خدای آسمونها
بعید می دونم مهمونی یا عروسی ای برگزار شده باشه و تو اون لحظه اوج شادی و شور، زیر رقص نورهای رنگی و جست و خیز های بی خود از غم و دلواپسی های همیشگی زندگی، اونی که سُکان احساسات همه رو بدست گرفته و از طرف بقیه غریو شادی اش را روی روزنه های ریز بلندگو آزاد کرده ، این ترانه بیاد ماندنی رو فریاد نکرده باشه و همه با او تکرار نکرده باشند...
خدای آسمونها ، خدای کهکشونها...
برس به داد ِ دل ِ ، عاشق ما جونها...
چند روز پیش خواننده ی دوست داشتنی "خدای آسمونها" رفت به آسمونها و تقریبا آب از آب تکون نخورد.
یه عده ایرانی هستند که بنا به هر دلیل که ممکنه برای نسل من درک کردنش راحت نباشه، سی و خورده ای سال پیش هر چی داشتن تو یه چمدون جا کردن و از اینجا رفتند اون طرف دنیا ، من اصلا نمیخوام وارد چیستی این مهاجرت گروهی بشم که تاریخ بدون کم و کاست همه چیز رو ثبت کرده... سالهایی که نه اینترنت بود و نه ماهواره ، به لطف ویدئو تی سون های قدیمی که معروف بودن به نوار کوچیک و انصافا اندازه یه قبر بچه بودن! شبها تو خونه همدیگه جمع میشدیم و شو طنین و جام جم و طپش نگاه میکردیم. مثل الان پی ام سی و جم موزیک نبود که ره به ره کلیپ پخش کنه! سالی یه نوار می اومد بیرون و کلا ده دوازده نفر خواننده بودن. نوار ها اینقدر کپی شده بودن که تشخیص دادن مجری مرد از مجری زن فقط با شنیدن صداش ممکن بود، اینجوری هم نبود که یه کلیپ بیرون بدن و تور کنسرتهای دبی و ارمنستان و آنتالیا و مارماریس راه بندازن. هرجور نگاه میکردی یک سنت هم از ایرانی ها به لس آنجلسی ها نمی ماسید.
خلاصه این آدمها سالهای سال تنها اسباب شادمانی ما بودند .تا اینکه کم کم ابزارهای ارتباطی اومدن و اینا پیر شدن. اول ماهواره ی ترکیه بعد مهاجرای جوونتری که یه موقعی کنار ما زندگی میکردن رفتن اونطرف و بعد زیرزمینی های وطنی که اول ِ همه آهنگاشون میگن "ارنجمنت بای جواد اکبری" و ... یواش یواش اسم اینا رو گذاشتن لس آنجلسی. و دیگه عتیقه شدن.
بنظر من یکی از با ارزش ترین و والاترین انسانها، آنهایی هستند که بقیه را شاد میکنند و اندوه را از چهره ها می زدایند. حتی اگر این شادی از طریق تماشای یک مسابقه فوتبال در سالن سینما محقق شود!!!
حالا لس آنجلسی های پیر مریض شدن و یکی یکی دارن می میرن ، شاید خودشون هم باور نمیکردن که لس آنجلس ایستگاه آخر زندگیشون شده.

طوفان ، فارغ از همه نوشته های بالا یکی از اون آدمهایی بود که با نگاه کردن تو چشماش ناخود آگاه دوست داشتنی می نمود. طوفان مثل اسمش خیلی کم آفتابی میشد و همیشه پر شور بود.
روحش شاد.
توضیح: فکر کنم نزدیک یک ماه شده که دارم سفرنامه استانبول می نویسم و از طرفی علاقه دارم حتما همه جزئیات رو بنویسم، از طرفی از ماسمالی و سمبلاسیون هم خوشم نمیاد! تو این یکماه کلی سوژه رو ننوشتم و حدس میزنم شما هم خسته شدید. در نتیجه از این پس سفرنامه رو بطور متناوب ادامه میدهم. ، الان یاد دوستی افتادم که چند روز پیش پای تلفن به شوخی بهش گفتم تا اول پاییز سفرنامه رو میخوام ادامه بدم:)))))))))