دیشب تو مسجد محله ما مراسمی به مناسبت هفته بسیج برگزار شد،یکی از دوستان که از چند و چون ماجرا مطلع بود روز قبلش یعنی چهارشنبه به من خبر داد که قراره قیمیه خوش مزه ای هم تو مراسم بسیجیان عاشق سرو بشه. منم که خیلی وقت بود از اون قیمه های خوشمزه هیئتی نخورده بودم و از بیکاری شبهای پنج شنبه بیزارم،با یکی دیگه از دوستان چترمون رو روی مسجد باز کردیم!
مثل بیشتر مراسم اینچنینی تو ورودی مسجد یه ماکت کوچیک و زیبا با گونی های شبیه سنگر و چفیه و قاب عکس شهدا و شمع ... ساخته بودن نوجونای بسیجی.
خود مراسم اصلا برام جالب نبود –سخنرانی و مداحی و...-تا نزدیکای شام تو کوچه پس کوچه ها پرسه زدیم و حرف زدیم و یه جوری وقت رو گذروندیم،ولی سرمای هوا ناچارمون کرد به حضور در بخش های پایانی مجلس.
یکی از نماینده های مجلس که به گفته مجری هم سردار سپاه بود و هم پدر شهید از خاطرات فرزند شهیدش برای ما گفت و اشاراتی هم به مجلس میکرد انگار که نزدیکی انتخابات نماینده ها رو مردمی تر کرده این اواخر.البته آقای مجری میگفت اصلا امشب با سیاست کاری نداریم!
بالاخره بخش جذاب مراسم یعنی شام فرارسید،با جرات میگم بخش عمده حاضرین فقط برای شام نشسته بودن و به بیانات اشخاص گوناگون گوش میدادن.
سفره های یکبار مصرف نایلونی در چند ردیف پهن شدن،پیر و جوون هر کدوم در عرض یک چشم به هم زدن جایی رو برای خودشون دست پا کردن.و تقریبا جا برای فرود اومدن یک سوزن هم یافت نمی شد.من که به خیال خودم خیلی زرنگ بودم رفتم نزدیک ترین جا به در مسجد نشستم تا در بدو ورود ظرف های غذا اولین کسی باشم که غذا میگیره. ولی از شانس ما حاجی دستور داد غذا ها رو از ته مسجد پخش کنن!
موقعی که چند تا قاشق از قیمه اعلا از گلوم رفت پایین یاد اون قسمت اردو ، قصه های مجید افتادم که مجید تو آشپزخونه مسول دیگ غذا بود و اشتباهی یه کیسه نمک رو خالی کرد تو دیگ غذا ، آخه غذا به شدت شور بود.به قول آقایی که روبروی من نشسته بود: "واسه همینه که ماست و دوغ هم همراه قیمه میدن".
متاسفانه مدیریت ضعیف توزیع غذا باعث شده بود که بخشی از جمعیت فراموش بشن و بعضیا دوغ داشتن شام نداشتن بعضی هم مثل ما دوغ بهشون نرسیده بود.
یه آقای پیری کنار من نشسته بود و از شدت شوری غذا همش داد میزد که این دوغ چی شد؟ حقم داشت بخاطر اینکه کارتونهای پر از دوغ از جلوش رد میشد و کسی بهش اعتنایی هم نمی کرد ، بیچاره اینقدر فریاد زده بود صداش دورگه شده بود. تا اینکه بالاخره یکی از بسیجیایی که با عجله وسط سفره میدوید و سفره هم متعاقبا به کف پاش میچسبید و به هوا بلند میشد،یاد ما افتاد و اومد سمت ما :به من و دوستم دوغ رو داد و از پیرمرد نگون بخت گذشت و به بغل دستی پیرمرد دوغ داد و رفت جلو،به طرز معجزه آسایی پیرمرد از قلم افتاد،دیگه بنده خدا داشت منفجر میشد از عصیانیت عین مرد نامرئی بود نه کسی صداش رو میشنید و نه اشاره های دستش رو کسی میدید.کلا پشمی مرتفعی که رو سرش گذاشته بود(معروف به کلاه بربری) هم موقع توزیع دوغ به دست همون بسیجی گیر کرده بود و افتاده بود وسط سفره و سر خالی از زلفش از شدت عصبانیت و شوری غذا مثل لبو قرمز شده بود. من اینجور مواقع خندم میگیره بطوری که نمی تونم خودم رو کنترل کنم با شیطنت خاصی با پیرمرد درد و دل کردم و گفتم:چرا به شما نداد؟ انگار از قصد این کارو کرد! بیچاره داشت غذاش رو میخورد ولی دوباره داغش تازه شد و فریادش بلند شد.
سرانجام یکی به داد بغل دستی ما رسید و یه بطری نثارش کرد. و اونهم مثل بچه ایکه پستونک میزارن دهنش آروم گرفت.

