داد زدم گوشیم رو دزدیدند! همین الان از جیبم زدن! ...واکنش آدمها فقط چرخاندن مردمک چشمهایشان به طرف صدای مضطرب من بود. در ها هنوز بسته نشده بودند و احتمالا هیچ دزدی در صحنه جرم منتظر دردسر نمی ماند. آمدم بیرون . نمی دانستم چه کار باید بکنم، با عجله دویدم سمت گیت خروجی، پسرکی با کاور شبرنگ و یک کلاه بافتنی و یک هدبند و شالگردن که بیشتر به یک آدم برفی متحرک می مانست ، با یک دسته پول کهنه ایستاده بود و بلیط چک می کرد، با هیجان گفتم گوشیت رو بده یه زنگ بزنم، گوشیم رو همین الان دزدیدند! با همون صورت سرمازده اش گفت به کی می خوای زنگ بزنی؟ گفتم تو حالا گوشی رو بده، از جیبش یه گوشی خاموش در آورد و گفت مال منم باتری نداره، یه پسر و دختری با قیافه متعجب من رو نگاه می کردند ، گفتم آقا تو گوشیت رو بده لطفا، گفت گوشیت چقدر ارزش داشت؟ گفتم یک و نیم میلیون، بعد یک 1100 دستم داد که شاید پونزده هزارتومن هم ارزش نداشت، اصلا نه دکمه هایش دیده میشد نه نمایشگرش، کلا همه چیزش پاک شده بود، هیچ کاری نمیتونستم بکنم، گفت تو الان استرس داری نمیتونی شماره بگیری، بگو من برات میگیرم، همین که شماره ام رو براش می خوندم به این فکر می کردم که اصلا چرا من باید گوشی یک و نیم میلیونی دستم بگیرم؟ طبیعتا تلفن جواب نمیداد، وقتی داشتم می رفتم احساس کردم دختره یه جوری داره نگاهم میکنه، از اون نگاههایی که آدم احساس انگشت نما بودن بهش دست میده.

 سعی کردم هیجانم رو کنترل کنم . یهو یاد کله پزی افتادم، قسمت مثبت اندیش مغزم اصرار داشت که اصلا گوشی روی میز کله پزی جا مونده ولی خوب یادم بود که موقع بیرون اومدن روی میز رو خوب نگاه کردم. یکی از افتخارات زندگی من این بوده که کلید در ِ حیاطمون که مامانم وقتی چهارم دبستان بودم برام ساخته رو هنوز دارمش و تا حالا هیچ چیز ارزشمندی رو نه جا گذاشتم جایی ، نه گم کردم و نه کسی ازم دزدیده! و حباب این افتخار کودکانه الان توسط یک جیب بر، ترکیده بود.

  نیم ساعت دیگه جلوی تالار رودکی قرار داشتم، برگشتن به کله پزی تقریبا همونقدر وقت می گرفت، نرسوندن بلیط دوستان بغیر از بدقولی - که یکی دیگر از افتخاراتم این است که هیچکس را سر قرار نکاشته ام در عمرم- چند ده هزارتومن بلیط هم باطل میشد و گزینه دیگری به اسم پلیس هم وجود داشت که کلا برگردم خونه با جعبه گوشی برم دنبال ردیابی و سوزاندن سیم کارت و... هنوز هیجان زده بودم و نمی دانستم کدوم راه رو انتخاب کنم.

خیلی زود به نتیجه رسیدم که چون من سریالهای آمریکایی زیاد نگاه می کنم ، همین باعث شده برای چند لحظه پلیس و روشهای مدرن ردیابی آنجا را با پلیس و روشهای ردیابی باستانی اینجا قرینه سازی کنم که این یک اشتباه بزرگ است. حقیقت این است که پلیس زودتر از فردا صبح کاری برای من انجام نخواهد داد. برگشتم سمت کله پزی . با اینکه تقریبا می دانستم خبر خوشی آنجا منتظرم نیست ولی خواستم همین احتمال ضعیف را هم جدی بگیرم تا همیشه این فکر ته ذهنم را اذیت نکند که شاید همانجا بوده و من دنبالش نرفتم. و آنجا هم نبود ، آقای کله پز که برعکس همیشه مغازه اش جای سوزن انداختن نداشت هم میگفت خوب یادش است که در مغازه هم گوشی دستم بوده و بقول خودش " بهش وَر می رفتم" و مشتری های مغازه وقتی در پاسخ سوال کله پز گفتم یک و نیم میلیون ارزش داشت، همانطور که دختر ِ نگاهم کرده بود نگاهم کردند.

حالا در راه تالار رودکی ترافیک به اوج خودش رسیده و بی آر تی لعنتی هم دارد جان  می کند تا برسد،احتمالا دوستان نگران بلیطها هستند و من هم باید یک نمایش دو ساعته ی فلسفی را بنشینم تماشا کنم. تو ترافیک دارم به عکسها، فیلمها مسیجها و وایبر مسیجهایی که کلی عکس ضمیمه ی خود دارند فکر می کنم، اپلیکشین فیسبوک در حالت افلاین همه چیز را در خودش نگه می دارد تا سارق حسابی سرگرم شود، چندتا نرم افزار موبایل بانک ، برنامه حسابداری، همه کانتک هایی که با عکس ذخیره کرده بودم، اپلیکیشن ایمیل هم در حالت آفلاین به خوبی کار می کند.

هر لحظه یهویی یاد یک قسمت دیگری از اطلاعات به یغما رفته می افتم. یک ندای درونی همه این سالهایی که به دنیای اپلیکیشن ها سرگرم بودم به من میگفت : "اینکه همه جزئیات زندگی ات را به هوشمند ترین حالت ممکن روی متحرک ترین وسیله زندگی روزمره ثبت کنی، کار درستی است واقعا؟ " حالا این ندای درونی که طی یک کودتا قدرت را بدست گرفته با یک بلندگوی میوه فروشی دارد همین جمله ها را پشت سر هم در مغزم فریاد میزد. دقیقا مثل بازجوهای ساواک تو فیلمها که لوستر را بالای سر متهم تکان میدادند و سرش فریاد می زدند.

پنج دقیقه تا شروع تاتر باقی مانده و من تازه رسیده ام به چهارراه ولیعصر که ازدحام و کثیفی اش آدم را یاد بمبئی می اندازد. این موقع ها موتور فرشته نجات است. جلوی پارک دانشجو مرد میانسالی روی موتورش نشسته و در تاریکی شب عینک دودی پهنی روی چشمش گذاشته، یاد عباس کیارستمی افتادم تو اون وضعیت، بهش میگم روشن کن بریم تالار رودکی، می بینم داره خیلی عشقی موتورش رو روشن میکنه، همه خشمم رو روی مرد بیچاره خالی میکنم با تحکم میگم آقاجون دیرم شده زود باش! و حقیقتا روشهای سنتی برخورد با مردم بهترین روشها هستند و درمقابل احترام متقابل و انرژی مثبت و این قرتی بازیا... ریسک موفقیت بالایی دارند! 

 
کیارستمی توی مسیر با کنجکاوی
فراوان درباره تاتری که قرار است برویم سوال می کرد، از قیمت و سئانس و ژانر نمایش و دوره اجرا و...  معلوم بود اهل تئاتر است، شاید روزی در تاتر کار میکرده؟ دلیل نمی شود کسی که روی موتور کار می کند مثلا تحصیل کرده تئاتر نباشد، اصلا خیلی خوب است بعضی آدمها زانوی بی کاری بغل نمی کنند و یک کاری را شروع می کنند، حتی اگر پیک موتوری. بیاییم به زندگی مثبت نگاه کنیم!

ادامه دارد...