شاخه ها

امروز چند دقیقه ای جایی ایستاده بودم و منتظر. چند متر اون طرف تر مرد سالخورده ای یک اره بنزینی بدست گرفته بود و درخت توت مورد علاقه من رو داشت می برید ، سرمای خشک با صدای چرخ دنده های اره در هم آمیخته بود. نمی دانم صدای اره بود یا درخت؟

مرد ، کاپشن قرمز و کهنه ای به تن داشت و صورتی پر از چروک و مو های پریشان ، چشمها را ریز کرده بود و مثل یک مجسمه ساز اره را در پیچ و خم درخت تاب می داد و ذره ذره ی وجود او را پودر می کرد. خوب که نگاه کردم متوجه شدم اگر چه مرد و اره ، درخت را نشانه گرفته اند ، ولی آنها کمر به قتل او نبسته اند.

مرد یک پا را روی دیوار گذاشته بود و پای دیگر را روی شاخه ای که کجکی رفته بود بالا ، درخت شاخه های زیادی داشت. شاخه هایی که هر کدام سویی را نشانه رفته بودند ، مشرق و مغرب. کلفت و نازک. مرد اره بدست شاخه ها را یکی یکی قطع می کرد. آنها که نازک بود براحتی و آن کلفت ها را برایشان وقت می گذاشت.

می گویند شاخه ها جلوی قد کشیدن درخت ها را می گیرند، درخت سودای آسمان دارد و شاخه سر به زیر است و زمینی. باید شاخه های زائد را برید تا درخت از راهی که می خواهد باز نماند. همان کاری که مرد کاپشن قرمز پریشان موی می کرد. درخت داشت کچل می شد و تنها ، شاخه ها یکی یکی نقش زمین می شدند.

بهار که بیاید شاخه های دیگری سبز می شوند و هیچ کس این روزهای تنهایی درخت را یادش نمی ماند، درخت قد کشیده و کمی به خدا و خورشید نزدیک تر شده.

درخت باید راه خودش را برود، رو به فلک ، تنهای تنها. و شاخه ها زمستان ها می روند زیر تیغ مردی که کاپشن قرمز به تن دارد و مو هایی پریشان.

دقایق سپری شده بودند و من بی توجه به زمان،  خیره شده بودم به اره ای که قطع می کرد و اعتلا می بخشید درخت را.


پ.ن : چقدر این آهنگ گوگوش را دوست می دارم...

این شب های گرم زمستان

حدود دو هفته از آمدن خواهرم می گذرد، بعد از دو سال به ایران آمده و دو هفته دیگر می رود.با اینکه سومین مرتبه ایست که بعد مدتی دوری به ایران سفر می کند ولی نمی دانم چرا اینبار طعم دیگری دارد. هم من، هم او. حرف ها و کلمات عمیق تر ، لبخند ها و شوخی ها نمکین تر ، انعطاف و بخشش بیشتر و آهنگ سپری شدن لحظه ها بی رحمانه تر شده است.

تجربه داشتن خواهر یا برادر که تقریبا برای همه ما قابل لمس است، ملغمه ای از تناقض هاست، شاید بیشترین دعوا ها و اختلافات زندگی بین خواهر و برادر (یا دو خواهر یا دو برادر) اتفاق می افتد و به همان نسبت بیشترین دوستی ها و فداکاری ها. قهر ها و آشتی ها. دمی اهریمن و دمی فرشته . این اولین تجربه تعامل و تقابل برای انسان خام ، این اولین حافظه تاریخی آدمیزاد ، این اولین بازی های زندگی و اولین دروغ های زندگی در کنار خواهر یا برادر شکل می گیرد... و حتی آن اولین رازها.

بیرون رفتن به هر بهانه ای و بی اعتنایی به بهانه هایی مثل شب و سرما و آلودگی و ترافیک بسیار دلچسب است. پیمودن پیاده رو های گاه شلوغ و گاه خلوت شهر و جواب دادن به کنجکاوی های خواهر نسبت به تغییرات و پدیده های جدید، نشان می دهد با همه رکود و جمودی که کشور را دارد می بلعد ، در این دو سه سال خیلی چیزها تغییر کرده یا شاید او خیلی چیزها را فراموش کرده. وقتی با تعجب از آن همه دستفروش مترو حرف می زند یا موقعی که برای رسیدن به مسیری برایش چند تا خط مترو را ترکیب می کنم و به خانه که می رسد تعجب می کند چقدر سریع رفتیم و برگشتیم.

اضطراب تمام شدن روزهای با هم بودن، ما را به بهتر گذراندن روزها حریص تر می کند، یک جور مقاومت در برابر زمان با بیشتر کردن تلاش. خوب که نگاه می کنی نقشی از تمام زندگی مقابل چشمانت می آید، آدمها در میان سالی و سالگرد های تولدشان تازه ملتفت می شوند عمری از کف شان رفته است و دست به کارهایی می زنند که قبلا از آنها ساخته نبود ، بچه ها شب امتحان بیاد می آورند تمام سال می توانستند درس بخوانند ولی بیشتر از همه ی آن روزها همت می گمارند و آنها که با پدیده هایی مثل سرطان و تومور و تصادفهای سخت مواجه می شوند مرگ را بیش از همیشه به خود نزدیک می بینند و حضور خالق خود را بیش از هر زمانی حس می کنند.

همانطور که گفتم لحظه ها شیرین تر می گذرند و مشخص است که هر دو به این شیرینی چیزی اضافه می کنیم. شاید فراموش کردن اختلاف نظرها و پر رنگ تر شدن مهربانی ها بخاطر همین حضور کوتاه خواهر باشد، وقتی زمان کم می شود تعلق نیز کمرنگ می شود ، گذشته و آِینده کم اهمیت می شود و زمان حال با حال تر از قبل سپری می گردد. انگار همه مشکلات از آنجایی شروع می شود که ما عمر خود را آنقدر طولانی می پنداریم که نه برای تغییر دادن زندگی جوششی از ما سر می زند و نه حضور خدا و مرگ را باور می کنیم و من چقدر آن قسمت آهنگ چشم من داریوش را دوست دارم که اردلان سرافراز می گوید: فرصت موندنمون خیلی کمه....

نزدیکهای نیمه شب بود که از سینما بیرون اومدیم ، بارون سنگفرش های سبز و زرد پیاده رو های خیابون ولیعصر رو خیس کرده بود. قطره های سرد، مایل روی گونه هایمان می باریدند تا گرما و تاریکی سالن را فراموش کنیم. خواهر خودش رو به ویترین مغازه هایی که هنوز تعطیل نشده بودند نزدیک کرد تا کمتر خیس بشه، ولی من هنوز از وسط پیاده رو راه می رفتم.

مثل یک خواهر بزرگتر نهیب زد و گفت: چرا چتر نیاوردی؟ گفتم: مگر نشنیدی میگن روزهای بارونی چترت رو جا بزار؟ خنده اش رو کنترل کرد و دوباره با جدیت گفت: بیا اینطرف خیس نشی! بهش نزدیک شدم و گفتم: چرا مثل یه انگلیسی ِ ترسو شدی؟

دیگه به میدون ولی عصر رسیدیم و سقف های نیم بند مغازه ها تموم شده بود و هر دو زیر بارون بودیم.