دیوانه
زیر چادر سیاه شب، روی پشت بوم تاریک، به خونه ها و چراغها نگاه میکردیم و حرف میزدیم. وقتی کسی رو برای اولین و احتمالا آخرین بار می بینی،می تونی همه حرفهایی که برای هیچکس نگفتی رو بین خودت و اون و سیاهی یک شب گرم مردادی و مویه های تسمه کولر همسایه بریزی بیرون. از گفتن و شنیدن اونهمه حرفهای بی پروا اونقدر سبک میشی که باور میکنی حتی بدون پر و بال هم پرواز توان کرد. و من عاشقانه دوست دارم این برخوردهای کوتاه و عمیق رو.
اول که هوا هنوز روشن بود از روزهای خوب زندگیش که الان داره تجربه میکنه تعریف میکرد. ولی این خوبی ها رو جوری توصیف میکرد که خودت میتونستی حس کنی قبلش چه محنتهایی کشیده.هر چقدر لاجورد آسمون غلیظ تر میشد به روزهای نفس گیر زندگیش هم نزدیک تر میشدیم.
باید مرد باشید تا درک کنید چه میگذرد بر مردی که شغلش را از دست میدهد تا بنشیند تماشا کند چطور دستهای نحیف همسرش چرخهای زندگی را می چرخانند. اینکه چطور میشود چهارصد تومن اجاره داد و با سی تومن باقی مانده یکماه زنده ماند.حتی پول اتوبوس ته جیبت نمانده باشد و یارانه های وایزی خدایگان زندگی ات باشند.
ولی وقتی می شنوید کسی این وضعیت را برای یک سال و نیم سپری کرده، ناگهان ایکیو سان درونتان درینگی!!! صدا میکند که نکند مشکل جای دیگری باشد؟ یعنی هیچ کاری وجود نداشت که این بابا تمام ماه را نون خالی نخورد و زنش گاو آهن زندگی را بتنهایی جلو نکشد؟ نکند با آدمی طرف هستید که دنیای دیوانه واری در ذهن می گذراند که این رفتارها ازش سر میزند؟ اینجاست که شروع میکنی به کنار هم گذاشتن قطعه های پازلی که از بین حرفهایش شنیدی تا حداقل بدانی که امشب باید به حال یک زندگی بحران زده گریه کنی یا به ریش یک دیوانه بخندی و خیالت را اینطور آرام کنی که مقصر خودش بوده و چشمش کور و دندش نرم؟
علی مشغول کلنجار رفتن با دیش های غراضه است و مدام زیر لب غرغر میکند که چرا انبر دست را فراموش کرده و با خلاقیت تمام تکه های سیم را جایگزین پیچ مهره ها میکند، ته سیگار های گداخته اش را که خشم درونش را با آنها پس میدهد را مثل گلوله های آتشین روی پشت بام کناری رها میکند تا نقطه های نارنجی جلوه عجیبی کنند در سیاهی پشت بام، و من به تشر بگویم علی جان دلت به حال ایزوگام های بیچاره نمی سوزه که با آتیش سیگار تو سوراخ میشه؟ و بعد علی میگه نه امیر جان من سقف خر پشته همسایه رو هدف میگیرم که آتش سیگار به حالشان فرقی ندارد.
و آقای دیوانه تلفنی با همسرش حرف میزنه تا ببینه اگه هاتبرد خوب میگیره بریم سراغ نایل ست و یوتل ست. همین موقع تلفن علی هم زنگ میخوره و علی برای چندمین بار معذرت خواهی میکند که کارش اینجا داره تموم میشه و امشب هر جور شده به اونجا هم خواهد رفت.
شب به نیمه نزدیک شده و ما بالاخره از آن خانه بیرون آمدیم،علی با عجله رفت گوشه دیگری از شهر و پشت بام دیگری و من در حالی که در سرازیری خیابان خالی از آدم و پر از ماشین پیاده پایین می آیم به بقیه حرفهایش فکر میکنم. اینکه این روزها مراجعینش برای پیش افتادن کارشان تراول ها را زیر میزش هل میدهند و او تراولها را به جای اولشان هل میدهد و از بین حرفهایش میشد فهمید هر دو خانواده های متمولی دارند،ولی هیچ تاثیری از این خانواده ها در خانه لختشان دیده نمی شد و خیلی چیزهای دیگر...
دیوانه یا مترادف های آن صفتی است که خیلی راحت خرج می شود.میزانی در دستهایمان داریم که با آن وزن دیوانگی آدمها را می سنجیم ، و هر رفتار غیر زمینی می تواند سنگ سنگین این ترازوی بی انصاف باشد. رفتارهایی که هر طور شده می خواهیم اندازه گیری کنیم.
دیوانگی عالمی دارد ، گاهی دیوانگی همان آزادگی ست و برخلاف آن چیزی که فکر میکنیم دیوانه فحش نیست!
دکتـر نیستم
اما برایتان ده دقیقه راه رفتـن روی جدول هایِ
کنار خیـابـان را تجویـز میکنم
تا بدانید
تعــادل چیز مهمی ست امـا،
دیوانـه بودن قشنـگ تر است .
«نا شناس»
پ.ن : راستی یادم رفت بگم پنجره چوبی هم وارد شش سالگی شد!
