روز عشاق مبارک باد
تو این مدت خیلی هم بیکار نبودم. نقاش ها آمدند خانه را رنگ کردند، دیگر خودتان حساب کنید تنهایی اینهمه اثاث رو جابجا کردن و خاک و خل جمع کردن و همزمان سه تا آدم دیگه رو وسط اون اوضاع سیر کردن و دو ساعت یکبار چایی ترکی سرو کردن چه بلایی سر نشیمن گاه آدم میاره!
مبلها هم یک ماه است در تعمیرگاه بستری شدند، خدا سر و کار آدم رو با این مبلسازها نندازه ! یکسری کارهای ابتکاری هم شروع کردم. مثلا رنگ طلایی درست کردم (بله درست کردم ، چقدر هم لذت بخش است ترکیب مواد رنگی و بو راه انداختن و رنگی شدن دست و بال آدم!) میگفتم، رنگ طلایی درست کردم و همه اون دیوارکوب های قدیمی و آباژورها و قاب های چوبی و دستگیره در اتاق ها و خلاصه کلی جای ریز و درشت را طلایی کردم. و این رنگ طلایی عجب رنگ سحرآمیزی است.
توی رنگ فروشی که رفته بودم چندتا خانم و دختر کم سن و سال دیدم که مثل مانتو فروشی دارند دنبال رنگ های مورد علاقه میگردند و کاتالوگ ها را ورق میزنند، جالب اینجا بود که همگی خودشان دست به قلم بودند و داشتند در آخرین روزهای سال محیط زندگی شان را خوش رنگ می کردند. خود مغازه دار هم از یک خانم خیلی خوشرو و پرحوصله کمک گرفته بود که ریزه کاری های رنگ سازی و هارمونی رنگ را توضیح میداد. کلی سر شوق اومدم تو اون مغازه . اول اینکه دخترها هم آمده اند توی گود اینطور کارها و بعد اینکه دوره رنگ های کسل کننده کرم و استخونی رو به پایان است خوشبختانه .
کلی آت آشغال دور ریختم و جای کلی وسایل رو تغییر دادم. همش یاد رهنمودهای وبلاگ "لذت کمتر داشتن" می افتم ولی افسوس که اختیار همه چیر با من نیست و می دانم آدمها وقتی پیر می شوند خیلی بیشتر به وسایل قدیمی شان دلبستگی پیدا می کنند و دلم نمی آید به راحتی بقیه چیز ها را هم دور بریزم :))
بعد رفتم لاله زار کلی لامپ ال ای دی و حباب جات خریدم و دارم سیم میکشم و نور پردازی میکنم، یک جورهایی این خونه بدون وسایل به دلم نشسته و دوست ندارم حالا حالا ها شکل اصلی خودش رو بگیره.
یک کشف جدیدی هم کردم بنام جوهر نمک! عجب ترکیب معرکه ای است! هر جایی که کثیف است و با هیچ چیز تمیز نمی شود، این اسید عزیز را روی سرش خالی میکنی و آش با جاش محو می شود! طرف پای تلفن میگفت یک میلیون میگیریم بیاییم موزایک های حیاط رو ساب بزنیم، بعد حساب کردم یک کارگر با چهار تا گالن جوهر نمک همین کار رو واسم میکنه! البته خونه پرش با هشتاد تومن.
یک وقتهایی هم دچار یاس فلسفی میشم و با خودم میگم اصلا هدف از اینهمه تمیز کاری و بازسازی چند تا اتاق چیه واقعا؟ مثلا فردا یک زلزله یا آتیش سوزی بشه یعنی من تموم شدم؟ بعد فکر میکنم اینها هم پیش نیاد، بقول عرفا : آمده ایم که برویم! در حقیقت آخر همه چیز غم انگیزه اما وسطش میتونه خوب باشه. مثل همه عشق ها که وسطشون خوبه و امروز روز جهانی عشاق بود.
عشق یعنی اینکه برای هدفی که ممکنه بهش نرسیم مبارزه کنیم و از اون تلاش لذت ببریم. نه اینکه فقط دو تا لب رو به هم بچسبونیم و دروغ های شاخ دار درباره علایقمون به هم غالب کنیم.
روز عشاق مبارک باد.
