صبرخان کم گوی و کم شنو،همچنان خاموش و به خود ، بازو به
گردن اسب تکیه داده و سر به زیر داشت. علی اکبر دهنه اسب را گرفت و گفت:
جیبهایش را بگرد !
جیبهای کی را ؟
جیبهای نعش را !
صبرخان، گرچه خویشاوند،اما در کار چوپانی بود؛ و علی اکبر
گرچه دور از محله،اما گله دار و خویشاوند بود. فاصله ها آشکار است. پس صبرخان حرف
شنوی باید می داشت. آرام و مطیع – اگر چه به دل ناروا دار- به سوی نعش رفت و دست
به وارسی جیبها برد....
از کنار نعش برخاست و آنچه را که در جیبهای مدیار [نعش] یافته
بود پیش علی اکبر برد و میان بال او ریخت،دهنه اسبش را از او ستاند و باز ایستاد.
علی اکبر به کار وارسی چیزها شد: دستمال ابریشمی، چاقوی دسته شاخی،کمی نان خشکیده،
سجل و قبضدان.
علی اکبر قبضدان را گشود و درونش را به دقت جست. چند اسکناس
کهنه از جیب قبضدان بیرون آورد و کوشید تا در گنگی شب آنها را بشناسد، و چون
نتوانست، اندازه هاشان را با انگشت لمس کرد و سپس همچنان که زیر چشمی صبرخان را می
پایید،اسکناسها را در جیب بغل خود جا داد و گفت : این جور آدمهای بی تنبان ،پول
میان جیبشان کجا یافت میشود؟ بیا ! قبضدان را پیش پای صبرخان پرتاب کرد. صبرخان
قبضدان را که پیش پاهایش بر زمین افتاد،ندیده گرفت. دمی ماند،پس خم شد و قبضدان را
برداشت،به سوی نعش رفت و آن را درون جیب مدیار جا داد.علی اکبر چاقو را هم در جیب
خود گذاشت و دستمال ابریشمی را برای صبرخان انداخت:
این را هم تو وردار. به کارش خوامد. چیز دیگری نیست که چانه
اش را با آن ببندند. صبرخان دستمال را هم درون جیب مدیار گذاشت و سرجای خود برگشت.
قوطی سیگارش را بیرون آورد و سیگاری گیراند. پس افسار اسب را بر سر دست انداخت و
کنار نعش ،پای تپه لم داد و پاشنه سر بر پاره سنگی گذاشت، پا روی پا گرداند و به
جلای ستارگان آسمان کلیدر نظر دوخت.
علی اکبر نمی توانست بداند صبرخان در کار کدام پندار است.
اما از خاموشی او کمی بیمناک بود. دهنه اسبش را کشاند و آمد کنار صبرخان نشست. رو
به اسب مدیار گرداند که بالا سر نعش رفته بود و آن را می بویید.
علی اکبر نگران بود و این را نمی توانست از جشم صبرخان
پوشیده بدارد.به جایش صبرخان توانسته بود خوب آرام بماند، علی اکبر را همین بیشتر
پکر میکرد.
خود را در برابر این چوپان بی چیز، ناچیز می دید. نمی دانست
خود چه چیز از این مرد که هنوز بارها جوان و نا آزموده تر از او بود ، کم دارد. چه
کاستی در او بود که خود حسش میکرد،نمی فهمیدش؟ این را نمی دانست. نمیدانست ! اما،
می دانست و می دید که از چیزی بیمناک است. می دید که چه چیزی در اندرونش می لرزد.
می دانست که یک جایش می لنگد. اما نمی دانست کجایش؟ شاید هم می دانست و نمی خواست
به روی خودش بیاورد ، نمی خواست به روی
خود بیاورد که نا چیزی اش از چیزهایی است که دارد: آن گله ، آن کلاته، آن
بالاخانه، و چند آدمی که در خانه اش به کارها می رسیدند.
و نمی خواست به خود بباوراند که آسودگی صبرخان از آن است که
"چیز" ش همان جوبست که به دست دارد. که چیز بودن او در چیز
نداشتن او است.دلش میخواست برخیزد، سوار اسبش بشود و از اینجا ، از کنار این نعش و
از میان این سکوت بگریزد، دور شود. جرات !
برخاست اما بر اسب خود سوار نشد. بی تاب به قدم زدن پرداخت.
سایه وار ، در شب می رفت و می آمد. صبرخان،او را از لای مژه های نیمه بسته ی خود می
دید.
کلیدر- محمود دولت آبادی

