روز عشاق مبارک باد

نزدیک سه ماه است که پدر رفته استرالیا ،البته یک هفته دیگه داره میاد. بقول دوستی که اسمش رو گذاشته بود "فرصت تنهایی" چقدر زود گذشت. یک مقدار نگران شدم از خودم. اینکه تنهایی چقدر خوش میگذره! البته تنهایی محدود با نوع نامحدودش خیلی فرق میکنه.

تو این مدت خیلی هم بیکار نبودم. نقاش ها آمدند خانه را رنگ کردند، دیگر خودتان حساب کنید تنهایی اینهمه اثاث رو جابجا کردن و خاک و خل جمع کردن و همزمان سه تا آدم دیگه رو وسط اون اوضاع سیر کردن و دو ساعت یکبار چایی ترکی سرو کردن چه بلایی سر نشیمن گاه آدم میاره!

مبلها هم یک ماه است در تعمیرگاه بستری شدند، خدا سر و کار آدم رو با این مبلسازها نندازه ! یکسری کارهای ابتکاری هم شروع کردم. مثلا رنگ طلایی درست کردم (بله درست کردم ، چقدر هم لذت بخش است ترکیب مواد رنگی و بو راه انداختن و رنگی شدن دست و بال آدم!) میگفتم، رنگ طلایی درست کردم و همه اون دیوارکوب های قدیمی و آباژورها و قاب های چوبی و دستگیره در اتاق ها و خلاصه کلی جای ریز و درشت را طلایی کردم. و این رنگ طلایی عجب رنگ سحرآمیزی است.

توی رنگ فروشی که رفته بودم چندتا خانم و دختر کم سن و سال دیدم که مثل مانتو فروشی دارند دنبال رنگ های مورد علاقه میگردند و کاتالوگ ها را ورق میزنند، جالب اینجا بود که همگی خودشان دست به قلم بودند و داشتند در آخرین روزهای سال محیط زندگی شان را خوش رنگ می کردند. خود مغازه دار هم از یک خانم خیلی خوشرو و پرحوصله کمک گرفته بود که ریزه کاری های رنگ سازی و هارمونی رنگ را توضیح میداد. کلی سر شوق اومدم تو اون مغازه . اول اینکه دخترها هم آمده اند توی گود اینطور کارها و بعد اینکه دوره رنگ های کسل کننده کرم و استخونی رو به پایان است خوشبختانه .

کلی آت آشغال دور ریختم و جای کلی وسایل رو تغییر دادم. همش یاد رهنمودهای وبلاگ "لذت کمتر داشتن" می افتم ولی افسوس که اختیار همه چیر با من نیست و می دانم آدمها وقتی پیر می شوند خیلی بیشتر به وسایل قدیمی شان دلبستگی پیدا می کنند و دلم نمی آید به راحتی بقیه چیز ها را هم دور بریزم :))

بعد رفتم لاله زار کلی لامپ ال ای دی و حباب جات خریدم و دارم سیم میکشم و نور پردازی میکنم، یک جورهایی این خونه بدون وسایل به دلم نشسته و دوست ندارم حالا حالا ها شکل اصلی خودش رو بگیره.

یک کشف جدیدی هم کردم بنام جوهر نمک! عجب ترکیب معرکه ای است! هر جایی که کثیف است و با هیچ چیز تمیز نمی شود، این اسید عزیز را روی سرش خالی میکنی و آش با جاش محو می شود! طرف پای تلفن میگفت یک میلیون میگیریم بیاییم موزایک های حیاط رو ساب بزنیم، بعد حساب کردم یک کارگر با چهار تا گالن جوهر نمک همین کار رو واسم میکنه! البته خونه پرش با هشتاد تومن.

یک وقتهایی هم دچار یاس فلسفی میشم و با خودم میگم اصلا هدف از اینهمه تمیز کاری و بازسازی چند تا اتاق چیه واقعا؟ مثلا فردا یک زلزله یا آتیش سوزی بشه یعنی من تموم شدم؟ بعد فکر میکنم اینها هم پیش نیاد، بقول عرفا : آمده ایم که برویم! در حقیقت آخر همه چیز غم انگیزه اما وسطش میتونه خوب باشه. مثل همه عشق ها که وسطشون خوبه و امروز روز جهانی عشاق بود.

عشق یعنی اینکه برای هدفی که ممکنه بهش نرسیم مبارزه کنیم و از اون تلاش لذت ببریم. نه اینکه فقط دو تا لب رو به هم بچسبونیم و دروغ های شاخ دار درباره علایقمون به هم غالب کنیم.

روز عشاق مبارک باد.

فرشته عدالت

بعد از یکسال از آگاهی زنگ زدند، یک شماره 4 رقمی روی گوشی افتاد و صدایی از آن طرف خط گفت "ستوان فلانی هستم از پایگاه چندم آگاهی" میگفت دزد گوشی تان را پیدا کردیم. گفتم خب گوشی را که پیدا نکرده اید چه فایده؟ گفت شما بیایید اینجا برایتان توضیح میدهم. روزنه امید ناگهان می درخشد.

توی اتاقی که یک دختر معتاد را با دستبند بسته بودند به صندلی و درد خماری داشت دیوانه اش میکرد ستوان فلانی چندتا کاغذ و امضاء و شرح ازم گرفت و وعده داد تا خسارتت را ندهد آزاد نمی شود. میگفت خود سارق پرونده ها را خوانده و به سرقت اعتراف کرده .همکارش هم داشت میگفت به این دختر اعتنا نکنید، از اون دزد های عوضی است، سی تا لپ تاپ از خونه اش پیدا کردیم.

احساس امنیت به آدم دست میدهد وقتی میفهمد حتی بعد از یکسال دزد پیدا می شود و پلیس پرونده را به این راحتی از سر خودش باز نمی کند. شب قبل باران خوبی آمده و تهران پاک و براق است، جای پارک هم مثل معجزه پیدا می شود امروز برایم. زندگی زیباست.

هفته بعد میرویم داسرای سه راه آذری، کنار کارخانه آرد. فوج فوج قاتل و دزد می آورند. لباسهای زندانی ها را عوض کرده اند و آدم یاد دالتونهای کارتون لوک خوش شانس می افتد. پشت در اتاق بازپرسی چند نفری جمع شده ایم و خاطرات سرقت را با هم مرور می کنیم، همه خوشحال که عدالت دارد اجرا میشود. دزد را می آورند جوانی کوتاه قد که تنومند بنظر می آید، با اعتماد بنفس و روحیه عالی. همیشه از دیدن قیافه دزد ها تعجب میکنم. ساده تر از کهن الگویی که ما از دزد در ذهن خود ساخته ایم بنظر می آید.

بازپرس با احترام و متانت از همه ما سوال میکند و با دقت در برگه های مخصوص قید میکند، آدرس تلفن و همه چیز خلاصه. قرار است نامه بدهند برای روز دادگاه خبرمان کنند. موقع بیرون آمدن صدایم را آهسته میکنم می پرسم: درست است که می گویند این دزدها را بعد از مدتی آزاد می کنند؟ بازپرس هم با صلابت می گوید؛ تا رضایت شما را جلب نکند آزاد نخواهد شد!

سه هفته از روز دادسرا گذشته و خبری نشده هنوز. دوباره شماره چهار رقمی روی گوشی می افتد، ستوان فلانی است از پایگاه چندم آگاهی. با هیجان بله بله می گویم تا از توضیحات کلیشه ای برسد به جان کلام. قاضی تشخیص داده این متهم بی گناه است و الان آزاد شده. میگم مگر نگفتید خودش قبول کرده سرقت رو؟ صدای شلوغی مترو نمی گذارد حرفش را بفهمم فقط آنجایش را می شنوم که می گوید دستگاه قضائی است دیگر....

از مترو بیرون می آیم و هوا عجیب آلوده است. آلوده تر از همیشه.یاد توصیه دوستان می افتم که می گفتند بیخود وقتت را تلف نکن از این ماجرا چیزی نصیبت نمیشه و من با اطمینان میگفتم: اما افسر آگاهی گفته تا خسارت ندهد آزاد نمی شود، بازپرس هم همین را گفته حتی! حداقل چند سال آنجا می ماند و چند تا گوشی کمتر دزدیده می شوند!