تبليغاتX
پنجره چوبی

ضوبلاگستان را سراسر مه گرفته !!!!  این روزهای آغازین نوروز دیگه کمتر کسی به دنیای مجازی سر میزنه حالا نویسنده یا خواننده فرقی نمیکنه ولی من برعکس دو شیفت در خدمت دوستان هستم، ما نسبت به وبلاگمون متعهدیم و تمام برنامه های ضرور و غیر ضرور رو به حال تعلیق در آوردیم تا درهای پنجره چوبی به روی بهار باز باشه  (اقتباس از ترانه -بیابان را سراسر مه گرفته- محسن نامجو)

ض  جای شما خالی ، دیروز به اتفاق خاله رفتیم درکه ، روز سوم فروردین به کوه رفتن حکایت از بازار سرد دید و بازدید ها داره ، ضرب المثل هر سال دریغ از پارسال انگار به همه جای زندگی ما ایرانی ها سرایت کرده حتی همین عید دیدنی ها! ، عده ای با یه حساب سر انگشتی هزینه ای که برای عید میبایست  پیاده شوند را  خرج مسافرت میکنند و آخرش هم کلی غر میزنند که تمام سال باید کار کنیم و مرخصی نداریم مجبوریم و شرمنده و خداحافظ و .... عده ای هم که نمی خوان ریخت همدیگه رو ببینند پس اصلا اسم و فامیل همدیگه رو هم فراموش میکنند چه برسه به دید و بازدید نوروزی! البته این فرایند بطور خزنده ای طی چند سال آنقدر جلو میره که ما در روز سوم فروردین از فرط فراغت راهی درکه میشویم.
من و خاله جان که در حال حاضر مجردن، قرابت فکری زیادی با هم داریم البته در عین سلایق متمایز ! به عبارت دیگه به اصل احترام به عقاید طرف مقابل پایبندیم و همین موجب دوستی خاله و خواهرزاده شده.
یه تی شرت با یه کت مخمل پوشیده بودم، نه عرق کردم و نه سردم شد ، اولین باری بود که به کوه میرفتم و از لباس پوشیدنم پشیمون نمی شدم 
درکه هم خلوت بود و هم خنک ولی متاسفانه باز هم آلوده و کثیف ، و بدترین منظری از آلودگی که خیلی آزارم میده همین عکسی است که دیروز گرفتم:

درکه


ض  موقع برگشت مثل همیشه کنار اتوبان چمران تاکسی گرفتم ، آقای پیری جلو نشسته بود و دوتا جوون که زیاد بهشون دقت نکردم عقب کنارم نشسته بودن، سلام کردم ، راننده که پسری حدودا بیست و پنج شش ساله بود بعد از سی ثانیه از تو آینه با لبخند غلیظ که بوی سال نو میداد جوابم رو داد خیلی شبیه دوست گیلک دوران دبیرستانم بود ، شک کردم نکنه خودش باشه!
راننده خودش سر صحبت رو باز کرد: میخواستم برم بندر،دیدم تهران اینقدر گرمه ببین اونجا چه خبره!
پسر بغل دستیم: تو عید همین تهرانو عشقه.
بقیه هم با سکوتشون به بحث خاتمه دادن.
تو چمران که هیچ وقت به این خلوتی ندیده بودمش از کنار ساختمونای آتی ساز داشتیم رد میشدیم دوباره راننده شروع کرد: امروز دو بار مسافر خارجی زدم ، یکیشون یه زن و شوهر آفریقایی بودن،خدا هرچی از قیافه براشون کم گذاشته بجاش بهشون .... (ب ا س ن) داده ، زنه عجب چیزی بود لامصب .....
راننده با حسرت و خنده میگفت و همچنان کسی همراهیش نمی کرد ، دوباره تو آینه به من خیره شد: مگه نه آقا؟  گفتم: البته صدا های خوبی هم دارن خواننده های سیاه پوست!
پسری که گوشه نشسته بود ادامه داد : ورزش کارای خوبی هم دارن.
من گفتم: این نامزد ریاست جمهوری آمریکا هم سیاه پوسته ، اوباما
بغل دستیم گفت : گفته آمریکا خیلی اشتباه کرد ایران رو  محور شرارت نامید و اگه رئیس جمهور بشه با ایران بدون قید و شرط مذاکره میکنه....
پسر گوشه ایه:  چه فرقی به حال ما میکنه؟؟؟
پیرمردی که جلو نشسته بود زیر لب گفت: این بوش کی میره تا دنیا نفسی بکشه!
راننده که این مدت انگار حرفای ما رو نمی شنید گفت: بعضیاشون هم موهاشون رو از پشت میبافن خیلی باهال میشن...
حرفای راننده مثل آبی بود بروی آتیش که دوباره سکوت رو به جمع ما برگردوند.
همون کنار اتوبان مثل همیشه از راننده خواستم نگه داره تا پیاده بشم ، موقع گرفتن پول دوباره از تو آینه همون لبخند مهربون رو صورتش نقش بست و با لهجه گیلکیش گفت : قابل نداره داداش.

ض بدون شرح

عید دیدنی احمدی نژاد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت   توسط امیر  |