تبليغاتX
پنجره چوبی


دیشب راه آهن پنجمین حریف پرسپولیس در لیگ برتر بود ، افطار کردم و راه افتادم سمت میدون آزادی تا از اونجا با مینی بوس برم استادیوم.

شور بازی از خیابون آزادی مشهود بود ،موتور های سه ترکه با پرچمهای بزرگ سرخی که رو هوا به رقص در آورده بودند، مینی بوس هایی که داشت منفجر می شد از جمعیت و نوجونهایی که تا کمر از ماشین بیرون بودن وبا صدای گرفته از فرط فریاد ، فریاد می کشیدند.

راننده تاکسی که باهاش تا میدون آزادی میرفتم  می گفت خونشون نزدیک میدون آزادیه و چند بار هم مسافر برده استادیوم ولی تا حالا داخلش نرفته و ترجیح میده فوتبالهای اروپایی رو  از تلویزیون تماشا کنه، ولی من بهش گفتم بجاش جو ورزشگاه هیجان داره.... چند دقیقه بعد خودمم هم سوار یکی از اون مینی بوس های در حال انفجار شدم به مقصد ورزشگاه یکصدهزار نفری.....فاصله بین ورودی شرقی ورزشگاه تا صف بلیط ششصد هفتصد متری می شد که جمعیتی چند هزار نفری واسه زودتر رسیدن این مسیر رو میدویدند من هم که بین اونها در حال دویدن بودن احساس کردم دارم تو یه ماراتن میدوم،

تو صف با دو تا پسر مسیحی آشنا شدم به اسمهای واحه و میشل،وقتی واحه رو صدا کردم میگفت اولین مسلمونی هستم که اینقدر خوب اسمش رو تلفظ کردم یه جایی تو طبقه دوم پیدا کردیم ،شعار غالب تماشاگرا : اکبر باید برقصه بود،آخه اکبر میثاقیان مربی راه آهن ماجراهایی داره واسه خودش.بازی زیاد جذاب نبود  مخصوصا نیمه اول،حدود هشتاد نود هزار نفر هم اومده بودن،من به دوستای مسیحیم گفتم اگه بخوایم ماشین گیرمون بیاد باید دقیقه هشتاد بازی بزنیم بیرون،وهمین کار رو هم کردیم،شرکت واحد هم حدود سیصد چهارصد تا اتوبوس گذاشته بود جلوی در تا رایگان تماشاگرا و تماشاگر نما هارو جابجا کنه،البته همین تعداد مینی بوس هم دیده میشد،خلاصه با دوستای اقلیتم که خونشون مجیدیه بود خداحافظی کردم و سوار یکی از اتوبوسها شدم وما جرا از اینجا شروع شد:

در حالی که تمام صندلی های ماشین پر شده بود با فریاد های مسافرا راه افتاد،هنوز چند ثانیه نگذشته بود که از ته ماشین صدای بلند و موزونی بلند شد،یه نفر داشت رو سقف اتوبوس که از جنس فرمیکاست ، تمبک میزد،اولش فکر کردم میخوان بزن برقص را بندازن ولی موقعی که دوستش گفت صبر کنه از مجموعه خارج بشیم بعد تمام شیشه ها رو میاره پایین فهمیدم ماجرا چیه!

تا چند صد متر سربازای یگان ویژه کنار خیابون بودن و اتوبوس آروم ولی وقتی اومدیم تو اتوبان انرژی های درونی اون چند نفر آزاد شد....با دو تا دستاش میله ها رو میگرفت و با دوتا پاهاش جفت پا میرفت تو شیشه های پنجره،با چهار تا ضربه محکم پنجره از جا کنده میشد،موقع لگد زدن میگفت شما هم بزنید اینا مال دولته! ،سقف  چوبی هم تیکه تیکه شده بود ،دو سه تا پنجره رو که ریختن کف اتوبان راننده که تمام مدت ساکت بود کنار یه پایگاه سیار پلیس زد بغل،پلیسای یگان ویژه که پیش بینی همه چیز رو کرده بودن با باتوم ریختن تو ماشین و ما رو پیاده کردن و روی چمن های حاشیه اتوبان روی صورت خوابوندن،چند نفر هم که پرسیدن چرا این کارو میکنید؟ با باتوم پذیرایی شدن.بعد از چند دقیقه خوابیدن و گذاشتن دستها روی سر فرماندشون اومد و از ما خواست تا عوامل اصلی رو معرفی کنیم تا ولمون کنه بریم،سریع یکی از بچه ها بلند شد سه نفر از پنج نفر شرور رو شناسایی کرد،بقیه هم سریع دویدن سمت اتوبوس تا راه بیفتیم،تو ماشین چند نفر دیگه می خواستن دوباره شروع کنن که اینبار بقیه بچه ها جلوشون ایستادن،نزدیک اکباتان اتوبوس ایستاد تا یکسری پیاده بشن ،همین که راه افتاد چند تا از مسافرایی که پیاده شده بودن با سنگ به ماشین حمله کردن،یکی از شیشه ها کاملا پودر شد و چند تا تیکه شیشه رفت تو صورت یه پسر بچه سیزده ساله،بیچاره تمام صورتش پر خون شد.وقتی رسیدیم میدون آزادی همه داشتن از اون قطار وحشت فرار میکردن،مامورای شهرداری هم آماده باش بودن تا شیشه خورده ها رو جمع کن....

دیشب بالاخره تموم شد،شبی که قرار بود پر از هیجان بشه برای من و شد ولی از یک جنس دیگه،موقع خواب همش به اون جونی فکر میکردم که با چه ولعی میخواست شیشه بشکنه،آخه انگیزش چی بود؟ میدونم که به خاطر فقر و معضلات اجتماعی و فرهنگی .و خانوادگی و......  این حرفای اتو کشیده منو قانع نمی کرد.اینا قراره بیان تو اجتماع و بشن بخشی از این مردم،اصلا بهشون نباید بد نگاه کنیم، چه کسایی این جونهای پر انرژی رو به این موجودات وحشی بدل کردن؟ جواب این سوالا خیلی سخته،مثل یک زنجیر میمونه ،همه مقصرند و در عین حال برای تقصیرشون دلیلی محکم دارن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت   توسط امیر  |