سرشت شادی
جمعه شب عروسی یکی از بهترین دوستام بود،از اون دوستایی که چه شب ها و روزهای خاطره انگیزی با هم گذرونده بودیم ولی مرور زمان و دو راهی های زندگی برای مدتها ما رو از هم بی خبر گذاشته بود. از گروه هفت هشت نفره ی ما فقط سه تامون تو عروسی بودن و بقیه هر کدوم یه جای این دنیا.
وقتی مجلس تموم شد سه تایی تا خیابون پشتی قدم زدیم، تا کمی صدا ها و غذا ها رو از خودمون دور کنیم. انگار دُز عروسی ِ خونمون رفته بود بالا و فقط دود می تونست تعادل رو برگردونه سر جاش. اینقدری قدم زدیم که اصلا یادمون رفت کاروان بوق بوق کنان عروس رفته و ما رو جا گذاشته.
خودمون رو زودی رسوندیم تو محوطه تالار.سکوت و آرامشی برقرار شده بود که انگار همه رفتن و چند نفری بیشتر باقی نموندن، ولی همین موقع هیوندای کوپه ای که با گل، آزین شده بود بی صدا و نرم به من نزدیک شده بود. سعید و فرشته سفید رنگش جلوم متوقف شدن و نمی دونید چقدر خوشحال شدم. یادم نیست دقیقا بهشون چی گفتم و چی گفتن، ولی تا الان در حسرت گرفتن عکس از اون تصویر قشنگ هستم.
سعید از همون هفت هشت سال پیش کسی رو دوست داشت و بین حرفاش طوری میگفت "خانمم" اینجوری "خانمم" اونجوری... که ما اوایل فکر میکردیم سالهاست با خانمش زیر یک سقف زندگی میکنه. هیچ کدوم از ما سه نفر تو این چند روز نتونستیم ازش بپرسیم، این خانومت، همون خانوم اون سالهاست؟
شب قبل از عروسی سعید ، تولد دوست دیگری بود که مقارن شده بود با همون عروسی که تو پست قبلی در موردش نوشتم.همون عروسی که قرار بود برم تا کینه ها رو دفن کنم و این حرفا... هر جور نگاه میکردم می دیدم این تولد از هر نظر بیشتر از اون عروسی بهم خوش میگذره. اصولا در شرایطی هستیم که هر چیزی از نوع زیرزمینی و غیر رسمی و پنهانی اش از نوع مجاز و رسمی و تائید شده اش ، بهتر و لذت بخش تر است.
حالت عجیبی در من هست که نمیتونم شادی کنم.یعنی وقتی همه میرقصن انگار به پاهای من قفل و زنجیر زده اند و به صندلی ام بسته شده ام،اصرار ها فایده ای نداشت،نوشیدنی ها نیروئی نداشت،تاریکی و شعر های جلال همتی و علیشمس هم تاثیری نداشتند حتی. با اینکه بنظرم رقص یکی از مقدس ترین و زیبا ترین لحظه های زندگیست، ولی یارائی برای رقصیدن نبود.
دیشب کنسرت علی لهراسبی بود و من هم آنجا بودم.شعر های لهراسبی غالبا غمگین است و رفتن به کنسرت خواننده ای که قرار است شعر غمگین را برایت اجرا کند نوعی ریسک محسوب میشود. درجه این ریسک وقتی به صفر می رسد که تو عاشق همان شعر های غمگین باشی و اصلا قصدت از کنسرت رفتن شاد شدن نباشد. بقول این داورهای مسابقه های استعداد یابی لهراسبی تحریر ها رو اینقدر خوب اجرا میکرد که هیچ فرقی با صداهایی که قبلا ازش می شنیدم نداشت.
مردم تشنه شادی بودند و با آهنگهای غمگین هم شاد میشدند و دست میزند و انصافا گروه ارکست هم به بهترین نحو ممکن موسیقی اصلی ترانه ها رو قلب کرده بود و حسابی می کوبید بر طبل بی عاری.
بین سطر های بالا انسجام و ارتباطی وجود ندارد و صرفا شرح روزهای رفته بود. و شاید تنها عنصر مشترک شادی بود.
امروز کتابی را شروع کردم از دزموند موریس با عنوان سرشت شادی. کتاب با سخن قابل توجهی شروع شده که برای شما نقل میکنم:
چه بسیار پیش می آید که سرشت واقعی شادی را بد می فهمیم. شادی غالبا با خشنودی، ارضا شدن یا آرامش ذهنی اشتباه گرفته می شود. بهترین توصیف اختلاف اینها چنین می تواند باشد که خشنودی همان حالتی است که از یک زندگی خوب به آدمی دست می دهد. ولی شادی احساسی است که موقع بهتر شدن ناگهانی زندگی آن را تجربه می کنیم. در همان لحظه ای که چیزی شگفت برایمان رخ می دهد فورانی از هیجان ، احساس لذت شدید یا غلیان نشاط محض به ما دست می دهد و این لحظه ای است که واقعا شاد هستیم. متاسفانه این حالت زیاد طول نمی کشد،شادی شدید احساسی است موقتی و گذرا و ممکن است احساس خوب ما مدتی دوام یابد ولی سرخوشی زود تمام می شود. یکی از فیلسوفان کلبی گفته: زندگی مصیبتی است طولانی با لحظات زودگذر شادی.
زیپ کاپشنم را بستم. و او کمک کرد آن را تا دم چانه ام بالا
بکشم. سیگارم را آتش زدم و لحظه ای چشم هام را بستم. هنوز هیچ چیز نمی دانستم.
احساس کردم دارم در فضایی امن نفس می کشم. کسی هست که مرا می بیند ، نگرانم می شود
، و به خودم توجه دارد. اما نه به شیوه ژاله ، و نه با تمامیت خواهی او، بلکه به
خودم توجه دارد.احساس میکنم در کنار ژاله اسبی هستم زین و یراق شده که اگر سوار
شود، به نرمی و مهربانی افسارم را دردست میگیرد ، و هر وقت خواست چنان می کشد تا
از هر مانعی بپرد و در هر دشتی جولان بدهد. تو باید اسب باشی. یا نه. به راحتی می
توانست اسبش را رها کند در جنگلی که چشم اندازی به هیچ دشتی نداشته باشد. آنقدر که
به او بفهماند گذشته ای نبوده،جنگل بوده و همین علف های هرز.