شهر فرنگ

فکر میکنم اوایل سال 88 بود که در راستای تحولات عجیب آن سال، فیس.بوک رفع قیلتر شد و خیلی ها هوس کردند پروفایلی درست کنند. تا قبل از آن فیس.بوک برای ما چیزی بود مثل مای اسپیس که فقط می دانیم یک شبکه اجتماعی بزرگ است، ولی به ما ربطی ندارد و اصلا کسی آنجا منتظرمان نیست!

تازه داشتیم فیس.بوکی میشدیم که مسولین امر رفع فتنه کردند و کرکره ها را کشیدند پایین. یادم میاد شمس الواعظین همون موقع گفت: اگه کسی صداش درنیاد گوگل رو هم قیلتر میکنند! (که این روزها بتدریج این اتفاق رخ میدهد) انتخابات و حاشیه هایش آمد و رفت و فیس.بوک ظرف چندماه تبدیل به پدیده مخوفی شد که امروز حتی اسمش را هم با احتیاط می نویسیم اینجا!

من اوایل دافعه شدیدی به این سایت داشتم و فکر میکردم و میکنم که روابط اجتماعی مجازی به تنها شدن ما کمک شایانی میکنند ولی بعد از تعطیل شدن قسمتهای اجتماعی گوگل ریدر و بی خانمان شدن گودری های سابق که عمیق ترین و دوست داشتنی ترین کابرای وب فارسی رو در خودش جا داده بود،کم کم کشیده شدم بسمت همین سایت اسمشو نبر.

نیاکان ما ضرب المثل بسیار پرمعنایی دارند، که می گوید وقتی آب از سر گذشت، دیگر یک وجب با صد وجب آن فرقی نمی کند. حال حکایت این سایتهایی است که قیلتر می شوند آب از سرشان  می گذرد.کافیست کسی شنا کردن بلد باشد و زیر آبی رفتن را تمرین کرده باشد! آنوقت است که این سایت ملعون تبدیل میشود به بزرگترین مرکز گفتگو و تبادل نظر و خبر رسانی و هر چیزی که خارج از آنجا امکانش وجود ندارد...

بله... فیس.بوک برای ما ایرانی ها دیگر آن کارکردهای خاله زنکی را ندارد که پاستا درست کنیم عکسش را با اپلیکیشن اینستاگرام اشتراک بگذاریم و هزارتا از این قرتی بازی هایی که نیما اکبر پور عزیز هر هفته می آید به کلیک و به ما پزشان را می دهد

در فیس.بوک ایرانی به مشکلاتمان میخندیم، از مرغ برای خودمان هزاران جک ساخته ایم تا اینقدر در نبودش شاد شویم که با بودنش اینقدر شادی نداشتیم، فــاحـــشه ها می آیند دردشان را میگویند و ما باور میکنیم آنها هم عاشق می شوند و اصلا آنها هم حق حرف زدن دارند، دیگر دروغهای آدمها به اندازه یک عصر دوام نمی آورد تا سالها بعد تاریخ درباره دروغهایشان قضاوت کند،عکس ها و کارتونها و ویدئو ها در چشم به هم زدنی رسوا میکنند و دروغ ها زیر صدای خنده ها ِله می شوند ، آدمهای بزرگی که دوستشان داریم و به هزار دلیل حتی اسمشان را هم نمی شود جایی تکرار کرد و سالهای سال در یک اسم خلاصه شده بودند و در پناهندگی کشنده محو شده بودند را پیدا میکنیم و در جریان لحظه لحظه زندگی شان قرار میگیریم ...  

حقیقت تلخی وجود دارد و آن هم این است که وبلاگها دیگر در اوج نیستند،شاید علاقه ام به دنیای وبلاگ جلوی زبانم را می گیرد که بگویم دنیای وبلاگ رو به زوال است،شاید خاص شرایط امروز کشور ماست که نوشتن درباره هرچیزی سخت شده و حریم شخصی هم در سطر به سطر آئین نامه های فضای مجازی بی معنی شده یا شاید خاصیت زندگی مدرن است که عمر پدیده ها دیگر به دهها سال نمیرسد وهمواره باید خودمان را برای رفتن آماده کنیم.البته خاصیت دیگر زندگی های امروزی این است که دیگر چیزی منقرض نمیشود بلکه ممکن است مطرود شود و حتی دوباره شکوفا شود

خلاصه در این چند هفته ای که نمی نوشتم تماما به نوشتن فکر میکردم ولی به وضوح حس میکردم رقیبهای سرسختی برای وبلاگ نوشتن پیدا شده اند و بی دلیل نیست که این اواخر هر چی به صفحه وبلاگهای به روز شده بلاگفا سر میزنم دیگر بطور تصادفی وبلاگهای خوب گیرم نمیاد و هر چه هست فروشگاههای آنلاین درجه 6 و وبلاگ مهدکودک گلها و وبلاگ شورای روستای فلان و دل نوشته های یه دختر بچه 11 ساله که هزار تا صورتک دارن تو صفحه وول میخورن و نمونه هایی که خودتون بهتر می دونید.

فیس.بوک یک جزیره مفرح است،یک منطقه آزاد است، ولی جای زندگی نیست. باید نفسی تازه کرد و گذشت. که مبادا نوشتن را فراموشمان کند.

هر شب تنهایی

 فرق است بین نویسندگی و وبلاگ نویسی.

نویسنده ها ، بازخورد نوشته هایشان را خیلی دیر دریافت می کنند یا اصلا دریافت نمیکنند یا بعضی وقتها سالها بعد از مرگشان تازه خوانده میشوند، تازه دیده میشوند و گاهی هیچ کس نمی داند نوشته برای کیست و ... مثل موارد متعددی از نام آوران ادبیات فارسی که شرح حال غمین آثارشان، تراوش اشک را در چشمانمان آغاز میکند.

ولی وبلاگ نویسی اینطور نیست،حتی برای چند سطر کم مایه مطلب قبلی من هم دوستان بسیار عزیزم آمدند و برایم نظرشان را نوشتند. و این خیلی خوب است!

برای این می گویم خوب است که اینطور بنظر میرسد وبلاگ نویسها معمولا آدمهای درون گرایی هستند،آدمهای تنهایی هم هستند، و آنچه سالهاست وبلاگها را در مسیر خروشان زندگی جلو میبرد ، همین بازخوردهایی ست که ما را از تنهایی می رهاند.

وقتهایی میرسد که وبلاگ نویسها کم کار میشوند،باور کنید شروع فصل امتحانات و گرفتاری و پایین بودن سرعت اینترنت  و بلاگفای بیچاره همه بهانه هایی هستند که نگوییم ،این روزها حرفهایمان را جای دیگری میزنیم و تنهایی هایمان را با کس دیگری به همراهی تبدیل میکنیم.

وقتهایی هست که وبلاگ نویسها دوباره زیاد می نویسند، می توانید باور کنید که دوباره تنهایی برگشته،حتی اگر کسی به آن اعتراف نکند.

 

پیشنهاد میکنم قطعه اول آلبوم جدید فریدون آسرایی رو گوش کنید،مخصوصا اونجایی که فریدون می خونه:

سلام ای ناله بارون

سلام ای چشمای گریون

سلام روزای تلخ من، هنوزم دوستش دارم

 

سلام ای بغض تو سینه

سلام ای آه آئینه

سلام شبهای دل کندن، هنوزم دوستش دارم

بهانه های دوست داشتنی

   همون طوری که حتما مستحضر هستید بیماری مزمنی در من پیدا شده که در نتیجه آن چند وقتی است ، وبلاگم نمیاد.

این نیامدن با سایر نیامدن ها خیلی فرق میکند ، آنقدر بد قلق و فلان فلان شده است که حد ندارد. نه مذاکره و رایزنی اثر دارد و نه خاکشیر و نه حتی آلو بخارا!!! ممکنه فکر کنید وقتی وبلاگی فاصله تازه شدنش به دو هفته رسیده باشه حتما مشکلی یا اتقاقی سراغ نویسنده اومده ولی بعضی وقتا مثل الانِ من، این مشکل نه بیماریست نه تصادف نه برگشت خوردن چک است و نه قهر کردن یار احتمالی.هرچقدر دنبال علت میگردی چیزی پیدا نمیکنی. یعنی وقتی ازت بپرسن چته؟ جواب روشنی نداری بدی! ولی خوب میدونی یه چیزی تو لایه های زیرین وجودت پنهان شده که حتی اسمش رو هم نمیدونی.

چند روز پیش سهیل اومده بود دم خونه یه فلش مموری ازم بگیره (الان چند روزه کامپیوتر و اینترنت و ماهواره این بنده خدا مثل توپولف های وزارت راه دچار نقص فنی شده و هر دفعه هزار تومن میده و وبلاگش رو از طریق کافی نت آپ میکنه، که جا داره سر سفره های افطار برای سلامتی خودش و توپولوفش دعا کنید) میگفتم؛ سهیل اومده بود و از کسادی پنجره میپرسید و همون موقع یه تعبیر از شرایطم به ذهنم رسید و بهش گفتم: دچار زندگی نباتی شدم.

نتیجه ای که در این سه سال گرفته ام این بوده که نوشته های ما بهترین میزان از وضع روحی مان در هنگام نگارش آن نوشته هستند. مثل دماسنجی که به تو میگوید تب داری یا نه؟ یخ بستن قلم هم همین معنی را میدهد و چقدر خوب است که خودت را ملزم به نوشتنی کنی که هر وقت مشکلی پیش آمدت، در ننوشتن یا بی حوصله نوشتن خودت و حتی دوستان پیدایش کنی یا برایت پیدا کنند.

این روزها سهیل رو در قامت مددکاری دیدم که هرطور شده میخواهد من رو از این زندگی نباتی نبات نجات بده، به افطاری ای دعوتم کرد که اگر کمی همت کرده بودم آنچنان پست خنده داری از دلش بیرون اومده بود که هر وضو داری را مجبور به تجدید وضو میکرد! برنامه ای گذاشته برای ورزش شبانگاهی در پارک محله مان که آنهم دست کمی از افطاری نداشته تا اینجا.

خودم هم بیکار ننشستم و سعی کردم کتابهای نیمه کاره و فیلمهای دست نخورده رو از تنهایی در بیارم ولی بر خلاف همیشه تاثیرزیادی نداشت روی باز شدن یخ قلمم.

همچنین دوستهای عزیزی که سایه مهربانی شان همیشه روی سر من بوده، شما ها هم برایم پیام گذاشتید.

تا اینکه رسیدم به امروز. بین نوشته ها و بلاگهایی که بعضی وقتا بهشون سر میزنم (اونهایی که تو فهرست شبکه اجتماعی این گوشه وبلاگ اسمشون دیده نمیشه و دسترسی به مطالبشون کار ساده ای نیست) داشتم یکی از وبلاگهای دوست داشتنی رو میخوندم،مطلب نسبتا طولانی نوشته بود ولی باورتون نمیشه چه حس خوبی بهم دست داد. حسی پر از شعف و طراوت. حس یه زندگی براق و خوش بو، حسی که منو به نوشتن دعوت میکرد.حسی که بالاخره چیزی رو درونم شکست. شاید ظاهر امر خیلی ساده باشه و اینقدر ارزش توجه و تحسین رو نداشته باشه ولی همونطور که چند سطر بالاتر گفتم نوشته های ما بهترین میزان است بر حال ما.

خوندن کتاب و دیدن فیلم و رفتن به پارک و افطاری من رو به نوشتنم ترغیب نکرد،اما وقتی چیزی رو گم میکنی باید همه جا دنبالش بگردی،باید همه راههای ممکن رو امتحان کنی و تا بالاخره راه خودت رو پیدا کنی. حتی شاید همه اونها اثر داشت ولی شرط کافی نبود. تا اینکه با خوندن یه مطلب خوب،خودم رو مشعوف تر از همه روزهای اخیر ببینم و دوباره بهانه ای برای نوشتن پیدا کنم.

من این بهانه ها رو خیلی دوست دارم. خیلی...

از وبلاگ خود بکاهید

  در این دو سال و خرده ای که از وبلاگ نویس شدنم میگذره ، احساس میکنم خیلی تغییر کردم. اینطور نبوده که چند روز یکبار برنامه آفیس رو باز کنم چند سطر تایپ کنم و در بلاگفا ثبت کنم و سپس سری به دوستان بزنم و چندتا کامنت بنویسم و.....

در این دوسال و خرده ای بتدریج وبلاگنویسی بخشی از هویتم شده،هویتی که بعضی وقتا خیلی دوستش دارم و بیشتر وقتا ازش فرار میکنم. شاید بقول سهیل نگاهم تیزبینانه شده اما من این تیز بینی رو دوست ندارم.از تیز بینی گفتم یاد چشم های مادرم افتادم....

چشم های مادر من تو یه زمانی خیلی ضعیف شد،مشکلش قوز قرنیه بود و با عینک به دید کامل نمیرسید،تنها راهش نوعی لنز طبی بود که بر خلاف نوع ژله ای که برای زیبایی استفاده میشه این یکی از نوع سخت بود و گذاشتنش روی چشم خیلی سخت بود،بعد از چند سال مقاومت بالاخره یکی تهیه کرد و روی چشمش گذاشت. هیچ وقت فراموش نمیکنم اون روزی که با لنز و دید کامل به خونه برگشت چه حالی بود،ما انتظار داشتیم خیلی خوشحال باشه ولی این خوشحالی وقتی به آشپزخونه رسید از روی چهره اش محو شد.

کاشی های آشپزخونه خیلی جرم گرفته بود و مادر تا اون روز کاشی ها رو تمیز میدید،یادم میاد ما اون روز نهار نخوردیم و مادر با حرص خاصی افتاده بود به جون کاشی ها...

بعد از مدتی سخت بودن استفاده از لنز دلیلی شد که دیگه ازشون استفاده نکنه و همون عینک با دید متوسط رو فقط موقع تماشای تلویزیون یا بیرون رفتن از خونه استفاده میکنه!

حالا نگاه تیزبینانه وبلاگ نویسی هم دلیلی شده برای دیدن سیاهی هایی که قبلا دیده نمیشد،هر (تقریبا هیچ) نشریه ای به دلت نمیچسبد مگر نوشته های بزرگان وبلاگستان،هر فیلمی می بینی پر از عیب نقص است مگر فیلمی که یکی از بلاگرها که باطرز فکرش موافق باشی پیشنهادش کرده باشد ،از خودت تعجب میکنی که چطور روزگاری با برنامه های رسانه ملی سرگرم میشدی؟ چرا که این روزها فحش دادن به تلویزیون پز روشنفکری شده ،یا همین دید و بازدیدهای نوروزی .....به چیزهایی میخندی که بقیه نمیخندند و وقتی آنها میخندند تو هیچ احساس خاصی نداری و می آیی به وبلاگستان و می بینی که هر کسی به وسع خودش در حال پیچوندن دید و بازدید هاست.

اینها را که با هم جمع میکنم می بینم کسانی که شبیه من فکر میکنند و شبیه من زندگی میکنند فقط در این دنیای مجازی یافت میشوند و فقط آن لحظه هایی از زندگی لذت میبرم که مجازی شده ام!

موقعی میفهمم که اینطور زندگی اصلا خوب نیست که چشمهایم از خیره شدن به کلمات درد گرفته و سیستم را شات داون کرده ام و مثل موجودی که در زمان سفر کرده ناگهان از فضای سایبر به زندگی خاکی برمیگردم....

موقعی میفهمم که اینطور زندگی اصلا خوب نیست که برای ساعتی برق قطع میشود یا شارژم تمام شده،آنوقت است که می بینم دیگر حرفی برای گفتن ندارم،وقتی در مسافرتم و برای یافتن یک اینترنت کافه شهر را زیر پا میگذارم تازه میفهم من آن موقعی منم که آنلاینم.

من فکر میکنم دنیای ما انسانها بیش از حد به سمت فناوری میرود،قله ای که به سمتش صعود میکنیم روزی فتح میشود و ناچاریم سراشیبی تندی را برگردیم. همانطور که صنعتی شدن ما را از محیط زیستمان غافل کرد.

نگرانی ام این است روزی بیاید که جامعه شناسان در کتابهایشان انسانهای این روزها را مدل خاصی برای مطالعات خود معرفی کنند که دیگر نظیرش وجود ندارد،انسانهایی که شبکه های اجتماعی مبتنی بر وب 2 محلی میشود برای دید و بازدیدهای نوروزی شان،سفره هفت سین شان،عشق ورزی شان،جشن تولدشان و در نهایت.... زندگی شان.

من دلم برای دوستان دانشگاهم تنگ شده،دلم برای سریال نگاه کردن دور همی تنگ شده،دلم برای کوه های روز جمعه ای که با پسرخاله ام میرفتم تنگ شده،تئاتر و سینمایی که وسط هفته میرفتیم تنگ شده.

من هم عینک را به لنز ترجیح میدهم.

وبلاگهای متروکه

  وبلاگهایی که مدتهای مدیدی مطلب جدیدی را به خود نمی بینند،می توانند وبلاگهای متروکه نام بگیرند. وبلاگهایی که نویسنده آنها را سه طلاقه میکند و میرود پی زندگی اش در دنیایی دیگر،اما وبلاگ همچنان پا برجا می ماند،سوت و کور، بی باعث و بانی.

اصولا از دیدن هر جایی که مترکه شده باشد دلم میگیره،فرقی نمیکند رستوران چاتاناگا باشد که با پیروزی انقلاب شکوهمند،شد آئینه عبرت همه کسانی که از مقابل پارک ملت قدم زنان می گذرند یا کتابفروشی پرنیان که هر وقت برای کادوی تولد کسی درمانده میشدم میرفتم پیش اون آقای مهربان با اون صدای تو دماغی اش تا مرا راهنمائی کند برای چه سلیقه ای چه کتابی بخرم...... همان که امروز دیدم درش تخته شده و مغازه در اندوه تاریکی و تخلیه فرو رفته.

اما بحث من هر نوع متروکه شدن یک وبلاگ نیست،در حقیقت مشکل اینجاست که ما نمیدانیم چرا آن وبلاگی که دوستش میداشتیم دیگر تازه نمی شود؟ و خیلی دلایل می تواند باشد...... که یکی از مهم ترین آنها مرگ وبلاگ نویس است!

حالا بگذریم که بعضی ها مثل خاندان توده کشت بطور قومی وبلاگستان را احاطه کرده اند و خدایی نکرده یکی شون خون دماغ بشه گوگل لوگوی مخصوص خون دماغ طراحی میکنه....

اما تصور کنید هیچ یک از دوستان مجازی آن بلاگر از مرگش خبردار نشوند،همه منتظر کسی هستند که دیگر نیست! نزدیکانش هم از وجود آن وبلاگ بی خبر باشند ، با آنکه وبلاگ هم در یک فضای مجازی حاضر است اما آن سفر کرده در فضایی بس مجازی تر بسر می برد،آنقدر مجازی که نمی تواند آخرین مطلب را بنگارد .... شاید بشود گفت یک پایان دراماتیک برای یک وبلاگ. اینها آنقدر مهجور واقع میشوند که هیچ کس نمی تواند حتی یک نمونه از وبلاگ های با این پایان تلخ مواجه میشوند را مثال بزند.

اما دسته دیگری هستند که آنقدر در برزخ بین جهان مادی و جهان اینترنت شناخته شده هستند که حداقل یک نفر خبر رفتن آن وبلاگنویس را پخش کند (دور از جون توده کشت ها) معمولا  کامنت دونی وبلاگ به محلی برای درد و دل مخاطبان با نویسنده تبدیل می شود، درد و دلی که شاید یک گفتگوی یک طرفه باشد چرا که هنوز کسی نمیداند مردگان می توانند از آن دنیا به بخش مدیریت وبلاگ خود وارد شوند یا خیر؟ درست است که باز هم مجالی برای خداحافظی نیست اما بخش نظرات آخرین پست آن وبلاگ به عرصه ای برای تاخت و تاز احساسات تبدیل می شود.از این دست وبلاگها هم نمونه هایی یافت می شود،مثل وبلاگ ماجرا های واقعی یک دورگه عجیب (نکته ظریف اینجاست که بعد از مرگ یک وبلاگ نویس هم احتمال مسدود شدن وبلاگ متوفی وجود دارد تا اعمال ماتاخر او هم مسدود شود)

یا وبلاگ امــــیدرضا میرصیافی که سال گذشته در زندان اوین مرحوم شد(بعلت کهولت سن) و عجبا که با مراجعه به این یکی هم مشاهده میکنید که بعد از مرگ وی وبلاگش کاملا منقلب شده! با استدلال استقرایی میشود نتیجه گرفت مردگان هم وبلاگ خود را آپدیت میکنند یا برایشان میکنند....(بالاخره اینا از مزایای تحقیقات میدانی ست) اصلا برای این دسته از وبلاگ  های متروکه هم موردی یافت نشد!

دسته دیگری هستند که از مرگ احتمالی خود در آینده نزدیک باخبر میشوند، و وبلاگ به عرصه ای برای استقبال از مرگ تبدیل می شود،یادم میاد چند سال پیش یکی از خبرنگارهای معروف بی بی سی که به سرطان خون مبتلا شده بود هر روز وبلاگش را آپدیت میکرد و به یکی از معروف ترین سایتهای آن زمان تبدیل شده بود،این دست وبلاگ نویس ها این امکان را دارند که حتی بعد از مرگ خود هم مطالبی را که قبلا نوشته اند به نزدیکان خود بدهند تا در غیاب آنها بعنوان آخرین پست وبلاگشان درج کنند.اجازه بدهید دیگر مثال نزنم!

و اما وبلاگهایی هستند که مدتی است مخروبه  و سوت و کور شده اند،هر چند که سالها برای خودشان برو و بیایی داشتند،مطالبشان هر روز تازه میشد،آن هم به سه زبان فارسی و انگلیسی و عربی،پست هایشان چند وقت یکبار کتاب میشد....وبلاگهایی که صاحبانشان دربندند،در نزدیکی همان دربند که  جمعه ها میرویم و کباب میخوریم،دارند کباب میشوند.

درست است صحبت از سمیه توحیدلو و محمدعلی ابطحی است، صحبت از بر ساحل سلامت و وب نوشته ها است.وبلاگهایی که این روزها متروکه شده اند،ما نمیدانیم وب نوشته ها دوباره تازه میشود یا خیر؟ بر ساحل سلامت متروکه خواهد ماند یا دوباره روزی میرسد که هزاران نفر از آن بازدید میکنند؟

چیزی تا اعیاد شعبانیه باقی نمانده (هنگام نگارش این مطلب)،روزهایی که ولادت مردان کربلا را جشن میگیریم.به امید خبر های خوش....

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه!

وبلاگ بعد از یک ساعت و اندی خیره شدن به مانیتور نخ نما احساس میکنید چشمها دارن از حدقه کنده میشن،بعد یادتون میافته چقدر کار عقب افتاده داشتید و قرار بوده برای جستجوی یک موضوع نه چندان مهم یه بیست دقیقه ای هم به خودتون استراحت بدین،در حالی که اصلا گذران عمر و اشغالی تلفن رو حس نکرده اید! وقتی روی آیکن کوچولویی که کنار ساعت ویندوزتان چشمک میزند یک دبل کلیک میکنید تا زودتر قطعش کنید که بقیه هم به کار و زندگیشون برسن ناباورانه میفهمید که یک ساعت بیست و سه دقیقه و تعداد زیادی ثانیه از عمرتان را از دست داده اید.

هنوز صفحه آبی رنگ windows is shouting down.... از روی مانیتور محو نشده که از پشت میز بلند میشید ولی یارای انجام هر کاری رو ندارید ،مثلا درس خوندن!!! اگر در منزل باشید احتمالا چندتا خسته نباشید و شب بخیر و صبح خیر تحویلتون میدن یا در یک حالت روشنفکرانه چندتا از هشدارهایی که چپ و راست رادیو و تلویزیون از کار کردن طولانی با کامپیوتر پخش میکنند، رو یادتون می اندازند، اگر هم در محل کار باشید (که خیلی باید کویت باشه که همچین مجالی در اختیارتون قرار بگیره) تقریبا سنگینی نگاه های اطرافیان و اخم های رئیس و کارهای بیهوده ای که برای حالگیری هرچه تمامتر حواله شما میشود رو باید به جان و دل خریدار شوید. شاید این سریالی باشد که جومونگ وار هر روز در زندگی شما پخش میشود

الان چند سالیست که در کشورهای شرق آسیا (زیستگاه خوره های اینترنت) کلینیک های ترک اعتیاد به اینترنت ایجاد شده و از اون جایی که خیلی از کارهایی که اونا انجام میدهند ،ما هم ده پانزده سال بعد متوجه جای خالی اش در زندگی ده،پانزده سال اخیرمون می شویم،خیلی راحت می توان روزی را پیش بینی کرد که آگهی چنین کلینیک هایی جای آگهی آموزشگاههای فراگیر پیام نور را در نشریات مان بگیرند. اما تا اون موقع چه بر سر من و امثال من خواهد آمد؟

من فکر میکنم صرفا محیط اینترنت آنچنان آش دهن سوزی نیست که هرکس اولین کلیک را کرد توسط این غول بی شاخ و دم بلعیده شود،کما اینکه خیلی ها هستند که استفاده محدود و مفیدی از آن دارند و مثلا از یک کارت ده ساعته چهار ماه صیانت میکنند! آن چیز هایی که هر روز به تعداد ما دلدادگان اینترنت اضافه میکند خلاء هایی ست که این محیط مجازی از زندگی حقیقی مان پر میکند. مثال های زیادی میتوان آورد همچون دوست یابی

اگر خاطر شریفتون باشه سالهای اول ورود اینترنت به کشور ما کمتر کاربری پیدا میشد که ساعتها از وقتش را صرف چت کردن نکرده باشد.

میتوان از گرایش زیاد ایرانی ها بسمت وبلاگ نویسی نیز صحبت کرد .یک آمار نه چندان جدید از رتبه سوم ایران  در وبلاگ نویسی حکایت داشت.( افزایش ضریب نفوذ اینترنت در سالهای اخیر و محدودتر شدن فضای حاکم بر جامعه را به این سالهای اخیر اضافه کنید!)

حتی اگر وبلاگ نویس هم نباشید و فقط خواننده حرفه ای نوشته های دیگران باشید،با من موافق خواهید بود که:  در فضای امروز وبلاگ ایرانی،میل به حرف زدن در مورد چیزهایی که نمیشود در زندگی روزمره به آنها اشاره کرد، در اینجا بیداد میکند،میل به شنیدن صداهایی که فقط در دنیای مجازی شنیده می شوند نیز بیداد میکند ،بخاطر مستتر بودن هویت آدمها بین آی پی آدرسهای اینترنتی نقاب از چهره ها زدوده شده،گوش های شنوایی یافت میشود که اصلا نباید برای جایی غیر از اینجا انتظار وجودشان را داشته باشید... اینها را برای این گفتم که نشان دهم وبلاگ قبل از اینکه سرگرمی باشد نیاز گروه خاصی از مردم است.

حالا مشکل پیش آمده این است که کم کم نیاز به وبلاگ به اعتیاد وبلاگ تبدیل می شود،شاید از اینجا به بعد رو خودتون هم بتوانید بجای من بنویسید و جلو برید،اونجایی که حس میکنید این پدیده دوست داشتنی روزی به معضل زندگی تان تبدیل میشود،تصمیم میگیرید که با تمایلات ذهنی تان مقابله کنید اما این مقابله چند ساعتی بیش تر دوام ندارد و ناگهان خود را در حالی که مشغول کامنت نوشتن برای فلانی هستید، در میابید. کم کم خود را موجودی می بینید که پر حرف شده ،نقاد شده،کمی خاله زنک شده و مخلص کلام زیادی مجازی شده!

بنظر من به اینجا رسیدن اصلا خوب نیست و البته دوای این درد هم آمپول هوا نیست،هر چند که بخش بزرگی از اهالی دنیای وبلاگ همین آمپول هوا را تزریق میکنند،گواه ادعای من هم خیل انبوه وبلاگ هایی ست که تعطیل میشوند،البته بشرطی که نویسنده از وبلاگ همان چیزهایی را بخواهد که در سطر های فوق اشاره کردم در حالی که هستند دوستانی که وبلاگ را یک عرصه جدید و مهیج می بینند و روزی به آن وارد میشوند و روزی دیگر متوجه اشتباه خود میگردند و چه نیکو صحنه را ترک میکنند.

من فکر میکنم اگر ما بتوانیم فلسفه واقعی وبلاگ نویسی را در زندگی خود درک کنیم مرحله اصلی مسیر را پیمودیم، اگر متوجه شدیم که یکی از خیابانها را اشتباه پیچیدیم ،کمی در آینه پشت سر را نگاه میکنیم و دور میزنیم تا برگردیم سر جای اول تا از خیابان دیگری در جاده سرنوشت پیش برویم ولی چنانچه وبلاگ را نیاز روحی خود یافتیم پس باید با اطمینان خاطر بمانیم،البته یک حضور معتدل و دارای حدود.

 

مرخصی بدون حقوق

ماه رمضون سال پیش خیلی اتفاقی سر از یک جمع وبلاگنویس در آوردم. یه افطاری  در حضور عده ای از بلاگر های دفاع مقدس یا بقول یکی شون حوزه ادبیات پایداری.تو  سالن  وبلاگ نویسی کنارم نشسته بود  که حداقل بیست سال سنش ازمن بیشتر بود.

یه روزنامه نگار قدیمی  که سالها برای روزنامه اطلاعات ستون نویسی کرده بود. وقتی ازش درمورد تفاوت نوشتن در "روزنامه" و نوشتن در "وبلاگ" پرسیدم ، وبلاگ نویسی رو خیلی بهتر از روزنامه نویسی یا روزانه نویسی توصیف کرد.دلیلش هم این بود که  شما هرچقدر که از درون خود اطمینان داشته باشید بعد از مدت کوتاهی نوشتن مستمر کفگیرتان به ته دیگ میرسد و هر آنچه که در چنته داشتید را رو کرده اید  و بقولی خالی میشوید ! از اینجا به بعد مجبورید به حاشیه نویسی و خارج نویسی بپردازید چرا که همچنان مجبورید بنویسید تا ستونتان را پر کنید و دستمزدتان را بگیرید.

اما وبلاگ چنین نیست.اینجا دیگر سردبیر و مدیر مسول خودت هستی ،خطوط قرمز را خودت ترسیم میکنی و دیگر ناچار نیستی باب طبع سرمایه گذار و مدیر آن موسسه فکر کنی و بنویسی. اینجا (در وبلاگ) میشود مطالب را با ترتیبی که ذهن می گوید منتشر کرد،اگر روزی چیزی برای گفتن نداشتی یا قلمت نای راه رفتن نداشت  چند جرعه آب گوارا در گلویش میریزی و چند صباحی مجال نفس تازه کردن میدهی تا دوباره جان بگیرد  و راه بیافتد.به هر حال وبلاگ رسانه آزادی ست  آن هم در این قحطی آزادی (جمله آخر نظر شخصی خودم بود).

خلاصه ما گرم پچ پچ بودیم که ایشان را  صدا زدند تا بیاید هم جایزه اش رو بگیرد و هم چند کلامی صحبت کند. در نزدیکی خودم کسی را میشناسم که سالهاست عادت روزنامه خواندن را ترک نکرده و جالب است بدانید یکی صبح میخرد (بر حسب جالبی تیتر) و روزنامه اطلاعات را هم حتما بعداز ظهر میخرد! اما مدتی ست که بخاطر پریشانی هایی که برایش پیش آمده هرگز روزنامه ای روی میزش دیده نمیشود!

حال تصور کنید چنین پریشانی هایی برای یک روزنامه نگار پدید آید؟ در حقیقت مهمترین ابزار کاریش که همانا رشته افکارش باشد را از دست داده و شوربختانه کسی نیست که این نقیصه او را درک کند،خصوصا در این روزهای خوب! که همه ما دلیلی برای خوب بودن داریم!

نمونه اش پیشرفت خیره کننده محصولات فرهنگی در عصر اصلاحات و افول شدید همانها در عصر حاضر است.حتی آنهایی که در ممیزی های ارشاد هم گیر نمیکنند دیگر قلمشان توان ندارد و امروز میبینیم فیلمسازها و نویسندگانی که به خود مرخصی بدون حقوق داده اند!

.........

در حقیقت چیزی که منو بیاد مکالمه سال گذشته ام با اون روزنامه نگار انداخت همین چند روز تاخیرم در نوشتن مطلب جدید بود که نسبت به دفعات قبل غیر عادی ست.

البته من با اصل مرخصی نامحدود و بیش از اندازه بلاگرها هم مخالفم.بخاطر اینکه این رسانه نُقلی بالاخره مراجعانی دارد که هر چند وقت یکبار کلیک رنجه میکنند تا مطالب جدید را بخوانند ،و این تاخیرهای زیاد در تازه کردن وبلاگ  نوعی بی احترامی ست به احترامی که آن مخاطب قائل شده.

در واقع باید سعی مان براین باشد که نه آنقدر به نوشتن مقید باشیم که به خاطر استمرار نوشته هایمان هر دست نوشته ای را تحویل بدهیم  و نه آنقدر وسواس داشته باشیم که ایام درازی را بی خبر رها کنیم و برویم به این دلیل که در حال حاضر حس نوشتن نداریم. (ببخشید که شما رو هم با خودم جمع بستم ، این خاصیت اجتماعی انسان را می رساند).

ض

خاتمی در دانشگاه تهران


چهره بلاگر (وبلاگ گرافی)

اگر بین وبلاگهای فارسی پرسه بزنید و اونها رو با هم مقایسه کنید ، از موارد مشابهی که بدست میارین ، فقدان چهره مدیر وبلاگ هم به چشم می خوره. قریب به اتفاق بلاگرها ترجیح میدن چهره ای از خود به نمایش نگذارن و حتی خیلی هاشون از مشخص کردن جنسیت ، محل زندگی ، شغل و اسم واقعی  پرهیز میکنند.

بنظر من دلایل متعددی وجود داره که یک وبلاگ نویس تصویرش رو نمایش نده.

اولین و اصلی ترین دلیل:  فرار از خود. وبلاگ حالتی آرمانی از زندگی و شخصیت آدمهاست ، یک شروع مجدد، یک فرصت استثنائی برای یک نمایش سمبلیک از خود ، میشه از خود حقیقی عبور کرد و به خود آرمانی رسید ، نه اینکه واقعا برسیم به اون نقطه آرمانی بلکه خودمون رو در نوک اون قله نشون بدیم در حالی که هنوز از کوهپایه هم بالاتر نیومدیم. حتی در برخی موارد به قیمت زیرپا گذاشتن صداقت در حالی که داعیه صداقت هم داشته باشی. و چهره نویسنده قسمتی از واقعیت زندگی اوست که با مطلوب آرمانی ترسیم شده در فضای سایبر منافات داره.

دلیل بعدی، جنــسیت: خاص جنس مونثه ، بیشتر خانمها و دختر خانمها از توزیع شدن عکسشون در اینترنت واهمه دارند ، میگن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه و ما کم مارگزیده ندیدم که بواسطه انتشار یک فیلم یا عکس حتی به خودکشی هم رضایت داده ، البته هیچ وقت یک عکس معمولی کوچیک کارکرد فیلمی که از بازیگر سریال نرگس منتشر شد رو نخواهد داشت ولی اینترنته دیگه اگه دلش بخواد مثل اسبی افسار گسیخته در یک آن جهانیت میکنه!  شاید بهتر باشه اصلاح کنم که ملاحظات مذهبی و سنتی ما ایرانی ها درذهن زن هامون ( یعنی زن های سرزمینمون ) این رو القا کرده که بهتره کمتر دیده بشن. مادران اونها بودند که در انظار توسط شویشان با اسمی مردانه خطاب میشدند و روی درب خانه هایشان دو نوع دقّه داشت یکی برای  دقّ الباب مهمانهای مونث و دیگری برای مهمانهای نا محرم و..... بسیاری موارد دیگر که آشنای حضورتون هست. و امروز دختران همان زن ها از چسباندن عکسشان بر پیشانی وب شخصیشان اجتناب می ورزند. البته من منکر تغییر در هنجارها نیستم و آنچه گفتم کلیت بود ، در مقابل آن شبکه های اجتماعی مثل یاهو 360 هم هستند که پذیرای چهره های متنوعی از دختران ایرانی هستند و فکر میکنم دلیل واقعیش هم رشد کمی کاربران باشه که به تناسب اطلاعات بیشتری که عرضه میشه به مرحله ای از عادی سازی رسیده که حسایت رو چند تا عکس خاص بخاطر چند صد برابر شدن شدن اون عکسها از بین رفته.

دلیل دیگری هم هست بنام عدم اعتماد بنفس.

در این حال شخص چهره خودش رو دورتر از چهره مقبول جامعه می بینه،شاید مخاطب با دیدن چهره او به شعرهای عاشقانه ای که مینویسه یا خاطره هایی که تعریف میکنه چندان جذب نشه. وقتی عکسی در کار نباشه مخاطب بارها و بارها نویسنده رو با صور مختلف تجسم میکنه.

علی ایحال درج نکردن تصویر خالی از حسن نیست، مثلا به خواننده های وبلاگ اجازه میده به شخصیت و درونیات نویسنده برسن و بدرور از سیمای حقیقی وی در مورد سیمای معنوی اش قضاوت کنند. چرا که چهره اشخاص تا حدودی موید شخصیتی است که ما از آنها در ذهنمان ترسیم می کنیم و عدم نمایش آن در وبلاگ فرصت عمیق دیدن رو به آدمها میدهد ، فارغ از ظاهر بینی!

همینطور درج کردن عکس هم موجب ارتباطی صمیمی ، راحت و رئال مخاطب و نویسنده میشود و البته کیفیت عکس و فیگور و رنگ آمیزی آن بی تاثیر نیست. بعد از هر مرتبه باز شدن تصویر و رسیدن به فراز و فرود های متن مخاطب ناگهان به سراغ همان عکس بالای صفحه می آید و نگاهی عمیق می اندازد.....

از اهمیت عکس میتونم به حرکت جالب سرویس دهنده موفق وبلاگ ورد پرس اشاره کنم که در بخش نظرات وبلاگها در کنار آدرس وبسایت و ایمیل نظر دهنده ، عکس او را هم نشان میدهد (در صورت ثبت نام کردن)

و همچنین سرویسهایی موسوم به وب ۲ که در حقیقت آینده اینترنت را نشان میدهند همگی عکس محور شدند مثل سایت فیلتر شده فیس بوک که همچون یک آلبوم عکس چهره جهانیان رو بنمایش میگذاره.

جان کلام اینکه الصاق عکس صاحب وبلاگ بر سردر آن وبلاگ زمینه ای متفاوت در ارتباط بین مخاطب و بلاگر است که با توجه به شواهد و قرائن تا کنون چندان مورد توجه واقع نشده.

واقعا نمیدونم چند درصد از اعضای خانواده بزرگ وبلاگستان به این موضوع عمیقا اندیشیده اند؟ به هر حال من سعی کردم از چند دریچه به این موضوع بپردازم و جالب اینجاست که خودم هم یکی از وبلاگهای بدون عکس هستم ، ولی مطمئن باشید که من هم بزودی تصویری از خودم نمایش خواهم داد. اینبار تصویری از خود ظاهری! و شاید این بزودی همزمان با تولد یکسالگی پنجره چوبی باشه!

ض یکی از لذت بخش ترین قسمت های وبلاگ نویسی وقتیست که متوجه میشوی نوشته ات تونسته کسی یا کسانی رو به تفکر واداره. سهیل با خوندن این مطلب پاسخ کاملی در غالب یک پست جدید ارائه کرده که حاصل تفکری عمیق است. و من خواندن آن را به شما پیشنهاد میکنم. 

همه چیز زیر ذره بین (وبلاگ گرافی)

مطلب قبلی که مقدمه ای بود بر بحث دنباله دار وبلاگ گرافی خیلی به دلم نچسبید،نتونستم منظورم رو به خوبی منتقل کنم. وقتی قلمم در نوشتن قاصر باشه احساس بدی بهم دست میده..... بگذریم.

شما چقدر به اطرافتون دقت می کنید؟ به رفتار آدمها حرفهایی که میزنند و  واکنشهایی که نسبت به شما دارند چطور؟ از پشت پنجره ماشین چقدر به بیرون توجه میکنید؟ و هر بار که از جایی رد میشید متوجه تغییرات می شوید؟

اگر شما نویسنده یک وبلاگ باشید و خود را متعهد کرده باشید که هر چند روز یکبار مطلب تازه بنویسید (البته اگر واقعا متعهد بمانید!) می بایست بخشی از خوراک وبلاگتان را از محیط اطراف کسب کنید. پس باید دقیق باشید ، به حرفهای آدمها بهتر و بیشتر گوش کنید رفتارهایشان هم به همین ترتیب و از پشت پنجره ماشین و هر جای دیگر به تغییرات حساس باشید و ....

یک نمونه اش در مورد خودم ،پستی بود که شهریور پارسال اینجا گذاشتم و به نظر خودم از یک اتفاق خیلی خیلی.... ساده کلی نتیجه گیری کرده بودم. چون میدونستم برای اندیشه هام مخاطبی هم وجود داره انگیزه بیشتری برای اندیشیدن در من بوجود اومد و می توانستم از نظر سایرین آگاه بشم. و این دقیقا موید ذات اجتماعی بودن انسان است اینکه دوست داره دانسته هاش رو با دیگران تقسیم کنه و از توجه اونها به دانسته هاش لذت میبره.

(ضمن اینکه شاید شما به تمام سوالات بالا جواب منفی بدین بخاطر اینکه اینقدر مشغله و گرفتاری دارید که اصلا ذهنتون مجالی برای دقت به محیط پیرامونتون نداره و تو تاکسی یا اتوبوس که می نشینید غرق در افکار می شوید و کاملا از بعدمکان و زمان خارج می شوید تا به مقصد برسید. )

... موقعی که شما وبلاگ می نویسید همه چیز میره زیر ذره بین،ذره بینی که خودتون از وجودش بی اطلاع بودید!  گواه این مطلب روزهای مهم سال است مثل سیزده بدر. فردای این روز اگه به وبلاگهای مورد علاقتون سر بزنید می بینید هر کسی در دایره دیدش گزارشی،عکسی یا هر دیتایی که براش جالب بوده گذاشته تو صفحه وبلاگش.

و اینجاست که هر وبلاگ نویس به یک خبرنگار صادق -که انگیزه ای برای دروغ پردازی هم ندارد-  تبدیل می شود و با یک مرور اجمالی می توان صدها مطلب متنوع و فراگیر از سیزده بدر بدست آورد.

به کلامی دیگر وبلاگنویسان همانند ذره بین هایی هستند که همه جا هستند و تصاویر بزرگنمایی شده را برای عموم منتشر می کنند.

خیلی جالبه نه؟

حالا بهتر میشه فهمید چرا سایتهایی مثل بالاتـــرین که پربینده ترین مطالب وبلاگها رو منعکس می کنند بسرعت فیــــلــــتر می شوند!  

وبلاگ گرافی (مقدمه)

این مطلب مقدمه ایست بر یک موضوع تخصصی جدید در پنجره چوبی.

خیلی وقته که چیزای جالبی میاد تو ذهنم و به نتایج جالبی می رسم که از مشاهداتم بدست میان ولی نمی دونم اونها رو باید چه جوری و به چه بهونه ای بنویسم.

اولش خیلی از ما (مخاطب من وبلاگ نویسان محترم هستند) با خوندن وبلاگهای مورد علاقه مون کم کم هوس کردیم که برای خودمون وبلاگی داشته باشیم تا بتونیم به دور از ملاحظات موجود و معمولا ناشناس تجربیات و احساساتمون رو با سایرین به اشتراک گذاریم،بارها و باها برامون اتفاقات جالب و مهمی افتاده بود که دوست داشتیم از درونمون تخلیه کنیم ولی ظاهرا اطرافیان نمی تونستن مخاطبان خوبی باشند برای افکار ما.

داشتن فضایی به پهنای تمام دنیا و در تمام لحظات شبانه روز که برایگان و سادگی قابلیت انتشار ذهنیات من رو داشته باشه و موجب ارتباط من با انسانهای بی شماری بشه خیلی هیجان انگیز بود ( و همچنان هست!)

وبلاگ رو افتتاح کردم و وبلاگ نویسی را آغاز. مثل همه مراحل زندگی متوجه شدم که من پیش از این خیلی چیزها رو درک نکرده بودم!  اینها لزوما تلخ یا شیرین نبودن ،دریافتهایی از محیط بیرون بودند که تا مادامی که توی گود نیامده بودم نمی توانستم درک کنم.

فکر می کردم که فقط باید بنویسم در حالی که الان بیشتر شنونده هستم ، باید بخوانی تا خوانده شوی ، بخش جالبش برخور با افکار دیگران و بازخورد نظر سایرین نسبت به مطالب شماست که کاملا هم متنوعند نظر دیگران ...... و خیلی چیزهای دیگه که به مرور در این تاپیک خواهم نوشت.

آمارهای زیادی راجع به وبلاگ نویسی ایرانان منتشر شده .اوایل که تازه پدیده ای به نام وبلاگ ظهور کرده بود ، ایرانیان از حیث کمی در مقام دوم دنیا ایستاده بودند. مدتی قبل هم بلاگفا از گذشتن از مرز یک میلیون وبلاگ ثبت شده خبر داد ، با احتساب سایر سایت های ایرانی و غیر ایرانی که سرویس وبلاگ میدهند همچنین کسانی که در دامین شخصی وبلاگ برپا کرده اند می توان آمار تقریبی 2 میلیون وبلاگ فارسی زبان را پذیرفت.

در حالی که فقط دو میلیون نفر نویسنده وبلاگ داریم ، مجموع تیراژ روزنامه های ما کمتر از یک میلیون نسخه در روز است، که از این تعداد بخش بزرگی فروش نمی رود و برگشت می خورد و بخشی هم فقط برای آگهی ها یشان فروش می روند.

همینطور که یافتیم اقبال ایرانی ها به سمت رسانه های الکترونیکی معطوف شده و قطعا در آینده بیشتر و بیشتر خواهد شد. البته رسانه های الکترونیک شامل سایت ها ، خبرگزاری ها، رادیوهای اینترنتی و فروم ها نیز می شود که من فقط به وبلاگ خواهم پرداخت.     

وبلاگ در عین سادگی رسانه ای عریض و طویل است که به خاطر راحتی در راه اندازی و نگهداری آن برای هر کاربری که هوس کند وبلاگی راه اندازی کند،توانسته در لایه های  اجتماعی گوناگون ریشه بدواند .

امروزه بازتاب کوچکترین اتفاقی را در کوتاهترین زمان ممکن می توان در بین وبلاگها یافت ، تعدد آنها توانسته تمام روشهای سانـــــسور اینترنت را بی اثر سازد و بلاگر ها بطور غریزی اتحاد خاصی بدست آورده اند که دیگر هیچ عکس، خبر ، فیلم یا مطلبی را نمی توان با فیـــــلـتــــر  ینگ از دید مردم پنهان کرد چرا که همان لحظه در چندین هزار پایگاه دیگر هم منتشر شده!

شبکه های اجتماعی بین آنها پدید آمده که بهترین و داغترین مطالب را به رای می گذارند و دیگر مطالب با کیفیت در سکوت و رکود خاک نمی خورند و با نظر جمعی شایسته ترین ها انتخاب می شوند.

در حال حاضر جامعه وبلاگ ایرانی متشکل از نویسنده و مخاطب که معمولا هر نویسنده ای مخاطب چندین نویسنده دیگر  هم هست ، مجموعه ای غنی از دانسته ها و تجربیات است که به مدد فناوری اینترنت توانسته خلاء بسیاری از کاستی های دنیای واقعی را در دنیای مجای برای خودش (که غالبا جوانان هستند) پر کند.

شاید دلیل اقبال وبلاگ نویسی در ایران همین کاستی های دنیای واقعی مان است که در دنیای مجازی دیگر خبری از آن نیست.