مسجد پیامبر

امروز که سررسیدم را ورق می زدم رسیدم به این یادداشت که غروب اولین روز اقامتم در مدینه و در مسجد النبی نوشته بودمش.

پنجشنبه 26/2/92: صبح بعد از صبحانه برای اولین بار رفتیم حرم. هتل ما تقریبا دویست قدم با حرم فاصله دارد. دیگر از گرمای جهنمی جده خبری نیست. نسیم خنک می آِید، با آفتابی که تنها یک عینک برایش کافی است. می گویند مسجدالنبی که فرانسوی ها  ساخت آن را به عهده گرفته اند دقیقا برابر مساحت شهر مدینه در صدراسلام است. محوطه ای بس فراخ و بی انتها. حدود یکصد درب دارد. هر پنجاه قدم یک چتر زیبا دیده می شود که روزها سایه بان است و با سیستم پیشرفته ای قطره های ریز آب  را با پنکه در هوا پخش می کند و شب های سایه بان جمع میشود تا چراغها زیر آسمان شب روشن شوند.

مسجدالنبی بازرسی بدنی ندارد. به نوع پوشش هم کاری ندارند که دقیقا چادر باشد یا مانتو یا رنگش چی باشد و تار موهایت آتش جهنم را برایت می خرد یا می فروشد و اینها... خادمهایش از این پشمکی ها نیز بدست نمی گیرند که بوقت آن بزنند روی سر و جانت. عکس و فیلم و اینها نیز همه جا آزاد است. اصلا آرزو به دل ما افتاد که یکجا بگویند " لا موبایل" . حتی سفره پهن کردن و خوابیدن هم ممنوع نیست. آن هم در سرزمینی که معروف است به ممنوعیت های غیر منطقی!

باری... برای اولین بار وارد حرم نبوی شدیم، صبح ها اینجا خیلی خلوت است. صحن حرم بزرگتر از حد انتظار است و اولش گیج شده بودیم که کدام طرفی باید برویم؟  داخل مسجد که می شوید بیش از هر چیزی ستونهای بی شمار مرمر به چشم می خورد، با آرک هایی دورنگ از دو نوع سنگ سیاه و سفید. رنگ سیاه که سنگ خارا است و در این سرزمین فراوان یافت می شود. سنگ سفید رنگ را نمی دانم. همه جای حرم نبوی کلمن های متعددی گذاشته اند که می توانید آب زمزم بنوشید. طوری آنها را گذاشته اند که برای آب برداشتن حتما باید روی زانو بنشینید و ظرف را پر کنید، حدس می زنم عمدی در کار است تا به احترام آب زمزم بنشینیم چون باقی آبسرد کن ها اینطور نیستند. زمین را فرشهای قرمز رنگ ریز بافتی پوشانده که خیلی شبیه فرشهای کاشان است.

قرآنهایی با ترجمه به همه زبانها کنار ستونهای مرمری با نظم و ظرافت چیده شده اند، جای مهر و مفاتیح خیلی خالی است.از همانجا خنکای مطبوعی بیرون می آید که تو فراموش می کنی در یکی از خشن ترین طبیعتهای دنیا به زیارت پیامبر آمده ای. هندو ها و اعراب با آن لباسهای یکسره روی زمین دراز به دراز افتاده بودند و چرت می زدند، انگار که کوه را کنده اند. سکوت و آرامش خاصی حاکم بود و کمی احساس رهایی. اینجا اشتراک همه مجموعه های اسلامی است. دیگر هیچ مسلمانی بر سر این پیامبر اخلاف نظر ندارد و می شود بدون نگرانی گفت: محمد رسول خداست.

احساس خوب صلح احساس خوب تفاهم همه گروههای بر یک نقطه. دوست ندارم بروم بسمت بقیع، آنجا دوباره منشاء اختلافات است. دوباره راهها جدا می شوند و دو راهی ها منتظرند.یک عده می خواهند اشک بریزند و خاک را به آغوش بگیرند و عده ای چماق و شمشیر بدست نهی می کنند و حد می زنند. ته دلم به سعودی ها حق می دهم که از دست کارهای ما خسته شوند از اینهمه حاشیه و فراموش کردن اصول. اینکه مفاتیح را بهتر از قرآن بشناسیم.

 چیزی که توی ذوق آدم میزند استفاده مطلق از طلا و سنگ است. یعنی همان ماده اولیه بت های معروف. داخل مسجد هرچقدر که جلوتر می روید به مسجد قدیمی که در حقیقت خانه و بارگاه پیامبر است نزدیک می شوید. خانه حضرت زهرا هم مجاور خانه پیامبر است. در حقیقت دو تا اتاق است. متاسفانه خانه دختر پیامبر در قسمت زنانه مسجد است و چقدر دوست داشتم آن دو پنجره که روبروی هم قرار گرفته اند را ببینم. همان که شریعتی شعر اخوان را چنین نسبت می دهد:

ما چون دو دریچه روبروی هم / آگاه ز هر بگو مگوی هم / هر روز سلام و پرسش و خنده / هر روز قرار روز آینده

اینجا کمی شلوغ می شود، تراکم ایرانی ها بسیار بالاست، خوشبختانه شرطه ها مجال نمی دهند کسی درو دیوار را بوس کند، رفتارشان کاملا محترمانه است، واقعا حاجی های قبلی چقدر به ما دروغ گفتند درباره این شرطه ها و ظلم هایی که بر ایرانی ها روا می دارند! سعی می کنم زودتر از اینجا بگذرم.


از مسجد قدیمی خارج می شوم و به حیاط اصلی مسجد می رسم. همان حیاطی که گنبد سبز رنگ عیان می شود و در همه فیلمها و عکسهای موجود مسجدالنبی از همان زاویه نشان داده می شود. دیدن آن گنبد از نزدیک احساس خیلی خوبی دارد ولی چیزی که فکرم را خیلی زود درگیر خودش کرد ، کوچک بودن آن بود. حتی کوچکتر از گنبد بسیاری از امام زاده های روستاهای شمال ایران. علیرغم همه عظمتی که در طول تاریخ حاکمان این سرزمین سعی کرده بودند به این مسجد و خانه و بارگاه رسول خدا اضافه کنند، ظاهرا گنبد کوچک که نه از سنگ بود و نه طلا با همه چیز آنجا فرق می کرد.

سرقت (سه)

دقیقه نود رسیدم جلوی رودکی. سهیل با قیافه نگران از دور با صدای بلند گفت: کجـــــــــــــایی تو  هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی؟  گوشیم رو زدند.

خیلی ناراحت شد، همین که ماجرا رو تعریف می کردم از اتاقک جلوی مجموعه گذشتیم و بلیط ها رو نشون دادیم، مرد جوان حراستی با ریش توپی "آن کادر"  گوشه ای از حرفهای من رو شنید و با تعجب و طعنه گفت: گوشیت رو دزدیدند و الان میخوای بری تئاتر نگاه کنی؟ من جای تو بودم میرفتم خونه زانوی غم بغل می کردم! یه کم نگاهش کردم و واقعا نمی دونستم چه جوابی باید بهش بدم. البته بیراه نمی گفت، ما عادت کرده ایم به عزاداری و زانوی غم، نقطه اوج ما آه و اشک است. ولی همان موقع که از کله پزی بیرون آمدم تصمیم گرفتم امشب تئاتر را با تمرکز هرچه بیشتر نظاره بنشینم. بهترین غذایی که این روح احتیاج داشت شلیک شدن به یک فضای متفاوت بود.

وارد سالن انتظار شدیم، که واقعا زیباست، آرامش خاصی به آدم می دهد.سهیل ناراحتی اش را بیش از این کنترل نکرد و گفت بیا بغلت کنم. خیلی دوستانه بود حرکتش و واقعا احتیاج داشتم. یاد آغوش های دوستانه سریال فرندز افتادم، فکر می کنم سهیل هم متاثر از اون سریال رفتار کرد. آغوش فقط مخصوص دو جنس مخالف و آن هم در بستر نیست. دقیقا یک کنش صمیمانه است که تاثیر سحرآمیزی دارد .

یک تئاتر دو ساعته از آنچه بر سقراط گذشت، با بازی بینظیر فرهاد آئیش و لادن مستوفی و دو جین بازیگر خوب دیگر. ترکیبی از گفتارهای فیلسوفانه و طنزی که فقط آئیش می توانست اجرایش کند. یک خانمی هم دو یا سه قطعه یونانی اجرا کردند، در قطعه آخر یک رقص ملایمی هم چاشنی کار شد که حقیقتا فضای سنگین کار را تلطیف کرد. نمایش سقراط اولین تغییر محسوس در فضای فرهنگی کشور بود. باورش سخت است که این آقای جنتی پسر آن آقای جنتی است.

متاسفانه یک آدم بیشعوری پشت سر ما نشسته بود و با صدای بم بلندگو قورت داده اش داشت متن نمایش را برای یک مهمان خارجی ترجمه همزمان می کرد، چند بار هیس و هیش و شووووو از خودم درآوردم، چند بار برگشتم چشم غره رفتم و فقط سرشان فریاد نکشیدم که البته از نظر روحی کاملا آماده این کار هم بودم . چند لحظه ساکت می شد و دوباره شروع می کرد. بقیه هم مثل بز اخوش نشسته بودند و چیزی نمی گفتند.

وقتی رسیدم خانه اول همه پسوردها را عوض کردم، برنامه امنیتی اندروید هم باید گذاشت در کوزه و آبش را خورد، آخرین باری که موقعیت جغرافیایی گوشی را شناسایی کرده بود روی نقشه گوگل، یک هفته پیش بود " حوالی ایران" . این را گفتم تا دلتان به این مزخرفات کمپانی معظم گوگل خوش نباشد.  چندبار به خطم زنگ زدم که چندتا بوق می خورد و بعد ریجکت می شد، مشخص بود که با این کارم مزاحم بازی کردن دزد گرامی با گوشی می شدم. شرایط عجیبی است، آدم حتی جرات نمی کند یک اس ام اس تهدید آمیز به دزد گوشی اش بزند، چون همه ی اطلاعاتش پیش او گرو است.

 به همراه اول زنگ زدم و طی یک حرکت بعید، سیمکارت را همان لحظه برایم غیرفعال کردند، دو ساعت بعد هم پیک موتوری سیمکارت جدید را درب منزل تحویلم داد. به پلیس زنگ زدم و پرسیدم چه کار باید کرد؟ پلیس هم به فاصله ده دقیقه بعد یک گشت 110 را فرستاد جلوی درب خانه و جریان را برایم صورت جلسه کرد. انتظار داشتم موتور سوار 110 که رسید جلوی در با عتاب بگوید " نمی شد خودت فردا بیای کلانتری و ما رو یازده شب نکشی اینجا؟" اما پلیس خیلی مودبانه، اول شب بخیر گفت و دست داد و بعد جریان امر را ثبت کرد. البته چون خانه ما خیلی به کلانتری نزدیک است پیشنهاد کرد بیایم آنجا تا کارها سریعتر انجام شود.

صبح فردا هم مرخصی گرفتم و راهی امنیه شدم. اول کلانتری و بعد آگاهی. افسر تجسس گفتنی های فراوانی داشت و کلی با ما درد و دل کرد از نا امنی و فقر، مال باخته ها نیز همینطور، یکی ماشینش را دزدیده بودند و یکی طلافروشی اش را زده بودند. چند بار از چند نفر شنیدم که می گفتند برای ضرر مادی ناراحت نیستند. راست هم می گفتند سرقت حس ناامنی و تجاوز به آدم می دهد، بطوری که خسران مادی خیلی زود در برابر این ناامنی و تجاوز بی اهمیت می شود. از افسر اداره آگاهی پرسیدم چقدر احتمال میدهید گوشی را بفرستند عراق یا افغانستان؟ خیلی امیدوارانه گفت احتمالا پیدا می شود ولی نه به این زودی ها. ما با شما تماس می گیریم...

گوشی قبلی را همان دیشب دوباره افتتاح کردم، آن هم برای خودش گوشی خوبی است و چقدر خوب که همه این سه ماه اخیر تنبلی کردم و نفروختمش. از آگاهی که بیرون آمدم و دیگر حالم از دیدن آن همه دزد و مال باخته و جیغ و شیون بهم خورده است ، دست می کنم در جیب کاپشنم و هندزفری گوشی سرقت شده بیرون می آید. کلی ذوق میکنم که حالا یک هندزفری با کیفیت برایم باقی مانده. سریع وصل می کنم به گوشی قدیمی که اتفاقا هر دو از یک برند هستند و موزیک را پلی می کنم. ولی روی صفحه پیامی می آید که می گوید این هندزفری با این گوشی هماهنگ نیست. لطفا برای اطلاعات بیشتر به سایت سونی موبایل مراجعه کنید.

از شب گذشته برف لایه سفیدی روی همه جا کشیده است، و این برای تهران سرب گرفته یعنی یک سورپرایز بزرگ. از آگاهی تا خانه هم خیلی راه نیست، می اندازم تو کوچه و پس کوچه های دنج و آرام. این عکس را همان موقع گرفتم. گوشی قدیمی دوربین خوبی هم دارد!

سرقت (دو)

داد زدم گوشیم رو دزدیدند! همین الان از جیبم زدن! ...واکنش آدمها فقط چرخاندن مردمک چشمهایشان به طرف صدای مضطرب من بود. در ها هنوز بسته نشده بودند و احتمالا هیچ دزدی در صحنه جرم منتظر دردسر نمی ماند. آمدم بیرون . نمی دانستم چه کار باید بکنم، با عجله دویدم سمت گیت خروجی، پسرکی با کاور شبرنگ و یک کلاه بافتنی و یک هدبند و شالگردن که بیشتر به یک آدم برفی متحرک می مانست ، با یک دسته پول کهنه ایستاده بود و بلیط چک می کرد، با هیجان گفتم گوشیت رو بده یه زنگ بزنم، گوشیم رو همین الان دزدیدند! با همون صورت سرمازده اش گفت به کی می خوای زنگ بزنی؟ گفتم تو حالا گوشی رو بده، از جیبش یه گوشی خاموش در آورد و گفت مال منم باتری نداره، یه پسر و دختری با قیافه متعجب من رو نگاه می کردند ، گفتم آقا تو گوشیت رو بده لطفا، گفت گوشیت چقدر ارزش داشت؟ گفتم یک و نیم میلیون، بعد یک 1100 دستم داد که شاید پونزده هزارتومن هم ارزش نداشت، اصلا نه دکمه هایش دیده میشد نه نمایشگرش، کلا همه چیزش پاک شده بود، هیچ کاری نمیتونستم بکنم، گفت تو الان استرس داری نمیتونی شماره بگیری، بگو من برات میگیرم، همین که شماره ام رو براش می خوندم به این فکر می کردم که اصلا چرا من باید گوشی یک و نیم میلیونی دستم بگیرم؟ طبیعتا تلفن جواب نمیداد، وقتی داشتم می رفتم احساس کردم دختره یه جوری داره نگاهم میکنه، از اون نگاههایی که آدم احساس انگشت نما بودن بهش دست میده.

 سعی کردم هیجانم رو کنترل کنم . یهو یاد کله پزی افتادم، قسمت مثبت اندیش مغزم اصرار داشت که اصلا گوشی روی میز کله پزی جا مونده ولی خوب یادم بود که موقع بیرون اومدن روی میز رو خوب نگاه کردم. یکی از افتخارات زندگی من این بوده که کلید در ِ حیاطمون که مامانم وقتی چهارم دبستان بودم برام ساخته رو هنوز دارمش و تا حالا هیچ چیز ارزشمندی رو نه جا گذاشتم جایی ، نه گم کردم و نه کسی ازم دزدیده! و حباب این افتخار کودکانه الان توسط یک جیب بر، ترکیده بود.

  نیم ساعت دیگه جلوی تالار رودکی قرار داشتم، برگشتن به کله پزی تقریبا همونقدر وقت می گرفت، نرسوندن بلیط دوستان بغیر از بدقولی - که یکی دیگر از افتخاراتم این است که هیچکس را سر قرار نکاشته ام در عمرم- چند ده هزارتومن بلیط هم باطل میشد و گزینه دیگری به اسم پلیس هم وجود داشت که کلا برگردم خونه با جعبه گوشی برم دنبال ردیابی و سوزاندن سیم کارت و... هنوز هیجان زده بودم و نمی دانستم کدوم راه رو انتخاب کنم.

خیلی زود به نتیجه رسیدم که چون من سریالهای آمریکایی زیاد نگاه می کنم ، همین باعث شده برای چند لحظه پلیس و روشهای مدرن ردیابی آنجا را با پلیس و روشهای ردیابی باستانی اینجا قرینه سازی کنم که این یک اشتباه بزرگ است. حقیقت این است که پلیس زودتر از فردا صبح کاری برای من انجام نخواهد داد. برگشتم سمت کله پزی . با اینکه تقریبا می دانستم خبر خوشی آنجا منتظرم نیست ولی خواستم همین احتمال ضعیف را هم جدی بگیرم تا همیشه این فکر ته ذهنم را اذیت نکند که شاید همانجا بوده و من دنبالش نرفتم. و آنجا هم نبود ، آقای کله پز که برعکس همیشه مغازه اش جای سوزن انداختن نداشت هم میگفت خوب یادش است که در مغازه هم گوشی دستم بوده و بقول خودش " بهش وَر می رفتم" و مشتری های مغازه وقتی در پاسخ سوال کله پز گفتم یک و نیم میلیون ارزش داشت، همانطور که دختر ِ نگاهم کرده بود نگاهم کردند.

حالا در راه تالار رودکی ترافیک به اوج خودش رسیده و بی آر تی لعنتی هم دارد جان  می کند تا برسد،احتمالا دوستان نگران بلیطها هستند و من هم باید یک نمایش دو ساعته ی فلسفی را بنشینم تماشا کنم. تو ترافیک دارم به عکسها، فیلمها مسیجها و وایبر مسیجهایی که کلی عکس ضمیمه ی خود دارند فکر می کنم، اپلیکشین فیسبوک در حالت افلاین همه چیز را در خودش نگه می دارد تا سارق حسابی سرگرم شود، چندتا نرم افزار موبایل بانک ، برنامه حسابداری، همه کانتک هایی که با عکس ذخیره کرده بودم، اپلیکیشن ایمیل هم در حالت آفلاین به خوبی کار می کند.

هر لحظه یهویی یاد یک قسمت دیگری از اطلاعات به یغما رفته می افتم. یک ندای درونی همه این سالهایی که به دنیای اپلیکیشن ها سرگرم بودم به من میگفت : "اینکه همه جزئیات زندگی ات را به هوشمند ترین حالت ممکن روی متحرک ترین وسیله زندگی روزمره ثبت کنی، کار درستی است واقعا؟ " حالا این ندای درونی که طی یک کودتا قدرت را بدست گرفته با یک بلندگوی میوه فروشی دارد همین جمله ها را پشت سر هم در مغزم فریاد میزد. دقیقا مثل بازجوهای ساواک تو فیلمها که لوستر را بالای سر متهم تکان میدادند و سرش فریاد می زدند.

پنج دقیقه تا شروع تاتر باقی مانده و من تازه رسیده ام به چهارراه ولیعصر که ازدحام و کثیفی اش آدم را یاد بمبئی می اندازد. این موقع ها موتور فرشته نجات است. جلوی پارک دانشجو مرد میانسالی روی موتورش نشسته و در تاریکی شب عینک دودی پهنی روی چشمش گذاشته، یاد عباس کیارستمی افتادم تو اون وضعیت، بهش میگم روشن کن بریم تالار رودکی، می بینم داره خیلی عشقی موتورش رو روشن میکنه، همه خشمم رو روی مرد بیچاره خالی میکنم با تحکم میگم آقاجون دیرم شده زود باش! و حقیقتا روشهای سنتی برخورد با مردم بهترین روشها هستند و درمقابل احترام متقابل و انرژی مثبت و این قرتی بازیا... ریسک موفقیت بالایی دارند! 

 
کیارستمی توی مسیر با کنجکاوی
فراوان درباره تاتری که قرار است برویم سوال می کرد، از قیمت و سئانس و ژانر نمایش و دوره اجرا و...  معلوم بود اهل تئاتر است، شاید روزی در تاتر کار میکرده؟ دلیل نمی شود کسی که روی موتور کار می کند مثلا تحصیل کرده تئاتر نباشد، اصلا خیلی خوب است بعضی آدمها زانوی بی کاری بغل نمی کنند و یک کاری را شروع می کنند، حتی اگر پیک موتوری. بیاییم به زندگی مثبت نگاه کنیم!

ادامه دارد...

سرقت (یک)

ساعت چهار عصر است و من تازه رسیده ام خونه و تقریبا خستگی یک "صبح تا عصر" بیرون بودن را در بدنم احساس می کنم. دو ساعت دیگر با بلیط های پرینت شده جلوی  درب بنیاد رودکی قرار دارم. یعنی یک ساعت را می توانم استراحت کنم و یک ساعت را نیز در ترافیک عصر سپری کنم.

یک ساعت اول خیلی زود تمام می شود و من با سرعت لباس می پوشم و از خونه خارج می شوم.یک ژاکت کلاه دار با آستر پشمالو که بشکل خیره کننده ای حتی وقتی می بینمش هم گرمم می شود اما چون دارم می روم تئاتر دوست دارم ظاهرم با همیشه فرق داشته باشد. کلاه کپ راه راه ریز سیاه و سفیدم را نیز روی سرم گذاشته ام. یک تیپ سوسول روشنفکری که در خیابانهای میانی تهران کمی سخت هضم می شود. آدم گاهی دوست دارد از فرم خودش خارج شود.

همین که از در خونه بیرون میزنم و با قدم های تند کوچه تا خیابان رو می گذرانم به غایت گرسنگی را حس می کنم، یک ساعت تو راه و دو ساعت تئاتر و سر دردی که اگر بگیرد تا آخر روز رهایم نمی کند. یاد مغازه سیراب شیردونی می افتم که روبروی ایستگاه بی آر تی دانشگاه شریف با اون مهتابی های سبزش همیشه بهم چشمک میزنه. من اصولا اهل کله پاچه خوردن و این شکم پرستی های افراطی نیستم. همین الان که دارم می نویسم هنوز فرق بناگوش و پاچه رو نمی دانم! بیشتر از فضای خاصی که تو این مغازه ها هست خوشم میاد، مخصوصا وعده عصرونه که هیچ جای دیگه براش وقعی نمی گذارند اما اینجا با اون بخار و نور سبز و سبیل ها تاب خورده آقای کله پز و اون کاسه های چینی که هنوز به استیل و ملامین و یکبار مصرف تنزل پیدا نکرده اند آدم را به سوی خودش می خواند.

از وقتی که اون شب، چند ماه پیش، با چند تا دوست گیاه خوار، دور پارک ایرانشهر قدم میزدیم و درباره گیاهخواری بحث میکردیم من خیلی به این قضیه فکر کردم. و هرچقدر بیشتر فکر می کنم عقیده ام بر نفی هرگونه مطلق گرایی حتی از نوع اخلاقی اش راسخ تر می شود و اعتراف میکنم هر طباخی که می بینم اول یاد گیاه خواران عزیز می افتم.

اما این مغازه ای که آدرسش را دادم غیر از همه اینها یک صاحب درویش مسلکی دارد، خیلی لوطی است. معمولا مغازه اش خالی است ومشخص است وضع خوبی ندارد، اما یک برخورد خوبی دارد، آدم دوست دارد باهاش چند ساعت حرف بزند. با اینکه زیاد وقت نداشتم یه کم درباره وضع کاری با هم حرف زدیم. میگفت مغازه از کس دیگری است ولی بخاطر رکود اجاره را زیاد نکرده، چند تا کارگر داشته و کم کم همه را مرخص کرده.

با هر ترتیبی بود حرف را تمام کردم و دوان دوان پله های پل عابر پیاده را بالا آمدم و با پله برقی وارد ایستگاه بی آر تی شدم.سرمای دلچسبی بود، شاید از آثار ژاکت گرم بود یا عصرانه لذیذ. زودی یک اتوبوس شلوغ آمد و من بی درنگ سوار شدم. شلوغ باشد، مهم نیست، یک ربع دیگر میرسم چهارراه ولی عصر. خودم را کمی جابجا کردم و میله بالای سرم را گرفتم. یک نفر که کمی ریز نقش هم بود کمی جا باز کرد، نیشخند رقیقی روی صورتش بود و یک جمله نا مفهومی هم گفت، نمی دانم به من گفت یا کس دیگری که کنارش بود. طور آَشنایی نگاه می کرد. صدای ماشین با رادیو در هم پیچیده بود . اتوبوس به ایستگاه رسید و درب هایش باز شد، یک عده می خواستند پیاده شوند و یک عده بیشتری قرار بود بر ما سوار شوند. سعی کردم کمی خودم را کنار بکشم تا بقیه از کنارم پیاده شوند، یک آدم درشت هیکلی هم بود که میخواست دقیقا از روبروی من گذر کند. من معمولا به آدمهایی می گویم درشت هیکل که از خودم بلند تر و فربه تر هستند! اولش کمی هل داد و من گذاشتم بحساب ازدحام، بعد دیدم  بین آدمها حالت شناور پیدا کرده ام و باز هم با خودم گفتم عجب اتوبوس شلوغی! همین که پیاده شدند به عادت همیشگی که در جاهای شلوغ هستم دستم را روی جیب شلوارم کشیدم تا برجستگی موبایلم را روی آن لمس کنم.

هرچقدر دست می کشیدم فقط پاهایم بودند، جیب خالی بود.

ادامه دارد...