تبليغاتX
پنجره چوبی


 

اولین سالی که وارد دانشگاه شدم و به تبع اون خوابگاه ، پر بود از تجربه های جدید ، یکی از اون تجربه ها روره داری در خوابگاه بود. هنوز یکماه از حضورم در محیط غریب و زندگی در کنار آدمهای جدید نگذشته بود که رمضان هم فرا رسید. اولین شانس من این بود که هر شش نفر ما که با هم تو یه اطاق سی و پنج متری هم اطاق بودیم روزه دار هم بودیم، و این خیلی فرق میکرد با اطاقی که دیواهاش از شدت دود سیگار  تغییر رنگ داده بود.

لذتی داشت سحری که با مشارکت همه آماده می شد،یکی از ما که قبلا سربازی رفته بود و از همه سحر خیز تر بود بیدارمون می کرد بقیه هم غذا رو گرم میکردن و سفره مینداختن و .... هر دفعه دست پخت مادر یکی از بچه ها میشد بانی سفره ،بعد از نماز هم ظرفا رو می شستیم

یادم میاد چون زمان زیادی تو خوابگاه بودیم برای اینکه غذاهامون فاسد نشه اونها رو تو فریزر منجمد میکردیم،یه بار که واسه سحری خورش قورمه سبزی داشتیم، طبق معمول قابلمه یخ زده رو گذاشتیم رو رادیاتور شوفاژ تا واسه سحر یخش باز بشه،از شانس ما همون شب برق نوسان شدیدی کرد و شوفاژخونه خوابگاه خاموش شد ما هم که خواب بودیم،سحر بیدار شدیم دیدیم قابلمه یخزده دیشب هیچ تغییری نکرده ، دوتا از بچه ها  نیم ساعت رو اجاق داشتن یخ ذوب میکردن (این جور مواقع من خودمو با یه کار آسونتر سرگرم میکردم،مثل سفره پهن کردن!) آخرش هم بجای خورش قورمه سبزی یخ در بهشت قورمه سبزی خوردیم ، که هنوز هم طعمش زیر زبونمه.

فاصله بین سحر تا افطار هم یا سر کلاس بودیم یا خواب،البته خیلی از بچه های اطاقای دیگه هم بودند که تمام مدت تو آشپزخونه مشغول خوردن نهار بودن،نزدیک افطار که میشد با اینکه اونجا هوای سرد کوهستانی داشت ولی پنجره های اطاق رو باز میکردیم تا صدای اذان رو از بلندگوهای امامزاده روبروی خوابگاه بشنویم.

................

همین الان واسه این که یه عکس برای این پست انتخاب کنم داشتم بین عکسای چند سال پیش که دقیقا مال همون روزها هم بود میگشتم،خیلی دلم گرفت،چه روزای باصفایی داشتیم...

یخچال اطاق ما دیگه چنین روز پر و پیمونی رو بخودش ندید!

الان هم صدای "ربنا" داره از رادیوی آشپزخونه میاد

اونجا خیلی خالی بود ،خالی از هیاهوی زندگی،هر هفته تمام مشغولیت های زدگیمون رو می گذاشتیم و میومدیم خوابگاه آخر هفته هم آخرین افطار رو تو اتوبوس میکردیم و میرسیدم شهرمون.

افطار تو اتوبوس هم صفایی داشت،هر کسی توشه راهش رو با بغل دستی و پشت سریش تقسیم میکرد شاگرد راننده هم تاجایی که چای توفلاسکش بود پخش میکرد ، بعد هم تلویزیون رو روشن میکرد و سریال بعد از افطار رو به اتفاق میدیدیم

الان دیگه  صدای اذان از تلویزیون داره میرسه ، من باید برم ، و البته مطمئنم که چند سال دیگه هم میام به آرشیو پنجره چوبی سر میزنم و افسوس همین امروز رو میخورم. پس زنده باد امروز!

۲-راستی سی روز از اولین سلام پنجره چوبی گذشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت   توسط امیر  |