شهید داوود

قطعنامه 598 تازه امضاء شده بود که ما به این خانه ای که امروز در آن زندگی میکنیم اسباب کشی کرده بودیم،هنوز من و خواهرم سر اینکه کدام اتاق مال کی بشه دعوا داشتیم که لامپ های رنگی حجله شهید داوود را روشن کردند.داوود پسر همسایه دیوار به دیوار ما بود که در واپسین روزهای جنگ شهید شد.

داوود با پدرش اختلاف نظر داشت و آخرین باری که به مرخصی آمده بود بحثشان به آیت الله شریعتمداری میرسد،پسر حامی آیت الله  بود و پدر نبود. بحثشان بالا میگیرد و داوود هنوز مرخصی را به پایان نرسانده قهر میکند و برمیگردد جبهه و کمی بعد شهید میشود.

تمام این سالهایی که جای پسر در خانه خالی بود مادر درباره پسرش حرف میزد و گاه و بی گاه ماجرای با قهر رفتنش را برایمان تعریف میکرد و مادرانه میگریست،پدر هم بدون آنکه درباره پسرش حرفی بزند سر کوچکترین چیزی اشک در چشمانش حلقه میزد و چونه هایش پدرانه میلرزید. اتاقکی روی پشت بام داشت و عصرها میرفت آنجا تریاک میکشید.

محرم که میرسد دسته ای از مسجد محل راه می افتند و یکی یکی به خانه شهدا سر میزند و چند دقیقه ای توقف میکنند و ادای احترامی میکنند و میروند،دسته که میگم نه از این دسته های امروزی که با کلارینت موزیک فیلم محمدرسول الله را اجرا کنند و غذا دارنش بر عذا دارنش بچربند،این دسته مسجد محل ما را یک چلچراغ فکستنی و چند تا پیرمرد مسجدی و حداقلی از زنجیرزن و طبل و دهل...و خود پیش نماز، تشکیل میدهند.

ولی با همه این اوصاف تمام این بیست خرده ای سالی که در این خانه هستیم محرم و همه جزئیاتش یک طرف ، این چند دقیقه ای که دسته ی مسجد می آید جلوی خانه همسایه شهید مان یک طرف.تمام این بیست و خرده ای سال چه آن وقت که جوجه ای بیش نبودم چه موقعی که مثل همه پسربچه ها عاشق علم و کتل بودم و توی دسته ها وول میخوردم و عشق میکردم و چه الانی که فقط صدای این دسته ها را از تو اتاقم می شنوم، شب عاشورا که دسته مسجد می آید اینجا هرجای دنیا که باشم باید خودم را برسانم جلوی در و آن چند دقیقه را حاضر باشم.

از یکی دو ساعت قبل از آمدن دسته، همه خانواده ی پر تعداد همسایه در جوش و خروشند و چراغ و ریسه و شیرکاکائو آماده میکنند،بعد پدر و مادر شهید داوود با حالتی خمیده جلوی در می ایستند و دسته با نور مهتابی و صدای موتور برق و بوی اسپند وارد کوچه میشود،چلچراغی که از پر کاه هم سبک تر است جلو می آید و سلامی میدهد و مداح مثل همیشه یک شعر را می خواند.

کجایید ای شهیدان خدایی؟ بلاجویان دشت کربلایی...

و من همه این مدت به پیرمرد و پیرزن خیره میشوم،مادر داوود چادر را روی صورتش انداخته و می گرید، پدر همچنان بغض خود را فرو میخورد.

سال گذشته هر دو نفرشان چشم بر جهان بستند و امسال بعید می دانستیم که دوباره دسته به اینجا بیاید،ولی نوه ها و بچه ها آمدند و چراغ خانه را روشن کردند و امشب دسته برای آخرین بار به کوچه ما سر زد. بلافاصله بعد از محرم قرار است پتک و کلنگ خانه همسایه را از جا در آورد و ما نمی دانیم سال دیگر این تنها حس ناب محرم را کجا باید بیابیم؟

قطاب های بادکوبه ای

معمولا با شنیدن کلمه "قطاب" یاد دید و بازدیدهای نوروزی و توپ توپی های بشدت شیرینی می افتیم که 94 درصد آنرا پودر قند تشکیل داده و بعد از به دهان گذاشتن یکی از آنها و پایین دادنشان با یک فنجان چای پررنگ ترکی ، آنچنان فشار خونمان بالا میرود و گور میگیریم که دوست داریم زمستان دوباره بگردد تا کمی خنک شویم...

 اما قطاب هایی که مادر بزرگ آماده میکرد با این قطابهای یزدی فرق داشت.

مادر بزرگ هنوز چهار پنج سال بیشتر نداشت که با شروع انقلاب بلشویکی روسیه، خانه و زندگی را در باکو یا بقول خودش بادکوبه، رها کردند و آواره همسایه جنوبی شدند. با اینکه تقریبا همه عمرش را دور از زادگاهش زندگی کرد ولی همه سالهایی که زنده بود برای ما از بادکوبه میگفت، از شعر ها و ضرب المثلهایی که گاه و بی گاه میخواند تا غذاهای بادکوبه ای که می پخت و بافتنی هایی که شبیه بافتنی های اینجایی نبودند.

بادکوبه ای ها هم ترک اند و هم روس، هم ترکی بلدند و هم روسی،چهره هایشان هم رگه های هر دو نژاد را در خود دارد. ترکی بادکوبه ای را هر کسی نمی فهمد، خودشان هم زیاد خوش ندارند ترکی حرف بزنند. برای اینکه از ابتدا با شناسنامه های جعلی به ایران پناه آوردند و همیشه ی خدا کابوسشان این بود که شناخته شوند و بدست کمونیست ها بیافتند. برای همین مادربزرگ در ایران هیچکس را نداشت و همه فامیلش را همکاران اداره و همسایه ها و برادرزاده هایش تشکیل میدادند.



قطاب بادکوبه ای اصلا شیرینی نیست، نوعی پیراشکی که وسطش رو با انار و گوشت چرخکرده ای که قبلا سرخ شده باشد پر میکنند و دوباره سرخ میکنند. البته مرحله سخت کار درست کردن خمیر پیراشکی ست که مادربزرگ برای این کار تخته و وردنه مخصوصی داشت. اما این روزها خودش دیگر نیست که ببیند خمیرهای پیراشکی شیرآوران بساط تخته و وردنه را از آشپزخانه ها جمع کردند.

دیشب مادر خواب مادربزرگ را دیده بود که خیلی خوشحال بوده و داشته قطاب میخورده،برای همین امروز نهار  قطابهای خوش مزه ای خوردیم که هیچ وقت نمی توانند مزه قطابهایی که با خمیر های ناصاف و کره سرخ میشدند را برایم تداعی کنند.

 نمیدانم چقدر با موسیقی کلاسیک میانه دارید؟ این روزها قطعه روحبخشی از آلبینونی را گوش میکنم که پیشنهاد میکنم شما هم به آن گوش بدهید. از دوست بسیار عزیزی که مدتی ست اینجا را میخواند و من را با این قطعه آشنا کرد نیز تشکر میکنم.

همینطور از علی انوری هم میخواهم بجای اینکه اینقدر بیاید در کامنتدونی دُرّ افشانی کند، اگر واقعا میتواند! و واقعا سالهاست که در تنهایی هایش این قطعه را با سوت اجرا میکند ،یک اجرای خوب هم برای ما ضبط کند، تا همه با هم گوش کنیم.