الان چند شبه که زودتر از همیشه میرم تو رختخواب . الهه بیچاره با اینکه اصلا عادت نداره به این زودی ها بخوابه همزمان با من خاموش میکنه میاد بخوابه تا تنها نمونم ولی خبر نداره که تو این موقعیت هیچ چیز مثل تنهایی بهم آرامش نمیده،من هم اینو بهش نمیگم و روانداز رو میکشم رو صورتم تا از این دنیا جدا بشم.
آقای نوری مشاور املاک سر کوچه میگفت با این پولی که من دارم تو تهران نباید دنبال جایی بگردم.قیمت یه آپارتمان کوچکتر از اونی که توش مستاجریم رو پرسیدم ،از تو فایلهاش یکی پیدا کرد.... گفتم اشتباه نکنید آقای نوری من نمی خوام بخرم ،میخوام رهن کامل کنما!؟ مرد با لبخند تلخی بهم نگاه کرد و گفت:من هم قیمت رهنش رو بهتون گفتم جناب اختری. دیگه فکرم کار نمی کرد،آقای نوری من 45 روز دیگه باید تخلیه کنم یه فکری برام بکن،اینو گفتم وکیسه سیب زمینی رو برداشتم در حالی که تلوتلو میخوردم با نا امیدی در شیشه ای دفتر املاک خانه امید رو گشودم و روانه خونه شدم.
دیدیدید...... دیدیدید...... دیدیدید...... با این صدای لعنتی می فهمم که دیگه وقت بیدار شدن و برگشتن به دنیای ناامیدی ست،یعنی صبح شده باید برم اداره و همه چیز از اول تکرار میشه ،الهه که دید اعتنایی به زنگ ساعت نمی کنم دستش رو از روی صورتم به سمت ساعت دراز کرد و تو همون تاریکی سحرگاهی صداش رو خفه کرد. از جاش بلند شد که بره صبحانه و نهار منو و دخترمون گلرخ رو آماده کنه برای بردن. هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن نداشتم دوست داشتم همون موقع یک زلزله هشت ریشتری بیاد و همه چیز و همه کس رو برای همیشه ببره زیر خاک .حالا که قراره من در به در بشم یزار همه باهم در به در بشیم! صدای معترض الهه از خلصه بیرونم کرد که میخواست بیدار بشم و گلرخ رو هم بیدار کنم.
به زور خودمو رسوندم بالای سر گلرخ: یه دشک زرد رنگ با نقش های کودکانه رنگی با یه پتو از همون رنگ که روی بدنش کشیده شده بود موهای قهوه ایش توی صورتش پخش شده بود مژه های بلندش فر خورده بود و برگشته بود روی پلکاش بی صدا و معصوم عروسکش رو بغل کرده بود و باهم دیگه داشتن خواب میدیدن . دیدن این صحنه خیلی آرومم کرد از خودم خیلی بدم اومد که چطور تونستم چند دقیقه پیش آرزوی یک زلزله ویرانگر بکنم تا گلرخ بیگناهم بره زیر خاک!
با کف دستم صورتش رو نوازش کردم که تقریبا بیشتر چهره اش زیر انگشتام محو شد،یه تکون کوچکی خورد وآروم چشمای عسلی رنگش رو بهم نشون داد،همون لحظه اول که منو دید خنده رو صورتش نقش بست تو همون و بیداری اومد تو بغلم دستای گرمش رو دور گردنم حلقه کرد و پاهای کوچکش رو دور کمرم،در حالی که میخندیدم بغض کرده بودم،بلندش کردم و مثل همیشه دو سه دور روی هوا باهم چرخیدیم ، می خندید و جیغ میزد.... با هم رفتیم دست و صورتمون رو شستیم انگار نیرویی جادویی در من دمیده شده بودکه میخواستم همه چیزو باهاش تغییر بدم دقیقا مثل دوران دانشجوییم که با خرخونی های شبانه ام می خواستم تو فیزیک 2 از الهه جلوبزنم و یه جوری خودمو بهش عرضه کنم.
حالا سه تایی نشستیم سر میز صبحانه ، الهه سینی چای رو میاره و گلرخ با یه مقنعه سفید و مانتو آبی آسمانی جلوم نشسته و یه لقمه کره مربا داره میزاره تو دهنش و من خیره شدم به رفتارش،خوردنش،دست های کوچکش،نگاه صادقانه اش....تا اینکه با این صدا رشته افکارم پاره میشه: بابایی دیرم شدا! و من کیف کوچکش رو بیاد روزهای محصلی ام می اندازم دوشم و هر دو سبکبال راه می افتیم.
ض همانطور که دریافتید برش هایی از زندگی ، برشهایی از تخیلات حقیر است و انگیزه نوشتن این داستان عکسی بود که سال گذشته و کاملا اتفاقی تو خیابون گرفته بودم.
صبح روز 22 بهمن ساعت 6:55 صبح : شما در حال غلتیدن در رختخواب هستید دلخوش به یک روز تعطیل و جبران کسری خواب روزهای قبل که پسر هفت ساله شما در اطاق خوابتون رو باز میکنه و میاد از پشت شونه هاتون رو تکون میده که بلند شید و آماده بشین برای رفتن به راهپیمایی.
پسر شما (هومن) اولین بار است که قراره تو راهپیمایی شرکت کند،قرار شما و همکارانتان با روابط عمومی اداره ،خیابان انقلاب نبش جمالزاده جنب کله پزی است. وقتی می رسید سر قرارتان آقای مختــاری بیــدگل مسول روابط عمومی را می بینید که یک پلاکارد با ارتفاع 4 متر در دست دارد که روی آن چهره متبسم رئیس جمهور ترسیم شده و پائین تر هم به زبان انگلیسی نوشته شده مـــرگ بـر آمریـــکا. در حال بر انداز کردن موقعیت اطرافتان هستید که آقای میر علوی مسول انبار اداره رو می بینید در حالی که دختر سه ساله اش رو قلم دوش کرده و در راس هیئتی ده نفره از اعضای خانواده داره به شما نزدیک میشه و طبق معمول خندان.
کم کم به تعداد کارمندان اضافه میشه و آقای بیــدگـل که جمعیت رو سازماندهی کرده دفتر یادداشـت کوچکش رو می بنده و میزاره تو جیب داخل آستر اورکتــش و سپس اذن حرکت رو صادر میکنه. گروه کارمندان و خانواده آنها که با پلاکارد دیگری ارگان خود را معرفی کرده اند با نظم خوبی بین جمعیت تزریق میشن.
هنوز کمی جلو نرفته اید که به اولین ایستگاه صلواتی می رسین.هومن که هوس آب پرتغال کرده به سمت چادر مربوطه میدوه و شما برای اینکه گمش نکنید به دنبالش میدوید.توی صف آب پرتغال هستید و نگاهی به پشت سرتان میاندازید تا از گروه جا نمانید که حمید نزدیکترین دوست و همکارتان را پشت خود میابید و بقیه هم پشت سر او توی صف هستند....
پس از صرف چندین و چند لیوان نوشیدنی نارنجی رنگی که فکر میکردید آب پرتغال است دوباره به اتفاق گروه راه می افتید، با حمید دارید غیبت آقای میر علوی رو میکنید که با این حرکتش بــــرگ زریـنــــی نزد آقای بیـدگـل از خود بجا گذاشت ، دوباره هومن بی تابی میکنه و میگه جیش داره،شما که فکر این یکی رو نمی کردید به شدت ملامتش میکنید که: چند بار گفتم شربت زیاد نخور بچه جون!
حمید که شنونده حرفهای شما و پسرتان است پــــارک اوســــتا که دقیقا مقابلش هستید با انگشت نشون میده. خودتون رو میرسونید به آقای مختاری بیدگل تا مشکل هومن رو بهش بگید و به بهانه دستشویی الفرار...
ولی بیدگل یه دسته تراکتهای بزرگ که روشون با فونت بزرگ نوشته: انرژی هسته ای ، تکنولوژی فضایی ، فناوری نانو ،سلولهای بنیادی رو میده دستتون تا بین بچه های اداره پخش کنید و سپس برید دستشویی.
بالاخره به پارک می رسید و دستشوئی رو هم پیدا میکنید ولی صف اینجا از صف شربت هم طولانی تره ، خوشبختانه سرعت عمل مردم خیلی بالا بود و صف با سرعت خوبی جلو میرفت نوبت شما که میشه وقتی وارد دستشوئی میشید با دیدن صحنه.... متوجه علت این سرعت عمل بالا میشید..... .
"حالا دیگه وقت برگشتن به خونه است" این رو به هومن میگید ولی هومن با صدای بلند میزنه زیر گریه که تا عمو پورنگ رو نبینه بر نمی گرده و تازه متوجه میشین که الان یه هفته است که عمو پورنگ داره به بچه ها وعده 22 بهمن رو میده که جلوی دانشگاه شریف منتظرشونه. شما که اصلا تحمل دیدن چشمهای پر از اشک هومن رو ندارید تسلیم میشید و راه میافتید: تو راه از جلوی ایستگاههای شادمانه با حضور جواد خیابانی ، حسین رفیعی ، جواد یحیوی و .... می گذرید،حسین رضازاده رو میبینید که داره آبنبات روی سر مردم میریزه و رضا صادقی که قطعه معروف مشکی رنگ عشقه رو داره لب خونی میکنه.......
دو ساعت بعد میرسید به ایستگاه عمو پورنگ،خیل عظیم کودکان و والدینشون هم مثل اشعه های نور که از خورشید صاتع میشن دور سکویی که پورنگ روش ایستاده گرد آمدند،پورنگ می خونه و ملت دست میزنن، شما و هومن هم دارید دست میزنیدکه چیزی به آرامی میخوره پشت سرتون،بر می گردین و می بینید که دستان دستکش پوشیده محدثه دخترک آقای میــر علــویـسـت، که همچنان روی دوش پدر است و آقای میـرعـلوی با لبخند ملیحی به شما میگه "کجا بودی مومن؟" شما هم در جواب میگید "زیر سایه شما"
............
ساعت 6:55 بعد از ظهر همان روز: الان سه و نیم ساعت از رسیدنتون به خونه میگذره ،خسته و کوفته افتادین روی مبل و هنوز حوصله نکردین لباسها را هم عوض کنید،هومن هم مثل سنگ افتاده رو تختش و معصومانه خوابیده،پاهایی که هنوز جوراب های بد بو را همراه دارند دراز کردید رو میز جلویتان و چرت میزنید،اگه همسرتان خونه بود حتما فریاد محکمی سرتان میکشید به خاطر این رفتار کثیف.
هوا تاریک شده و هنوز چراغها را روشن نکرده اید کنترل رو از رو مبل کناری برمیدارید و با کانال گردون تلویزیون رو روشن میکنید. آنونس اخبار ساعت 7 پخش میشه و سپس صدای پر حرارت اخبار گو: "امت اسلامی با حضور پر شور خود بار دیگر برگ زرینی از انقلاب را ورق زدند"
سرتان را به عقب تکیه میدهید و دوباره برای ده دقیقه ای چرت میزنید تا اینکه با شنیدن صدایی آشنا چرت تان پاره میشود،باورتان نمی شود ،چشمانتان را خوب باز می کنید تا از خواب نبودنتان مطمئن شوید: آقـای پـورعــلوی را می بینید در حالی که محدثه را هنوز روی دوش دارد و دلایل حضور خود در این حماسه سبز را برای گزارشگر تشـــــریح می کند!


