تازگیا هوای تهران شده مثل امواج سینوسی یه روز از گرما میخوای هلاک بشی و روز دیگه آنچنان نسیم خنکی می وزه که به خودت نهیب میزنی بابا هنوز تو فصل بهاریم و کو تا تابستون و گرما؟!!
موقعی که هوا گرم میشه همه چیز سر ناسازگاری میزاره مثل این کولرهای قراضه که فقط موقع احتیاج بهشون سر میزنیم رو پشت بوم و اون بیچاره ها که روزها و شبها در سرما و گرما تنهای تنها همدم کلاغها و مارمولکها بودن ، با بازشدن درهای کشویی شوره زده شون می فهمن که این حیوان دوپا باز هم از سر احتیاج است که به احوالپرسی آمده ، پس مثل شتری که سر کینه اش باز میشه شروع میکنه به جفتک انداختن....
واتر پمپش رو سرویس میکنی موتورش صداش درمیاد ، موتورش رو سرویس میکنی ، لوله ها و اتصالات ناز میکنن ، ناز اونا رو میخری پوشالها قهر میکنن ، آخرش که صدای همگی رو انداختی کفی کولر یادش میافته که باید بپوسه و رو ایزوگام های فوت فوتی پشت بام مشاعی ،آب نشت بده.
خلاصه بعد از اینکه همه جا رو سرویس کردی متوجه میشی که خودت هم به شدت سرویس شدی!
چند شب پیش که سخت در گیر و دار خدمت رسانی (معادل پارسی سرویس) کولر بودیم و از نعمت باد فلج کننده آن بی بهره ، یاد بالکن بلااستفاده مان افتادم ، تجسم اینکه شب موقع خواب به ستاره ها خیره بشم و زیر چادر مشکی رنگ آسمان به خواب فرو برم و البته نسیم خنک شبانگاهی رو با باد مصنوعی کولر جایگزین کنم ، من رو به این کار مشتاق کرد.
شب اول فوق العاده بود ، هوای خنک و صاف ، آسمان پر ستاره و .... شب دوم هم بد نبود ولی به خوبی شب اول نبود
رسیدیم به شب سوم، وسطای خوابم بود که چیزای منو بیدار کرد ، سوسک و مارمولک نبود ، یه توفان شدید بود ، اولش رواندازم رو از روم بلند کرد ، من رو هوا قاپیدمش و دور خودم پیچوندم ، باد با شدت میزد زیر ملافه و اونو به یک بالن تبدیل کرده بود ، این وسط یاد موبایلم افتادم که همیشه کنار سرم میزارمش ولی اینبار ازش خبری نبود ،گفتم حتما باد پرتش کرده تو حیات و به شش قسمت مساوی تقسیمش کرده....
خلاصه تا صبح چند باری این طوفان به من حمله کرد و من مثل مسافرای کشتی که تو اقیانوس داره غرق میشه مقاومت کردم و داخل نرفتم
صبح که بیدار شدم تمام تنم درد میکرد و گوشام گرفته بود و از اون روز کسالت و سنگینی و تب و سردرد و استخون درد به سراغم اومد
الان پنجمین روزیست که تب دارم فردا باید آزمایش خون بدم چرا که هیچ سرما خوردگی به پنج روز تب نمیکشه و دکتر به تب مالت مظنون شده.
وقتی آدم مریض میشه زندگی جلوی چشماش کمرنگ میشه چیزایی که آدمو سر شوق میاوردن دیگه کسل کننده میشن ، غذاها طعمشون رو از دست میدن ،دیدن فوتبالهای یورو 2008 سخت میشه ، آدم دوست داره خودشو لوس کنه و البته در این راه منافعی هم هست، دوستانت میان عیادت ، آناناس و آب پرتقال میارن و ولخرجی هایی میکنن که تا حالا شاهدش نبودی و باور نمیکردی (البته اصلا منظورم سهیل نبود)
دوران بیماری تجربه بسیار خوبی ست ، چرا که بزرگترین آرزوی آدم میشه برگشتن به وضعیت چند روز پیش ، در حالی که همون چند روز پیش بخاطر نرسیدن به آرزوهای دیگری احساس نارضایتی میکردم. خیلی جالبه چقدر سریع ارزشهای ما آدمها تغییر میکنن و در شرایط مختلف جاشون رو با خواسته هایی دیگر عوض میکنن ، اونطور که آدم از شخصیت ملوون خودش به شگفت میاد ، از ارزشهای متغییر ش
یه سوال ! آیا حاضرید نصف تهران رو به شما ببخشن ولی یکی از پاهاتون رو ازتون بگیرن؟
معمولا آدمها به این سوال پاسخ منفی میدن.
پس با استقرای ریاضی میشه نتیجه گرفت شما با داشتن دو پا ثروتی فراتر از کل شهر تهران را در اختیار دارید!
حال اگر همین جمله آخر رو بدون توضیحات قبلیش به آدم مستاصل و فقیری تحویل دهید ، با صراحت ازتون میخواد تا یه آزمایش بدین که احتمالا به تب مالت مبتلا شده اید!!!
به هر حال تو این چند روز فاصله ای افتاد در تازه شدن این پنجره چوبی که رو به آسمان دلهای شما گشوده شده ، عده ای بارها و بارها به اینجا سر زدن و با همون پست قدیمی مواجه شدن، عده ای دیگر هم به طرق مختلف (از کامنت های خصوصی و غیر خصوصی تا.... کبوترهای نامه رسان ) جویای احوال بنده کوچکتر شدن و ارائه این مطلب بی سر ته هم فقط برای شرح غیبت صدرالاشعار بود.
دوم اینکه مطمئن باشید دختره هم یک دختر سالم نبوده. یعنی دختری نبوده که اولین بارش بوده! اصلا هر دختری قادر به همچین کاری نیست… چیزی که در فیلم مشخصه و اسمش رو خبرنامه امیرکبیر گذاشته فیلم تجاوز(از نظر من تلاش برای تجاوز هست و نه فیلم تجاوز!!!) عملا تجاوزی ظاهرا صورت نگرفته و مراحل آغازین کار اون پسرا سر رسیدن و فیلم گرفتند! حالا خوب حتما تا اینجای کار دختره اجازه هایی داده بوده! تازه اگه اون پسرا دیر رسیده بودند چی؟! پس نمیشه گفت دختره بی تقصیر بوده و چراغ سبزهایی نداده!!! تازه اینم در نظر بگیرید که دختره میدونسته که چنین چیزی قراره پخش بشه و بنابراین کنجکاوی هایی رو روی هویتش به دنبال داره! ظاهرا در این مورد اصلا آبروش براش مهم نبوده!!! پس نمیشه گفت یه مورد معمولیه که دختره مظلوم واقع شده! .........
ض تا حالا شده دوست نداشته باشید راجع به چیزی بنویسید ولی نیرویی از درون به این کار وادارتون کنه ؟
***
پریروز نزدیکای غروب بود که از خیابون طالقانی داشتم میومدم ، تو این موقع از روز این خیابون تقریبا خلوته ، بخاطر اینکه بافت اصلی اونجا رو ادرات دولتی شامل میشن و تا اون موقع همه کارمندا یا سر شغل دومشون هستند یا دارن برنامه بـــه خانه برمیــــگردیـــم رو تماشا میکنن یا هنوز به پردیس بومهن و فردیس کرج و هشتگرد ساوج بلاغ نرسیدن!
دیدم چند متر جلوتر شلوغ شده و دوتا ماشین پلیس بطور غیرعادی پارک کردن وسر و صدایی هم بلند شده ، سرعتم رو بیشتر کردم و به جمعیت رسیدم ، بازم گشت ارشاد بود ، دختری ظریف اندام با مانتویی کوتاه و تنگ تو حلقه زن های کماندو پلیس محاصره شده بود و مدام جیغ میکشید ، دستش رو گرفته بودن ولی مقاومت میکرد و سوار نمیشد ، صدای جمعیت داشت بلند میشد ، دو سه نفر اونطور که دیده نمیشدن صدای اعتراضشون بلند شده بود ، ناگهان دختر از دست مامورا جست و رها شد ، زد به دل خیابون ، ماشینا با سرعت تو خیابون خلوت گاز میدادن و دختر هم به آغوش اونها میدوید ، تو گویی ماشینا رو نمی دید و شاید میخواست خودکشی کنه ، دیگه روسری به سر نداشت ، یعنی از سرش کنده شده بود ، موهای خرمایی رنگش روی هوا به رقص دراومده بودن ، سربازا دویدند ، چادرمشکی ها هم دنبال سربازا ، جمعیت هم دنبال اونها .....
بهترین تصویری که تونستم از دل اون فیلم استخراج کنم!
دختر بین ماشین هایی که ترمز کرده بودن گیر افتاد و البته سربازها هم سریعتر از اون ضعیفه می دویدن ، دوباره گرفتنش ، زن های ارشاد دوباره شروع کردن به کشیدن ، البته برخلاف چیزی که شنیده بودم اصلا کتک نمیزدن ، اینبار مردم تاب تحمل نداشتن ، با مامورا درگیر شدن ،و انصافا سربازا کمتر مقاومتی میکردن ، فقط میخواستن برای رفع تکلیف در صحنه حاضر باشن ، پلیسای زن ترسیده بودن ولی همچنان دست و پای دختر رو چسبیده بودن ، ترافیکی شده بود و موبایلها از تو جیب ها بیرون اومده بودن، بالاخره زور مردم چربید و دختر رها شد ، موتور سواری پیدا شد ، مثل فرشته نجات! دختر دیگه رو پاهای خودش نبود ، انگار رو دست مردم حرکت میکرد ، ترک موتور سوارش کردن ، یکی روسریش رو بهش رسوند ، روسری موقع فرار کشیده شده بود و مثل طنابی رشته شده بود ، سه نفری از صحنه گریختن، موتور مثل نقطه ای در امتداد خیابون محو شد .... ، صدای سوت و جیغ و هورا ملت در هم آمیخته بود ، حتی چند متر دنبال موتور کشیده شدند و با سوت هایی از سر شادمانی بدرقه اش کردند ، برای اولین بار لحظه آزادی رو با چشمام دیدم ، لحظه پرگشودن و پرواز کردن ، پرواز روی آسفالت و با بالهایی از جنس موتور سیکلت! انصافا پلیسای بی دست و پایی بودن ، و شاید ترسیده بودن که جز ترک صحنه و ظاهرا تعقیب ، هیچ کاری نکردن ، شاید بعد از ماجرای درگیری خونین میدان صادقیه که چند ماه پیش رخ داد چنین دستور گرفتن که مواظب اغتشاش باشن!
با اینکه همه خوشحال بودیم ولی شوک بزرگی هم وارد شده بود ،خانمی قلبش گرفته بود و روی نیمکتهای ایستگاه اتوبوس داشتن آرومش میکردن ، خودم که تا حالا فکر میکردم دیدن چنین چیزایی زیاد روم اثر نمیزاره ، لرزه به اندامم انداخته بود ، صدای جیغ دخترک از گوشم خارج نمیشد....
***
ماجرای بالا دو روزه که مثل خوره افتاده تو جونم ، تنش روحی همون شب از خاطرم رفت ولی با اینکه با هدف بازتاب اون ماجرا ازش فیلم هم گرفتم ، اصلا به انعکاسش علاقه ای نداشتم ، دوستایی که براشون تعریف کردن اصرار داشتن که بنویسم و من هم نوشتم.
ض هنوز از حج برنگشته امام رضا ما رو طلبید ، اینبار واقعا طلبید ، آخه ما از یک ماه پیش قرار بود بریم مشهد و با خانمی که چند سالیه برامون بلیط و اقامتگاه و ... جور میکنه تماس گرفتم و رزرو کردم (همون یک ماه پیش) ولی ده روز پیش که پیش فروش بلیط های قطار شروع شد این خانم ناکام موند از تهیه بلیط و حتی خودم هم نتونستم از سایت شرکت رجا ،رزرو اینترنتی کنم و سفر ما منتفی شد ، ظاهرا مافیای بلیط خیلی زورش زیاده !
دقیقا سه روز پیش اسم خانم هادی روی گوشیم نقش بست و من با تعجب جواب دادم ، از اون طرف خط صدای خانم هادی بهم گفت که تونسته بلیط پیدا کنه و سه شنبه شب حرکت!
به نیابت از همه شما دوستان پنجره چوبی دو رکعت نماز زیارت تو صحن کهنه ، کنار سقاخونه اسماعیل طلا ، روبروی پنجره فولاد، خواهم خواند.

یکشنبه آخرین مهلت ثبت نام حج عمره بود ، من هم مثل همیشه که دقیقه 96 از خواب بیدار میشم ، روز آخررفته بودم ثبت نام !
البته به خیال خودم هفت و نیم صبح اونجا بودم که اولین نفر باشم..... وقتی رسیدم تو شعبه کمتر از ده نفر جلوی باجه مربوطه ایستاده بودن و ما هم خوشحال از اینکه تا نیم ساعت دیگه کارمون تموم میشه.... ولی حقیقت چیز دیگه ای بود، از ساعت 1 صبح حجاج شب زنده دار و سحر خیز اومده بودن لیست درست کرده بودن و اسم هاشون رو تو یه کاغذ مچاله شده نوشته بودن (این یکی از دستاوردهای گران قدر سی سال اخیره ، مدیریت صف در نیمه شب!) خلاصه اون لیست ساعت شش بسته شده بود و اسم 180 نفر هم رفته بود توش و بقیه هم موقتا برگشته بودن خونه تا خواب از دست رفته رو جبران کنن . واسه همین اون شعبه اینقدر خلوت بود. من تو همین عوالم بودم که حج عمره از دستم رفت و حالا جواب مادر بیچاره رو چی بدم که باید واسه اون هم مینوشتم ؟
یکی از پشت بازوم رو گرفت و به عقب کشید ، برگشتم دیدم مردی سالخورده ایست که در حدود 55 سالش بود،
بیا اینجا...
- بله بفرمائید؟
(با صدای آهسته طوری که کسی نفهمه ) شما نفر سی وچهارم هستی به نام ریوندی ، من هم سی و سوم .
- چه جوری .... آخه؟
من صبح قبل اذون اومدم اینجا دو تا شماره نوشتم ، یکی واسه خودم یکی هم واسه یه بنده خدا مثل شمایی که دوست داری بری مکه!
- حالا چرا من ؟ مگه شما منو می شناسید؟
نه فقط اونجا که رسیدی یاد من هم باش .....
نمیدونید چه حالی داشتم ، هر چی از آقای ریوندی تشکر میکردم سیر نمیشدم ، واقعا چقدر راحت میتونیم دل آدما رو شاد کنیم ،البته اگه بخواهیم و مثل اون از این کار لذت ببریم .
موقع دادن مدارک و ثبت نام به دستور رئیس بانک ، کسانی که اسم تو لیستشون با شناسنامه ها مطابقت نداشت رو ثبت نام نمیکردن (دقیقا مثل من) و چند نفری هم جلوی چشمان همگان عذرشون رو خواستن ، دو ساعتی تو صف بودم و استرسم هر لحظه بیشتر میشد ، موقعی که رسید به 34 بلند خوند: شماره 34 ریوندی من هم سریع مدارک و چک پول رو از زیر شیشه پیشخون حل دادم جلو...آماده بودم که به شناسنامه نگاه کنه و من شروع کنم به التماس که تو رو خدا اسم ما رو بنویس .... که نا گهان بدون نگاه به شناسنامه دسته کامل مدارک رو داد به همکار باجه بغلی و با لحنی نرم از دوستش خواست این دوتا رو براش وارده کنه ، بعد رو کرد به من گفت آقا بفرمائید باجه کناری براتون بنویسن و خودش مشغول دسته کردن فرمها و پولها و مدارک شد.
من دیگه داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ،اینبار دیگه نمی دونستم چه جوری و از کی باید تشکر کنم فقط یک آن وجود خدا رو حس کردم ، هنوز فشار انگشتای آقای ریوندی رو بازی راستم حس میکردم ،حتی همین الان هم ! و جالب اینکه خودش هم ناگهان بدون خداحافظی غیبش زد و خانمش اومد برای ادامه ثبت نام ، یه جورایی شبیه این داستانهای غیر طبیعی سریال ترکیه ای کلید اسرار شده بود که همیشه هم بهش میخندیدم .
و اون چیزی که عذابم میده این تمایل سرد من به مکه رفتن - قبل از اون روز - بود و بیشتر توی خجالت مادرم مونده بودم که میخواست اسمم رو بنویسه و شرمم میومد بگم من حالا واسه مکه رفتن خیلی وقت دارم ، به هر حال اون روز رفتم برای اسم نویسی و موقعی که دیدم قسمتم نمیشه و دیگه اون لیست شبانه بسته شده یک دفعه یاد دلسردی ها و نازکردنم افتادم و از خودم بدم اومد و موقعی که آقای ریوندی جلوم ظاهر شد احساس کردم خدا خواست منو خجالت بده ،خدا میخواست بهم بگه :
ای بنده بی مهر من ! من تو رو طلبیدم به خانه دلم ولی تو هنوز حجره های دلت رو به روی من نگشودی! اما من اونقدر مهربانم که باز هم دعوتم رو تکرار میکنم ! آقای ریوندی و اون متصدی بانک رو مامور کردم تا منو بهتر ببینی! هنوز هم چشم دلت سو نداره؟ به خانه من خوش آمدی...
در حقیقت من یکشنبه مشرف گشتم به خانه خدا و الان هم حاجی شدم ، حاج امیر.
ض چند شب پیش پیامکی از سهیل بدستم رسید که فراتر از یک پیام کوتاه بود :
دهقان فداکار پیر شده... ، چوپان دروغگو عزیز شده... ، شنگول و منگول گرگ شدن.... ، کوکب خانم دیگه حوصله مهمون رو نداره ....، کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه..... ، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است.... ، حسنی گوسفنداش رو ول کرده تو یه شرکت آبدارچی شده.... ، آرش کمانگیر معتاد شده ..... ، شیرین هم خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی..... ، رستم اسبش رو فروخته و یه موتور خریده و با اسفندیار میرن کیف قاپی ....
واقعا چه بر سر ایران و ایرانی آمده؟
تا حالا این سوال رو از خودتون پرسیدید که آیا شما آدم خوبی هستید یا نه؟ البته که هیچ یک از ما کاملا خوب یا کاملا بد نیستیم ولی در یک لحظه یا یک زمینه خاص میشه آدمها رو خوب یا بد معرفی کرد.
چند روز پیش از سرکار بر می گشتم و طبق عادت سرم رو به عقب تکیه داده بودم و زیر خنکای دلچسب کولرهای مترو ، نیم چرتی میزدم. قطار که به ایستگاه امام میرسه انگار که به سرزمین آدمخوارها یا قحطی زده ها رسیده باشه و ناگهان جو آروم واگن از بین میره و کلی آدم انگار که سگ دنبالشون کرده باشه می ریزن تو قطار.
یکی دیگه از آفت های ایستگاه امام خمینی پیدا شدن سر و کله پیرزن پیرمرد های فرسوده است. آخه بابا جون شما که کارت منزلت دارین خب برین اتوبوس سوار بشین ، تازه کلی از وقتتون هم توی ترافیک و خیابونای شلوغ تلف میشه ، چیزی که شما همیشه زیادی میارین وقته!
من هم خودم تعدای پدر بزرگ و مادربزرگ داشتم و دارم (چندتاشون دعوت حق رو لبیک گفتن ) من واسه خودشون میگم ، اصلا خطرناکه! باور کنید تا حالا دو بار دوتا پیرمرد رو تو پله برقی در حالی که سرشون گیج میرفت و به عقب رها شدن ، مهار کردم و جون خودمو خودشنو و دهها انسان رو نجات دادم....
بعضیا شون هم که از پله برقی میترسن همه پله ها رو پیاده میرن ، خب حداقل اتوبوس دو تا پله داره نه دویست و پنجاه تا!
خلاصه وقتی یه سالمند با نگاه غضبناک (انگار منو بجای فرزند ناخلفش می بینه) میاد بالای سرم می ایسته هیچ راهی ندارم جز هبه کردن صندلیم!
اصلا اینا هیچی یه سری خانم هایی که اصلا هم پیر نیستن و اتفاقا وقتش که برسه پر از انرژی و تحرک هم میشن! ترفند جالبی رو بکار می برن و جالبتر آقایون ساده لوحی هستند که هنوز دوزاری شون نیافتاده. این گروه (به قول مسولین نظام : این عده خاص!) از غیرت و رحم آقایون سوء استفاده میکنن و میزنن به دل جمعیت شلوغ واگن آقایون ، و کمی هم خودشون رو معذب و تحت فشار نشون میدن و هی دست و پاشون رو جم و جور میکنن که به کسی نخورن ، همین موقع صدای یک شیره مرد بلند میشه که میگه : خواهرم شما بیا اینجا بشین!
شاید برای شمایی که کمتر از مترو استفاده می کنین حرفای من زیاد قابل لمس نباشه که یه آدم واسه یه صندلی نا قابل نقشه بکشه ولی باور کنید من سالهاست که روی این مقوله دقت دارم .
خلاصه اون روز دونفر از همون دسته خانم های فوق الذکر خوردن به پست ما که کلی کیسه و بار هم دنبالشون بود ، اتفاقا از اون متبرج ها هم بودن.
یکیشون که سایه نگاهش روی صندلیم به شدت سنگینی میکرد آب پاکی رو ریختم رو دستش و چشمام و بستم و هدفونم رو گذاشتم و لالا...
چند دقیقه بعد قطار به شدت ترمز کرد و مسافرا لای همدیگه بدجوری گره خوردن و این دوتا خانم هم دو متر جلوتر پرت شدن ، بغل دستی شیرین عسل ما هم سریع از جاش بلند شد و یکی از اونها رو صدا کرد که بفرمائید اینجا بشینید. و خانم هم با لبخند ملیحی کنار من نشست ، اون یکی خانمه منتظر بود من هم جامو بهش بدم و حرکت خداپسندانه بغل دستیم رو تکمیل کنم. ولی من هرگز تسلیم نشدم و سنگرم رو حفظ کردم.
آخه وقتی آدم می بینه بعضی خانمهای محترم برای اینکه برن تو واگن مخصوص خودشون حتی یه قطار رو هم از دست میدن و از کنار درهای باز واگن آقایون میگذرن تا برسن به اولین یا آخرین واگن که مال خانمهاست ، بعد چه جوریه که عده ای از نسوان میان تو واگن جماعت ذکور؟
یا هدفشون همون ترفندیست که من گفتم یا اینکه اگه چند باری هم تنه نا محرم ها بهشون اصابت کرد ، زیاد هم مهم نیست!
پس در هر دو حالت ترحم ما مردا بی مورده.
ض راستی شما چیزی از ارتباط تیتری که انتخاب کردم با چیزایی که تا اینجا خوندین فهمیدید؟
من اینبار سعی کردم خودمو سانسور نکنم و دقیقا همون چیزایی که در ذهن داشتم رو شسته و رفته نوشتم ، حتی اگر سالمندان رو ببرم زیر سوال و خنده یا اعتراف کنم که زمین خوردن یه خانم برام مهم نبود و عمل زیبای هدیه کردن صندلی هم تا حدودی برام ابلهانه جلوه میکنه و ....
راستی چرا ما عادت کردیم خودمون رو مطلقا خوب و سفید جلوه بدیم؟ مهربون ، فداکار ، داری درک بالای سیاسی ، درستکار ، احساساتی ، دموکرات ، چشم پاک .....
چقدر خوبه که هراز گاهی کمی صادق باشیم و از این نترسیم که: گفتن این حرف پرده از سیاهی های شخصیت من برمی داره. (البته حرفای من کاملا منطقی بودن و زیاد به سیاهی های وجودم راه نداشتند ولی زین پس قصد دارم کمی خاکستری تر باشم)
من فکر میکنم که این نوع صداقت روی روح و روان ما هم تاثیر خوبی خواهد گذاشت ،مثل اعترافات صریح یک جنایتکار حرفه ای یا بقول دوستی مثل اعترافات مسیحیان پیش کشیش ها .
فکر کنم حالا میشه به سوالی که در تیتر این مطلب پرسیده شد ، با صراحت پاسخ گفت: خیر! ما همیشه خوب نیستیم.
