محبت است که زنجیر میشود گاهی

از اعتکاف کننده ای پرسیدند: چه حسی داری؟ گفت حس اصحاب کهف را دارم! گفتند چرا؟ گفت: سه روز رفتم تو مسجد اومدم بیرون ، نون سه برابر شد!

این پیام عصری برام اومد و لبخندی روی لبم روانه کرد. بی اختیار گزینه فوروارد رو زدم و توی فهرست آدمها شروع کردم به گشتن و مرور کردن. شاید یکی از فلسفی ترین کارهای روزمره ما همین فوروارد کردن و سند تو آل کردن ایمیل و مسیج باشه. اینکه نا خودآگاه اسم آدمهایی رو که مدتهاست فراموش کردیمشون بالا و پایین می کنیم و به هرکدوم می رسیم آه و افسوسی که چی شد که اینطوری شد؟

من همیشه سعی میکنم بین اون همه اسم و آدم ، اونهایی رو انتخاب کنم که خیلی وقته ازشون بی خبرم و حدس میزنم از اینکه اسمم رو روی گوشی شون ببینن خوشحال میشن!

هشت ، نه نفر رو انتخاب کردم و فرستادم. چند دقیقه بعد در حالی که جایی گیر افتاده بودم که حتی دستم رو هم نمیتونستم توی جیبم بکنم،لرزش گوشی بهم میگفت که یکی از اونایی که خیلی وقته ازش خبر نداری بهت زنگ زده...

همین که از اون محیط بیرون اومدم زنگ زدم بهش.علی بود. علی کسی بود که مدتها تو خوابگاه طبقه بالای تختم می خوابید و خیلی شبا تا نصفه شب با هم حرف میزدیم. موقع شام با هم ماکارونی می پختیم و وقتایی که نوبت ظرف شستن داشتیم قابلمه های ته دیگ بسته رو با قاشق می سابیدیم. کسی بود که سه سال پیش همینجا درباره اش یه پست نوشتم و اسمش رو گذاشتم درباره علی.

از همون موقع تبلغات انتخابات 88 بخاطر تضاد شدیدی که با هم داشتیم اولش شوخی شوخی بعدش هم جدی جدی با هم درگیر شدیم کار به اونجایی رسید که همه این سه سال نه من به اون زنگ زدم و نه اون به من!

صداش نفس نفس میزد و مثل اینایی که موقع حرف زدن با تلفن از فرط هیجان هی صداشون رو میبرن بالا یه بند میگفت خوبی امیر؟ چی کار میکنی امیر؟ زن نگرفتی هنوز؟ با احمدی نژاد چی کار میکنی (غش غش میخندید) میگفت این مدت رفته خدمت و حالا یه جا داره کار میکنه و نیمه شعبان هم جشن عروسیش برگزار میشه. دعوتم کرد و منی که اصلا با اون فضاها و آدمهای اطراف علی حال نمیکنم احساس کردم دوست دارم برم عروسیش و همه کینه ی سه ساله رو اونجا دفن کنم.

شب تو راه خونه بودم که دوست دیگه ای که از عید به این ور بخاطر سوء تفاهم های الکی باهاش رابطه نداشتم جوابم رو با یه اس ام اس دیگه داد. تا حالا داشتم باهاش حرف میزدم و فهمیدم گاهی چقدر بچه بازی در میاریم ما آدمهای ظاهرا بزرگ!

همونطور که یک پرنده ی بازی گوش، سنگ ریزه ای را روی قله ی پربرفی قل میده پایین و جریان زندگی آدمهای اون پایین رو دگرگون میکنه ، محرکهای دیگری هم هستند که میتوانند انرژی های عظیمی را آزاد کنند.

لطفا پیدا کنید این محرک ها را .



با کـلـیـدر : دریغا روزهایی که بی دلبستگی بگذرند، دریغا بیگانگی. اما آدمیزاد را مگر تاب و توان آن هست که از هرکس و هر چیز ببُرد؟ دمی شاید؛ روزی و ماهی شاید، به اراده چنین کند. اما سرشت او چنین نیست.پیوند می یابد و می پیوندد. جذب می شود. شوق یگانگی. خود را به دیگری بست می زند. خود را به دیگری می سپرد.خود از آن ِ او، او از آن ِ خود.می خواهد، پس خواها دارد.خواها دارد، پس می خواهد.هست، پس چنین است.مگر نباشد تا نپیوندد. مگر بمیرد.

خدای آسمونها

بعید می دونم مهمونی یا عروسی ای برگزار شده باشه و تو اون لحظه اوج شادی و شور، زیر رقص نورهای رنگی و جست و خیز های بی خود از غم و دلواپسی های همیشگی زندگی، اونی که سُکان احساسات همه رو بدست گرفته و از طرف بقیه غریو شادی اش را  روی روزنه های ریز بلندگو آزاد کرده ، این ترانه بیاد ماندنی رو فریاد نکرده باشه و همه با او تکرار نکرده باشند...

خدای آسمونها ، خدای کهکشونها...

برس به داد ِ دل ِ ، عاشق ما جونها...

چند روز پیش خواننده ی دوست داشتنی "خدای آسمونها" رفت به آسمونها و تقریبا آب از آب تکون نخورد.

یه عده ایرانی هستند که بنا به هر دلیل که ممکنه برای نسل من درک کردنش راحت نباشه، سی و خورده ای سال پیش هر چی داشتن تو یه چمدون جا کردن و از اینجا رفتند اون طرف دنیا ، من اصلا نمیخوام وارد چیستی این مهاجرت گروهی بشم که تاریخ بدون کم و کاست همه چیز رو ثبت کرده... سالهایی که نه اینترنت بود و نه ماهواره ، به لطف ویدئو تی سون های قدیمی که معروف بودن به نوار کوچیک و انصافا اندازه یه قبر بچه بودن! شبها تو خونه همدیگه جمع میشدیم و شو طنین و جام جم و طپش نگاه میکردیم. مثل الان پی ام سی و جم موزیک نبود که ره به ره کلیپ پخش کنه! سالی یه نوار می اومد بیرون و کلا ده دوازده نفر خواننده بودن. نوار ها اینقدر کپی شده بودن که تشخیص دادن مجری مرد از مجری زن فقط با شنیدن صداش ممکن بود، اینجوری هم نبود که یه کلیپ بیرون بدن و تور کنسرتهای دبی و ارمنستان و آنتالیا و مارماریس راه بندازن. هرجور نگاه میکردی یک سنت هم از ایرانی ها به لس آنجلسی ها نمی ماسید.

خلاصه این آدمها سالهای سال تنها اسباب شادمانی ما بودند .تا اینکه کم کم ابزارهای ارتباطی اومدن و اینا پیر شدن. اول ماهواره ی ترکیه بعد مهاجرای جوونتری که یه موقعی کنار ما زندگی میکردن رفتن اونطرف و بعد زیرزمینی های وطنی که اول ِ همه آهنگاشون میگن "ارنجمنت بای جواد اکبری" و ... یواش یواش اسم اینا رو گذاشتن لس آنجلسی. و دیگه عتیقه شدن.

بنظر من یکی از با ارزش ترین و والاترین انسانها، آنهایی هستند که بقیه را شاد میکنند و اندوه را از چهره ها می زدایند. حتی اگر این شادی از طریق تماشای یک مسابقه فوتبال در سالن سینما محقق شود!!!

حالا لس آنجلسی های پیر مریض شدن و یکی یکی دارن می میرن ، شاید خودشون هم باور نمیکردن که لس آنجلس ایستگاه آخر زندگیشون شده.

 طوفان ،  فارغ از همه نوشته های بالا یکی از اون آدمهایی بود که با نگاه کردن تو چشماش ناخود آگاه دوست داشتنی می نمود. طوفان مثل اسمش خیلی کم آفتابی میشد و همیشه پر شور بود.

روحش شاد.


توضیح: فکر کنم نزدیک یک ماه شده که دارم سفرنامه استانبول می نویسم و از طرفی علاقه دارم حتما همه جزئیات رو بنویسم، از طرفی از ماسمالی و سمبلاسیون هم خوشم نمیاد! تو این یکماه کلی سوژه رو ننوشتم و حدس میزنم شما هم خسته شدید. در نتیجه از این پس سفرنامه رو بطور متناوب ادامه میدهم. ، الان یاد دوستی افتادم که چند روز پیش پای تلفن به شوخی بهش گفتم تا اول پاییز سفرنامه رو میخوام ادامه بدم:)))))))))

سفرنامه استانبول ، بخش پنجم

روز دوم قرار بود به منطقه سلطان احمد برویم. یا بقول خودشان "سولطان احمت" (کسره روی میم) . این منطقه که در کنار دریای مرمر قرار گرفته مهم ترین منطقه توریستی استانبول است. چرا که مسجد سلطان احمد،مسجد ایاصوفیا و کاخ توپکاپی را در خود جای داده. ابتدا برای رفتن به این منطقه کاملا بی انگیزه بودم و اگر اصرار همه کسانی که قبل از من استانبول را دیده بودند، نبود، شاید اصلا به آنجا نرفته بودم!

شما که غریبه نیستید،دیگه ما هر چقدر هم ندید بدید باشیم، به اندازه سه برابر سرانه جهان اسلام ، انواع و اقسام مسجد را دیده ایم.

بهترین و تنها مسیر برای رسیدن به این منطقه همانا تراموا است که باید در ایستگاهی به همان نام از قطار پیاده شوید. توی قطار یک زن و شوهر ایرانی رو برای دومین بار طی دو روز دیدم و ظاهرا اونها هم به این نکته پی برده بودند که دست تقدیر دو روزه ما رو در مقابل هم قرار میده! پسره که هم سن خودم بود اومد جلو و پرسید: شما خبر داری سشنبه بازار رو کجا میشه پیدا کرد؟ گفتم: مگه اینجا هم سشنبه بازار داره؟ پسره که از اون خوره های اینترنت بود سریع اسمارت فونش رو کشید بیرون و یه وبلاگ رو باز کرد و برام خوند که یه بازار خوبی هست و همه چی ارزون و اینا... من که چیزی نمیدونستم پرسیدم: راستی شما میدونی کدوم ساحل اینجا برای شنا بهتره؟ همین موقع خانومش که انگار روز قبل از سفر یه دکلاره اساسی کرده بود، چشم غره ای رفت و گفت: همین مونده که بریم مایو بپوشیم و شنا هم بکنیم! پسره هم گفت: نه نه ما نمیدونیم کجاست! و همینجا با آرزوی سفری خوش، از هم خداحافظی کردیم.

اولین جایی که دیدیم، مسجد سلطان احمد بود،این مسجد یکی از همان مساجدی است که شما فکر میکنید ایاصوفیاست، به باور من عکسی که در کتاب تاریخ دوره راهنمایی بعنوان ایاصوفیا گذاشته اند اصلا همین مسجد سلطان احمد است! ظاهرا بعد از مسجد الحرام بزرگترین مسجد جهان است و بدستور پادشاه عثمانی سلطان احمد اول ساخته شده. همینطور که در عکس میبینید خارجی ها استقبال خوبی کرده بودند. همچنین قوانین منعطف ترکها ضمن اینکه اجازه نمیداد زنی با دامن کوتاه یا تی شرت بدون آستین و بدون روسری وارد مسجد شود، از طرفی حریر های آبی رنگ و خنکی به زنها میدادند تا مثل شنل و روسری خودشان را بپوشانند و من میدیدم چقدر از پوشیدن این پارچه های آبی هیجان زده میشدند و اصلا یه جور جاذبه توریستی شده بود این قضیه! همینطور کیسه نایلون هایی برای گذاشتن کفشها در آنجا به ما دادند که ما را بیاد آخرین مجلس ختمی که رفته بودیم انداخت.

فکر نمیکنم این حرفی که میخوام بزنم ناشی از تعصب ملی باشه،ولی این مسجد که مهمترین اثر هنری-اسلامی ترک ها محسوب میشه اگر چه عزمت قابل تحسینی داره ولی از نظر زیبایی و قریحه هنری که در آن بکار رفته اصلا و ابدا با مسجد شیخ لطف اله اصفهان قابل مقایسه نبود! منظورم این است که با دیدن این مسجد قبل از اینکه یاد خانه خدا در ذهن آدم زنده شود یاد قدرت سلطان احمد و سلسله عثمانی می افتادم،نمیدانم چرا اینقدر شبیه کاخ یا قلعه بود تا مسجد؟

در مجاورت این بنا ، ایاصوفیا یا حاجیا صوفیا (حدود هفت هشت تا اسم دیگه هم داره) قرار گرفته است،این بنا در ابتدا یک کلیسا بوده برای دورانی که امپراتوری بیزانس (یونان باستان) در شهر قسطنتنیه (استانبول) حکمرانی میکرده.

داخل ایا صوفیا همگی منقوش به تصاویر عیسی مسیح ،حضرت مریم و حواریون است که بیشتر آنها توسط پادشاهان عثمانی نابود شده و نشانه های اسلامی جایگزینش کردند،محمد فاتح،هفتمین پادشاه عثمانی کسی است که استانبول را فتح میکند و این کلیسا را به مسجد تبدیل میکند،مسجدی که در راستای قبله نیست و و تعلق خاطر مسیحی ها به آنجا ، همانقدر است که ما به مسجد الاقصی.


بنظرم بهترین کار ممکن را آتاتورک انجام میدهد، و آن هم تغییر کاربری آنجا از مسجد به موزه! احتمالا پیشینیان او نمی دانستند که در جای غصبی نمیشود نماز خواند...

از آنجایی که پیمانه ی این پست به سر رسیده در ادامه چند تا عکس از ایاصوفیا برایتان میگذارم و گفتنی ها را به مطلب بعدی حواله میکنم.




سفرنامه استانبول ، بخش چهارم

بعد از پخش و پلا کردن وسایل در اتاق و چند ساعت استراحتی که قرار بود نخوابیدن شب قبل را جبران کند،بعد از ظهر رفتیم بسمت میدان تقسیم (تکسیم) و خیابان استقلال.

برای جابجا شدن در استانبول بهتر است از اتوبوس و تراموا استفاده کنید.تاکسی ها فقط سرویس دربست میدهند اونهم با قیمتهایی در حد خونبهای پدرشون. برای حمل و نقل عمومی باید کارتهای قابل شارژی بخرید بنام استانبول کارت که در روزنامه فروشیها میتوانید شارژشان کنید. و یک کارت در آن واحد برای چند نفر هم کار میکند.البته قبلا در ایران به ما گفته بودند اسم این کارتها "استقلال کارت" است و سر این اشتباه لپی دهن روزنامه فروش بدبخت رو سرویس کرده بودم تا بهم استقلال کارت بده ، الان فکر میکنم میبینم چه آستانه تحمل بالایی داشته که ده دقیقه داشته با من سر این قضیه سر و کله میزده!

میدان تقسیم در قسمت اروپایی شهر واقع شده که مهمترین میدان شهر هم هست.آنچنان که حدس میزدم جلال و جبروت نداشت، مهمترین عنصر بصری که به چشم میخورد همین مجسمه ایست که می بینید.مردی که جلو ایستاده طبیعتا آتاتورک است و دو نفری که پشت او ایستاده اند خیلی به رضا و محمدرضا پهلوی شبیه اند.

خیابان استقلال از همینجا شروع میشود. این خیابان دقیقا چیزیست با حال و هوای خیابان لاله زار شصت سال پیش تهران ، لاله زاری که علی حاتمی ماکت آن را در شهرک سینمایی ساخته.این خیابان هم مثل میدان تقسیم و بسیاری از جاهای تاریخی به پیاده رو تبدیل شده بود و زمینش را با سنگ ، فرش کرده بودند.خیابانی دونفره. از اون جاهایی که دوست داری دست عشقت رو بگیری و در روشنایی های شب رها شوی. صدای موسیقی ترکی که در عین شادی سوزناک هم هست از پنجره های ساختمانهای چند طبقه بیرون می آمد، دو طرف خیابان را مغازه های جذاب پر کرده بودند، از نمایندگی برندهای بزرگ با قیمتهای مایوس کننده گرفته تا رستورانهایی که دهها نوع دُنر کباب را ارزانتر از جاهای دیگر می فروختند،تو هر سوراخ سمبه ای که پیدا میشد خوراکیهایی مثل شاه بلوط و بستنی و نان سنتی میفروختند، بعضی ها زنگهایی بالای سرشون آویزون کرده بودند مثل زنگهای زورخونه های ایرانی، با چوبهایی که دستشون بود آهنگهای اشتهاآوری مینواختند. در طول مسیر فرعی هایی از خیابان استقلال منشعب میشدند که ره به نایت کلاب ها و کافه ها می بردند. البته این کوچه های باریک و شلوغ هیچ شباهتی به محله های بدنام نداشتند و ظاهرا دولت اسلامگرا حساسیت شدیدی روی علنی کردن فساد دارد، هرچند زیر این پوسته نازک خبرهای دیگری هست...

 

بالاخره بعد از کلی گشت و گذار در این رستوران شام خوردیم،فروشنده ها خیلی سریع متوجه ایرانی بودن شما میشوند و هنوز دهن باز نکرده اید که قیمت را به فارسی میگویند. برخلاف انتظارم ایرانی ها رو خیلی دوست دارند و موقعی که با حالت سوالی میپرسند: ایرانی؟ و تو میگویی: یس ، برق شادی را در چشمانشان میتوانی ببینی. البته من ابتدا کمی به این قضیه بدبین بودم که این برق شادی ناشی از اشتراکات فرهنگی و دینی و جغرافیایی است یا ایرانی ها هالو هفت شنبه های خوبی هستند برای تمام کردن پولهایشان در ترکیه؟ ولی بعد از چند روز تجربه های متعدد از این وضعیت متوجه شدم ترک ها واقعا ایرانی ها رو دوست دارند،اتفاقا از نظر نفع اقتصادی ملتهایی بودند که همه چیز را با یورو پرداخت میکردند و با خط فقر فاصله دوری داشتند، اما ترکها خیلی دوست داشتند با ما حرف بزنند،خیلی هایشان ایران را دیده بودند و مسن تر ها پهلوی ها را به یاد داشتند و تا دلتان بخواهد اهل سیاست بودند.

موقع برگشت که میخواستیم با اتوبوسها برگردیم داشتیم حسابی گم و گور میشدیم،سیستم حمل و نقل این شهر توریستی همه چیز را بزبان ترکی نوشته بود و کلا تابلو ، نقشه یا هیچ ماسماسکی برای راهنمایی دیده نمیشد و تنها راه نجات شما ، پیدا کردن کسی است که بیست درصد انگلیسی بلد باشد. اتوبوسها بعضا از اتوبوسهای اینجا قدیمی تر هم بودند،ولی طوری نبود که جرات نکنی با لباس رنگ روشن روی صندلی هایش بنشینی! ضمنا امکانات مدرنی مثل ال سی دی و کارتخوان و از این خانمهای سخنگو که تو سمند هم هست، درونشان نصب شده بود.همچنین این فرهنگ واگذار کردن صندلی به بزرگترها و خانمها اونجا خیلی شدیدتر از اینجا رواج داشت ،منظورم یه جور مرام و معرفته که نمونه اش رو در مردم شرق آسیا اصلا ندیدم.


پ.ن پوزش طلبانه : خیلی دوست داشتم زود زود آپ کنم این سفرنامه رو،ولی متاسفانه یا خوشبختانه این چند روز را نیستم و دسترسی به نت ندارم. شما فرض کنید این فصل اول سفر بود و نگارش فصل دوم از دوشنبه آغاز میشود...