پله برقی

روی پله برقی مترو ایستاده ایم و بالا می رویم.کنارمان پله های سنگی هستند و پیرزن سنگینی که با کش و قوس دادن ، خودش را با زحمت بالا می کشد.سنگ های زیادی تا آن بالا باقی مانده که پیرزن باید دانه دانه فتح کند و بالا برود. با اینکه با سرعت از کنار او می گذرم، فکرم پیش اوست. اینکه صحنه زجر کشیدن او برای بالا کشیدن خودش با اینکه همه را متاثر کرد ولی از دست کسی کاری ساخته نبود. دیگر کسی نمی توانست صندلی اش را به او بدهد تا راحت بنشیند. کسی حتی دستش را هم نمی توانست بگیرد. همه با سرعت گذشتند و او بود و کوهی از پله های نفس گیر. او از پله های برقی می ترسید. یک ترس ابلهانه.

پر واضح است که ابله واژه ی زیبایی نیست. ولی برای چنین ترس هایی فقط می شود چنین واژه هایی بکار برد. ترس های ابلهانه در زندگی فراوانند ، ترس هایی که ما را از کاروان جدا می کنند و در هپروت جهل سرگردان می سازند. جایی که دیگر هیچکس نمی تواند دستی به سمتمان دراز کند ،جایی که دیگران تنها کش و قوس آمدنمان را می توانند نظاره بنشینند. ترس از پله برقی کمترین  آنهاست.

روی پله برقی مترو ایستاده ایم و بالا می رویم. با خودم فکر می کنم چقدر آدمها به هم نزدیکند اینجا، چقدر همراهند.و چقدر زود این نزدیکی و همراهی فرو می ریزد. این پله های برقی روزانه شاهد چقدر آدمهایی هستند که اینطور به هم نزدیک می شوند و آنطور از هم جدا می شوند.فکر می کنم به اینکه همواره کنار هم بودن به معنی کنار هم بودن نیست! باورتان نمی شود بروید از پله برقی ها بپرسید. آنها برایتان تعریف می کنند که آدمها گاهی برای رسیدن به مقصدشان همراه نیز می شوند.

روی پله برقی مترو ایستاده ایم و بالا می رویم. یک دختر جوان با کفشهای کتانی و مانتوی سفید و کوله پشتی بزرگتر از کوله پشتی دخترهای همسن خودش مثل فنر روی پله های سنگی می دود و با سرعتی بیشتر از پله به اصطلاح برقی بالا می رود.گاه زندگی آنقدر کشش دارد که لذت فنر شدن روی پله ها خستگی زانو ها و نفس نفس زدن را از ذهنت بیرون می کند. نه اینکه زانو های آن دختر از چدن ساخته شده، چیزی در روحش جریان دارد که در آن جسم جا نمی گیرد، مثل آتشفشانی که فوران می کند، زندگی نیز همینطور می شود. می خواهی از قفس زمان آزاد شوی و به سمتش پرواز کنی...

پله برقی اگرچه یک ابزار طلایی است برای زندگی امروز، ولی فلسفه وجودی بالا رفتن را از ذهن ها پاک کرده. بالا رفتن بدون به شماره افتادن نفس معنا ندارد. لذت ندارد. بقول فیزیکدانها بین خستگی جسم و لذت روح رابطه معکوس برقرار است.

فوتبال درمانی

  قطار آروم آروم از سرعتش کم میکنه و در ایستگاه متوقف میشه.در ها باز میشوند و مثل همه ظهر های نه چندان شلوغ تک و توک مسافرها وارد میشن. تو ردیف روبرویی ما کلا یه صندلی خالی مونده و دو نفر دقیقا از دو سمت مخالف به سمت صندلی گسیل میکنند. اونی که تیز و بز تر بود قدمهاش رو تند تر کرد و صندلی رو تصرف کرد،اونی که تیز و بز تر نبود بدجوری ضایع شد و سعی کرد طوری که مثل مستر بین بنظر نرسه عقب عقب برگرده سمت یکی از درهای قطار و اونجا تکیه بده.

تو ایستگاه بعدی یه نفر پیاده شد و یه صندلی خالی شد؛اونی که تیز و بز نبود خیز بلندی برداشت و ناکامی قبلی رو با یه حرکت تحسین برانگیز جبران کرد.چند دقیقه ای سرم روی اسکرین گوشیم بود که صدای حرف زدن پسری که دیگه تیز و بز شده بود منو به خودش جلب کرد.دیدم دقیقا با هر دونفر بغل دستیش یک تعامل اجتماعی مناسب برقرار کرده و سخت گرم صحبت شدن. همین که چرخش سر منو دید تو چشمای منم خیره شد و ادامه حرفاش رو با چشمهای پر شعف تو چشم من ادامه داد.

یه روزنامه ورزشی دستش بود و هی تیتر روزنامه رو نشون میداد و با صدای بلند میخندید،روزنامه تیتر موذیانه ای زده بود،با فونت درشت نوشته بود "جباری پاره شد" بعد سطر بالاش با رنگ محو یه کلمه "مینیسک" هم گذاشته بود ( یعنی رباط مینیسک پای جباری پاره شد!) از اون پرسپولیسی هایی بود که هنوز تو کف بازی هفته پیش بود و خوراکش کل کل های خفن با طرفدارای تیم آبی بود.

به ایستگاه امام خمینی نزدیک شده بودیم و کم کم تعداد ایستاده ها هم زیاد شده بود و تقریبا همه دور و بری ها داشتن به پسری نگاه میکردن که برعکس همه آدمهای اون قطار پر از سرور بود و هی تیتر روزنامه  رو ناقص میخوند و بلند میخندید. خنده که میگم دقیقا شبیه شخصیت خاطره انگیز شیپور چی در کارتون خاطره انگیز تر پسر شجاع، میخندید.

پیرمردی که یه کلاه مخمل گذاشته بود سرش و نگاه های غضبناکی به پسر پرسپولیسی میکرد در حالی که رو به بغل دستیش کرد با صدای بلندی که خنده های پسر رو قطع کنه گفت: اتفاقا خیلی آدم بیشعور و احمقی بوده که اینو نوشته! با ته لهجه گیلکی ادامه داد: یه مشت لات بی سر و پا دور هم جمع شدن هر روز یه بازی درمیارن واسه مردم!

چند نفر اونطرف تر مرد دیگه ای بود که زیر نور مهتابی قطار عینک دودی زده بود. رو کرد به پسر و گفت " همین رحمتی! این داماد پسر عمه باجناق منه! اگه بدونی چقدر خسیسه... با این همه پولش میاد تو صندق قرض الحسنه خونواده سهم میزاره بعد وام هم میگیره! "  اینو که گفت چند نفر زدن زیر خنده و پسر یاد عابدزاده افتاد،

" خداییش هیشکی نمیتونه جای عقاب آسیا رو پر کنه، هم خوش تیپ بود، هم خوش هیکل! " بعد دوست همون پیرمرد گیلکی به وجد اومد و گفت " شما اون روزا نبودید که ببینید فوتبالیست یعنی آشتیانی! یعنی همایون بهزادی! عزیز اصلی!" همین که اسمها رو قطار کرده بود با دست میزد به شونه پسر تا روی مخاطبش تاثیر عمیق تری بزاره

"ما بچه نازی آباد بودیم ابراهیم آشتیانی بچه محل ما بود،یه بار فرح یه پیکان 52 کادو داد به آشتیانی،همه روزنامه ها نوشتن شهبانو فرح یه پیکان داد به آشتیانی... حالا الان! هر کدومشون پونصد ششصد میلیون میگیرن"

اولش که پسر عشق فوتبال تو فضای عبوث قطار جلب توجه کرده بود،خنده ام گرفته بود که ببین این برهه ای که مردم حوصله پلک زدن هم ندارن این بابا هنوز دلش به دربی هفته پیش خوشه و اینکه جباری پاره شده

ولی نیم ساعت بعد که داشتم از قطار پیاده میشدم دیدم همه آدمهای خسته، خستگیشون رو فراموش کردن و دارن  میخندن و احساس بخرج میدن و خاطره تعریف میکنن و نوستاژی هاشون رو زنده میکنن.

مسافران سودا زده

  قطار آروم آروم وارد ایستگاه شد و من تازه از پله ها پایین اومده بودم. همه لبه سکو ایستاده بودیم و قطار هم ایستاده بود. همه منتظر بودیم درها باز بشه ولی بعد از چند ثانیه انتظار، قطار دوباره راه افتاد ولی اینبار بسمت عقب. مشخص بود که راهبر قطار خیلی اصرار داشت واگنها رو دقیقا سر جای مشخصشون متوقف کنه و بعد در ها رو باز کنه.

همین موقع مردی رو دیدم که همراه با قطار داره عقب عقب میاد، یعنی یه در خاصی رو نشون کرده بود و میخواست هر جور شده از همون در سوار بشه،اگه اندازه من تجربه مترو سواری داشته باشید خیلی سریع می فهمید که طرف یه صندلی خالی رو نشون کرده و میخواد حتما روی همون صندلی خالی بنشینه. قیافه مرد خیلی عبوس بود مثل بعضی از این کارمندهایی که بیست و هشت سال از خدمتشون میگذره و بجز بازنشستگی هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارند.

قطار هنوز داشت به عقب بر میگشت و مرد هم به من نزدیک میشد،نمیدونم چرا اون لحظه دچار خباثت آنی شده بودم و دوست نداشتم راه رو برای مرد عبوس باز کنم؟ سرعت قطار کمتر شده بود و انگار مقدر شده بود در مربوطه دقیقا جلوی من باز بشه. همین لحظه داخل واگن رو دیدم که یه صندلی اون گوشه خالی شده و مرد عبوس هم بدون شک اون صندلی رو نشون کرده بود.

نیازی به توضیح نیست که صندلی گوشه ای محبوب ترین صندلی مترو ست چرا که بجای دو همسایه،یک همسایه دارید و به عبارتی پنجاه درصد از مزاحمت کنار دسی شما کم میشود،مرد عبوس مدام منو از جلوی در میخواست هل بده کنار و نگاهش خیره شده بود به صندلی خالی هرچند من هم مثل دیوار چین جلوش قد علم کرده بودم و راهش رو بسته بودم (دوستانی که منو از نزدیک دیدن بهتر متوجه منظورم میشن!)

البته صندلی همچین هم خالی نبود و پسر لاغر اندامی تازه از روش بلند شده بود و میخواست پیاده بشه،به صفحه موبایلش خیره شده بود و داشت می آمد به سمت در. همین لحظه در های قطار باز شد و من و مرد عبوس با قدمهایی مصمم وارد شدیم،هر دو به قصد تصاحب همون صندلی،پسری که قصد خروج داشت نمیدونم یهو روی صفحه موبایلش چی دید که مثل کش شلوار کشیده شد به عقب و برگشت سر جاش نشست. در کسری از ثانیه هر دو ضایع شدیم، مرد عبوس طی یک ضد حمله صندلی دیگری در ردیف روبرو دست و پا کرد و من رفتم بالای سر پسر لاغر اندام موبایل به دست بایستم و میله ها رو بگیرم.

پسر لاغر اندام که ظاهرا مشکل اساسی در تصمیم گیری داشت در حالی که همچنان به اسکرین موبایلش خیره بود دوباره نظرش تغییر کرد و با همون شتاب اولیه زیادی که داشت از جاش بلند شد و در کسری از ثانیه قطار رو ترک کرد،(فکر کنم سرگرم یه بازی اکشن بود) صندلی خالی شد و در نهایت این من بودم که روی صندلی نشسته بودم. نمیدونید قیافه مرد عبوس چقدر دیدنی بود، بیچاره بین دو تا آدم اولترا چاق گیر کرده بود و معلوم بود میخواست از اونجا تا اونور تهران رو بره تو چرت مترویی و فقط یه صندلی اون گوشه علاج دردش بود که اونهم فقط نصیب من شده بود. آنچنان نگاه حسرت باری به من میکرد که آدم اندازه ارتکاب به یک جنایت حولناک عذاب وجدان میگرفت! باور کنید اولش دوست داشتم جام رو باهاش عوض کنم ولی با خودم گفتم : مگه اینجا خونه خاله ست؟ اینجا شرکت راه آهن شهری تهران و حومه است!

گوشی ام را در دست می گیرم و مشغول میشوم به مطالعه "خاطره روسپیان سودازده من". فارغ از سوژه کتاب که چندان با فرهنگ عرفی ما سنخیت ندارد نگاه واقع گرای مارکز برایم خیلی جالب می آید،وقتی میرسم به این جمله کتاب،تصمیم میگرم اینجا برای شما هم بنویسم:

یکی از قشنگی های پیری اغواگری های دوستان جوانی است که فکر میکنند ما خارج از سرویسیم.

      فکر میکنید اینجا کجاست که اینقدر تاریک است؟ منتظر نگاه تیز بینانه شما در بخش نظرات هستم،البته در  پایان پاسخ  صحیح را خواهم داد ،چون بعید میدانم کسی پاسخ درستی بدهد!

کم کم سر و کله دستفروشها پیدا میشود،دخترک ها و پسرک هایی که بزرگسالی را در کالبد کودکی شان تجربه میکنند،مردم کمتر دلشان به رحم می آید و دیدن اینها دیگر مثل سابق قلب ها را فشرده نمیکند،این را من از میزان فروششان متوجه میشوم که کمتر از روزهای اولی است که این نسل نان آورن وارد راهروهای دوار و لغران مترو شده بودند و در عوض آنها هم سیاستهای بازاریابی را تغییر داده اند،دیگر دخترک ها نگاه مظلوم خود را معطوف ما نمیکنند برای فروختن یک فال حافظ،

این روزها دخترک هایی که دیگر شبیه کولی ها نیستند با عجله از بین ما میگذرند و فالها را بطور تصادفی روی پای بعضیها می گذارند و بعد از چند دقیقه بر می گردند و  با خریداران تسویه حساب میکنند،

چیزی که برای من مهم است انتخاب تصادفی ست که این دخترکان سودازده بین مسافران دارند،پاکی و صداقت نگاههای کودکانه آنها همچنان معصومیتش بر نگاه های آلوده خیلی از انسانهای محترمی که در لاک خود فرو رفته اند میچربد،من همیشه در انتخاب ظاهرا تصادفی نگاه آنها دقیق میشوم که ببینم چه کسانی را اهل حافظ  (یا دل رحم تر )می بینند، آیا من هم در نگاه آن کودک گیر میکنم؟

کم کم دارم میرسم ...پس از جا بلند میشوم و بین لایه های تو در توی مسافران مورچه وار حرکت می کنم ،مرد عبوس را می بینم که بالاخره گوشه ای را پیدا کرده و سخت به خواب فرو رفته.انگار بیست و هشت سال است که خوابیده.

قطار ایستاده ولی درها باز نمیشوند ، صدای دو تا مسافر را می شنوم که بالای سر من ایستاده بودند و حالا بر سر تصاحب صندلی با یکدیگر تعارف آبدوغ خیاری تکه پاره میکنند.

پنج بعد از ظهر

   حول و حوش پنج بعد از ظهر بود و زیر نور کم رمق مهتابی های قطار چشمانم را بسته بودم و سر را به امید لحظه ای خواب و خلسه روی تیغه شیشه ای کنارم ، لم داده بودم.

اولین زمستانی ست که کولر گازی های مترو با درخواست های مکرر مسافران از راهبر، روشن میشود و انصافا هم لذتی دارد اصابت نسیم خنک با بدنی که از لباسهای گرم، گرمش شده.

تقریبا داشتم به وصال خواب عصر گاهی ام میرسیدم که صدای تعارف های مکرر شهروندی برای هدیه کردن صندلی اش هوشیاری ام را بازگرداند،در مقابل صدای مرد جوانی بود که طبق معمول میگفت ایستگاه بعد پیاده میشود و کلی تشکر و تمنا که هرگز نخواهد نشست و راحت است و اصلا عاشق ایستادن است و....

با خودم گفتم این مرد حتما عصایی زیر بغل دارد یا دستی در گچ که با این سن و سال نچندان زیاد مورد ترحم دیگران قرار میگیرد،کنجکاوانه چشم باز کردم و زن و شوهر جوان و بچه بغلی را دیدم که بالاخره ناز کردن را کنار گذاشتند و دوتایی بسمت دو تا صندلی که کنار من خالی شده روانه گشته اند،خب من که صندلی گوشه ای را بخاطر مزایای بی حد حصرش با یک لامبورگینی هم عوض نمیکنم در مقابل آنهمه مهرورزی شهروندان شرمنده و ناچار، بلند شدم تا خانم آن آقای بچه بغل آنجا جلوس کنند تا آقای بچه بغل همه جوره خیالش راحت باشه و در عوض دو تا صندلی سر خوردم به وسط.

   

عکس تزئینی است

خداییش بچه ی زیبا و باهوشی بود، از این خنگا نبود که تمام مدت چشماش بسته باشه و نق نق کنه،با اون چشم های درشت از حدقه دراومده همه جا رو تحت برسی قرار داده بود و اول از همه چشمش ما رو گرفت،اصلا برام مهم نبود اطرافیان دارن نیگام میکنن،شروع کردم شکلک در آوردن.... ظاهرا استعداد بالایی دارم،چرا که نوزاد با تمام وجود کنجکاو شده بود با اون انگشتاش صورت منو لمس کنه و خودش رو از بغل پدر کش میداد سمت من.

همین موقع سربازی که خستگی و درموندگی از صورتش میبارید و روبروی ما نشسته بود از ایده من سوء استفاده کرد و شروع کرد به اجرای حرکات نمایشی توام با بشکن های غراء .... ولی بنده خدا بر عکس من اصلا استعداد نداشت و بیشتر موجبات تلطیف فضای قطار را فراهم نمود.

پدر بچه بغل که فهمیده بود گیر یک مشت مسافر بیکار افتاده بچه را فرستاد بغل مادر و لبخندی به نشانه دماغ سوخته نثارمان کرد،ولی بچه بیقرار که مثل سران فتــــنه موسوم به سبز! بدون اینکه خودش بخواهد فتنه ای به پا کرده بود، خود را در مقابل شکم گنده مردی دید که با موبایلش صحبت میکرد و بالا سر مادر بچه بغل ایستاده بود و ظاهرا موضوع مشاجره مرد شکم گنده آدم بی شرفی بود که پولش را خورده بود و یک جرعه آب هم روش!

کودک بالاخره مستمسکی پیدا کرد و زیپ کاپشن مرد را گرفت و شروع کرد به بالا و پایین کردن،مرد که تازه توجهش جلب کودک زیبا شده بود نمیدانست باید عصبانیتش را ادامه بدهد یا روح زندگی و رنگ خدا را در چهره این آیت آسمانی دریابد،عصبانیت مرد به آنی تبدیل به آرامش و لبخند شد.

صحنه محشری بود،خواب و خستگی و عصبانیت از سر من و سرباز و مرد شکم گنده پریده بود.

وقتی همه خوابیم

      

 بعد از ظهر ها موقع برگشتن اول خط سوار می شوم و همیشه جا برای نشستن پیدا می کنم.محبوب ترین صندلی همان صندلی گوشه ای است که میتوانی خودت را به شیشه تکیه بدهی. معمولا سعی میکنم با زرنگی آن صندلی را تصاحب کنم.

دختر های فال فروش که دیگر لباس هایشان مثل والدینشان ژنده و پاره نیست،بدون اینکه از تو سوال کنند یک پاکت می گذارند روی پایت و می روند،با این کار یک فال به تو تحمیل میشود و پس دادنش کار ساده ای نیست، بهترین کار این است که خودت را بزنی به خواب تا از شر این دست فروش های حرفه ای خلاص شوی. دخترک نزدیک میشود و من چشمهایم را می بندم،دخترک از من میگذرد و من زیر چشمی نگاهش می کنم.

کم کم قطار به ایستگاههای شلوغ تر نزدیک می شود و مسافران بیشتر و بیشتر می شوند.دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد،یکی از آن سالمند های زبار در رفته که با اولین نگاه مستحق نشستن روی صندلی ات است،می آید صاف بالای سرت می ایستد، مثل مامور جهنم! اینجا هم بهترین کار این است که خودت را بخواب بزنی، آنقدر چشم هایت را بسته نگه میداری که یک جوان تازه کار از جا بر می خیزد،وگرنه هر روز باید ایستاده طی مسیر کنی که در دراز مدت چندان ساده نیست.

یک نکته جالب صندلی های مترو این است که شما تمام مسیر چشم هایتان گره می خورد به چشمهای نفر مقابلتان، حال بعضی موارد خانم های زیبا رویی مقابل ما می نشینند که ناچاریم چشم در چشم هم شویم و بار گناهانمان را سنگین کنیم، اینجا هم چشم بستن روی واقعیت و خواب مصلحتی گزینه ای است که توسط نگارنده و احتمالا فقهای دین مبین اسلام پیشنهاد میشود (یادم باشه واسه این سطر لوگوی پیشنهاد را هم درج کنم)

قطار هنگام حرکت ذاتا تکان تکانهایی دارد که خیلی ها آنرا به تکانهای گهواره تشبیه می کنند،نور سفید بالای سرتان و سکوت حاکم بر فضا را هم که اضافه کنید همه چیز برای خواب مهیاست، حتی یک چرت 15 دقیقه ای، خستگی کار روزانه را تا حدودی از تن تان بدر می کند، اینبار هم می توانید چشمها را ببندید و با خیال راحت بخوابید و به صدای یکنواخت حرکت قطار در تونل تاریک گوش کنید.

اینجاست که ناگاه به خودتان می آیید و می بینید هر کسی به بهانه ای خواب است،طوری به خواب رفته اند که انگار سالهاست که رنگ خواب را ندیده اند،یاد ظهر های تابستان می افتید که بچه بودید و دوست داشتید بازی کنید اما مجبورتان میکردند کنار بزرگترتان بخوابید و دیدن پدر و مادری که غرق خواب شده اند غم انگیز ترین صحنه آن دورانتان است.....اینجا هم دلتان می گیرد از دیدن اینهمه انسان خواب رفته،ولی شگفتا به هر ایستگاهی که میرسید همان خفته ها ناگهان مثل شیر ژیان از جا بر می خیزند و شال و کلاه کرده از قطار خارج می شوند، بعد دلتان بیشتر می گیرد وقتی می فهمید همه اینها خودشان را به خواب زده بودند در عین هوشیاری یا شایدم برعکس در عین هوشیاری خودشان را بخواب می زنند.

البته موارد نادری هم هستند که واقعا خواب اند،صبح ها که قطار در ایستگاه آخر متوقف می شود عده ای هنوز خواب اند،مهتابی های واگن خاموش می شود و آن خانم همیشگی در بلند گو همان متن همیشگی را تکرار می کند که "مسافران گرامی ایستگاه پایانی ست...." نظافت چی های کم حوصله با لباسهای زرد رنگشان و آن ظاهر خنده دارشان میریزند در واگن ها و هیچ چیز برایشان لذت بخش تر از بیدار کردن همین خواب رفته های واقعی نیست، با تحکم داد میزنند که " آقا بیدار شو" و آقای بیچاره هم مثل فنر از جا می پرد و کیف دستی را بر میدارد و دوان دوان دور می شود....

هر روز و هر لحظه سر و کارمان افتاده با آدمهایی که تمیز دادن خواب و بیداری شان از یکدیگر کار هر کسی نیست.

و تنها چیزی که ذهنم را آن لحظه پر میکند همین تکه شعر است

خوش به حال هر کی خوابه..... ما به بیداری دچاریم.

سربازان مترو

  دیدن سرباز ها در کوچه و خیابان احساس خیلی خاصی به من نمیده، اما مترو فرق میکنه.

خستگی و صمیمیت دو مشخصه ایست که بخوبی لمس میشود.

ض   گویا حاتمی‌کیا هم پس از اطلاع از حرف‌ها و بحث‌های پیش آمده درباره سرنوشت قهرمانان داستان آژانس شیشه‌ای، طی یادداشتی کوتاه، به اظهار نظر درباره وضعیت امروز حاج کاظم، سلحشور، اصغر، سلمان و عباس پرداخته‌است.

یا لطیف 

این ایام بعضی شوخی و جدی ازم آدرس حاج کاظم و سلحشور و اصغر و سلمان و عباس رو می‌گیرن. عزیزم من هم مثل شما گاهی وقتا اونا رو می‌بینم. از شما چه پنهون یه وقتایی فهمیدم که شونه به شونه هم وایستادیم، ولی ساکت. 

بیائید گیوه‌های مکاشفه رو وربکشیم و بریم تعقیب‌شون. ببینیم کجا می‌رن. با کی نشست و برخاست دارن. حرف دل‌شون چیه. حال و روزشون چطوره. نکنه دارن آژانس 2 رو می‌سازن و ما بی‌خبر نشستیم. ممنون‌تون می‌شم منو از دلشورگی دربیارین. 

ابراهیم حاتمی‌کیا

مترو سبز

   هفته گذشته به جلسه ای رفتم در ستاد مرکزی میرحسین موسوی. موضوع جالبی داشت: هر وبلاگ ، یک ستاد. دو نفر از مسولین ستاد در مورد انتخابات و نقش وبلاگ ها ... صحبت کردن جالب اینجا بود که همون اوایل جلسه به نتیجه رسیدیم که اصولا فضای کاربران اینترنت بخاطر سطح آگاهی بالاتر از سطح عمومی جامعه نیاز مبرمی به تبلیغات ستادی ندارد،اما هر یک از همین اعضای جامعه مجازی میتواند با تکیه بر آگاهی هایش در فضای واقعی جامعه هم فعال شود و در حقیقت وبلاگ نویسان جنبه بیرونی پیدا کنند.این فعالیت به این معنی نیست که هرکس کار و زندگی خود را زمین بگذارد و سر چهارراه ها پرچم سبز توزیع کند! برای نمونه در این پایگاه پتانسیل های بسیار مهمی که برای آگاه سازی جامعه در زندگی ما وجود دارد، ذکر شده که تاکنون به آنها توجهی نکرده بودیم.

الان چند روزی است که از مترو شروع کرده ام،همان جایی که بیش از یک ساعت از بیست و چهار ساعت عمر من آنجا در سکوت سپری می شود. هر روز صبح یه تعداد روزنامه اندیشه نو میگیرم و تو قطار بین مسافرا پخش میکنم.شاید در ظاهر کمی مضحک و وقت تلف کردن باشه اما در همین مدت کوتاه تجربه هایی کسب کردم که موجب شده هر روز کارم را با انرژی مضاعف تکرار می کنم.

حقیقت این است که همه مردم مثل من و شما به اینترنت دسترسی ندارند که از جیک و پیک دنیا با خبر بشن، بیشترشون اونقدر مشغله و بدبختی دارن که شب موقع شام یه دور کانال های رسانه ملی رو می گردونن و چند تا فریم از سفرهای استانی میشه نهایت اطلاعات سیاسی اونها،باور کنید با یک آقای ارتشی بازنشسته صحبت میکردم که نمیدونست باید به کی رای بده،وقتی از میرحسین کمی براش تعریف کردم ناگهان چشمانش برقی زد و گفت: همون نخست وزیر دوران جنگ؟مگه اونم میخواد رئیس جمهور بشه؟؟؟؟؟ من حتما بهش رای میدم!

یا آقای دیگری که در مورد سیاست تقریبا شبیه دکترولایتی صحبت میکرد و من با خودم گفتم الان یه چیز میگه من جلوش کم میارم....بعد از چند دقیقه که بحث میکردیم گفت : آخه آقای موسوی بجز اون دوران کوتاه سابقه دیگری ازش موجود نیست.من با تعجب گفتم منظورتون همون هشت سال نخست وزیری ست؟ که در جوابم گفت:موسوی فقط دوران بنی صدر نخست وزیر بود،بعد شهید رجایی شد نخست وزیر...من گفتم اشتباه نمی کنید؟.... گفت: بزار خودمم قاطی کردم(بعد با خودش اسم سیاسیون رو بترتیب شمرد) و گفت: آها اون هشت سال آقای حسن حبیبی نخست وزیر ایران بود!

و بسیاری از موارد دیگر که همه نشان از فقر اطلاع رسانی در بین مردم ماست.که اگر خوراک مناسبی به انها داده شود به سطح بسیار بالایی از شعور سیاسی میرسند. من با توزیع روزنامه ها فقط میخواهم حداقل های حقایق سیاسی رو در اختیارشون بزارم،حتی اگر فقط به خوندن تیتر ها بسنده کنند.

خوشبختانه مردم خیلی به انتخابات و شخص میرحسین موسوی حساس شدن،این رو از کنجکاوی زیادشون نتیجه گرفتم، بعضی روزهایی که خودم روزنامه ای با عکس درشت موسوی یا تیتر بزرگی از مواضعش در دست دارم و میخونم،سایه دو یا حتی سه نفر را روی صفحه روزنامه میبینم که نسبت به این شخصیت سیاسی توجه دارند.

اندیشه نو

مهم نیست مسافران مترو اهل مطالعه و روزنامه باشند یا نه،مهم این است که آنها محکوم به یک حبس تقریبا 20 دقیقه ای در یک واگن در بسته هستند،پس هر چیزی که به دستشان برسد میخوانند تا چهره عبوس مسافر روبرویی یا دستمالی های دختر پسرهای از همه جا رونده شده رو نبینن!،ضمنا روزنامه ها رو زورچپون نمیکنم.....به هر دو ردیف شش تایی مقابل هم (یعنی هر 12نفر) یه روزنامه میدم،کسی که بخواد میخونه،نخواست هم سر ضرب سه نفر دیگه از دستش می قاپن – اینا رو به عینه دیدم چون مردم ایران از هر چیز رایگانی استقبال میکنند- و معمولا چند دقیقه بعد از توزیع روزنامه ها بر میگردم و ثمره بذرهایی که پاشیدم رو نظاره میکنم،تقریبا همه مشغول روزنامه خوانی هستند و مسافرا از قطار خارج میشن اما روزنامه به نفر بعدی میرسه،انگار اونا بخوبی هدف من رو می فهمند و به اطلاع رسانی بیشتر کمک میکنند. بعضی روزا با خودم حدس میزنم این روزنامه ها هم مثل داستان اون فیلم هندوانه شب یلدا دست به دست تا کجا که نمیگرده ....؟ آخه کنار لوگوی روزنامه هم یه لیبل کاغذی با عنوان:لطفا برای اطلاع رسانی بیشتر ،پس از مطالعه،روزنامه را در اختیار دیگران قرار دهید ،منگنه میکنم.

ولی جالبترین لحظات مسافرت های مترویی من در این روزها،گفتگوهای سیاسی است که با مردم اطرافم دارم،شاید هر گفتگو ارزش نوشتن یک پست وبلاگی رو داره که چه لایه های پنهانی را از مردم شهرم کشف میکنم و غبطه من از اینکه چرا این ماههایی که در سکوت و بی خبری چشمانم رو بروی مردم اطرافم می بستم و استراحت را بهانه ای برای سکوتم میکردم و بقول بهنام،مصائب بودن با آدمها را از دست دادم. همینطور در این زمان اندکی که شروع کردم حس خوب دیگری هم دارم: حس بیرونی کردن و عملی کردن آنچه در ذهنم میگذراندم!

این که دو صد گفته چون نیم کردار نیست و من از همان نیم کردارم دارم لذت میبرم.

هیچ بعید نیست که تا قبل از انتخابات مخاطبان پنجره چوبی خاطره دیگری را از مترو سواری های من بخوانند.

هوکامه

  گوشه و کنار ایستگاه مترویی که روزی دوبار ازش استفاده میکنم پر شده از دکه های جورواجوری که هرکدوم کالایی رو عرضه میکنند.

عطربهشت یکی از قدیمی ترینشونه  که با استخدام دوتا دختربچه  صفرکیلومتر دمار از روزگار مردم درآورده.

تو حال و هوای خودت داری میری که یه صدای تیز گیرت میندازه ..." آقا! شما! لطفا تشریف بیارین" یه جوری آدم رو صدا میکنند که انگار اجاره خونت عقب افتاده ،سر یه چیز خیسی رو همچین میماله پشت دستت که  تمام تن آدم مور مور میشه. اولش حسابی کارشون گرفته بود ، اسانس ادکلن های چند ده هزارتومنی رو تو یه شیشه عطر مشهدی میرختن و یک ان ام  قیمت اورژینالش می فروختن خب ما هم تازه میفهمیدیم که هوگو و دانهیل و دیویدف و کنزو هم عطرهای خوش بویی هستند. ولی بعدا اونا هم مثل هر شرکت ایرانی دیگه ای که کارش میگیره و راه دو دره بازی رو یاد میگیره زدن تو جاده خاکی و پارافین بستن به عطراشون.

از طرفی تو این شهر پر دود و دم و کثیف ، خوش بو بودن هم اهمیت خودش رو از دست داده همونطور که لباسهای شیک و رسمی مثل پالتو و کت شلوار جای خودشون رو به اورکت های چینی و کاپشن های رنگ و رو رفته دادن،فرهنگ عطر زدن هم رو به انقراض است،مگر برای قرار های خاص!

یکی دیگه از این دکه ها، کتاب مترو  ست. کتابهای قطع کوچکی هستند که با کاریکاتورهای رنگی و کمیک استریپ سعی میکنه با شما ارتباط برقرار کنه.موضوعاتش زیاد سنگین نیست در عین حال چندان هم پر محتوا نیست.هر کدوم از این کتابها بین 100 تا 200 تومن قیمت داره.ولی هیچ وقت مشتری برای این دکه ندیدم.فروشنده هم مثل کسایی که سالها بی خوابی کشیدن سرش رو میزاره روی میز و به دور دستها فکر میکنه.

برای شروع حرکت جالبی رو بنیان نهادن ،احتمالا از الگوی متروی کشورهای پیشرفته استفاده کردن که بیشتر آدمها وقتشون رو تو مترو با کتابهای جیبی سپری میکنند اما چندجلد کاریکاتور نازک کافی نبود و با کمی دلسوزی و خلاقیت بیشتر کتابهای بهتری رو میتونستند به این شبکه وارد کنند تا محلی بشه برای تغذیه فرهنگی مسافران شدیدا گرسنه.

تقریبا دوماهه که یه غرفه دیگه هم به این غرفه ها اضافه شده.این یکی خیلی پر رونقه،دوتا فروشنده توش کار میکنن که تقریبا هیچ وقت بیکار نمیشن.مردم هم خیلی به این غرفه روی خوشی نشون دادن ،این یکی هم به تغذیه ی مسافران بشدت گرسنه میپردازه.

هوکامه!

ساندویچهای مثلثی شکلی هستند که وسطشون با کالباس و پنیر و کاهو و سس پر شده.خیلی لذیذ و چرب و نرم. راستش اولین بار توی کارتونهای میکی ماوس و تام و جری شبیهش رو دیده بودم و همون موقع هم آب دهنم حسابی راه می افتاد.

 

حالا بعد از گذشت دو ماه از اون غرفه کتاب مترو فقط قفسه خالیش باقی مونده که گوشه ای تنها و بی صاحب رها شده.واقعا نمیدونم اونا خوراکی برای مردم پیدا نکرن یا مردم زیاد هم گرسنه شون نبود؟

فروشنده عطر بهشت از صدا کردن مسافرا خسته شده و مثل فروشنده کتاب مترو سرش رو میزاره روی ویترین شیشه ای و به دور دستها فکر میکنه. واقعا نمیدونم مدیرت این شرکت تا کی میتونه مثل بانکهای آمریکایی این وضع ناامید کننده ی بی بو رو ادامه بده؟

هوکامه هم امروز یه پوستر بزرگ چسبونده بود که "بزودی محصولات جدیدمان (سالاد الویه و سالاد ماکارونی و ....) هم از راه میرسند" این یکی رو واقعا میدونم که مردم گرسنه اند.

بلوتوث بازی (خاطرات مترو)

از اون روزای وحشتناک شلوغ . از اون روزایی که وقتی از پنجره های قطار داخلش رو دید میزنی و آدمها رو از پشت شیشه های دودی می بینی یاد یه شیشه خیارشور یک و یک می افتی که خیارشورها غوطه ور در مایعی تیره رنگ به هم چسبیدن!

با گشوده شدن درها  خودم رو با تکنیک جدیدی که بعد از سالها مترو سواری یاد گرفتم جا کردم بین جمعیت.بالاخره با چند بار اصرار و خواهش سوزناک و جیغ ناک درهای بیچاره با مسافران جا مانده از کار و زندگی راه افتادیم.

این روزها و قطارهای شلوغ چندان هم بد نیستند.حسن هایی هم در آنها مستتر است که باید این محاسن را با دل و جان و چند جای دیگرتان درک کنید.

اولیش ،نزدیکی! در این روزهای تنهایی که همگی خو کردیم به تنهایی که مبادا بلایی خیزد از تنهایمان، در  قطارهای شلوغ همه به هم نزدیکیم و مشغول نزدیکی!

آنچنان فاصله دلها و شکم ها از همدیگر کم میشود که شما نه دستتان به لوله های فولادی یا هر چیز شبیه  آن  میرسد و نه حاجتی به  گرفتنش است.چرا که چگالی جمعیت به آنجایی میرسد که دیگر هنگام ترمزهای شدید کسی ،کسی را آزار نمی دهد، حالا بگذریم از شیطنت راهبران قطار که گاه و بی گاه با ترمزهای شدیدشان ما را به هم نزدیک و نزدیکتر میکنند.

تو همین وضعیت سرم رو مثل مار تو فضای کمی جا کرده بودم که دقیقا نگاهم افتاده بود روی صفحه موبایل شهروندی دیگر. تند و تند بلوتوث های روشن رو سرچ میکرد و براشان عکس و فیلم می فرستاد. خوشبختانه لوکیشن من طوری بود که اصلا متوجه نگاه نا محسوسم نمیشد.

نکته جالب قیافه این دوستمون بود. خود من که  کلی ادعای قیافه شناسیم میشه هرگز باور نمیکردم چنین چیزهایی توی گوشیش پیدا بشه چه برسه به پخش کردنشون. از اون ریش های پر پشت و نرم که آدم رو یاد عرفای قرن پنجم هجری می اندازه با یه عینک مربعی ساده.

دلم میخواست یه جوری از این کشفم بهره برداری کنم.سریع خودم رو از نگاهش دو کردم و چند درجه ای زاویه ام رو تغییر دادم(خب با نزدیک شدن به ایستگاه مرکزی کمی جا باز شده بود) بلوتوث گوشیم رو روشن کردم  (قبلشم سایلنت کردم) بین اسمهایی که پیدا کرد اولی رو بخاطر نزدیک تر بودن انتخاب کردم و یه دونه از اون فایلهای مورد نظرش براش فرستادم (یکی دیگه از مزایای مترو سواری). بعد که فایل خودم رو روی گوشیش دیدم مطمئن شدم که خودشه.

هی راه بی راه میفرستاد تا ما رو نمک گیر کنه و تا اونجا 2گیگ فیلم و عکس ازمون صید کنه.ولی من همون موقع مشغول نوشتن متنی بودم با این محتوا: از اون ریشای سفیدی که روی صورتت گذاشتی خجالت بکش!

وقتی براش فرستادم گوشی رو گذاشتم تو جیبم و  تمام نگاهم رو دوختم روی صورتش که ببینم بعد از خوندنش چه کار میکنه.

حدس میزدم وقتی بخونه عصبانی و کنجکاو میشه که ببینه کی داره براش میفرسته.

ولی باز هم حس چهره شناسی من اشتباه کرده بود.

شهروند ماجرای ما بیشتر از زمان لازم برای خوندن یک جمله به صفحه موبایلش چشم دوخت.

در نهایت بدون هیچ توجهی به اطرافش گوشی رو همونجوری گذاشت توی جیبش.

ما همیشه خوبیم؟ (خاطرات مترو)

تا حالا این سوال رو از خودتون پرسیدید که آیا شما آدم خوبی هستید یا نه؟ البته که هیچ یک از ما کاملا خوب یا کاملا بد نیستیم ولی در یک لحظه یا یک زمینه خاص میشه آدمها رو خوب یا بد معرفی کرد.

چند روز پیش از سرکار بر می گشتم و طبق عادت سرم رو به عقب تکیه داده بودم و زیر خنکای دلچسب کولرهای مترو ، نیم چرتی میزدم. قطار که به ایستگاه امام میرسه انگار که به سرزمین آدمخوارها یا قحطی زده ها رسیده باشه و ناگهان جو آروم واگن از بین میره و کلی آدم انگار که سگ دنبالشون کرده باشه می ریزن تو قطار.

یکی دیگه از آفت های ایستگاه امام خمینی پیدا شدن سر و کله پیرزن پیرمرد های فرسوده است. آخه بابا جون شما که کارت منزلت دارین خب برین اتوبوس سوار بشین ، تازه کلی از وقتتون هم توی ترافیک و خیابونای شلوغ تلف میشه ، چیزی که شما همیشه زیادی میارین وقته!

من هم خودم تعدای پدر بزرگ و مادربزرگ داشتم و دارم (چندتاشون دعوت حق رو لبیک گفتن ) من واسه خودشون میگم ، اصلا خطرناکه! باور کنید تا حالا دو بار دوتا پیرمرد رو تو پله برقی در حالی که سرشون گیج میرفت و به عقب رها شدن ، مهار کردم و جون خودمو خودشنو و دهها انسان رو نجات دادم....

بعضیا شون هم که از پله برقی میترسن همه پله ها رو پیاده میرن ، خب حداقل اتوبوس دو تا پله داره نه دویست و پنجاه تا!

خلاصه وقتی یه سالمند با نگاه غضبناک (انگار منو بجای فرزند ناخلفش می بینه) میاد بالای سرم می ایسته هیچ راهی ندارم جز هبه کردن صندلیم!

اصلا اینا هیچی یه سری خانم هایی که اصلا هم پیر نیستن و اتفاقا وقتش که برسه پر از انرژی و تحرک هم میشن! ترفند جالبی رو بکار می برن و جالبتر آقایون ساده لوحی هستند که هنوز دوزاری شون نیافتاده. این گروه (به قول مسولین نظام : این عده خاص!) از غیرت و رحم آقایون سوء استفاده میکنن و میزنن به دل جمعیت شلوغ واگن آقایون ، و کمی هم خودشون رو معذب و تحت فشار نشون میدن و هی دست و پاشون رو جم و جور میکنن که به کسی نخورن ، همین موقع صدای یک شیره مرد بلند میشه که میگه : خواهرم شما بیا اینجا بشین!

شاید برای شمایی که کمتر از مترو استفاده می کنین حرفای من زیاد قابل لمس نباشه که یه آدم واسه یه صندلی نا قابل نقشه بکشه ولی باور کنید من سالهاست که روی این مقوله دقت دارم .

خلاصه اون روز دونفر از همون دسته خانم های فوق الذکر خوردن به پست ما که کلی کیسه و بار هم دنبالشون بود ، اتفاقا از اون متبرج ها هم بودن.

یکیشون که سایه نگاهش روی صندلیم به شدت سنگینی میکرد آب پاکی رو ریختم رو دستش و چشمام و بستم و هدفونم رو گذاشتم و لالا...

چند دقیقه بعد قطار به شدت ترمز کرد و مسافرا لای همدیگه بدجوری گره خوردن و این دوتا خانم هم دو متر جلوتر پرت شدن ، بغل دستی شیرین عسل ما هم سریع از جاش بلند شد و یکی از اونها رو صدا کرد که بفرمائید اینجا بشینید. و خانم هم با لبخند ملیحی کنار من نشست ، اون یکی خانمه منتظر بود من هم جامو بهش بدم و حرکت خداپسندانه بغل دستیم رو تکمیل کنم. ولی من هرگز تسلیم نشدم و سنگرم رو حفظ کردم.

آخه وقتی آدم می بینه بعضی خانمهای محترم برای اینکه برن تو واگن مخصوص خودشون حتی یه قطار رو هم از دست میدن و از کنار درهای باز واگن آقایون میگذرن تا برسن به اولین یا آخرین واگن که مال خانمهاست ، بعد چه جوریه که عده ای از نسوان میان تو واگن جماعت ذکور؟

یا هدفشون همون ترفندیست که من گفتم یا اینکه اگه چند باری هم تنه نا محرم ها بهشون اصابت کرد ، زیاد هم مهم نیست!

پس در هر دو حالت ترحم ما مردا بی مورده.

ض  راستی شما چیزی از ارتباط تیتری که انتخاب کردم با چیزایی که تا اینجا خوندین فهمیدید؟

من اینبار سعی کردم خودمو سانسور نکنم و دقیقا همون چیزایی که در ذهن داشتم رو شسته و رفته نوشتم ، حتی اگر سالمندان رو ببرم زیر سوال و خنده یا اعتراف کنم که زمین خوردن یه خانم برام مهم نبود و عمل زیبای هدیه کردن صندلی هم تا حدودی برام ابلهانه جلوه میکنه و ....

راستی چرا ما عادت کردیم خودمون رو مطلقا خوب و سفید جلوه بدیم؟  مهربون ، فداکار ، داری درک بالای سیاسی ، درستکار ، احساساتی ، دموکرات ، چشم پاک .....

چقدر خوبه که هراز گاهی کمی صادق باشیم و از این نترسیم که: گفتن این حرف پرده از سیاهی های شخصیت من برمی داره. (البته حرفای من کاملا منطقی بودن و زیاد به سیاهی های وجودم راه نداشتند ولی زین پس قصد دارم کمی خاکستری تر باشم)

من فکر میکنم  که این نوع صداقت روی روح و روان ما هم تاثیر خوبی خواهد گذاشت ،مثل اعترافات صریح یک جنایتکار حرفه ای یا بقول دوستی مثل اعترافات مسیحیان پیش کشیش ها .

فکر کنم حالا میشه به سوالی که در تیتر این مطلب پرسیده شد ، با صراحت پاسخ گفت: خیر! ما همیشه خوب نیستیم.

کلاه بافتنی (خاطرات مترو)

یه کتاب روانشناسی دارم می خونم که به تجویز دکتر عیسی جلالی خریدمش  همه جا با خودم می برمش تا زودتر تموم بشه،از جمله مترو.

گرم خوندن بودم و جلو میرفتم، گرما و کلافگی تمرکزم رو بهم ریخته بود مخصوصا باد گرمی که از دریچه ی بخاری میزد به رون پاهام ،کلاه بافتنی  که از شدت سرمای صبحگاهی رو سرم مونده بود رو درآوردم و گذاشتم روی صندلی کنارم که خالی هم بود.

همچنان گرم خوندن کتاب بودم که اینبار خاموش شدن مهتابی های واگن تمرکزم رو سلب کردند. قطار به ایستگاه پایانی رسیده بود و همه مسافرا من رو با قطار تنها گذاشته بودند.تکه کاغذ همیشگی رو گذاشتم تا اونجایی که از کتاب خونده شده بود و بستم و سریع گذاشتم توی کیف و تا بسته نشدن در قطار خودم رو رسوندم بیرون. چند قدمی برداشتم و جلو رفتم که با وزش اولین نسیم سرد سرما رو دوباره روی صورتم حس کردم،همونجا یاد کلاه دوست داشتنی ام افتادم،اول به عادت همیشگی جیب کاپشنم رو لمس کردم به امید برآمدگی کلاه توی جیبم،در حالی که کلاه تو قطار جا مونده بود و در ها هم یسته شده بودند و قطار با آهنگ آرومی راه افتاده بود. تو یه نگاه کوتاه دیدمش که تک و تنها روی صندلی ها خالی و گرم منتظر من بود.... (به این میگن جان بخشیدن به اشیاء بی جان!)

فکر خلاق تو اون لحظه به کمک من اومد،من باید میرفتم سکوی مقابل چون قطار الان در جهت عکس برمیگشت تا بیاد مسافرای اونطرف رو سوار کنه،همون لحظه جوان چارشونه ای رو دیدم که کاور فسفری رنگی به تن داشت که روش نوشته شده بود امور ایستگاهها ،با آرامش بی نظیری تو عالم خودش غرق بود و قدم زنان به من نزدیک میشد،دویدم سمتش و ماجرا رو بهش گفتم اون هم از برگشتن دقیقا همین قطار مطمئنم کرد.با سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا ، سریعتر از پله های برقی. دو باره از پله های روبرو برگشتم پایین همونجایی که انبوه جمعیت منتظر رسیدن قطار بودن تا برن سرکارشون،همون قطار با بوق شیپوریش به سمت ما داشت نزدیک میشد گوینده ای هم از پشت بلندگو مدام تکرار میکرد: مسافران گرامی لطفا پشت خط قرمز لبه سکو بایستید! و مسافران گرامی هم طبق معمول بی توجه به تذکرات تکراری کپه کپه در محل های احتمالی باز شدن درب های قطار جمع شده بودن.

پنجره ها با سرعت از جلوی دیدگانم میگذشتند و من هم مثل مادری که فرزند خردسالش تو بازار چادر مادر رو رها کرده و گم شده به دنبال گم شده ام بودم هرگز اثری از کلاه نمی دیدم،خلاصه درها برای چندمین بار اونروز برای من باز شدند و قبل از دهها مسافر وحشی و ظاهرا موقر  که در یک چشم به هم زدن همه صندلی ها رو پر کردند ( مثل اون بازی دوران کودکی و جشن های تولد که با قطع شدن صدای موزیک باید رو یک صندلی می نشستیم تا نسوزیم) مسافرا هم با همین سرعت نشستن تا نسوزن،هر چند که قرار بود از گرمای صندلی ها بسوزن!

خوشبختانه قطار از این مدلهایی بود که میشد  بین واگن هایش حرکت کرد و البته اونقدر هم شلوغ نبود که لای جمعیت گیر کنم.

شش نفر شش نفر مسافرا رو مخاطب قرار میدادم و با ملایمت می پرسیدم : ببخشید شما یک کلا خاکستری بافتنی روی صندلی ندیدید؟ اونها هم با نگاه هایی بی تفاوت که رخوت خواب دیشب شون رو میشد براحتی توش حس کرد فقط بهم نگاه میکردن،اولش شک کردم نکنه نامرئی شدم!

حالا دروغ نگم چند تاشون برای اینکه دلم رو قرص کنن یه تکونی به خودشون میدادن و دستی زیرشون میکشیدن یعنی اینکه :   کلاهت اینجا نیست.

اولش خیلی نا امید شدم و تو دلم گفتم حالا مگه یه کلاه چقدر ارزش داره که اینجوری خودمو علاف کردم؟ ولی ندایی درونی از من میخواست تا از تمام مسافرا بپرسم حتی به قیمت پیدا نشدن گمشده ام.

حدود ده دقیقه طول کشید تا از تمام مسافرای قسمت مردونه پرسیدم با اینکه میدونستم کلاه من اصلا اونجاها هم نبوده.

خلاصه کلاه من پیدا نشد یعنی یکی از اونایی که بی تفاوت به من نگاه میکرد داشت دروغ میگفت. اصلا اون کلاه نه هدیه بود نه یادگاری،یک کلاه ارزون قیمت که یک ماه قبلش خریده بودمش و البته زیبا و دوست داشتنی هم بود. ولی میتونستم برم همون مغازه و یکی دیگه عینش رو بخرم.

اون چیزی که باعث شد من این ماجرا رو با این آب و تاب ذکر کنم اینجا :

نیرویی بود که اونروز منو به اینطرف و اونطرف پرتاب میکرد به خاطر یک کلاه بافتنی! نیم ساعت دیر رسیدم سرکار و مجبور شدم سه تا ایستگاه دوباره برگردم عقب و....

اعتراف میکنم که آدم خونسری هستم و برای مسائل باارزش تر از این هم ناراحت نشده بودم  

و من هنوز علت مقاومت اونروز خودمو نفهمیدم .

راستی چرا ما وقتی چیزی رو گم می کنیم ناراحت میشیم؟ چرا؟

قور خونه

از خیابون خیام تهران که به سمت شمال حرکت می کنید،دست چپ شما پارک شهر واقع شده،پارک شهر رو که رد می کنید خیابون فیاض بخش عمود شده بر خیابون خیام،در همین نقطه اگر به سمت راستتون نگاهی بیاندازید سردر قدیمی به چشم می خوره که متعلق است به بنای قاجاری قورخونه ،این کلمه ترکی رو میشه تو فارسی به مهمات خانه ترجمه کرد.

دیوارهای آجری و بلند قورخونه که به همراه پیاده رو پهن و طولانی کنارش اخیرا بازسازی شدن،در کنار چنار های بلندی که روبروی پارک شهر قرار گرفتن یادگاری هستن از تهران عهد قاجار. حالا اون سردر قدیمی قورخونه تبدیل شده به یکی از ورودی های ایستگاه مرکزی مترو تهران و جالب اینجاست که اگه دقت کنید این بنای بزرگ به مرور زمان اسم ترکیش رو با یه اسم فرانسوی معاوضه کرده.

چیز دیگه ای که اونجا توجه من بهش جلب شد یه کتاب فروشی عجیب و غریب که تو دل دیوار مهمات خانه سابق تهران تعبیه شده بود،اونهم تو خطه ای که بیشتر فروشگاهای تجهیزات صنعتی و ابزار و یراق و یا سازمانهای عریض و طویل حکومتی به چشم می خورن.

قفسه های چوبی فرسوده از قدمت زیاد این دکه فرهنگی حکایت میکردند،چند قدم بهش نزدیک شدم و به عناوین کتابای دست دومش نگاهی انداختم: آثار فاخر ادبیات،که بعضی از اسمهای عربی کتابها رو به سختی میشد خوند،چیزی شبیه بخش مرجع یه کتابخانه بود. چند متر اومدم عقب تر تا چندتا عکس برای اینجا بگیرم ،نزدیک بود جونم رو در راه تهیه یک گزارش مستند برای پنجره چوبی از دست بدم ، آخه عقب عقب رفته بودم تو خیابون و اتوبوس هم داشت با سرعت به من نزدیک میشد که .... شانس آوردم.

به عنوان یه مسافر مترو از سردر قورخونه گذشتم و مثل بقیه مسافرا فرورفتم به زیر  زمین،تو محوطه بزرگ ایستگاه امام خمینی به تابلو ها نگاه می کردم تا راهم رو به سمت قطار همیشگیم پیدا کنم که باز هم چشمم خورد به یک صحنه جالب ، اینبار شهر فرنگ!

 

دستگاههای مدرنی چیده شده بودند که مثل شهرفرنگ های قدیمی دو تا چشمی داشتندُ،وقتی ژتون رو انداختم تو دستگاه تصاویر سه بعدی از مناظر فرنگ اسلاید به اسلاید از جلوی چشمام می گذشتن و برای اولین بار طعم شیرین نگاه کردن به شهرفرنگ رو چشیدم.استقبال مردم خیلی خوب بود مخصوصا جوونترها، عکسها فوق العاده زیبا و طبیعی بودن فقط وقتش خیلی کم بود(یه خوره وقتشو بیشتر کنن)

بعضی موقع ها حضور سنت و مدرنیته در کنار هم جذاب از آب در میاد مثل : قور خونه ، مترو و شهر فرنگ

اعتصاب (خاطرات مترو)

هفته گذشته کارکنان بخش حمل و نقل عمومی فرانسه برای اعتراض نسبت به تضییع حقوقشون توسط دولت،اعتصاب کردند.در پی این اعتصاب یا اعتراض اختلالات زیادی در پایتخت این کشور بوجود اومد.

در کشور ما هم رسانه های افراطی سوژه خوبی پیدا کردن برای بحرانی نشان دادن وضعیت یک کشور غربی.سه شنبه هفته  گذشته روزنامه ایران ضمن درج تیتر: "سیل اعتصاب فرانسه را برد" عکس پایین رو چاپ کرد.

 دو روز بعد یعنی پنج شنبه گذشته برای کار کوچیکی رفتم ایستگاه صادقیه،تو همون ایستگاه کارم رو انجام دادم و برگشتم به سمت سکوی حرکت قطار،دیدن ازدحام مردم منو یاد عکس روزنامه ایران انداخت،با دیدن مردم تو مترو تهران بیشتر یاد سونامی افتادم تا سیل.

موقعی که درهای قطار باز شد آقایی که کنار من ایستاده بود در حالی که با موج جمعیت به سمت قطار،غلت می خورد به من گفت: آقا از اینجا فیلم بگیر!  

 

راستی ای کاش گزارشی از وضعیت کارمندای فرانسوی بعد از اعتصاب هم می دادن،یعنی اونها هم به حال روز دو سال پیش راننده های شرکت واحد دچار شدن؟

درهای بسته (خاطرات مترو )

 

ایستگاه مترو مسکو

همین که کارت بلیطم رو روی صفحه سیاه رنگ مغناطیسی گذاشتم صفحه های شیشه ای گیت راه من رو باز کردن ، صدای ورود قطار به ایستگاه و ترمز شدیدش توی گوشم پیچید ، این یعنی اینکه باید سریعتر خودمو جمع و جور کنم تا به این قطار برسم.... خلاصه آخرین ثانیه ها خودمو پرت کردم تو واگن و در هم پشت سرم بسته شد .

۱-آدم وقتی تو آخرین لحظه به قطار میرسه احساس میکنه به یک پیروزی کوچیک رسیده البته توام با نفس نفس زدن.

شلوغی و ازدحام واگن خیلی آزاردهندست چند متر جلوتر خلوت بود ،با هزار زحمت و لگد کردن ملت و ببخشید و شرمنده خودمو رسوندم به منطقه ای که نسبتا خلوت بود ، تو ایستگاه بعدی علت خلوت تر بودن اونجا رو فهمیدم: در روبروی من خراب بود و باز نمیشد ، به همین کشف بزرگم داشتم فکر میکردم که متوجه شیطنت پسر بغل دستیم شدم :تو هر ایستگاه که قطار می ایستاد عده ای جلوی دری که قرار نبود باز بشه جمع میشدن پسرک هم تو چشمای آدمای منتظر پشت در خیره میشد و بعد از گذشت لحظاتی از باز شدن تمام در های قطار و همچنان بسته موندن اون در غش غش میزد زیر خنده .

۲- انگار از دیدن آدمای جا مونده از قطار و عصبانیت اونها از این قهقه به نوعی ارضا میشد.

تو یه قطار دیگه.... با صدای بوق ممتد درهای قطار به آرومی باز شدند واگن تقریبا خلوت بود و کسی پیاده نشد- دقیقا روبروی دری که من کنارش ایستاده بودم ورودی ایستگاه بودُ همونجایی که شما بعد از پایین اومدن از پله ها از اونجا به سکوی محل سوار شدن میرسید- قطار از حد معمولش بیشتر توقف داشت و درها همچنان به روی مسافرایی که از اون ورودی وارد میشدن باز بود ، با دیدن درهای باز و قطار متوقف با شتاب سرازیر میشدند به سمت قطار ، بالاخره راننده تصمیم گرفت حرکت کنه ،پس همون بوق ممتد به صدا در اومد...

۳-عده ای در چند متری قطار بودند و هر چه تلاش کردند نرسیدند و در ها در مقابل صورتشون به هم چسبیدند و بسته شدند این صحنه رو خیلی از ما دیدیم هر چند خیلی کوتاه :بعضا لبخند سردی روی چهرشون نقش می بنده شاید دارن به بد اقبالیشون میخندن ، خنده ای طعنه آمیز. قطار شتاب میگیره و به سرعتش افزوده میشه و شما آدمهای بازمانده از قطار رو از قاب شیشه ای پنجره میبینید که دارن به سمت صندلی ها برمیگردن به انتظار قطار بعدی.


تو جمله های سه گانه بالا سه حالت از درهای بسته رو خواستم نشون بدم،شاید چندان هم اتفاقهای پر اهمیتی نبودند و در زندگی روزمره بارها و بارها برای ما نمود پیدا میکنند. ولی من فکر میکنم خیلی از حقایق از تامل در همین اتفاقهای کم اهمیت هویدا شدن.    

 

من کار میخوام (خاطرات مترو)

یه روز صبح وقتی داشتم خودم رو آماده می کردم تا در هوای مطبوع واگن برای چند لحظه ای چشم هام رو ببندم و سرم رو به پنجره تکیه بدم صدای مردی رو شنیدم که تقاضای کمک می کنه:قد متوسط کت شلوار قهوه ای با چند سوراخ ریز و درشت که از شدت کثیفی به خاکستری هم شبیه بود .

با خودم گفتم این هم یکی از همون معتاد هاییه که برای خرج موادشون حاضرن هر دروغی بگن

با دیدن یه پاکت کهنه رادیولوژی که تو دستش لوله شده بود حدس زدم احتمالا زنش هم سرطان داره و هزینه داروهاشو نداره ضمن اینکه از شهرستان هم به تهران اومده! 

....

سعی کردم چشام رو ببندم و استراحت کنم٬ با چشمای بسته صدای اون مرد رو میشنیـدم٬ صدای گرفته و گرمی داشت ولی همون حرفای تکراری بقیه گداها رو داشت تکرار می کرد٬بقیه هم انگار مثل من فکر می کردن این رو از رفتارشون احساس کردم ٬خود اون مرد هم این رو فهمید و سکوت کرد-برای چند لحظه ای فقط صدای حرکت قطار روی ریل های فولادی شنیده میشد-دوباره شروع کرد ولی با یه ادبیات دیگه :

من یه بیمار دیالیزی ام نمی تونم کار کنم

دولت ماهی ۴۰۰۰۰ تومن به من .......... چی میگن ؟  "حقوق" میده

تا حالا سه بار تو همین مترو منو گرفتن که چرا گدایی می کنم٬بهشون گفتم من کار می خوام حتی حاضرم که توالت بشورم

کار که عیب نیست! 

کارت عدم اعتیاد هم دارم

دولت باید مردم رو بیمه کنه........

بخش دوم حرفاش خیلی متفاوت بود اصلا شبیه حرفای یک گدا نبود٬بیشتر به شکوائیه و اعتراض شبیه بود٬دیگه تو حرفاش طلب پول هم نمی کرد.

 آخرین جمله رو گفت و دوباره راه افتاد به سمت صندلی های بعدی ، چند نفر از همون کسایی که  مثل من خودشونو به خواب زده بودن-یا بی تفاوتی-بهش کمک کردن٬انگار که حرفای اون مرد یخ بی تفاوتی خیلی از اون مسافر ها رو آب کرد!

من هنوز نمی تونم بگم که اون یه آدم نیازمند و مستاصل بود یا یکی از اون گدا های حرفه ای که با روانشناسی خاص خودش تونسته بود احساسات مردم رو جریحه دار کنه!

شاید همون موقع که سکوت کرده بود هم داشت به تاکتیک جدیدش فکر می کرد.

ولی آدمای اطراف من نسبت به حرفای منطقی -راست یا دروغ- اون مرد واکنش مثبت نشون دادن.   

خاطرات مترو  (مقدمه)

فاصله خونه ما تا محل کار من حدود ۱۰ کیلومتر میشه ٬مترو وسیله ایست که من از اون استفاده می کنم و روزی ۹۰ دقیقه از عمرم رو اونجا میگذرونم.این وسیله سریع و ارزون که فعلا چهار جهت اصلی تهران رو بهم وصل میکنه هر روز پذیرای ملیونها آدم با فرهنگ های مختلفه.

قطار تو هر ایستگاه توقف میکنه عده ای جاشون رو با عده ای دیگه عوض میکن. تو یه ایستگاه همه پیاده می شن و تو یه ایستگاه همه می خوان سوار بشن . بعضی ها خواب می مونن و غم انگیز تر اینه که کسی این خواب مونده ها رو بیدار هم نمیکنه .

خیلی ها قطار رو تمثیلی از زندگی میدونن.

صندلی های مترو طوری چیده شده که شما این فرصت رو پیدا میکنید تا به صورت کسی که روبروتون نشسته خیره بشین یا بعضی موقع ها به حرفای آدمای اطرافتون گوش کنید یا رفتارشون رو زیر نظر بگیرید. میشه آدمهای با وقاری رو دید که به موقع منفعت از یک یوزپلنگ هم درنده تر میشن (دارم در مورد لحظه باز شدن در قطار تو ایستگاه امام خمینی صحبت میکنم!)

اگه با دقت بیشتری به آدمای اطرافمون نگاه کنیم حتی از سکوت اونها هم چیزهای زیادی می فهمیم.من تصمیم دارم که این مطلب رو مقدمه ای برای نوشته های بعدیم در مورد مترو معرفی کنم،" خاطرات مترو " قراره تو پنجره چوبی به یک سریال تبدیل بشه و هر ازگاهی از مشاهدات من حکایت کنه برای شما،البته همه ما از این قسم ماجراهای قابل عرض تو خاطرمون داریم که این بخش میتونه پذیرای خاطرات همه دوستان باشه