تبليغاتX
پنجره چوبی


یکی از کارهای سخت،نه ........ یکی از کارهایی که خیلی باید روش دقت کنم خریدن هدیه تولد می باشد (فعل مناسبتر پیدا نکردم) مخصوصا اگر صاحب هدیه زیاد باهام تعارف نداشته باشه و اگه از هدیه ام خوشش نیومد بتونه به راحتی نظرش رو بهم بگه.

یادم میاد کلاس سوم دبستان بودم و نزدیکای روز مادر هم بود خیلی دوست داشتم با یه هدیه خوب خودمو جلوی مادرم عرضه کنم بعد از مدرسه کلی راهم رو دور کردم تا به نزدیکترین بوتیک رسیدم ، فروشنده چرب زبان یه روسری بهم فروخت 2500 تومان (قضیه برمیگرده به سیزده یا چهارده سال پیش که یادم میاد سال بعدش که کلاس چهارم بودم هفته ای 50 تومن از بابام هفتگی میگرفتم-یادش بخیر-)

خوب از یه پسر 10 ساله ای که محدوده خریدهاش از پفک و مداد پاکن و نون لواش فراتر نرفته بود نمیشه انتظار داشت یه روسری زیبا انتخاب کنه

اینقدر از خریدن اون هدیه هیجان زده بودم که نتونستم تا روز مادر تحمل کنم و روسری رو به طرز ناشیانه ای کادو کردم و با عشق و علاقه ای منحصر به اون سن و سال تقدیم مادرم کردم. مادرم اولش خیلی خوشحال شد ولی با پاره کردن کاغذ و دیدن اون روسری بنجل کمی جا خورد با اسرار زیاد قیمت رو از زیر زبونم کشید بیرون و وقتی فهمید دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و رفت سر بخت اون فروشنده اغفالگر....

از اون روز به بعد بر خلاف میل باطنیم کمتر برای کسی هدیه خریدم،برای مادرم هم همیشه به یک طریقه کاملا خشک و بی روح وجه نقد رو میزارم تو پاکت و میگم هرچی دوست داری بخر.

دیروز دوباره روز تولد مادرم فرا رسید و امسال با سالهای قبل خیلی فرق میکرد،بعد از رفتن خواهرم خیلی تنها شده علیرغم اینکه سعی میکنه بروز نده اما کاملا مشهوده.

اولش میخواستم یه کیک خامه ای و قهوه مفصل ردیف کنم ولی یاد فشار خون و قند و چربی خونش افتادم،کادو هم که هرچی میخریدم میگفت دارم و داشتم و بیخود پولتو هدر دادی و ..... تقریبا بی خیال شده بودم و به پاکت همیشگی پول راضی.

تا اینکه شب داشتم میومدم خونه که یکدفعه چشمم خورد به گلفروشی سر خیابونمون، راستی مادر من گل خیلی دوست داره و من اینهمه سال بی توجه به خواسته او !

رفتم داخل مغازه ، رایحه خوشی که از اجتماع گلها پدید آمده بود دوباره منو یاد همون کودکیم انداخت، میدونستم که مادرم مریم و شب بو رو خیلی دوست داره پس از هر کدوم چندتا برداشتم و برای خوش رنگ شدن هم از چندتا گل سرخ استفاده کردم ، آقای گل فروش هم کلی تزئین کرد با روبان صورتی که اونم سفارش خودم بود(یا به قول خودش رمان صورتی) و در نهایت هدیه ای واقعی برام خلق کرد.

تو راه خونه سنگینی نگاهها رو روی خودم احساس میکردم ، انگار مردم از دیدن دسته گل تعجب کرده بودن (مخصوصا راننده تاکسی) یا خیلی وقت بود گل نخریده بودن ، راستی ما خیلی با گل بیگانه شدیم و تا مجبور نشیم ازش استفاده نمیکنیم.

رسیدم خونه مادر تنها روی مبل همیشگی اش نشسته بود و محو یکی از این سریالهای تلویزیونی شده بود،در و باز کردم و مثل همیشه سلام کردم ،سعی کردم زیاد با حرارت سلام نکنم تا کنجکاو نشه و برگرده پشت سرش رو نگاه کنه ، از پشت سرش بهش نزدیک شدم و دسته گل رو آوردم جلوی چشماش و گفتم : تـــولـــدت مبـــــــــــــارک!!!

 یکبار دیگه لبخند مادرم رو دیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت   توسط امیر  |