تبليغاتX
پنجره چوبی


غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

                      ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

چند هفته پیش فیلم بیمار انگلیسی رو نگاه میکردم،فیلمی با بازی ژولیت بینوش.داستان فیلم راجع به همین بیمار انگلیسی بود که بینوش پرستارش بود.بیمار از گذشته اش تعریف میکرد برای پرستار و بیشتر داستان هم روی همین فلاش بک ها روایت میشد.

تو قسمتی از داستان مرد (بیمار) با زن یکی از همکارانش که تو قاهره با هم همکار بودند رابطه عاشقانه ای برقرار میکنه،در اوج لحظات مــعاشقه زن از مرد سوالی میپرسه: چه چیزی رو بیشتر از همه دوست داری؟ مرد جواب میده: تو رو از همه بیشتر دوست دارم. زن دوباره سوال دیگه ای میپرسه: از چه چیزی متنفری؟ مرد اینبار جواب میده:از تعلق متنفرم. تعلق یعنی اینکه تو الان پیش منی و دو هفته دیگه با شوهرت از اینجا میری-در حالی که ما به هم تعلق پیدا کردیم- زن با شنیدن این جمله به سان کسی که کاسه ای آب سرد روی سرش ریختن خشکش میزنه و همونجا از توی وان  پر از آب و از آغوش شریک جدیدش بیرون میاد با بدن خیس از صحنه دور میشه.

اون روز که این فیلم رو میدیدم  این صحنه برام خیلی جالب بود. تعلق! چه مفهوم عجیبی ،تا حال این جوری بهش فکر نکرده بودم  و ظاهرا اون زن هم این جوری بهش فکر نکرده بود که یکدفعه همه چیز براش بی اهمیت شد. ولی انگار تازه این جرقه ای بود برای این مفهوم تنفر انگیز .

......چند روز بعد ایام عزاداری فرا رسید و روز ها از پی هم میامدند و میرفتند،رسیدیم به عاشورا،اون روز هم مثل چند روز قبلش به همت دوست آذری زبانم سهیل تو مراسم عزاداری ترک ها حاضر شدیم، ظهر به خونه برگشتم و در رو باز کردم،خواهرم رو دیدم که برام خبر جدیدی داشت:

"الان به سایت دانشگاهم رفتم و دیدم برنامه کلاسهام یک ماه زودتر شروع میشه و من باید یک ماه زودتر از ایران برم یعنی ده روز دیگه! "

-مدتیست که خواهر من برای ادامه تحصیل در خارج از ایران داره تلاش میکنه و تقریبا به نتیجه هم رسیده تلاشهاش،و در تمام این مدت من کاملا منطقی با این قضیه برخورد میکردم همیشه با خودم میگفتم که اون هم باید یک روز زندگیش رو از جایی شروع کنه و از این خونه بره ،ادامه تحصیل در یک کشور صنعتی بهترین فرصت برای پیشرفت یک آدمه حتی قبل تر از اون خودم تشویقش کردم به این کار و تقریبا ایده اصلی مهاجرت رو خودم بهش دادم.و با توجه به اطلاعات ثبت نامی دانشگاه قرار بود تا یک ماه دیگه کلاسهاش شروع بشه و ما همگی خرسند از اینکه ویزا و پذیرش رو تونسته اخذ کنه –

هنوز گنگ و گیج بودم که داشتم میرفتم سمت اطاقم تا لباسهامو عوض کنم چشمم خورد به چمدان بزرگی که وسط اطاقش افتاده بود و کلی وسیله و لباس و کتاب هم کنارش ریخته بود. اون صحنه ساکت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم انگار به اندازه تمام روزهایی که با منطق خشک به این مسئله نگاه کرده بودم اونجا بغض کردم. چمدان محتوی وسایلی بود که سالها متعلق به خواهرم بود و اون با همون یک چمدون قرار بود برای مدتی نامعلوم ما رو ترک کنه، حالا معنی این تعلق رو با تمام وجود درک کردم،اون به خونه ما تعلق داشت و حال داره این تعلق از بین میره،روزها سریعتر میگذرن و هر روز بخشی از مقدمات سفر یا ترک تعلق داره فراهم میشه،یک روز خرید کامپیوتر همراه ،روز دیگه جمع کردن رختخواب و لباس...... روز آخر هم مهمونی خداحافظی! و شب آخر هم باید از یک جاده سرد و تاریک زمستانی به فردگاه امام بریم برای بدرقه.

حال بار دیگر بیت بالا را بخوانید.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت   توسط امیر  |