تبليغاتX
پنجره چوبی

سالهای پیش که برای کنکور میخوندم به کتابخونه ای می رفتم در طبقه فوقانی مسجد محله مان ، این کتابخونه موقعیت خاصی داشت ، تابلو مشخصی نداشت تا زیاد جلب توجه نکند و شلوغ نشود ، برعکس بیشتر سالن های مطالعه که یک روز درمیون سرویس میدهند تا تفکیک جنسیتی رو هم رعایت کرده باشن ، تو اینجا با یه پارتیشن نصفه نیمه سالن رو دو قسمت کرده بودن تا تمام روزهای هفته برای همه قابل استفاده باشه ، مدیریت کتابخونه با پیرمرد با صلابت و البته خشکه مقدسی بود بنام حاج آقا نادری ، بچه ها بین خودشون حاجی صداش میکردن ، بازنشسته فرهنگ بود و ظاهرا بیشتر مدیریت کرده بود تا تدریس ، منو دوستام از حاجی خاطرات تلخ و شیرین زیادی داشتیم و با تمام نقدهایی که به رفتارش داشتیم به خاطر جانفشانی که در سر پا نگاه داشتن کتابخونه به خرج میداد براش احترام خاصی قائل بودیم ، بارها و بارها بخاطر ماجراهای عشقولانه ای که بین دخترها و پسرها پیش میومد صدای هیات امنای مسجد بلند میشد که در کتابخونه تخته بشه و فساد از چهره خانه خدا زدوده بشه ولی حاجی مقاومت میکرد.

من تا اون سال یادم نمیاد که به غیر از مجلس ختم دلیل دیگه ای برای مسجد رفتنم داشته باشم ولی اون چند ماهی که اونجا بودم روزی دو بار غریو اذان سوزناک موذن زاده اردبیلی حال خاصی به من و سایر بچه ها میداد و البته تجربه ثابت کرده نزدیک امتحانات آدم اعتقادات مذهبیش پررنگ تر از همیشه میشه ،خلاصه کم کم پامون به نماز جماعت مسجد هم باز شد و دل ضعفه حاصل از ساعتها خر خونی رو با حلوا و خرما و شیرینی هایی که برای خیرات میاوردن مسجد رفع میکردیم.

 

.... حال که چند سالی از اون روزهای خاطره انگیز میگذره گاه گداری میرم و نمازم رو همونجا میخونم ، دوستای قدیم رو میبینم ، و  با حاجی نادری که همچنان علیرغم  سن و سال بالا مثل یک جوون با نشاط نشون میده احوال پرسی میکنم.

همه اینایی که گفتم مقدمه ای بود برای ماجرایی که امروز عصر تو مسجد برام پیش اومد:

سهیل (پرچنان) نزدیکای اذان بهم زنگ زد که اگه بیکارم نماز رو تو مسجد بخونیم و دیداری تازه کنیم.

بین دو نماز نشسته بودیم و از زمین و آسمون برای هم میگفتیم که حاجی رو رویت کردیم ، با همون عبای قهوه ای رنگی که عادت داره وقت نماز رو دوشش میاندازه با قدمهای سنگین داشت از صف جلو که جایگاه همیشگی اش هم بود به ما نزدیک میشد ،به پاش بلند شدم و با وقار سلام کردم ، اونم مثل همیشه سر فرود آورد و با تبسمی پاسخم داد ... این گذشت تا رسیدیم به نماز دوم.

من نمیدونم چی شد که حاجی به سرش زد تا نماز دوم رو دقیقا پشت سر من اقامه کنه ، و من هم از این خبر نداشتم تا موقعی که خواستم از سجد قیام کنم و برم رکعت بعدی ...

و باز هم نمیدونم چرا حاجی فاصله ایمنی صورتش با پشت من رو رعایت نکرده بود....

موقع قیام از سجده برعکس همیشه این حرکت رو با سرعت و هیبت زیادی اجرا کردم و  دو مشتم رو روی زمین ستون کردم با قدرت خودم رو از زمین کندم... هنوز زانو هام راست نشده بود و کامل رو پاهام نایستاده بودم که نشیمن گاه مبارک محکم با چیز سختی برخورد کرد، دقیقا مثل ضربه محکمی که یک بازیکن گلف با چوبش میزنه زیر توپ تا در آسمان محو بشه ، استخوان لگن من هم سر  و صورت پیرمرد بیچاره رو هدف گرفت...

من که هنوز نفهمیده بودم چی شده و من کی هستم و اینجا کجاست و .... نیم نگاه به پشتم انداختم و تا ببینم چی به کی خورده ، حاجی نادری رو دیدم که هنوز داره سکندری میخوره و به هر نحوی میخواد خودش رو جمع کنه.

از طرفی خجالت زده و شرمسار بودم که تا دو دقیقه قبلش با چه فروتنی با هم احواپرسی کردیم و حالا با چه وضعی باهاش تصادف کرده بودم.

تو همین اوضاع صدای خنده های ریز آقا سهیل بلند شد، و منی که از کرده خودم متاسف بودم نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ، من میخندیدم .... سهیل میخندید.... در حالی که نوک دماغ حاجی هم احتمالا ضرب دیده بود (چون دقیقا یه ماهیچه ارتجاعی رو موقع برخورد در عمق وجودم حس کردم)

حاجی بیچاره هم کتک خورده بود هم خنده های بی امان ما رو ناظر بود.

خیلی سخته جمع کردن این خنده های بی محل ،  و هر کدوممون که به خودش مسلط میشد اون یکی با خنده اش دوباره دیگری را آزاد میکرد.

ما نفهمیدیم اصلا چی خوندیم و حواسمون کجا بود و موقعی که امام جماعت صلوات آخر تشهد رو خوند من به ظن سلام آخر نماز ، سه بار کف دستم رو روی پاهام بلند کردم و گذاشتم!

آخرش هم برگشتم عقب تا از حال عمومی حاجی با خبر بشم که خوشبختانه هنوز بهوش بود ،اون بیچاره اصلا به روی خودش نیاورد و عذرخواهی من رو با روی باز پذیرفت.

ض  راستی امشب قرار بود بعد از ماهها تاپیک غبار گرفته کتاب رو تازه کنم  و  جملاتی از کتاب         جای خالی سلوچ اثر محمود دولت آبادی رو برای شما خوانندگان جان بنویسم که موکول میکنم به پست بعدی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط امیر  |