1-آبان هم بالاخره رسید ، پاییز تو آبان معنی پیدا میکنه ، سرمای پاییزی و خالی شدن درختا از برگ رو برای اولین بار تو آبان میشه دید ، میشه از شر گرما خلاص شد وطعم انار و پرتغال و خرمالو رو هم چشید ، یه ماه پیش وقتی هنوز آب و هوای تابستونی از زندگی ما خارج نشده بود و مدرسه ها و دانشگاهها – وترافیک ناشی از اونها - وارد زندگی روزمره خیلی ها شده بود عده زیادی به تقویم هاشون نگاهی انداختن و یدفعه یادشون افتاد که پاییز هم فرارسیده و سوژه خوبی پیدا کردن برای قلم فرسایی-یا کیبرد فرسایی !-هر چند که من فکر میکنم تازه الان وقت از پاییز نوشتن رسیده حالا که میشه پاییز رو بخوبی لمس کرد. راستی من تو آبان بدنیا اومدما....... شاید واسه همین اینقدر دوسش دارم.
***********
2- نمی دونم این سفر خراسان چه اثری روی من گذاشت که برای مدتی از پنجره چوبی دور شدم؟ البته تو این چند روزی که پنجره چوبی رو تازه نکردم خیلی بهش فکر کردم و بهتر شدنش ، نمی خوام بگم که ازش خسته شدم یا اصلا با ماهیت وبلاگ نویسی مشکل پیدا کردما ، هرگز اینطور نبوده !
شاید بهتر باشه که هم بنویسم و هم به بهتر شدن فکر کنم تازه دو ماه از باز شدن درهای پنجره قلب من به روی دنیای مجازی گذشته و تو همین مدت چه چیزا که یاد نگرفتم و چیزایی رو دونستم که میدونستم ولی نمیدونستم که میدونستم (در روزهای بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا هستیم و من هم دارم کمی خودشناسی معنوی میکنم!)
تو مطالب بعدی که اینجا خواهم نوشت قصد دارم موضوعات جدیدی رو اضافه کنم ، چیزی شبیه خاطرات مترو ، که اینبار تلویزیون رو می خوام شروع کنم و ....
***********
جلوی در از دیدن خیل عظیم جمعیت که فقط دارن با دستای پر از بوروشورخارج میشن متوجه شدم که بازم ..... بله الکامپ تا ساعت 5 بوده نه 9! ما موندیمو بزرگراه فقل شده چمران و دماغ سوخته ولی به اعصابم مسلط شدم و سریع یه برنامه جدید تدوین کردم: تجریش ، شام ، خونه.
حداقل بهتر از یکراست به خونه برگشتن بود. خلاصه شبی بود امشب

