تبليغاتX
پنجره چوبی


 

ایستگاه مترو مسکو

همین که کارت بلیطم رو روی صفحه سیاه رنگ مغناطیسی گذاشتم صفحه های شیشه ای گیت راه من رو باز کردن ، صدای ورود قطار به ایستگاه و ترمز شدیدش توی گوشم پیچید ، این یعنی اینکه باید سریعتر خودمو جمع و جور کنم تا به این قطار برسم.... خلاصه آخرین ثانیه ها خودمو پرت کردم تو واگن و در هم پشت سرم بسته شد .

۱-آدم وقتی تو آخرین لحظه به قطار میرسه احساس میکنه به یک پیروزی کوچیک رسیده البته توام با نفس نفس زدن.

شلوغی و ازدحام واگن خیلی آزاردهندست چند متر جلوتر خلوت بود ،با هزار زحمت و لگد کردن ملت و ببخشید و شرمنده خودمو رسوندم به منطقه ای که نسبتا خلوت بود ، تو ایستگاه بعدی علت خلوت تر بودن اونجا رو فهمیدم: در روبروی من خراب بود و باز نمیشد ، به همین کشف بزرگم داشتم فکر میکردم که متوجه شیطنت پسر بغل دستیم شدم :تو هر ایستگاه که قطار می ایستاد عده ای جلوی دری که قرار نبود باز بشه جمع میشدن پسرک هم تو چشمای آدمای منتظر پشت در خیره میشد و بعد از گذشت لحظاتی از باز شدن تمام در های قطار و همچنان بسته موندن اون در غش غش میزد زیر خنده .

۲- انگار از دیدن آدمای جا مونده از قطار و عصبانیت اونها از این قهقه به نوعی ارضا میشد.

تو یه قطار دیگه.... با صدای بوق ممتد درهای قطار به آرومی باز شدند واگن تقریبا خلوت بود و کسی پیاده نشد- دقیقا روبروی دری که من کنارش ایستاده بودم ورودی ایستگاه بودُ همونجایی که شما بعد از پایین اومدن از پله ها از اونجا به سکوی محل سوار شدن میرسید- قطار از حد معمولش بیشتر توقف داشت و درها همچنان به روی مسافرایی که از اون ورودی وارد میشدن باز بود ، با دیدن درهای باز و قطار متوقف با شتاب سرازیر میشدند به سمت قطار ، بالاخره راننده تصمیم گرفت حرکت کنه ،پس همون بوق ممتد به صدا در اومد...

۳-عده ای در چند متری قطار بودند و هر چه تلاش کردند نرسیدند و در ها در مقابل صورتشون به هم چسبیدند و بسته شدند این صحنه رو خیلی از ما دیدیم هر چند خیلی کوتاه :بعضا لبخند سردی روی چهرشون نقش می بنده شاید دارن به بد اقبالیشون میخندن ، خنده ای طعنه آمیز. قطار شتاب میگیره و به سرعتش افزوده میشه و شما آدمهای بازمانده از قطار رو از قاب شیشه ای پنجره میبینید که دارن به سمت صندلی ها برمیگردن به انتظار قطار بعدی.


تو جمله های سه گانه بالا سه حالت از درهای بسته رو خواستم نشون بدم،شاید چندان هم اتفاقهای پر اهمیتی نبودند و در زندگی روزمره بارها و بارها برای ما نمود پیدا میکنند. ولی من فکر میکنم خیلی از حقایق از تامل در همین اتفاقهای کم اهمیت هویدا شدن.    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت   توسط امیر  |