پله برقی
روی پله برقی مترو ایستاده ایم و بالا می رویم.کنارمان پله های سنگی هستند و پیرزن سنگینی که با کش و قوس دادن ، خودش را با زحمت بالا می کشد.سنگ های زیادی تا آن بالا باقی مانده که پیرزن باید دانه دانه فتح کند و بالا برود. با اینکه با سرعت از کنار او می گذرم، فکرم پیش اوست. اینکه صحنه زجر کشیدن او برای بالا کشیدن خودش با اینکه همه را متاثر کرد ولی از دست کسی کاری ساخته نبود. دیگر کسی نمی توانست صندلی اش را به او بدهد تا راحت بنشیند. کسی حتی دستش را هم نمی توانست بگیرد. همه با سرعت گذشتند و او بود و کوهی از پله های نفس گیر. او از پله های برقی می ترسید. یک ترس ابلهانه.
پر واضح است که ابله واژه ی زیبایی نیست. ولی برای چنین ترس هایی فقط می شود چنین واژه هایی بکار برد. ترس های ابلهانه در زندگی فراوانند ، ترس هایی که ما را از کاروان جدا می کنند و در هپروت جهل سرگردان می سازند. جایی که دیگر هیچکس نمی تواند دستی به سمتمان دراز کند ،جایی که دیگران تنها کش و قوس آمدنمان را می توانند نظاره بنشینند. ترس از پله برقی کمترین آنهاست.
روی پله برقی مترو ایستاده ایم و بالا می رویم. با خودم فکر می کنم چقدر آدمها به هم نزدیکند اینجا، چقدر همراهند.و چقدر زود این نزدیکی و همراهی فرو می ریزد. این پله های برقی روزانه شاهد چقدر آدمهایی هستند که اینطور به هم نزدیک می شوند و آنطور از هم جدا می شوند.فکر می کنم به اینکه همواره کنار هم بودن به معنی کنار هم بودن نیست! باورتان نمی شود بروید از پله برقی ها بپرسید. آنها برایتان تعریف می کنند که آدمها گاهی برای رسیدن به مقصدشان همراه نیز می شوند.
روی پله برقی مترو ایستاده ایم و بالا می رویم. یک دختر جوان با کفشهای کتانی و مانتوی سفید و کوله پشتی بزرگتر از کوله پشتی دخترهای همسن خودش مثل فنر روی پله های سنگی می دود و با سرعتی بیشتر از پله به اصطلاح برقی بالا می رود.گاه زندگی آنقدر کشش دارد که لذت فنر شدن روی پله ها خستگی زانو ها و نفس نفس زدن را از ذهنت بیرون می کند. نه اینکه زانو های آن دختر از چدن ساخته شده، چیزی در روحش جریان دارد که در آن جسم جا نمی گیرد، مثل آتشفشانی که فوران می کند، زندگی نیز همینطور می شود. می خواهی از قفس زمان آزاد شوی و به سمتش پرواز کنی...
پله برقی اگرچه یک ابزار طلایی است برای زندگی امروز، ولی فلسفه وجودی بالا رفتن را از ذهن ها پاک کرده. بالا رفتن بدون به شماره افتادن نفس معنا ندارد. لذت ندارد. بقول فیزیکدانها بین خستگی جسم و لذت روح رابطه معکوس برقرار است.
قطار آروم آروم وارد ایستگاه شد و من تازه
از پله ها پایین اومده بودم. همه لبه سکو ایستاده بودیم و قطار هم ایستاده بود.
همه منتظر بودیم درها باز بشه ولی بعد از چند ثانیه انتظار، قطار دوباره راه افتاد
ولی اینبار بسمت عقب. مشخص بود که راهبر قطار خیلی اصرار داشت واگنها رو دقیقا سر
جای مشخصشون متوقف کنه و بعد در ها رو باز کنه.
حول و حوش پنج بعد از ظهر بود و زیر نور کم رمق مهتابی های قطار چشمانم را بسته بودم و سر را به امید لحظه ای خواب و خلسه روی تیغه شیشه ای کنارم ، لم داده بودم.









