تبليغاتX
پنجره چوبی


زمستان امسال فصل خوبی بود برای تئاتر. به این خاطر که دو نمایش مهم افرا و ملاقات بانوی سالخورده توسط دو شخصیت تاثیر گذار یا به قول امروزی ها جریان ساز در عرصه هنرهای نمایشی یعنی آقایان بیضایی و سمندریان روی صحنه رفتند. افرا رو همون اولین روز اجراش رفتم دیدم و تو یه پست مفصل هم راجع بهش نوشتم ولی کار آقای سمندریان رو بالاخره دوشنبه تونستم ببینم.

اگر جای نویسنده (یا کارگردان یا هر کسی که در مورد اسم نمایش تصمیم میگیره ) بودم هرگز این اسم رو براش انتخاب نمی کردم.

 به نظر من کمتر کسی برای ملاقات با یک بانوی سالخورده اینقدر به وجد میاد تا بره تئاتر.    شاید استقبال کمتر از این نمایش نسبت به افرا یا به بیان دیگه اقبال بیشتر مردم نسبت به افرا هم به همین دلیل بوده ، میدونم که الان خیلی از شما منو به سطحی نگری متهم میکنید ولی واقعا قبول ندارید که ظاهر هر چیزی مثل اسم یک نمایش که درشت ترین مشخصه اون هم هست بخشی از هویتش رو تشکیل میده؟ مثلا ما کلی بانوی سالخورده تو آسایشگا ههای سالمندان داریم ولی کی به ملاقاتشون میره بنده های خدا رو؟ باور کنید اگر کارگردانی این نمایش بجای جناب سمندریان بر عهده من بود – نخندید بابا منظورم ناشناخته ترین فرد ممکنه - استقبال مردمی و خصوصا رسانه ای و وبلاگی و ... به مراتب کمتر میشد. یه توضیح هم بدم که منظور من از انتخاب اسم مناسب کلمه یا عبارتی بود که بتونه منظور یک نمایشنامه فوق العاده رو بیان کنه نه صرفا یک اسم جذاب عامه پسند که اگر اینطور باشه فیلمهای هندی در این عرصه سرآمد صنعت فیلم سازی جهانند.

من تماشاگر قبل از ملاقات یک بانوی سالخورده که نمادی از برخورد اقتصاد غرب با یک جامعه کاگری ماکسیستی بود،با مردم شهری فقیر نشین اما صاحب فرهنگ  مواجه شدم ،شهری که تفریح جوانان بیکارش شمردن قطارهای عبوری در کنار خط راه آهن بود – مثل همین بچه های حاشیه راه آهن تهران خودمون که پرتاب سنگ به قطار شده بخشی از زندگشون- مردم این شهر ابتداخود رو در مقابل پیشنهاد بانوی سالخوره که سرمایه دار ثروتمندیست، میبینند که در ازای کمکی 100 میلیاردی به شهر تنگدست از اونها میخواد تا همشهریشون ایل رو بکشند،ایل در جوانی معشوقه کلارا (بانوی سالخورده) بوده و بعد از باردار شدن او در حقش ناجوانمردی میکنه تا اونجا که کلارا بعد از شکست در دادگاهی که ایل در اونجا هم نفوذ داشته با یک بچه تو شکم او شهر رو ترک میکنه....

مردم و در راس اونها شهردار به شدت مقاومت میکنند و با سر دادن شعارهای مترقی و بشردوستانه بر سر آرمانهای خود می ایستند-اینجا هنوز مردم فقر و انسانیت را به رفاه و حیوانیت ترجیح میدهند- بیشتر حجم نمایش صرف تصویر کردن مغبون شدن ذره ذره ی شهروندان میشه

کلارا در شهر ماند تا نظاره کند تغییر رفتار مردم رو،با تملک صنایع کلیدی شهر نبض اقتصاد رو به دست گرفت ،به مردم ساده زیست طعم شیرین زندگی لوکس در ازای نسیه و وام های طویل المدت را چشاند-دقیقا مثل سیستم کارتهای اعتباری رایج در غرب-

در نهایت مردم و باز هم در راس اونها شهردار که قرار بود تا چند وقت دیگه جای خود رو به ایل بده بازپرداخت بدهیها و تداوم آسایش زندگی را فقط در پذیرفتن پیشنهاد بانو زاخارسیان و دریافت چک 100 میلیاردی وی میدیدند،پس در لباس همان سیستم دموکراتیک سابق خود در انجمن شهر جمع شدند حکم قتل دسته جمعی ایل را صادر و اجرا کردند،راستی چقدر اعدام ایل با سنگسار شباهت داشت.

متاسفانه در پایان وقتی دیدم همه مردم یک شهر تسلیم یک پیشنهاد کثیف میشوند که بنظرم  پذیرشش اصلا با فقر حاکم بر زندگیشون هم توجیه پذیر نیست، از   نــــوع بشــــر   بیزار شدم

این نمایش برای من پر از معانی متعالی بود که به زیبایی هر چه تمامتر در دل یکدیگر گنجانده شده بودن ولی همونطور که ابتدا هم گفتم کمترین مشخصه اش ملاقات با یک بانوی سالخورده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط امیر  |