در شهر شلوغ تهران ، رانندگی و جابجا شدن با ماشین شخصی کار ساده ای نیست، و روزهای جمعه یک موقعیت خوب است برای رفتن به هرجایی که در شش روز ابتدایی هفته برایت معضل است.گاز دادن در خیابان های خلوت و پارک کردن در اولین ثانیه ای که اراده میکنی ، را میتوان یکی از تفریحات خوب آدینه ها بحساب آورد.

اما مثل همه چیز این دنیا استثناء هم وجود دارد،یکی همین بهشت زهراست. یعنی اگر از سوت و کوری جمعه خوشتان نمی آید جمعه خود را به بهشت زهرا رفتن برگزار کنید تا معنی واقعی ترافیک را در اتوبان بهشت زهرا درک کنید.

این جمعه که تقریبا چند هفته از سالمرگ پدربزرگ میگذشت و چند هفته تا سالمرگ مادربزرگ مانده بود،تصمیم گرفتیم یک بهشت زهرای هدفمند برویم.با تدبیر پدر بدترین موقع روز را انتخاب کردیم تا وقتی که همه ناهار را میخورند و میروند به خواب بعد از ظهر، ما در جاده باشیم و از گزند ترافیک به دور (یعنی یه همچین آدمایی هستیم ما!)

با اینکه فکر پدر خوب جواب داد، ولی حتی در خلوت ترین ساعت روز هم جاده اونطور که حدس میزدیم خلوت نبود. تو قطعه پدربزرگ که بیشترشون قبل از بدنیا اومدن من از دنیا رفته بودند هم بیشتر از همه وقتهایی که من از بچگی بیاد داشتم، آدم بود که آمده بود.یکی بساط آش بپا کرده بود و با علاقه کاسه ها را بین قبرها پخش میکرد و یکی برای شستن تخته سنگی یک کلمن چهل لیتری رو پر از آب کرده بود. همینطور چیز جدیدی که این روزها خیلی طرفدار پیدا کرده کاشتن نیمکت هایی ست کنار قبرها که شاید دلیلش این باشد که آدمها دیگر برای فاتحه خواندن های کوتاه به قبرستان نمی آیند و قبرستان ها محل توقف های طولانی تری شده اند.

اینکه در تنها روز تعطیل شلوغ ترین قسمت شهر،قبرستان شهر باشد جای تامل دارد،اینکه در فراغتمان ترجیح میدهیم بجای زنده ها در کنار مرده ها باشیم هم جای تامل دارد.

نکته جالب دیگری که دیروز دیدم همین بزرگراه بهشت زهراست که مسیر رفت و برگشت آن خیلی با هم فرق دارد،وقتی به سمت قبرها میروی تا دلت بخواهد بچه های قد و نیم قدی می بینی که کنار جاده ایستادند و دسته گلهای رنگارنگ میفروشند، ماشین ها هم با اینکه انواع بازارچه های گل فروشی برایشان محیا شده باز با هزار خطر کنار اتوبان ترمز میکنند و دسته گلها را میخرند، بعضی ها عمدا پول بیشتری هم میدهند و خیلی ها گلها را با میوه و شیرینی و پول مبادله میکنند تا اینجوری خیراتی هم کرده باشند.

ولی در مسیر برگشت ماجرا عوض میشود،همان آدمها هستند که بسمت زندگی برمیگردند،و همان حاشیه نشین ها دوباره کنار جاده بساط کرده اند،ولی این بار بجای گل، گل کلم و کاهو و هندوانه و سیب زمینی و... فروخته میشود، باز هم ترمز های خطرناک ولی اینبار کسی قصدش خیر رساندن به روستایی ها نیست .بر سر قیمت چونه میزنند تازه دیگر خیراتی هم پخش نمیشود. قیمتها از بازارهای تره بار هم مناسب تر است و همه آنهایی که برای باز شدن دلشان به بهشت زهرا رفته بودند، یاد دلهای گرسنه شان افتاده اند.

 اینهایی که گفتم همین ما ها هستیم،هم گل خریدن و کمک کردن خوب است و نه چونه زدن سر قیمت کرفس بد است، ترمز های خطرناک و دوبله پارک کردن در به اصطلاح اتوبان نیز دیگر به یک هنجار و غلط مصطلح تبدیل شده.

شلوغ شدن هر چه بیشتر قبرستان شهرمان هم اگر نشانه افسردگی مردمان این به اصطلاح پایتخت باشد باز هم جای تعجب ندارد، وقتی محرم تمام شده و ایستگاههای مترویی که روزی دو میلیون مسافر را به خود می بینند،هنوز حال و هوای هیئت های عزاداری را به خود دارند و از این سر تا آن سر سیاهی به سر کرده اند.


برای اینکه پایان این پست هم مثل فیلمهای هندی شاد تمام شود پیشنهاد میکنم قطعه جدید سینا حجازی را گوش کنید و از شعر زیبا و موسیقی الکترونیکی که درست بکار رفته! لذت ببرید.