جزیره مرجان

آنتوان دوسنت اگزوپری در کتاب  زمین انسانها ،از دورانی روایت میکند که هوانورد بود و بر فراز صحراهای آفریقا پرواز میکرد تا محموله های بار را از فرانسه به آن سوی دنیا برساند. آنها در مسیر پروازی شان ، با اعراب سرکش مراکشی مواجه بودند که در توهم قدرت زندگی میکردند، بسمت هواپیماهای فرانسوی آتش می گشودند و اسیرهای آنها را نه از سر کینه، که از سر تحقیر! میکشتند. و میگفتند: " بخت با شما یار است که از کشورتان بیش از صد روز تا اینجا راه است"

باری فرانسوی ها برای مهار کردند خشونت (یا ترکاندن توهم حباب گونه!) این بادیه نشینان روش زیرکانه ای را انتخاب میکنند.با چند نفر از سران قبایلشان طرح دوستی می ریزند و آنها را به کشور خود دعوت میکنند،راهنمایی برایشان انتخاب میکنند که زیبایی های فرانسه را به رخ آنها بکشد... آبشارهای پر آبی که همچون ستونی در هم بافته در هم میریخت و می غرید آنهم برای مردمی که باید چند روز راه می رفتند تا به نزدیک ترین چاه برسند! و اگر آن را پیدا کنند، چند ساعت باید شنی که آن را پر کرده بود بکنند تا گلی مخلوط به پیشاب شتر بدست آورند!

راهنما به آنها میگفت: خوب، راه بیفتید! ولی آنها از جای نمی جنبیدند... کمی صبر کنیم؟

آنها ساکت بودند. با وقار و خاموش، گشوده شدن طومار رازی با شکوه را تماشا میکردند.آنچه بدین سان از دل کوه بیرون می ریخت زندگی بود، همان خون انسانها بود.

حال ماجرای آن مراکشی ها مرا بیاد سال گذشته ی خودم می اندازد. اردیبهشت پارسال بود که مسافرتی به مالزی برایم پیش آمد. این سفر اولین تجربه خارج رفتن من بود،منی که از پارک وکیل آباد مشهد اونطرف تر رو ندیده بودم! ابتدا که پا توی فرودگاه اونجا میزاری تمام بدنت به چشم تبدیل می شوند تا ریزترین جزئیات رو هم با مملکت خودت قیاس کنی و احتمالا از مساوی بودن شرایط خیالت راحت بشه،ولی با دیدن هر آیتم جدید و متفاوت کلی هیجان زده میشی و سعی میکنی همه چیز رو امتحان کنی! مثلا ما حدود سه ساعت فرودگاه منتظر رسیدن خواهرم بودیم و تو این فاصله من سه بار نهار خوردم! حالا از دیدن زن های سر لخت ( و بقیه جاها لخت) بصورت زنده و سه بعدی که بگذریم ، بعد از دو سه روز بالاخره با محیط هماهنگ میشوی و میتوانی از پدیده های جدید لذت ببری و حسادت و حسرت را فراموش کنی.

اما شوک بدتر موقعی ست که بر میگردی و وسط جاده قم از طیاره پیاده میشی. تقریبا تا دو سه روز بدترین روزهای عمرت رو سپری میکنی ، همه چیز بنظرت زشت میرسن و میفهمی قبلا چقدر دل زیبایی داشتی که فکر میکردی مثلا فلان قسمت شهر محل زندگی ات ممکن است برای یک خارجی جذاب بنظر برسد یا فلان خیابان به خیابان های کشورهای مترقی شباهت پیدا کرده.

به هر حال هیجانات مثبت و منفی سفر مالزی هم غبار کهنگی به خود گرفتند و ما برگشتیم به زندگی عادی تا اینکه هفته پیش رفتیم کیش. با توجه باینکه بالا اشاره کردم به پارک وکیل آباد،پر واضح است که این کیش هم اولین کیش من بود.

کیش مجموعه تحسین برانگیزی بود از زیبایی های ذاتی و تلاش توفیق یافته ایرانی ها برای ساختن شهر های آبرومند. از توجه ویژه به مواردی که معمولا مورد توجه قرار نمیگیرد تا الگوبرداری هایی که جایشان حتی در پایتخت هم خالی است. از سکوت و آرامش در متراکم ترین فضا ها تا تنگ شدن دلت برای چراغ های سه رنگ راهنمایی رانندگی.

وقتی از قدم زدن،دویدن،رکاب زدن،شنا کردن و غواصی در سواحل مرجانی خلیج فارس ، سیر نمیشوی وقتی هوای شرجی و آب شور و تلخ دریا برایت شیرین است و حتی موقعی که راننده قایق میگوید بارها عروس دریایی بدنش را نیش زده و تو شیرجه میروی در آب و از همه مهمتر اینکه برای برآورده کردن نیازهایت می توانی به زبان شیرین فارسی صحبت کنی و وقتی یک فروشنده عرب زبان نمیتواند فارسی بگوید و تو با طلبکاری میگویی: اینجا کسی فارسی بلد نیست؟   

یقین پیدا میکنی کیش حتی اگر اشانتیون یا ماکت شهرهای زیبای دنیا هم باشد،برای تو آرمان شهر است،چرا که مجبور نیستی وقتی با یک خارجی هم صحبت میشوی، همین که از ایرانی بودنت با خبر میشود، مطمئن باشی که جمله بعدی درباره احمدی نژاد یا جنگ است.

 

در همین راستا کلیپ زیبایی از سالار عقیلی را ببیند (کیفیت موبایل ، کیفیت خوب ) با نام خوشه چین

پ.ن خاله زنکانه: اون خانم زیبایی که پیانو میزنه همسر آقای عقیلی هست :)

پ.ن معاونت روابط عمومی پنجره چوبی: عکس سر در پنجره رو هم تو کیش گرفتم

برهان ترس

واتسلاو هاول ، نویسنده ای بود که بخاطر گرایشهای سیاسی اش بارها روانه زندان شد ، او نقشی کلیدی در پیروزی انقلاب بدون خونریزی چکواسلواکی داشت و سپس بعنوان اولین رئیس جمهوری چک انتخاب شد.

چهل سال پیش او نامه ای * به دبیر حزب کمونیست کشورش می نویسد. که تمام امروز داشتم به جمله های درخشان آن فکر میکردم ، اینکه بخش بزرگی از سرنوشت ما در دل همان کلمه های ساده نهفته شده.

هاول نوشته است : این ترس است که به همه چیز معنا می دهد. مثل هوا که به چشم نمی آید اما همه پدیده ها را در بر دارد، همه ما در آغوش ترس زندگی می کنیم ، ریشه تمام رفتار ها و واکنش های مردم ترس است. ترسی که جامعه را از درون متلاشی می کند. بر خلاف نظم و یکنواختی که از بیرون دیده می شود، جامعه از درون ویرانه ای بیش نیست

اگر از بعد اجتماعی و سیاسی پاراگراف بالا بگذریم (که مورد نظر من هم نبود) ، این عبارات در زندگی فردی ما مصداق بیشتری دارد،کافیست همین سال نود را با خود مرور کنیم و ببینیم چه جاها که ترسیدیم و تعلل کردیم و چه ترسها که ما را در غل و زنجیر نکردند... چه راهها که با برهان ترس بر خود بستیم و چه توفیق ها نصیب آنهایی شد که نترسیدند!

یکی از طبیعی ترین افکاری که در آخرین برگهای سال ذهن ما را مشغول میکنند ، سالی ست که گذشت و سالی که در راه است. چه بر ما گذشت و چه بر ما خواهد گذشت ؟ کدام کارهایمان ثواب بود و چه ثوابهایی که امسال باید کرد؟ دو قطبی های کش داری که بوی افسوس و امیدواری میدهند.

امروز مدام به ترس فکر میکردم. اینکه اعتراف به ترس، شجاعت می طلبد! و غلبه بر آن چیزی ورای شجاعت! بنظر من ترس های زندگی ترس از ارتفاع و تاریکی و آتش و افعی نیستند ، ترسناک ترین قسمتهای زندگی آنجاهایی هستند که باید تصمیم های مهم بگیریم، وقتهایی که باید انتخاب کنیم...

امیدوارم در سال نود و یک ، ترس مرا تنها بگذارد.

* در ضمن ترجمه این نامه را در وبلاگ عطاء اله مهاجرانی خواندم.