداحافظی! و شب آخر هم باید از یک جاده سرد و تاریک زمستانی به فردگاه امام بریم برای بدرقه.
حال بار دیگر بیت بالا را بخوانید.


