کلاه بافتنی (خاطرات مترو)

یه کتاب روانشناسی دارم می خونم که به تجویز دکتر عیسی جلالی خریدمش همه جا با خودم می برمش تا زودتر تموم بشه،از جمله مترو.
گرم خوندن بودم و جلو میرفتم، گرما و کلافگی تمرکزم رو بهم ریخته بود مخصوصا باد گرمی که از دریچه ی بخاری میزد به رون پاهام ،کلاه بافتنی که از شدت سرمای صبحگاهی رو سرم مونده بود رو درآوردم و گذاشتم روی صندلی کنارم که خالی هم بود.
همچنان گرم خوندن کتاب بودم که اینبار خاموش شدن مهتابی های واگن تمرکزم رو سلب کردند. قطار به ایستگاه پایانی رسیده بود و همه مسافرا من رو با قطار تنها گذاشته بودند.تکه کاغذ همیشگی رو گذاشتم تا اونجایی که از کتاب خونده شده بود و بستم و سریع گذاشتم توی کیف و تا بسته نشدن در قطار خودم رو رسوندم بیرون. چند قدمی برداشتم و جلو رفتم که با وزش اولین نسیم سرد سرما رو دوباره روی صورتم حس کردم،همونجا یاد کلاه دوست داشتنی ام افتادم،اول به عادت همیشگی جیب کاپشنم رو لمس کردم به امید برآمدگی کلاه توی جیبم،در حالی که کلاه تو قطار جا مونده بود و در ها هم یسته شده بودند و قطار با آهنگ آرومی راه افتاده بود. تو یه نگاه کوتاه دیدمش که تک و تنها روی صندلی ها خالی و گرم منتظر من بود.... (به این میگن جان بخشیدن به اشیاء بی جان!)
فکر خلاق تو اون لحظه به کمک من اومد،من باید میرفتم سکوی مقابل چون قطار الان در جهت عکس برمیگشت تا بیاد مسافرای اونطرف رو سوار کنه،همون لحظه جوان چارشونه ای رو دیدم که کاور فسفری رنگی به تن داشت که روش نوشته شده بود امور ایستگاهها ،با آرامش بی نظیری تو عالم خودش غرق بود و قدم زنان به من نزدیک میشد،دویدم سمتش و ماجرا رو بهش گفتم اون هم از برگشتن دقیقا همین قطار مطمئنم کرد.با سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا ، سریعتر از پله های برقی. دو باره از پله های روبرو برگشتم پایین همونجایی که انبوه جمعیت منتظر رسیدن قطار بودن تا برن سرکارشون،همون قطار با بوق شیپوریش به سمت ما داشت نزدیک میشد گوینده ای هم از پشت بلندگو مدام تکرار میکرد: مسافران گرامی لطفا پشت خط قرمز لبه سکو بایستید! و مسافران گرامی هم طبق معمول بی توجه به تذکرات تکراری کپه کپه در محل های احتمالی باز شدن درب های قطار جمع شده بودن.
پنجره ها با سرعت از جلوی دیدگانم میگذشتند و من هم مثل مادری که فرزند خردسالش تو بازار چادر مادر رو رها کرده و گم شده به دنبال گم شده ام بودم هرگز اثری از کلاه نمی دیدم،خلاصه درها برای چندمین بار اونروز برای من باز شدند و قبل از دهها مسافر وحشی و ظاهرا موقر که در یک چشم به هم زدن همه صندلی ها رو پر کردند ( مثل اون بازی دوران کودکی و جشن های تولد که با قطع شدن صدای موزیک باید رو یک صندلی می نشستیم تا نسوزیم) مسافرا هم با همین سرعت نشستن تا نسوزن،هر چند که قرار بود از گرمای صندلی ها بسوزن!
خوشبختانه قطار از این مدلهایی بود که میشد بین واگن هایش حرکت کرد و البته اونقدر هم شلوغ نبود که لای جمعیت گیر کنم.
شش نفر شش نفر مسافرا رو مخاطب قرار میدادم و با ملایمت می پرسیدم : ببخشید شما یک کلا خاکستری بافتنی روی صندلی ندیدید؟ اونها هم با نگاه هایی بی تفاوت که رخوت خواب دیشب شون رو میشد براحتی توش حس کرد فقط بهم نگاه میکردن،اولش شک کردم نکنه نامرئی شدم!
حالا دروغ نگم چند تاشون برای اینکه دلم رو قرص کنن یه تکونی به خودشون میدادن و دستی زیرشون میکشیدن یعنی اینکه : کلاهت اینجا نیست.
اولش خیلی نا امید شدم و تو دلم گفتم حالا مگه یه کلاه چقدر ارزش داره که اینجوری خودمو علاف کردم؟ ولی ندایی درونی از من میخواست تا از تمام مسافرا بپرسم حتی به قیمت پیدا نشدن گمشده ام.
حدود ده دقیقه طول کشید تا از تمام مسافرای قسمت مردونه پرسیدم با اینکه میدونستم کلاه من اصلا اونجاها هم نبوده.
خلاصه کلاه من پیدا نشد یعنی یکی از اونایی که بی تفاوت به من نگاه میکرد داشت دروغ میگفت. اصلا اون کلاه نه هدیه بود نه یادگاری،یک کلاه ارزون قیمت که یک ماه قبلش خریده بودمش و البته زیبا و دوست داشتنی هم بود. ولی میتونستم برم همون مغازه و یکی دیگه عینش رو بخرم.
اون چیزی که باعث شد من این ماجرا رو با این آب و تاب ذکر کنم اینجا :
نیرویی بود که اونروز منو به اینطرف و اونطرف پرتاب میکرد به خاطر یک کلاه بافتنی! نیم ساعت دیر رسیدم سرکار و مجبور شدم سه تا ایستگاه دوباره برگردم عقب و....
اعتراف میکنم که آدم خونسری هستم و برای مسائل باارزش تر از این هم ناراحت نشده بودم
و من هنوز علت مقاومت اونروز خودمو نفهمیدم .
راستی چرا ما وقتی چیزی رو گم می کنیم ناراحت میشیم؟ چرا؟