از عشق بین دو جوان روستایی چه می دانید؟ برای منی که تجربه زندگی طولانی در یک روستا را ندارم تنها پیش فرض ، فیلم یا سریالی است که در آن روابط عاشقانه دو جوان روستایی تصویر شده باشد چیزی که در ذهن من و احتمالا شما وجود دارد لحظه ایست که دخترک با لباسهای رنگین محلی و کوزه ای بر سر به لب برکه میآید و پسرکی با موهای لخت و جلیقه و شلواری گشاد در حالی که خرش را کنار درختی پارک کرده در این گوشه خلوت انتظار معشوقه اش را میکشد ، سپس با خجالت و لکنت چند کلامی بین آنها رد و بدل میشود پسر از قرار خواستگاری که نه نه اش خواهد گذاشت می گوید و دختر از عزم پدر در ازدواج او پسرعموی بدقیافه و خل وضعش... نهایتا دختر از ترس برادر قلدر کوزه را به سرعت از آب پر میکند و با همسر آینده خداحافظی ...
اینها همون تصویر مصنوعی بود که کارگردانهای تازه کار مراکز استانی صداوسیما به خورد ما میدهند و با منظره ای که دولت آبادی چند شب پیش در کتاب جای خالی سلوچ به من نشان داد فاصله زیادی دارد ( صمیمیت بین من و محمود رو داشتین ؟!! )
- مرگان و سلوچ نام دختر و پسر دلداده ای است مقیم روستایی بنام زمینج -
"...... مرگان در میان خوشه چینان بود. خویر نشته بود و پی رندزدن سلوچ را نگاه می کرد. دروگر بنامی بود سلوچ . قد و بری نداشت ، رشید نبود ، اما پاکیزه کار و سخت بود.
ریز نقش و چابک ، سلوچ روی پاها نشسته می چرخید و زمین را از بوته های بلند و خمیده گندم صاف میکرد.دروگر پاکیزه کار ،سلوچ ، خوش میداشت کمی بی هوا درو کند تا بیش از آنچه که باید خوشه بر زمین بریزد . بر این کار او سالار دشت هم خرده نمی گرفت. چرا که میدانست سلوچ خوشه ها را برای مـــرگــــان بر زمین میریزد . این دیگر یک جور رسم بود . شده بود . یکجور قرار پنهانی بین دروگر و سالار و خوشه چین . دروگر جوانی اگر خواهای دختری بود ، این را حق خود میدانست که بوته های خشک گندم را با کاربرد خبره وار منگال چنان بتکاند تا خوشه های خشکیده و سست بر زمین بریزند و پیشلاو به کمر بسته دختر باید پر شود : پیشکش عشق.
مرگان باید دست پر به خانه برود . مرگان دست پر به خانه میرفت. نیش و کنایه این و آن؟! هرکه هرچه خواهد بگوید مرگان چیزی به جد نمی گرفت . زبان دیگران دل دیگران است . بگذار دل برخی با مرگان نباشد. نباشد! دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان می آورند. این دیگران به گمان خود زیرک اند! غافل از اینکه نه زیرک ، دو رویه اند. جرات یکرویگی شان نیست . آخرش چه گفته میشود؟ اینکه مرگان ساربانها با سلوچ تنور مالها خواهای هم اند. بگویند! بگذار همه اهل زمینج با این خبر دهن خود را شیرین کنند! چه عیبی؟ چه گناهی؟ بگذار همه بر بام شوند و جار بزنند که مرگان و سلوچ با همدیگر میزنند و می خورند و درکارند. کی بود که جلوی خواستن مرگان را بگیرد؟ هیچکس.
مرگان بیش از یک برادر که نداشت. پدرش مرده بود و مادرش خانه نشین بود. امان – برادر مرگان – چه میخواست بگوید؟ خودش در شوریدگی گیسو لقب گرفته بود ، مولا امان! مولا امان ، خود پر خروشتر عاشق گیسو بود. چندان که کارش به جنون رسیده بود. راه میرفت و برای گیسو بیت می ساخت . یک پا نجما بودبه هوای گیسو میان کوچه ها سرگردان پرسه میزد و آواز میخواند . شب ها تا صبح خواب نداشت . افسانه مولا امان و گیسو پیش همه خلق خدا روی روز افتاده بود .همچین برادری به مرگان چه میتوانست بگوید؟
مرگان فقط مست سلوچ بود. با او ، مولا امان که خود دیوانه گیسو بود چه می توانست بگوید؟ گیرم که بگوید! دشنامی و زنجیری و لگدی. چه غم؟ آنچه مرگان را میکشت لگد و شلاق نبود. دوری سلوچ ، مرگان را می کشت. دوری پسر تورمال. "
ض امروز از پله های ایستگاه مترو هفت تیر بالا میرفتم که مرد جوانی برخلاف ما داشت پائین میومد، خانم جوانی هم چهار پنج تا پله بالاتر از من و هم جهت من داشت بالا میرفت ، مرد جوان بدون مقدمه و انگار که سالهاست خانم رو می شناسه گفت : بالا گشت ارشاد ایستاده ها! خانم هم همونطور خونسرد و راحت پرسید: خروجی این سمت یا اون سمت؟ آقاهه سمت راست رو با دست نشون داد و گذشت خانومه هم مسیرش رو به سمت چپ عوض کرد و خیلی عادی مسیرش رو ادامه داد! من هم همچنان دنبالش داشتم میرفتم - اشتراک مسیر داشتیم - اصلا به اطرافش نگاه نمی کرد تا ماموران پلیس رو پیدا کنه..... مکالمه کوتاه و بی مقدمه این خانم و آقا برای خنثی کردن عملیات پلیس صورت گرفت ، یه لحظه منو یاد فیلم های زمان آلمان نازی انداخت که چریک های مبارز لهستانی با خونسردی و تسلط فعالیت های مبارزاتی پنهانی میکردن ، اون هم جلوی چشم نیروهای امنیتی اشغالگر !
زمین انسانها اثریست از آنتوان ماری روژه کنت دوسنت اگزوپری،که با شاهکار معروفش شازده کوچولو می شناسیمش. او هوانورد بود و در نهایت به یکی از موسسان ایرفرانس تبدیل شد. بیشتر داستانهای وی نیز به همین مقوله ارتباط داره ، از جمله زمین انسانها.
تا قبل از خوندن کتاب اگه به من می گفتن نظرت در مورد کتابی که یک خلبان راجع به پرواز و تجربیات کاریش نوشته چیه؟ حدس می زدم یک داستان هیجان انگیز،و پر افت و خیز از جنس فیلم های هالیوودیه..... اما حالا که کتاب رو خوندم به اشتباه بودن حدسیاتم پی بردم.
اگزوپری با تمام وجود به بیابان و زمین هایی که روی اونها پرواز میکنه عشق می ورزه. متن کتاب مملو از توصیفات پر حرارت راجع به خاطرات پرواز اگزوپری و دوستان خلبان اوست ، فصل هایی از کتاب شبیه نامه های عاشقانه ایست که برای دوستانش نوشته. برش کوتاهی از زمین انساها رو با هم می خونیم:
"هواپیما بی شک ماشینی است اما چه وسیله خوبی برای تحلیل است! این وسیله برای ما از چهره راستین زمین پرده برگرفته است.ما به آن ملکه ای می مانستیم که خواست از احوال رعایای خود از نزدیک با خبر شود و بداند که آیا از سلطنتش شاد کامند یا نه.درباریانش به قصد فریب او راهش را به زیبایی آراستند و گروهی مزدور را در آن به شادی واداشتند. (اشاره است به کاترین دوم) ملکه جز همین رشته نازک راه چیزی از قلمرو خویش ندید و ندانست که رعایایش در پهنه صحرا از گرسنگی می میرند و به او نفرین می کنند.
ما نیز در طول جاده های پیچ در پیچ راه می سپردیم. آنها از زمینهای بایر و سنگستانها و ریگزارها دوری می جویند و خود را با نیازهای انسانها سازگار می کنند و از چشمه ای به چشمه دیگر می روند (منظور همان جاده های پیچ در پیچ است).روستائیان را از انبار به گندمزار می برند و احشام نیم خفته را از آستانه آغل می گیرند و سپیده دمان به سبزه زار می رسانند و این دهکده را به آن یکی می پیوندند و اگر یکی از آنها خطر کند و از بیابانی بگذرد صد پیچ و تاب می خورد تا از واحه ها سیرآب شود.ما که بدین سان فریب پیچ و خم آنها را خورده و دروغهای مصلحت آمیزشان را باور داشته ایم و در سفرهای خویش از کنار آن همه مزارع مشروب و بوستانها و چراگاهها گذشته ایم،تا دیر زمانی زندان خود را زیبا انگاشته و زمین خود را پر آب و مهربان پنداشته ایم.
اما دیدمان تیزتر شده است و پیشرفتی دردناک کرده ایم . به یاری هواپیما مسیر مستقیم را شناخته ایم همین که از زمین بلند شدیم از راههایی که به جانب برکه ها و آغل ها می گرایند یا چون ماری پیچان از این شهر به آن شهر می روند پیوند می بریم . از این پس ، چون از قیود دلپذیر آزاد شدیم و از نیاز به چشمه سار ها رهایی یافتیم راست به سوی مقصد های دور بال می گشاییم و تازه آنوقت از فراز مسیر مستقیم خود زیربنای اصلی و لایه سنگ و ریگ و نمک را کشف می کنیم که زندگی جای جای ،همچون اندکی خزه در ته ویرانه ها خطر کرده و شکوفان گشته است.
اینجاست که به فیزیکدان یا زیست شناسی بدل می شویم و تمدنهای زینت بخش ته دره ها را برسی میکنیم که گاهی به معجزه ای ، هر جا که اقلیمی مساعد یابند به صورت باغی خرم شکوفان می شوند. اینجاست که ما انسان را از پشت پنجره های هواپیمای خود ، چنانکه از ورای دستگاههای کاوش به دیده تامل می نگریم.اینجاست که سرگذشت خود را باز می خوانیم."
و سرانجام " روز سی و یکم ژوئیه 1944 به اصرار بسیار اجازه گرفت که برای آخرین بار پرواز کند.ساعت هشت و نیم صبح از زمین برخاست تا ماموریت خود را بر فراز منطقه گرنوبل وانسی به انجام رساند .ساعت سیزده و سی دقیقه طی پیامی خبر داد که ذخیره بنزینش برای بیش از یک ساعت پرواز کفایت نمی کند.ساعت چهارده و سی دقیقه همه یقین داشتند که دیگر در آسمان نیست. به احتمال بسیار هواپیمایش را در حوالی جزیره کرس سرنگون کرده بودند. "
البته پاراگراف بالا مربوط به سرانجام زندگی دوسنت اگزوپری ست -که از مقدمه کتاب برداشتمش- و به سرانجام کتاب ربطی نداره.

من یار مهربانم دانا و خوش زبانم
گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم
بیت بالا سرآغاز قطعه بیاد ماندنیست که در کتاب فارسی دوم دبستان خوندیم.اون سالها از ما می خواستن که شعر های کتاب فارسی رو حفظ کنیم و شگفت اینجاست که از بین اونهمه شعری که توی اون دوران به اجبار به خاطر می سپردیم این قطعه ملکه ذهن خیلی از ماها شده.
همونطور که قبلا وعده داده بودم موضوعات تخصصی رو به تدریج معرفی می کنم ، و اینبار نوبت به کتاب رسیده.
قبلا که خودم وبلاگ نداشتم و به وبلاگهای محبوبم سرک می کشیدم،از وبلاگهایی که اسیر روزمرگی می شدن و شرح دقیق حال و احوال روزانشون میشد خوراک اصلی نوشته هاشون خوشم نمیومد با توجه به اینکه قلم جذاب و نوشتهای سرگرم کننده ای هم داشتند ولی این احساس رو به آدم میدن که مخاطب یا بازدید کننده اون وبلاگ تبدیل میشه به سنگ صبور نویسنده که احتمالا اتلاف وقت هم براش اهمیت نداره مثلا کسی رو میشناسم که الان سه ماهه فقط در مورد کنکور ارشدش می نویسه و وضعیت درس خوندنش،اتاق بهم ریخته اش و آزمونهاو....
البته من این روش رو کاملا رد نمی کنم و فکر میکنم اگر تعادل رعایت بشه برای کسی که وقتش رو صرف خوندن نوشته های من میکنه جذاب هم هست.
حالا اینا چه ربطی به کتاب داشت؟
برای اینکه به حال روز اون نوع وبلاگها دچار نشم به موضوعاتی فکر میکردم که هم برای من و هم برای شما مفید واقع بشه .این بود که رسیدم به موضوع کتاب.
حالا اینکه چه جوری به کتاب بپردازم کلی ذهن من رو مشغول کرده مثلا هرگز نمی خوام به سبک بعضی از برنامه های تلویزیونی یا نشریات کتاب معرفی کنم یعنی اسم نویسنده،ناشر،نوبت چاپ ،شمارگان،تعداد صفحات و قیمت پشت جلد کتاب بشه معرفی کتاب! اول اعتراف می کنم که من اصلا آدم کتابخونی نبودم –البته مطالعه زیاد داشتم ولی نه در حوزه کتاب-مدت کوتاهیه که شبها قبل از خواب دقایقی رو صرف خوندن کتاب می کنم و تو یه مدت کوتاه پیوند عجیبی بین من یار مهربانم برقرار شده، مطالب قشنگی از جلوی چشمم میگذره که حیفم میاد به پنجره چوبی نیارمشون . اینجوری من انگیزه ای مضاعف برای خوندن پیدا میکنم به این امید که بخشی از خونده هام رو به شما معرفی و منتقل کنم و شما هم وسوسه میشین به مطالعه اون اثر یا آثار دیگه –همیشه که وسوسه بد نیست!-
در طول مطالعه یک کتاب شاید 1یک بار و شاید چند بار تو پنجره چوبی در موردش بنویسم.بیشتر سعی دارم تو این پستها قطعه هایی که به خودی خود معنای مستقلی دارن و به سوژه کلی کتاب وابسته نباشن رو ذکر کنم یا با مختصری توضیح ادامه مطلب رو ذکر کنم خلاصه آخر فیلم رو لو نمی دم.
تو انتخاب موضوع کتاب هم نمیخوام روی یک موضوع خاص متمرکز بشم برخلاف نظر خیلی ها که به تمرکز و دوری جستن از این شاخه و اون شاخه پریدن توصیه می کنند ما رو، من دوست دارم مثل یک پرنده آزادانه پرواز کنم : رمان،تاریخ،مذهب،شعر،سیاست،ایرانی،خارجی....
هر چند با این وقت محدودی که برای این کار اختصاص دادم خیلی هم نباید رویایی بشم.
مخلص کلام ، پس از گذشت 90 روز از تولد پنجره چوبی و شروع فصل دوم حیات این وبلاگ و همزمان با هفته کتاب و کتابخوانی به یاری پروردگار از این پس فصل جدیدی رو آغاز خواهم کرد بنام کتاب.


