
ض چند صباحی است که صنعت بسته بندی ما رونق گرفته.
انگار دوره فله ای عرضه کردن سپری شده و حالا همه چیز بسته بندی میشود.
اولین بار اتحادیه اروپا در زمان دولت محمد خاتمی مجموعه پیشنهاداتی را در قالب پکیج تشویقی به ایران عرضه کرد که ما اینجا با سرنوشت اون پکیج اصلا کاری نداریم. این اتفاق دوباره تکرار شد که برای تفاوت قائل شدن بین این پکیجهای تکراری از اصطلاح آبرومندتری بنام بسته پیشنهادی استفاده شد .
بعد از اینکه دکتر لاریجانی با ادبیات شوخ و شنگ همیشگی اش گفت میخواهند دُرِّ غلتان را از ما بگیرند و آبنبات چوبی دستمان بدهند و این بسته را هم رد کرد که ناگه دستگاه دیپلماسی برای خنثی سازی سیاست های خصمانه غرب فکر بکری به ذهنش رسید! و آن ارائه یک بسته از طرف ایران به طرف مقابل بود. در حقیقت بسته در مقابل بسته یا بسته به مثل!
این فرایند هم در این سالهای تحریم سه بار اتفاق افتاد و همچنان تبادل بسته های فی ما بین ادامه دارد....
اما بسته بندی سیاسی به اقتصاد داخلی هم نفوذ کرد و ابتدای امسال بانک مرکزی بسته ای برای سایر بانکها تجویز کرد که همچنان در بوروکراسی دولتی سرگردان و غوطه ور است. از سوی دیگر همزمان بسته سیاستهای اقتصادی که به طرح جراحی اقتصادی هم معروف شده از طرف شخص رئیس جمهور به مردم معرفی شد و بسیاری بسته های فرعی دیگر که در حقیقت زیر بسته (بر وزن زیر مجموعه) هستند نیز در حال تولدند ....
واقعا با ورود این بسته ها چیزی جز بسته تر شدن فضا را مشاهده کردید؟ این بسته های در بسته که هیچ وقت به روی مردم باز نشدند و در حد شعار باقی ماندند چه فرقی داشتند با سایر افاضات حضرات؟ ای کاش یکی پیدا بشه بهشون بگه: لطفا بسته.
ض در راستای همین طرح تحول بزرگ اقتصادی که از حالا لرزه بر اندام اقتصاددانان انداخته صحبت از اینه که ابتدا قراره از پائیز یارانه حامل های انرژی مثل بنزین رو نقدی بدن دست مردم (مثل همون چیزی که کروبی بدبخت میگفت و همه بهش میخندیدیم) و سر انجام آب و برق و گاز و نان ولبنیات هرچی که فکرش رو بکنید یارانه اش حذف بشه و در حقیقت 10 برابر بشه.
یک ماه پیش احمدی نژاد از ایجاد حسابهای الکترونیکی برای همه افراد خانواده های تا سقف 6 نفر خبر داد که یارانه سه ماه را یکجا در حسابها خواهند ریخت و مثل مسابقه دو سرعت با یک سوت همه حسابها را باز میکنند و حمله.... دیشب هم در تلویزیون حاضر شد و گوشه های دیگری از طرح را تشریح کرد که البته خیلی چیزها را هم نگفت و موکول کرد به آینده.
تا همینجاش یه سوال بزرگ برای من پیش اومده که خودش میتونه شروع یک دردسر تازه باشه:
این پولها قراره به دست چه کسانی سپرده شود؟ تک تک افراد جامعه یا سرپرست خانواده ها؟
اگر به تک تک افراد تحویل داده شود ، خب چه تضمینی وجود دارد که فرزندان اول ماه یارانه هایشان را تقدیم پدر کنند تا بنزین لیتری 1500 تومن بریزه تو باکش؟ حالا مرد بیچاره باید بیافته دنبال فرزند نوجونش که تو رو خدا یارانه ات رو بده تا برم گوشت کیلویی 30000 تومن بخرم در حالی که فرزند ناخلف کل یارانه سه ماهه اش را داده و یه نوکیا سانتی مانتال خریده!
یا برعکس! یارانه همه اعضای خانواده را بدهند دست پدر خانواده و چیزی که زیاد داریم آدم معتاد و بی مسولیت که نقشی هم در تامین خانواده شان ندارند،خب حالا اگه طرف با کل پولها بره صفا و مواد و .... کی میخواد شکم گرسنه بچه ها رو با نان 500 تومنی پر کنه؟
و بسیاری موارد اختلاف برانگیز که با آمدن پول نفت بر سر سفرهای مردم پیش می آید و پیش بینی بقیه موارد را به ذهن خلاق شما می سپارم.
تنها پیشنهاد نگارنده این است که بودجه کلانی را به قوه قضائیه بدهند تا طول عرض دادسرا ها و زندانها را سه برابر کند تا مگر بتواند جوابگوی خیل عظیم دعاوی خانوادگی در موضوعات خارق العاده باشد.
تازه یاد بانکها هم باشید که همینجوری در حال انفجار هستند حالا باید منتظر 70 میلیون مشتری جدید هم باشند.
بقول شیر فرهاد : ها ... من که نوفهمم!
پنج شنبه ساعت 11 صبح دوستی تماس گرفت و بهم پیشنهاد سفری دو روزه به شیراز داد. منی که تا حالا این شهر رو ندیده بودم با کمی من و من قبول کردم توی اون مسافرت کاری باهاش همسفر بشم.
قرار شد پنج شنبه بعدازظهر از تهران به سمت شیراز حرکت کنیم و سرانجام ساعت 7 صبح یکشنبه برگشته و رسیده باشیم تهران. مفید یک روز و نصفی تو شیراز بودیم. تو راه که به نقشه توریستی شیراز نگاه میکردم و فهرست طویل اماکن تاریخی و گردشی شهر رو میدیدم شگفت زده شده بودم که اینهمه جا رو چه جوری سر بزنیم؟
بنظر من شیراز به خودی خود یک تمدن است و واقعا نمیدونم آیا در دانشگاهی رشته ای بنام شیراز شناسی تدریس میشه یا نه؟
تو تاریخ خوندیم هنگام حمله سپاه مغول به ایران زمین تنها خطه ای که از گزند آن تهاجم در امان ماند همانا سرزمین فارس بود و دلیلش هم تدبیر حاکم با درایت آن زمان منطقه فارس بود.که توانست مغولها را مجاب کند که بدون خونریزی و ویرانی پای به آن سرزمین بگذارند و همین موجب شد که شیراز بر خلاف سایر نواحی میهنمان ویرانه نشد و آثار تاریخی و فرهنگی آن پابرجا ماند و چه بسا سعدی و حافظ های دیگری نیز در سایر نقاط ایران می زیستند که بعد از حمله مغولها آثارشان از تاریخ محو شد !
من فکر میکنم جذابیت یک شهر فقط با آثار تاریخی و گذشته آن تضمین نمی شود بلکه حال و روز کنونی آن به مراتب مهمتر و موثر تر است وگرنه گوشه گوشه این آب و خاک مملو از آثار تاریخی با پیشینه کهن است.
اما قطعا شیراز امروز هم حرفهای زیادی برای گفتن دارد، یکی از شاخصه های این شهر گرمسیر جنوبی گلهای رنگارنگ آن است ، در جای جای شهر گلکاری و گلستان دیده می شود، گلهایی که چندان گونه های نادر و خاصی نیستند و در بیشتر نقاط ایران رشد میکنند ، و وجه تمایز شیراز با دیگر نقاط روحیه لطیف و زیبایی دوست مردمان آن است که در این خشکسالی و گرما هم طراوت و زیبایی را از شهرشان دریغ نمیکنند.
نکته دیگر بافت شهری و خیابان بندی این شهر هم بی نظیر است. خیابانهای عریض و پیاده رو های عریض تر ، پیاده رو ها همه همگی بازسازی شده یا در حال بازسازی و با کیفیتی به مراتب مرغوب تر از آن چیزی که آقای قالیباف در خیابان ولیعصر پیاده کرده ! تا آنجا که هوس میکنی ساعتها در حاشیه خیابانهای آرام و تمیز شیراز قدم بزنی و قدم بزنی.... گواه این مطلب لوح زرینی است که در میدان شهرداری (همانجا که ارگ کریمخانی هم واقع شده) توسط بنیاد یونسکو نصب شده و طی آن از مدیریت شهری شیراز بخاطر خلق فضاهای بینظیر تجلیل شده و البته شهری که فضایی آرام و بدور از دغدغه برای شهروندانش مهیا سازد میتواند خروجی هایی متشکل از خلاقیت و نبوغ و شکوفایی داشته باشد.
(راستی همین امروز تو رادیو شنید که برای اولین با تاکسی های دوچرخه در شیراز بهره بردای خواهد شد)
مردمان شیراز را خونگرم ، مهمان نواز ، متواضع و تا حدودی تنبل دیدم. هنوز روح سعدی و حافظ در وجودشان پرسه میزند،راننده ای که مرا به باغ جهان نما میرساند ، پس از این که از تعریفهای من به وجد آمد قطعه زیبایی از سعدی را برایم خواند ، به جلوی درب باغ رسیده بودیم و شعر او ادامه داشت.... چند دقیقه ای ماشین متوقف بود و او همچنان برایم میخواند... تو ترمینال اتوبوس ها هم مسافران را با ترکیبهای موزون جلب میکردند مثل : تهران ، الان .... تهران ، الان.... یا شاگرد راننده ماشین ما مدام فریاد میزد: تهران با مان... تهران با مان (مان نام نوعی اتوبوس است مثل بنز و ولوو) از اتوبوس گفتم یاد اتوبوسهای شرکت واحد شیراز افتادم که با کد خط شناسایی میشدند ، و شگفتا حافظه قوی مردم آن شهر که همه خطوط اتوبوسرانی را با شماره خط آن به ما نشانی میدادند که خودم تا خط شماره 148 رو هم دیدم در حای که خود من هنوز خط یک مترو را با خط دو آن قاطی میکنم!
مثل همیشه چند نکته ظریف که توجهم را به خودش معطوف کرده بود برایتان نقل کردم و اصل کاری ها را میگذارم تا خودتان بروید و ببینید و کیف کنید.
ض روزنامه الشرق الوسط کاریکاتور تامل برانگیزی راجع به نقش ایران در تحولات خاور میانه چاپ کرده:

ض تا همین چند ماه پیش علامت سوال بزرگی در ذهنم وجود داشت که تفاوت بین بخش پیوندها و پیوندهای روزانه را نمی فهمیدم!
کم کم تو بعضی از وبلاگها دیدم که این بخش پیوندهای روزانه شان را فعال کرده اند و بالاخره بر این مساله حیاتی واقف گشتم! زین پس بخش پیوندهای روزانه را با رویکرد خبرهای جالب از پشت پنجره چوبی
به روز رسانی خواهم کرد و شما نیز به نیمه سمت راست تصویر بیش از پیش عنایت معمول بدارید.
اگر بین وبلاگهای فارسی پرسه بزنید و اونها رو با هم مقایسه کنید ، از موارد مشابهی که بدست میارین ، فقدان چهره مدیر وبلاگ هم به چشم می خوره. قریب به اتفاق بلاگرها ترجیح میدن چهره ای از خود به نمایش نگذارن و حتی خیلی هاشون از مشخص کردن جنسیت ، محل زندگی ، شغل و اسم واقعی پرهیز میکنند.
بنظر من دلایل متعددی وجود داره که یک وبلاگ نویس تصویرش رو نمایش نده.

اولین و اصلی ترین دلیل: فرار از خود. وبلاگ حالتی آرمانی از زندگی و شخصیت آدمهاست ، یک شروع مجدد، یک فرصت استثنائی برای یک نمایش سمبلیک از خود ، میشه از خود حقیقی عبور کرد و به خود آرمانی رسید ، نه اینکه واقعا برسیم به اون نقطه آرمانی بلکه خودمون رو در نوک اون قله نشون بدیم در حالی که هنوز از کوهپایه هم بالاتر نیومدیم. حتی در برخی موارد به قیمت زیرپا گذاشتن صداقت در حالی که داعیه صداقت هم داشته باشی. و چهره نویسنده قسمتی از واقعیت زندگی اوست که با مطلوب آرمانی ترسیم شده در فضای سایبر منافات داره.
دلیل بعدی، جنــسیت: خاص جنس مونثه ، بیشتر خانمها و دختر خانمها از توزیع شدن عکسشون در اینترنت واهمه دارند ، میگن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه و ما کم مارگزیده ندیدم که بواسطه انتشار یک فیلم یا عکس حتی به خودکشی هم رضایت داده ، البته هیچ وقت یک عکس معمولی کوچیک کارکرد فیلمی که از بازیگر سریال نرگس منتشر شد رو نخواهد داشت ولی اینترنته دیگه اگه دلش بخواد مثل اسبی افسار گسیخته در یک آن جهانیت میکنه! شاید بهتر باشه اصلاح کنم که ملاحظات مذهبی و سنتی ما ایرانی ها درذهن زن هامون ( یعنی زن های سرزمینمون ) این رو القا کرده که بهتره کمتر دیده بشن. مادران اونها بودند که در انظار توسط شویشان با اسمی مردانه خطاب میشدند و روی درب خانه هایشان دو نوع دقّه داشت یکی برای دقّ الباب مهمانهای مونث و دیگری برای مهمانهای نا محرم و..... بسیاری موارد دیگر که آشنای حضورتون هست. و امروز دختران همان زن ها از چسباندن عکسشان بر پیشانی وب شخصیشان اجتناب می ورزند. البته من منکر تغییر در هنجارها نیستم و آنچه گفتم کلیت بود ، در مقابل آن شبکه های اجتماعی مثل یاهو 360 هم هستند که پذیرای چهره های متنوعی از دختران ایرانی هستند و فکر میکنم دلیل واقعیش هم رشد کمی کاربران باشه که به تناسب اطلاعات بیشتری که عرضه میشه به مرحله ای از عادی سازی رسیده که حسایت رو چند تا عکس خاص بخاطر چند صد برابر شدن شدن اون عکسها از بین رفته.
دلیل دیگری هم هست بنام عدم اعتماد بنفس.
در این حال شخص چهره خودش رو دورتر از چهره مقبول جامعه می بینه،شاید مخاطب با دیدن چهره او به شعرهای عاشقانه ای که مینویسه یا خاطره هایی که تعریف میکنه چندان جذب نشه. وقتی عکسی در کار نباشه مخاطب بارها و بارها نویسنده رو با صور مختلف تجسم میکنه.
علی ایحال درج نکردن تصویر خالی از حسن نیست، مثلا به خواننده های وبلاگ اجازه میده به شخصیت و درونیات نویسنده برسن و بدرور از سیمای حقیقی وی در مورد سیمای معنوی اش قضاوت کنند. چرا که چهره اشخاص تا حدودی موید شخصیتی است که ما از آنها در ذهنمان ترسیم می کنیم و عدم نمایش آن در وبلاگ فرصت عمیق دیدن رو به آدمها میدهد ، فارغ از ظاهر بینی!
همینطور درج کردن عکس هم موجب ارتباطی صمیمی ، راحت و رئال مخاطب و نویسنده میشود و البته کیفیت عکس و فیگور و رنگ آمیزی آن بی تاثیر نیست. بعد از هر مرتبه باز شدن تصویر و رسیدن به فراز و فرود های متن مخاطب ناگهان به سراغ همان عکس بالای صفحه می آید و نگاهی عمیق می اندازد.....
از اهمیت عکس میتونم به حرکت جالب سرویس دهنده موفق وبلاگ ورد پرس اشاره کنم که در بخش نظرات وبلاگها در کنار آدرس وبسایت و ایمیل نظر دهنده ، عکس او را هم نشان میدهد (در صورت ثبت نام کردن)
و همچنین سرویسهایی موسوم به وب ۲ که در حقیقت آینده اینترنت را نشان میدهند همگی عکس محور شدند مثل سایت فیلتر شده فیس بوک که همچون یک آلبوم عکس چهره جهانیان رو بنمایش میگذاره.
جان کلام اینکه الصاق عکس صاحب وبلاگ بر سردر آن وبلاگ زمینه ای متفاوت در ارتباط بین مخاطب و بلاگر است که با توجه به شواهد و قرائن تا کنون چندان مورد توجه واقع نشده.
واقعا نمیدونم چند درصد از اعضای خانواده بزرگ وبلاگستان به این موضوع عمیقا اندیشیده اند؟ به هر حال من سعی کردم از چند دریچه به این موضوع بپردازم و جالب اینجاست که خودم هم یکی از وبلاگهای بدون عکس هستم ، ولی مطمئن باشید که من هم بزودی تصویری از خودم نمایش خواهم داد. اینبار تصویری از خود ظاهری! و شاید این بزودی همزمان با تولد یکسالگی پنجره چوبی باشه!
ض یکی از لذت بخش ترین قسمت های وبلاگ نویسی وقتیست که متوجه میشوی نوشته ات تونسته کسی یا کسانی رو به تفکر واداره. سهیل با خوندن این مطلب پاسخ کاملی در غالب یک پست جدید ارائه کرده که حاصل تفکری عمیق است. و من خواندن آن را به شما پیشنهاد میکنم.
چند روزی از سالگرد مرگ مشکوک دکتر شریعتی میگذره ، امسال رسانه های دولتی این واقعه رو پررنگ تراز قبل انعکاس دادند. مصاحبه ای هم با مقام رهبری در روزنامه جمهوری اسلامی دیدم و در حسینه ارشاد تمبر یادبود وی به نمایش درآمد و ....
باز اگر نیم نگاهی به تقویم بیاندازیم ولادت حضرت فاطمه (س) رو می بینیم که خیلی بهش نزدیکیم.
حضرت فاطمه و دکترشریعتی ما رو به یاد فاطمه فاطمه است می اندازند.
کتابی که کتاب نبود ، مثل بیشتر کتابهای شریعتی از روی سخنرانی هایش به رشته تحریر درآمد.
شاید اوج معانی این کتاب را خیلی ها در صفحه آخر و جملات تکان دهنده آخر آن یافتند ، آنجا که با همین جمله بپایان میرسد :
...... نه، اینها همه هست و اینهمه فاطمه نیست
فاطمه ، فاطمه است.
مخصوصا جملات زیبای بالا رو کامل ننوشتم چرا که دقیقا منظور من چیزی غیر از این بخش از کتاب بود.
دکتر شریعتی در این کتاب قبل از اینکه به حضرت فاطمه بپردازد مقام زن مسلمان را که فاطمه زهرا مظهر آن است با زن غربی ای که به ما عرضه شده و نه آن زن غربی واقعی (بقول خود شریعتی مثل مادام کوری) مقایسه میکند. و این کار آنقدر وسعت میگیرد در کتاب که یادم میاد اون موقع که مطالعه میکردم لحظه ای شک کردم نکنه جلد کتاب با اوراق آن اشتباهی صحافی شده باشه (آخه کتابی که من دارم از اون نسخه های قبل انقلابی زیرزمینی است که با ابتدایی ترین امکانات چاپ شده)
حالا میخوام چند جمله ای از این دانشمند فرزانه پیرامون نگاه اسلام به مسئله ازدواج مجدد برای شما نقل کنم :
...."کنکوبیناژ" یا زنــــدگی جــــــفتی را که در اروپا بصورت ازدواج نا مشروع ، غیر قانونی و منفور و نجس تلقی میشود ولی وجود دارد و در همه جای اروپا و امریکا ، در ممالک بسیار مذهبی و گروههای مذهبی هم هست و بیشتر، اسلام ، با قبول طلاق و جواز ازدواج مجدد و وضع ازدواج مجدد آنرا در موارد استثنائی زندگی فردی و وضع اجتماعی پذیرفته است، که اگر نمیپذیرفت روی میداد اما بیرون از دسترس و کنترل او .
اما اکنون با پذیرفتنش ، بعنوان یک واقعیت طبیعی و اجتناب ناپذیر ، آنرا یک امر شرعی و قانونی میکند و در نتیجه میتواند بر آن مسلط شود و شکل آنرا با مبانی حقوقی و اخلاقی خود منطبق سازد.طرفین را مقید میسازد و قوانین را بر دو طرف جاری میسازد و به اصول و شرائط و مقرراتی مقیدشان میکند و احساس گناه کردن و مطرود بودن در چشم خداوند ، و مردم را از وجدان زن و مرد بیرون میآورد،یا تطهیرشان،پیوند آنها را با مبانی اخلاقی و مذهبی حفظ میکند و فرزندانشان را در محیطی سالم و پاک طبیعی می پرورد و نیز جامعه را وا میدارد تا به چشم گناه و حرامزادگی و پلیدی به آنان ننگرند و ...
همه این موفقیت ها را اسلام از آنرو بدست می آورد که این واقعیت اجتماعی و انسانی را اعتراف میکند و در نتیجه میتواند نتایج و عواقبش را کنترل کند،به آن یک فرم قانونی بدهد،شکلش را اصلاح کند و به آن یک وجهه مشروع و اخلاقی ببخشد ، این است اعتراف به واقعیت های موجود،که قدرتمان میدهد،تا کنترل و هدایتشان کنیم و بتوانیم برآنها تسلط داشته باشیم،و اگر انکار کنیم آنها بر ما تسلط میابندو بی خواست ما ، به هر جا که اراده کنند کشیده میشوند. چنانچه می بینیم هم رئالیست ها غرق در واقعیت های موجودند ، چه بد و چه خوب ، و هم ایده آلیست ها که از آنها میگریزند،بلکه ایده آلیستهای اینجوری بیشتر قربانی و اسیر بدیها و نا هنجاریها هستند زیرا رئالیست با واقعیت ها همراه و همساز است اما ایده آلیست که آنها را نمی شناسد و نمی بیند و جاهلانه و خیال پرستانه نفی میکند ،خود، در برابر حمله آنها بی دفاع و ناشی و ضعیف ، بزانو در می افتد و نابود میشود.....
ض البته اروپایی که در اینجا سخن از آن میرود اروپای قرون وسطی است که در آن طلاق برسمیت شناخته نمیشده. و دیگر اینکه این بحث خیلی مفصل تر از آنیست که اینجا نقل شده و متاسفانه حوصله مطالب وبلاگی را فراتر از این نیست پس طبیعتا برای آگاهی بیشتر باید به کتاب فاطمه فاطمه است مراجعه کنید.

