شهر فرنگ
فکر میکنم اوایل سال 88 بود که در راستای تحولات عجیب آن سال، فیس.بوک رفع قیلتر شد و خیلی ها هوس کردند پروفایلی درست کنند. تا قبل از آن فیس.بوک برای ما چیزی بود مثل مای اسپیس که فقط می دانیم یک شبکه اجتماعی بزرگ است، ولی به ما ربطی ندارد و اصلا کسی آنجا منتظرمان نیست!
تازه داشتیم فیس.بوکی میشدیم که مسولین امر رفع فتنه کردند و کرکره ها را کشیدند پایین. یادم میاد شمس الواعظین همون موقع گفت: اگه کسی صداش درنیاد گوگل رو هم قیلتر میکنند! (که این روزها بتدریج این اتفاق رخ میدهد) انتخابات و حاشیه هایش آمد و رفت و فیس.بوک ظرف چندماه تبدیل به پدیده مخوفی شد که امروز حتی اسمش را هم با احتیاط می نویسیم اینجا!
من اوایل دافعه شدیدی به این سایت داشتم و فکر میکردم و میکنم که روابط اجتماعی مجازی به تنها شدن ما کمک شایانی میکنند ولی بعد از تعطیل شدن قسمتهای اجتماعی گوگل ریدر و بی خانمان شدن گودری های سابق که عمیق ترین و دوست داشتنی ترین کابرای وب فارسی رو در خودش جا داده بود،کم کم کشیده شدم بسمت همین سایت اسمشو نبر.
نیاکان ما ضرب المثل بسیار پرمعنایی دارند، که می گوید وقتی آب از سر گذشت، دیگر یک وجب با صد وجب آن فرقی نمی کند. حال حکایت این سایتهایی است که قیلتر می شوند آب از سرشان می گذرد.کافیست کسی شنا کردن بلد باشد و زیر آبی رفتن را تمرین کرده باشد! آنوقت است که این سایت ملعون تبدیل میشود به بزرگترین مرکز گفتگو و تبادل نظر و خبر رسانی و هر چیزی که خارج از آنجا امکانش وجود ندارد...
بله... فیس.بوک برای ما ایرانی ها دیگر آن کارکردهای خاله زنکی را ندارد که پاستا درست کنیم عکسش را با اپلیکیشن اینستاگرام اشتراک بگذاریم و هزارتا از این قرتی بازی هایی که نیما اکبر پور عزیز هر هفته می آید به کلیک و به ما پزشان را می دهد
در فیس.بوک ایرانی به مشکلاتمان میخندیم، از مرغ برای خودمان هزاران جک ساخته ایم تا اینقدر در نبودش شاد شویم که با بودنش اینقدر شادی نداشتیم، فــاحـــشه ها می آیند دردشان را میگویند و ما باور میکنیم آنها هم عاشق می شوند و اصلا آنها هم حق حرف زدن دارند، دیگر دروغهای آدمها به اندازه یک عصر دوام نمی آورد تا سالها بعد تاریخ درباره دروغهایشان قضاوت کند،عکس ها و کارتونها و ویدئو ها در چشم به هم زدنی رسوا میکنند و دروغ ها زیر صدای خنده ها ِله می شوند ، آدمهای بزرگی که دوستشان داریم و به هزار دلیل حتی اسمشان را هم نمی شود جایی تکرار کرد و سالهای سال در یک اسم خلاصه شده بودند و در پناهندگی کشنده محو شده بودند را پیدا میکنیم و در جریان لحظه لحظه زندگی شان قرار میگیریم ...
حقیقت تلخی وجود دارد و آن هم این است که وبلاگها دیگر در اوج نیستند،شاید علاقه ام به دنیای وبلاگ جلوی زبانم را می گیرد که بگویم دنیای وبلاگ رو به زوال است،شاید خاص شرایط امروز کشور ماست که نوشتن درباره هرچیزی سخت شده و حریم شخصی هم در سطر به سطر آئین نامه های فضای مجازی بی معنی شده یا شاید خاصیت زندگی مدرن است که عمر پدیده ها دیگر به دهها سال نمیرسد وهمواره باید خودمان را برای رفتن آماده کنیم.البته خاصیت دیگر زندگی های امروزی این است که دیگر چیزی منقرض نمیشود بلکه ممکن است مطرود شود و حتی دوباره شکوفا شود
خلاصه در این چند هفته ای که نمی نوشتم تماما به نوشتن فکر میکردم ولی به وضوح حس میکردم رقیبهای سرسختی برای وبلاگ نوشتن پیدا شده اند و بی دلیل نیست که این اواخر هر چی به صفحه وبلاگهای به روز شده بلاگفا سر میزنم دیگر بطور تصادفی وبلاگهای خوب گیرم نمیاد و هر چه هست فروشگاههای آنلاین درجه 6 و وبلاگ مهدکودک گلها و وبلاگ شورای روستای فلان و دل نوشته های یه دختر بچه 11 ساله که هزار تا صورتک دارن تو صفحه وول میخورن و نمونه هایی که خودتون بهتر می دونید.
فیس.بوک یک جزیره مفرح است،یک منطقه آزاد است، ولی جای زندگی نیست. باید نفسی تازه کرد و گذشت. که مبادا نوشتن را فراموشمان کند.
فرق است بین نویسندگی و وبلاگ نویسی.
همون طوری که
حتما مستحضر هستید بیماری مزمنی در من پیدا شده که در نتیجه آن چند وقتی است ،
وبلاگم نمیاد.
در این دو سال و خرده ای که از وبلاگ
نویس شدنم میگذره ، احساس میکنم خیلی تغییر کردم. اینطور نبوده که چند روز یکبار
برنامه آفیس رو باز کنم چند سطر تایپ کنم و در بلاگفا ثبت کنم و سپس سری به دوستان
بزنم و چندتا کامنت بنویسم و.....
وبلاگهایی که مدتهای مدیدی مطلب جدیدی را به خود نمی بینند،می توانند وبلاگهای متروکه نام بگیرند. وبلاگهایی که نویسنده آنها را سه طلاقه میکند و میرود پی زندگی اش در دنیایی دیگر،اما وبلاگ همچنان پا برجا می ماند،سوت و کور، بی باعث و بانی.





