تبليغاتX
پنجره چوبی


صبح روز 22 بهمن ساعت 6:55 صبح : شما در حال غلتیدن در رختخواب هستید دلخوش به یک روز تعطیل و جبران کسری خواب روزهای قبل که پسر هفت ساله شما در اطاق خوابتون رو باز میکنه و میاد از پشت شونه هاتون رو تکون میده که بلند شید و آماده بشین برای رفتن به راهپیمایی.

پسر شما (هومن) اولین بار است که قراره تو راهپیمایی شرکت کند،قرار شما و همکارانتان با روابط عمومی اداره ،خیابان انقلاب نبش جمالزاده جنب کله پزی است. وقتی می رسید سر قرارتان آقای مختــاری بیــدگل  مسول روابط عمومی را می بینید که یک پلاکارد با ارتفاع 4 متر در دست دارد که روی آن چهره متبسم رئیس جمهور ترسیم شده و پائین تر هم به زبان انگلیسی نوشته شده مـــرگ بـر آمریـــکا. در حال بر انداز کردن موقعیت اطرافتان هستید که آقای میر علوی مسول انبار اداره رو می بینید در حالی که دختر سه ساله اش رو قلم دوش کرده و در راس هیئتی ده نفره از اعضای خانواده داره به شما نزدیک میشه و طبق معمول خندان.

کم کم به تعداد کارمندان اضافه میشه و آقای بیــدگـل که جمعیت رو سازماندهی کرده دفتر یادداشـت کوچکش رو می بنده و میزاره تو جیب داخل آستر  اورکتــش  و سپس اذن حرکت رو صادر میکنه. گروه کارمندان و خانواده آنها که با پلاکارد دیگری ارگان خود را معرفی کرده اند با نظم خوبی بین جمعیت تزریق میشن.

هنوز کمی جلو نرفته اید که به اولین ایستگاه صلواتی می رسین.هومن که هوس آب پرتغال کرده به سمت چادر مربوطه میدوه و شما برای اینکه گمش نکنید به دنبالش میدوید.توی صف آب پرتغال هستید و نگاهی به پشت سرتان میاندازید تا از گروه جا نمانید که حمید نزدیکترین دوست و همکارتان را پشت خود میابید و بقیه هم پشت سر او توی صف هستند....

پس از صرف چندین و چند لیوان نوشیدنی نارنجی رنگی که فکر میکردید آب پرتغال است دوباره به اتفاق گروه راه می افتید، با حمید دارید غیبت آقای میر علوی رو میکنید که با این حرکتش بــــرگ زریـنــــی نزد آقای بیـدگـل از خود بجا گذاشت ، دوباره هومن بی تابی میکنه و میگه جیش داره،شما که فکر این یکی رو نمی کردید به شدت ملامتش میکنید که: چند بار گفتم شربت زیاد نخور بچه جون!

حمید که شنونده حرفهای شما و پسرتان است پــــارک اوســــتا که دقیقا مقابلش هستید با انگشت نشون میده. خودتون رو میرسونید به آقای مختاری بیدگل تا مشکل هومن رو بهش بگید و به بهانه دستشویی الفرار...

ولی بیدگل یه دسته تراکتهای بزرگ که روشون با فونت بزرگ نوشته: انرژی هسته ای ، تکنولوژی فضایی ، فناوری نانو ،سلولهای بنیادی رو میده دستتون تا بین بچه های اداره پخش کنید و سپس برید دستشویی.

بالاخره به پارک می رسید و دستشوئی رو هم پیدا میکنید ولی صف اینجا از صف شربت هم طولانی تره ، خوشبختانه سرعت عمل مردم خیلی بالا بود و صف با سرعت خوبی جلو میرفت نوبت شما که میشه وقتی وارد دستشوئی میشید با دیدن صحنه.... متوجه علت این سرعت عمل بالا میشید..... .

"حالا دیگه وقت برگشتن به خونه است"  این رو به هومن میگید ولی هومن با صدای بلند میزنه زیر گریه که تا عمو پورنگ رو نبینه بر نمی گرده و تازه متوجه میشین که الان یه هفته است که عمو پورنگ داره به بچه ها وعده 22 بهمن رو میده که جلوی دانشگاه شریف منتظرشونه. شما که اصلا تحمل دیدن چشمهای پر از اشک هومن رو ندارید تسلیم میشید و راه میافتید: تو راه از جلوی ایستگاههای شادمانه با حضور جواد خیابانی ، حسین رفیعی ، جواد یحیوی و .... می گذرید،حسین رضازاده رو میبینید که داره آبنبات روی سر مردم میریزه و رضا صادقی که قطعه معروف مشکی رنگ عشقه رو داره لب خونی میکنه.......

دو ساعت بعد میرسید به ایستگاه عمو پورنگ،خیل عظیم کودکان و والدینشون هم مثل اشعه های نور که از خورشید صاتع میشن دور سکویی که پورنگ روش ایستاده گرد آمدند،پورنگ می خونه و ملت دست میزنن، شما و هومن هم دارید دست میزنیدکه چیزی به آرامی میخوره پشت سرتون،بر می گردین و  می بینید که دستان دستکش پوشیده محدثه دخترک آقای میــر علــویـسـت، که همچنان روی دوش پدر است  و آقای میـرعـلوی با لبخند ملیحی به شما میگه "کجا بودی مومن؟" شما هم در جواب میگید "زیر سایه شما"

............

ساعت 6:55 بعد از ظهر همان روز: الان سه و نیم ساعت از رسیدنتون به خونه میگذره ،خسته و کوفته افتادین روی مبل و هنوز حوصله نکردین لباسها را هم عوض کنید،هومن هم مثل سنگ افتاده رو تختش و معصومانه خوابیده،پاهایی که هنوز جوراب های بد بو  را همراه دارند دراز کردید رو میز جلویتان و چرت میزنید،اگه همسرتان خونه بود حتما فریاد محکمی  سرتان میکشید به خاطر این رفتار کثیف.

هوا تاریک شده و هنوز چراغها را روشن نکرده اید کنترل رو از رو مبل کناری برمیدارید و با کانال گردون تلویزیون رو روشن میکنید. آنونس اخبار ساعت 7 پخش میشه و سپس صدای پر حرارت اخبار گو: "امت اسلامی با حضور پر شور خود بار دیگر برگ زرینی از انقلاب را ورق زدند"

سرتان را به عقب تکیه میدهید و دوباره برای ده دقیقه ای چرت میزنید تا اینکه با شنیدن صدایی آشنا چرت تان پاره میشود،باورتان نمی شود ،چشمانتان را خوب باز می کنید تا از خواب نبودنتان مطمئن شوید: آقـای پـورعــلوی را می بینید در حالی که محدثه را هنوز روی دوش دارد و دلایل حضور خود در این حماسه سبز را برای گزارشگر تشـــــریح می کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت   توسط امیر  |