سفرنامه استانبول ، بخش سوم
چمدانها را که برداشتیم با عجله تابلوهایی که خروج را نشان میدادند دنبال کردیم تا برسیم به قسمت استقبال کنندگان و پیدا کردن جناب لیدر. یکی از بستگان دقیقا در همین مرحله از تور جا مونده بود و کلی جون به لب شده بود تا به ماشین رسیده بود.
پسر بلند قامت و خوش قیافه ای با تابلویی در دست به استقبالمان آمد. اسمش موسی بود و بعدا فهمیدم ترکمن است.کمی نشستیم تا چند گروه دیگر هم جمع شوند که با یک مینی بوس برویم بسمت هتل. فرودگاه پر از مغازه های گوناگونی ست که دقیقا برای نیازهای شما طراحی شده اند،از تبدیل ارز و خرید سیمکارت گرفته تا انواع غذا ها و نوشیدنی ها. شما هم ابتدای سفر جیبهای پر پولی دارید و دیگر آن آدم مقتصد قبل از سفر نیستید، ولی همیشه یادتان باشد هر چیزی که آنجا بخرید بعدا در طول مسافرت و دیدن همان اجناس در مغازه های دیگر،به کلاه گشادی که سرتان رفته فکر خواهید کرد...
بعد از یکساعت کاشته شدن ما روی صندلی های انتظار و تکرار چندین باره عبارت "دو دقیقه دیگه ماشین میاد" از سوی موسی، بالاخره راه افتادیم.در همان بدو مسیر، تابلو های جالبی بودن که روی تیرهای چراغ برق کنار جاده نصب بودن و هر تابلو مسافت از استانبول تا یکی از شهرهای اروپایی را اطلاع میداد، شاید پنجاه تابلو برای پنجاه شهر اروپایی دیدم که بنظرم این اشتیاق اروپایی شدن ترکیه را نشان میداد.
بافت شهری بزرگراههای اطراف فرودگاه ، ترافیک و حتی نوع فضای سبز، من را یاد تهران خودمان انداخت،اما همیشه یادتان باشد نباید زود قضاوت کرد! هرچقدر که ما در ایران پراید و پژو داریم، آنها رنو و فیات دارند.به سرعت بالا هم شدیدا علاقه دارند ولی از انحرافهای خرکی اصلا خبری نیست!
موسی آدم بسیار درونگرایی بود و دقیقا مثل منی که برای اولین بار آنجا را می دیدم،به بیرون خیره شده بود و به آینده فکر میکرد.همسفران ما در کمتر از چند دقیقه به این نقطه ضعف پی بردند و او را به رگبار سوالهایشان بستند. در پی همین سوالها کسانی که تجربه های قبلی داشتند وارد بحث شدند و موسی دوباره به حاشیه رفت و دقیقا مثل وقتی که تو یه محله از یکی آدرس میپرسی سه نفر همزمان راهنمایی میکنند، همهمه ای در ماشین راه افتاد.
ممکن است این فرهنگ آدرس دادن و توضیحات حاشیه ای آن، برای ما نابخردانه جلوه کند، اما من از خیلی از آنهایی که در غربت گیر افتادن، شنیدم که دلشان لک میزند برای اینکه از کسی سوالی،آدرسی،راهنمایی بخواهند و یک نفر شبیه ایرانی ها جوابشان را با روی گشاده بدهد.
وقتی وارد شهر شدیم دقیقا روی یکی از بلندی های شهر مسجد ایاصوفیا رو دیدم و کلی هیجان زده شدم و داشتم خودم رو میکشتم با زوم 10 ایکس یه عکس خوب ازش دربیارم، بعد تو خیابونها بعدی دوباره ایاسوفیا جلومون ظاهر میشد و خودم در عجب این شهرسازی پیچیده بودم که لامصب از هر جا میری ایاصوفیا جلوت سبز میشه! ولی در نهایت متوجه شدیم همه مساجد استانبول از همون سبک معماری الهام گرفتن و تقریبا صدها مسجد کوچک و بزرگ که بیشترشون هم تاریخی هستند در این شهر پیدا میشود مشابه ایاصوفیا.
بعد از دو سه ساعت گشتن تو شهر و پیاده کردن مرحله به مرحله جلوی هر هتل، رسیدیم به هتل ما.دقیقا همون چیزی بود که میخواستم. تمیز و نقلی و دنج. دوست دارم هتل شبیه خونه خودم باشه تا خونه آدمایی که شبیهشون نیستم... و مهمترین چیزی که برای ما ایرانی ها خیلی مهمه، داشتن یه وایرلس پر سرعت که محض عقده گشایی هم که شده مثلا رادیو پیام رو لایو گوش کنی!
با اینکه ما موسی را دیگر در روزهای بعد ندیدیم،ولی توی همون چند دقیقه ای که کنار هم نشسته بودیم چیزی به من گفت که فکر کنم همیشه بیادم بمونه. وقتی اصالتش رو پرسیدم و اون گفت گرگان،ازش پرسیدم ترکمنی؟ یه کم جا خورد و گفت: ترکمن ها رو چطوری میشناسی؟ گفتم آخه ترکی رو خیلی خوب حرف میزنی. بعد گفتم:اهل سنتی؟ گفت: همه ترکمن ها اهل سنت اند.بهش گفتم: میدونی تا قبل از شاه اسماعیل صفوی همه ایران اهل سنت بودن؟ گفت: نه! تا اون موقع همه مسلمون بودن، بعد شدن شیعه و سنی.
پ.ن بی ارتباط: لطفا به این آهنگ گوش کنید