سفرنامه استانبول ، بخش سوم

چمدانها را که برداشتیم با عجله تابلوهایی که خروج را نشان میدادند دنبال کردیم تا برسیم به قسمت استقبال کنندگان و پیدا کردن جناب لیدر. یکی از بستگان دقیقا در همین مرحله از تور جا مونده بود و کلی جون به لب شده بود تا به ماشین رسیده بود.

پسر بلند قامت و خوش قیافه ای با تابلویی در دست به استقبالمان آمد. اسمش موسی بود و بعدا فهمیدم ترکمن است.کمی نشستیم تا چند گروه دیگر هم جمع شوند که با یک مینی بوس برویم بسمت هتل. فرودگاه پر از مغازه های گوناگونی ست که دقیقا برای نیازهای شما طراحی شده اند،از تبدیل ارز و خرید سیمکارت گرفته تا انواع غذا ها و نوشیدنی ها. شما هم ابتدای سفر جیبهای پر پولی دارید و دیگر آن آدم مقتصد قبل از سفر نیستید، ولی همیشه یادتان باشد هر چیزی که آنجا بخرید بعدا در طول مسافرت و دیدن همان اجناس در مغازه های دیگر،به کلاه گشادی که سرتان رفته فکر خواهید کرد...

بعد از یکساعت کاشته شدن ما روی صندلی های انتظار و تکرار چندین باره عبارت "دو دقیقه دیگه ماشین میاد" از سوی موسی، بالاخره راه افتادیم.در همان بدو مسیر، تابلو های جالبی بودن که روی تیرهای چراغ برق کنار جاده نصب بودن و هر تابلو مسافت از استانبول تا یکی از شهرهای اروپایی را اطلاع میداد، شاید پنجاه تابلو برای پنجاه شهر اروپایی دیدم که بنظرم این اشتیاق اروپایی شدن ترکیه را نشان میداد.

  بافت شهری بزرگراههای اطراف فرودگاه ، ترافیک و حتی نوع فضای سبز، من را یاد تهران خودمان انداخت،اما همیشه یادتان باشد نباید زود قضاوت کرد! هرچقدر که ما در ایران پراید و پژو داریم، آنها رنو و فیات دارند.به سرعت بالا هم شدیدا علاقه دارند ولی از انحرافهای خرکی اصلا خبری نیست!

موسی آدم بسیار درونگرایی بود و دقیقا مثل منی که برای اولین بار آنجا را می دیدم،به بیرون خیره شده بود و به آینده فکر میکرد.همسفران ما در کمتر از چند دقیقه  به این نقطه ضعف پی بردند و او را به رگبار سوالهایشان بستند. در پی همین سوالها کسانی که تجربه های قبلی داشتند وارد بحث شدند و موسی دوباره به حاشیه رفت و دقیقا مثل وقتی که تو یه محله از یکی آدرس میپرسی سه نفر همزمان راهنمایی میکنند، همهمه ای در ماشین راه افتاد.

 ممکن است این فرهنگ آدرس دادن و توضیحات حاشیه ای آن، برای ما نابخردانه جلوه کند، اما من از خیلی از آنهایی که در غربت گیر افتادن، شنیدم که دلشان لک میزند برای اینکه از کسی سوالی،آدرسی،راهنمایی بخواهند و یک نفر شبیه ایرانی ها جوابشان را با روی گشاده بدهد.

وقتی وارد شهر شدیم دقیقا روی یکی از بلندی های شهر مسجد ایاصوفیا رو دیدم و کلی هیجان زده شدم و داشتم خودم رو میکشتم با زوم 10 ایکس یه عکس خوب ازش دربیارم، بعد تو خیابونها بعدی دوباره ایاسوفیا جلومون ظاهر میشد و خودم در عجب این شهرسازی پیچیده بودم که لامصب از هر جا میری ایاصوفیا جلوت سبز میشه! ولی در نهایت متوجه شدیم همه مساجد استانبول از همون سبک معماری الهام گرفتن و تقریبا صدها مسجد کوچک و بزرگ که بیشترشون هم تاریخی هستند در این شهر پیدا میشود مشابه ایاصوفیا.

بعد از دو سه ساعت گشتن تو شهر و پیاده کردن مرحله به مرحله جلوی هر هتل، رسیدیم به هتل ما.دقیقا همون چیزی بود که میخواستم. تمیز و نقلی و دنج. دوست دارم هتل شبیه خونه خودم باشه تا خونه آدمایی که شبیهشون نیستم... و مهمترین چیزی که برای ما ایرانی ها خیلی مهمه، داشتن یه وایرلس پر سرعت که محض عقده گشایی هم که شده مثلا رادیو پیام رو لایو گوش کنی!

با اینکه ما موسی را دیگر در روزهای بعد ندیدیم،ولی توی همون چند دقیقه ای که کنار هم نشسته بودیم چیزی به من گفت که فکر کنم همیشه بیادم بمونه. وقتی اصالتش رو پرسیدم و اون گفت گرگان،ازش پرسیدم ترکمنی؟ یه کم جا خورد و گفت: ترکمن ها رو چطوری میشناسی؟ گفتم آخه ترکی رو خیلی خوب حرف میزنی. بعد گفتم:اهل سنتی؟ گفت: همه ترکمن ها اهل سنت اند.بهش گفتم: میدونی تا قبل از شاه اسماعیل صفوی همه ایران اهل سنت بودن؟ گفت: نه! تا اون موقع همه مسلمون بودن، بعد شدن شیعه و سنی.

پ.ن بی ارتباط: لطفا به این آهنگ گوش کنید

سفرنامه استانبول ، بخش دوم

پرواز:  جزء اولین مسافرها وارد هواپیما شدیم و بخاطر خلوت بودن خیلی سریع صندلی مون رو پیدا کردیم و مستقر شدیم. اصولا زود رسیدن به فرودگاه مزیت های زیادی دارد : زودتر از بقیه کارت پرواز میگیرید و نتیجتا همون صندلی های جلو نصیبتون میشه که موقع پیدا شدن و سوار شدن حق تقدم با شماست، همچنین چمدونهای شما زودتر از بقیه در فرودگاه مقصد تخلیه میشه و کلا در  چهار پنج تا صف شلوغ شما صدر نشین هستید.

هواپیما هنوز موتورهایش را روشن نکرده بود که با کشف حجاب خیل عظیمی از خانم ها یاد و خاطره رضا شاه پهلوی در دلها زنده شد،البته در مقابل خیل عظیم دیگری هم بودند که برعکس گره روسری هایشان سفت تر شد.برخی زیر نگاههای سنگین شوهرانشان و برخی زیر نگاههای عذاب آور آقایون ندید بدید.

روشنایی صبح از روزنه پنجره های کوچک هواپیما نمایان شده بود که با بیشتر شدن صدای موتور، آرام آرام براه افتادیم... سر مهماندار خیلی سریع چیزهایی بزبان ترکی میگفت که به باور من آذری های خودمان هم چیزی نمی فهمیدند، یکی از مهماندارها که ایرانی بود تو اون هاگیر واگیر بستن کمر بندها هروقت از کنار گوشی مخصوصش رد میشد اونو برمی داشت و ده درصد جمله ها رو ترجمه میکرد و دوباره میرفت دنبال کارای خودش. ما سعی میکردیم به کمک ریشه فارسی و عربی کلمات فهوای کلام را دریابیم. در ضمن از زبان انگلیسی هم خبری نبود (چه بسا از سطح انگلیسی ایرانی ها با خبر بودند)

مرد جوونی کنارم نشسته بود که بعد از یکی دو ساعتی که به چُرت زدن و خوردن و بستن چشمها گذراندیم،از پنجره کوههای آرارات را نشانم داد. میگفت شکارچی ست و فردا برای شکار به اینجا خواهد آمد، با گوش کردن به حرفاش اول احساس میکردی از این خر پولای عشق فخر فروشی باشه که دوست داره روی آدمای اطرافش تاثیر بزاره و وقتی حرف میزنه چهار چشمی نگاهش کنی. ولی از طرفی بین جمله هاش جمعا اسم ده پونزده تا ماشین رو آورد که ظاهرا در آن واحد همه رو سوار میشد و بیشتر از بیست سی تا کشور که اونجا ها شکار کرده و اصالتا آملی بوده ولی پدرش از چهل سال پیش تو قطر زندگی کرده و اینم پاسپورت قطری داره البته همه دنیا رو با ایران عوض نمیکنه هرچند همسر و فرزندش رو گذاشته خارج ایران و خودش دور دنیا داره شکار میکنه و....ما با خودمون اومدیم دیدیم سرمون داره تیر میکشه از بس این عقده ای خالی بند داره مثل رادیو بغل گوشمون حرف میزنه،خلاصه پناهنده شدیم به دستشویی...

شاید شما هم زیاد شنیده اید که وقتی از ایران خارج میشوید بیش از همه از ایرانی ها حذر کنید!

استانبول: از پله های هواپیما که پایین آمدم هوایی نیمه مرطوب همراه با اندکی غبار اولین مشاهده ام از سومین شهر توریستی جهان بود.شهری که 1800 سال پیش رومی ها از ایرانی ها پس گرفتند و امروز بدون احتساب توریستهای میلیونی اش بیش از تهران جمعیت دارد. زادگاه عزیز نسین ،اردوغان و اورهان پاموک. هوای این شهر در سردترین و گرمترین ماههای سال بین 3 تا 31 درجه در نوسان است.

فرودگاه آتاتورک مثل اکثر فرودگاههای جهان ، به مراتب عظیم تر از فرودگاه امام خمینی است. تازه آتاتورک حکم فرودگاه مهرآباد استانبول را دارد که چسبیده به شهر و فرودگاه بزرگتری هم خارج از شهر واقع شده. بعد از کنترل گذرنامه رفتیم سراغ چمدانها.کلی راه رفتیم تا رسیدیم به جایی که چمدانها روی نوار متحرکی به دور خودشان و مسافرن می چرخیدند. چند دقیقه ای ایستادیم و نه چمدانمان را دیدیم و نه هموطنی! خلاصه متوجه شدیم چمدانهای پرواز ما از جایگاه شماره 11 بیرون می آید و هنوز به فرودگاه بزرگتر از مشابه داخلی عادت نداشتیم.

همانطور که در مطالب قبلی هم گفته بودم تا وقتی از کشورمان خارج نشده ایم تفاوت مردم اطرفمان را با سایر کشورها درک نمیکنیم و این سفرها همزمان ِ آشنایی با دنیای بیرون ، حس ایرانی شناسی ما را هم تقویت میکند که دومی برای من جالب تر و لازم تر بود. شاید اولین چیزی که با نگاه کردن در چهره ایرانی ها و غیر ایرانی هایی که در فرودگاه راه میروند، احساس کردم این بود که ما ایرانی ها چقدر غمگینیم. لازم نبود خارجی ها با صدای بلند بخندند تا این آشکار شود. چهره خیلی از ایرانی ها آدم رو یاد کسی می انداخت که همین پنج دقیقه پیش به او گفته اند خانه ات در آتش سوخته و همه خانواده ات آنجا خاکستر شده اند! (البته دور از جون همه)

یا وجه مشخصه زنها و دخترهای ایرانی موهای بهم چسبیده و لباسهای چروک خورده ای بود که همین الان از زیر روسری و مانتو آزاد شده بودند ، همینطور مردهای ایرانی که خوب است بروند خارج تا بفهمند کمی رژیم و ورزش برای آب کردن چربی های دور شکم خیلی ضروری است!

ادامه دارد...

سفرنامه استانبول ، بخش اول

هفته گذشته را در استانبول گذراندیم و جای تک تک شما خالی. راستش را بخواهید من هیچ علاقه ای برای مسافرت به ترکیه نداشتم و اگر بیشتر راستش را بخواهید مقداری زیادی از این بی علاقگی بخاطر این بود که حس میکردم ترکها دقیقا آن راههایی که ما باید می رفتیم و نرفتیم را رفتند و به آخر رسیدند و یک پرچم هم آنجا فرو کردند و حالا قدم در جاده های دست نیافتنی گذاشته اند. و این همان احساس حسادتی است که –کم یا زیاد- در همه ما وجود دارد ( گرچه طبق معمول به فجیع ترین شکل ممکن نفی می کنیمش ) اینکه دیدن آنهمه درایت و ذکاوت مرا بیشتر از پیش به حال مملکتم متاسف خواهد ساخت

می خواهم بر خلاف همه سفر های دور و نزدیکی که در این چند سال داشتم اینبار برای این سفر، سفرنامه ای بنویسم. دلایلش زیاد است ولی مهمترینش همین تجربه سفر است.شما نمیدانید کسی که میخواهد به یک دیار ناشناخته برود چقدر کنجکاو است و چقدر نسبت به آنجا نادان است و این اشتراک گذاشتن تجربه ها که با یک گوگل سرچ پیدا میشوند حکم کیمیا که چه عرض کنم، نفت برنت دریای شمال را دارند!

 

 قبل از پرواز : انتخاب هتل،پرواز،تعداد روزها و شبهایی که باید آنجا باشید ، اینکه هتل در کدام خیابان و محله باشد؟ سوالاتی هستند که هرکس (مثل خانمهایی که لباس مهماندارها را می پوشند و در مغازه هایی موسوم به آژانس مسافرتی می نشینند) یک جواب به آن میدهد و شما نمیدانید کدام در راستای منافع شماست و کدام در راستای منافع جیب اوست؟

مثلا ما متوجه شدیم هتلهای استانبول ستاره های تقلبی به خودشان میدهند و بهترین کار این است که به سایت آن هتل مراجعه کنیم ( که خوشبختانه همه آنها سایت را دارند) و عکسهای بخشهای مختلف را ببینیم، اگر خیلی میخواهید مو را از ماست بیرون بکشید همراه اسم هتل کلمه "ری ویوو" را هم سرچ کنید تا ببینید این اروپایی های کرمکی چه گیر های الکی به این هتلهای بیچاره داده اند!

نکته بعدی محله ایست که هتل آنجا واقع شده،بغیر از محله مزخرف آکسارای که شما را یاد مسافرخانه های ناصرخسرو می اندازد هرجای که به ایستگاه تراموا نزدیک باشد خوب است، البته میدان تقسیم و عثمان بیک محله های اروپایی استانبول هستند، که دسترسی شان به حمل نقل عمومی کمتر است.

از نظر مدت اقامت هم می توانم بگویم هر چه بیشتر بهتر! چرا که در هر صورت شما نصف جاذبه های توریستی استانبول را هم نمی توانید ببینید. ولی بنظرم چهار شب مناسب است.

انتخاب پرواز زیاد کار پیچیده ای نیست،خوشبختانه در پروازهای خارجی چون این تابوت های پرنده قرار است از روی سر مردم ممالک بیگانه عبور کنند دیگر اجازه نمیدهند آثار باستانی همچون توپولوف و فوکر و ایلوشین و آنتانوف با جان آدمها بازی کنند و در بدترین حالت بوئینگ های چینی نصیبتان میشود که برعکس چینی بودنشان هواپیماهای بدی هم نیستند. اگر دوست دارید شراب قرمز را از دست مهماندارهای خوش قد و بالای ترک با آن کت دامن های قرمز بگیرید، صد و پنجاه تومن بیشتر بدهید و با پروازهای اطلس جت و ترکیش سفر کنید که پیشنهاد ما حمایت از کار و سرمایه و مهماندار ایرانی است! باور کنید خودم با همین اطلس جت رفتم و بغیر از قاقالی لی هایی که به ما دادند هیچ فرقی با پرواز زاگرس خودمان نداشت که ماه پیش باهاش رفتم کیش ، تازه خلبانهای ایرانی خیلی بهتر هستند و موقع زمین نشستن ، طیاره رو گروپی را نمی کوبن زمین!

حالا ما همه اینها رو جور کردیم و مسافرت اول رو شروع کردیم، منظورم فاصله خانه تا فرودگاه است و جالب اینجاست که فاصله خونه تا فرودگاه با ترافیکش به اندازه فاصله تهران تا استانبول زمان می بره. پرواز ما شش صبح بود و مادر محترم اینقدر استرس دارن که ساعت یک و نیم از خونه راهی کردن ما رو! هرچند ساعت دو صبح تو جاده بهشت زهرا رانندگی کردن خیلی صفا داشت و از عجایب فرودگاه امام خمینی پارکینگ آن است. در هر ساعتی از شبانه روز که بروید آنجا تمام پارکینگ پر از ماشین است و بعد از نیم ساعت گشتن و نامید شدن یه جای پارک پیدا میکنی که احساس میکنی این دقیقا آخرین جای خالی موجود در آنجا بوده و در نامیدی به اندازه یک جای پارک امید است. در تمام مراحل کنترلی و امنیتی حضور پررنگ بچه های زحمتکش سپاه رو (همراه با استایل نوستالژیک کمیته های انقلاب در دهه شصت) با گوشت و خونمون لمس کردیم تا یادمون باشه هر رفتنی یک برگشتنی هم داره.

یکی از لحظه های جالب سفر جایی بود که از هفت خان امنیتی گذشتیم و کارت پرواز را ارائه کردیم و وارد دالونهایی شیبداری شدیم که ما رو میبرد داخل هواپیما. و همین که به جلوی درب ورودی هواپیمای ترکیه ای رسیدیم مهماندار سر لختی را دیدیدم که با گویش روان فارسی به ما سلام میکند و ما همانند وقتی که از حوضچه آب گرم جکوزی به حوضچه آب سرد شیرجه میزدیم ماتمان برده بود که اینجا کجاست؟ این کیه؟ پس چرا برادران سپاه با وضعیت ظاهری مانکن گونه اش برخورد نمیکنن؟ بعد ها آگاهان به ما گفتند که هواپیمای هر کشور معادل خاک آن کشور است.

بدین ترتیب ما در فرودگاه امام خمینی پا روی خاک ترکیه گذاشتیم.

کلا مراحل قبل از پرواز پر استرس ترین قسمتهای سفر هستند و با نشستن روی صندلی هواپیما و کوتاه شدن دست آدم از دنیا آرامش وصف ناپذیری سراغمان می آید که من خیلی دوستش دارم

و این داستان ادامه دارد...

لاله زار

چند روز پیش رفته بودم پارک شریعتی.

پارک نقلی و با صفایی ست در خیابان شریعتی، که تا قبل از سرقت های زنجیره ای مجسمه های پایتخت، تنها جایی بود که میتوانستی مجسمه شریعتی را آنجا ببینی. حالا بعد از دو سال دیگر مجسمه ای جایگزین نشده البته چند تا مجسمه غول پیکر فیل و گورخر و زرافه آنجا کاشته اند که جای تامل فراوان دارد!

امسال شهرداری منطقه حسابی شهروندان رو شرمنده کرده و تا اونجایی که زورش میرسیده اونجا گل لاله کاشته . یعنی از اون کارهای از جنس کشورهای اسکاندیناوی!

بیش از این حرف نمیزنم تا عکسها بقیه اش را برایتان تعریف کنند:


























با  کلیدر

 گاه چنان باید که پنجه های زمخت درون سینه فرو کنی،قلبت را چون پرنده ای زیبا از قفس بیرون بکشانی و شمروَش  آن را در مشت بفشاری و بکوشی تا درد در چهره ات برنتابد. مردان نه آن کودکان و نه آن سرایندگان دلسوخته اند.قلب نازنین خود را گاه چون شقایقی زیر پا  ِله می کنند.

 با این همه دل می تپد. در تب و تاب می تپد. با تو که روح به آهن پرداخته ای، در کشمکش است. او نیز خود را می جوید. پشتیبان رویش خود، در سینه ات فریاد می کند، با تو کلنجار می رود...

دستت را بده به من

چند روزی بیشتر تا روز جهانی کارگر باقی نمانده و من این روزها بیشتر از همیشه به آنها و روزهای سختی که میگذرانند فکر میکنم ، هر بار که برای خانه خرید میکنم افسردگی وجودم را کرخت میکند...

از این حرفهای جنس محفلهای سه چهار نفره داخل تاکسی که بگذریم، در همین رابطه فراز زیبایی از کتاب دُن آرام ، میخائیل شولوخوف را برایتان انتخاب کردم که الان میخواهیم با هم بخوانیم.

[صحنه ای که خواهیم خواند مربوط است به جنگ جهانی اول، نبرد بین آلمان و روسیه تزاری ، جنگلهای سرد و تاریک]

 « تو از راست برو،من از چپ میروم.تا بقیه برسند جستجو میکنیم» پادو کبریت کشید و از در گشوده اولین پناهگاهی که یافت به درون رفت. اما گفتی به ضرب لگدی محکم دوباره به درون پرتاب شد؛ در پناهگاه دو جسد بشکل چلیپا روی هم افتاده بود. سه پناهگاه را بی نتیجه جستجو کرد و در چهارمی را بشدت باز کرد و با شنیدن طنین فلزی صدائی بیگانه که به آلمانی سخن میگفت،چیزی نمانده بود که از پا درافتد.

« توئی، اوتو؟»

آلمانی ضمن این سوال از پناهگاه بیرون آمد و پالتو اش را ولنگارانه بر دوش افکند. پادو تفنگش را از سر دست گرفت و با صدای گرفته فریاد زد «دستها بالا! ببرشان بال! تسلیم شو» آلمانی که از فرط حیرت لال شده بود ، به کندی دستهایش را بالا برد، به پهلو چرخید و به نوک سرنیزه ای که به طرفش گرفته بودند،چشم دوخت. پالتو از روی دوشش افتاد و فرنچ خاکستری مایل به سبزش که در زیر بغلها چروکیده بود نمایان شد، دستهای زمخت کارگری اش بالای سر میلرزید و انگشتانش چنان تکان میخورد که گفتی شستی ها نامرئی پیانویی را لمس می کند. پادو بدون تغییر وضع ایستاده و به این آلمانی بلند بالای درشت پیکر، به دکمه های فلزی فرنچ،چکمه های ساق کوتاه، و کلاه بی لبه اش که اندکی یک بر گذاشته بود، نگاه میکرد ناگهان تغییر وضع داد و بدنش چنان به پیچ و تاب در آمد که گوئی پالتو را از تنش بیرون میآورند، آنگاه صدای کوتاه و حلقی که به سرفه بود و نه ناله،از گلو برآورد و به سوی آلمانی رفت و با صدائی تو خالی و شکسته گفت:

«فرار کن! فرار کن آلمانی! من به تو کینه ای ندارم! تیراندازی نمیکنم» تنفگش را به سنگر تکیه داد،روی پنجه پا بلند شد و دست راست آلمانی را گرفت. حرکات مطمئن او به مرد بیگانه اعتماد می بخشید؛ آلمانی دستها را پائین آورد و با دقت به آهنگ نا آشنای صدای روسی گوش داد.

پادو بدون تزلزل دست پینه بسته از کار خود را جلو برد و انگشتان سرد و کرخ آلمانی را فشرد. آنگاه کف دست خود را بالا آورد. نور ماه بر کف دستش افتاد و پینه های سیاه را نمایان کرد. پادو  که چون بید میلرزید به آلمانی گفت «من کارگرم،چرا تو را بکشم؟ فرار کن!» و به آرامی بر شانه آلمانی فشار آورد و به سوی جنگل تاریک اشاره کرد.«فرار کن، احمق! افراد ما همین الان سر میرسند...»

آلمانی به دستهای فرو افتاده پادو چشم دوخته بود،بدنش کمی به جلو خم شده و گوشهایش را برای درک مفهوم واژه های غیر قابل فهم روسی تیز کرده بود.یکی دو ثانیه به همین حالت ایستاد و نگاهش به نگاه پادو افتاد، آنگاه لبخندی پر از شادی لبانش را لرزاند.یک قدم به عقب برداشت، دستهای پادو را فشرد و تکان داد، با پریشانی لبخند میزد و به چشمان مرد روسی خیره بود.

«پس تو میگذاری من بروم؟ آه حالا فهمیدم... تو کارگر روسی؟ مثل من سوسیال دموکرات هستی؟ بله...؟ مثل اینکه خواب میبینم. برادر من چطور میتوانم فراموش کنم؟... نمیتوانم فراموش کنم... »

در میان جوش و خروش کلمات بیگانه پادو اصطلاح آشنای سوسیال دموکرات را  شنید. «بله من سوسیال دموکراتم. درست حدس زدی، حالا دیگر برو...! خداحافظ، برادر، دستت را بده به من»

آن دو که بنحو غریزی باطن یکدیگر را درک میکردند، چشم در چشم هم دوخته بودند، آریائی بلند بالای خوش هیکل و سرباز کوچک اندام روس.

از جنگل صدای گامهای صفوف روس نزدیک میشد...

اولین شب آرامش

  همسایه های ما رو که یادتون هست؟ همونها که یکی یکی خونه هاشون رو دارن خراب میکنن و بجاش برج های بتونی میبرن بالا؟ نابودی پنجره ها !

حالا دیگه یکسال از فرود اومدن اولین گلنگها گذشته و ما با پدیده های جدید خو گرفتیم. از سر و صدا و خاک و خل که بگذریم، همسایه های جدیدی هم پیدا کردیم. کارگرهای ساختمونی که تو اتاقک های فکستنی در فاصله چند متری ما زندگی میکنند.

صبحها که از خواب بیدار میشم و پنجره اتاقم رو باز میکنم ، فرغون پر از ملات رو میبینم که روی بالابر سوار شده و اون بالا یه افغانی با کلاه حصیری روی لبه آخرین سقف ایستاده و همچین زوری روی ملیلگرد ها میزاره که اگه آچاراش یه لحظه در بره مثل یه سیب از بالای ساختمون می افته پایین و من از این پایین قلبم به شماره می افته که نکنه سرش گیج بره؟ ظهرها که آفتاب میاد بالا و صدای فحش های بساز بفروش بد دهن همه رو ذله میکنه افغانی های بی چاره با آهنگهای بند تنبونی گوشی هاشون سختی کار رو از یاد میبرن.

شبها نور زردی از پنجره های تنگ آلونک شون بیرون میریزه و یه وقتایی صدای خنده و حرف میاد یه وقتایی صدای رخت شستن و شلپ و شلوپی که ناخواسته سرمای آب یخ رو بهت می فهمونه، یه وقتایی هم موقع رخت شستن نجوا و آواز پر سوزی میشنویم.

کارگرها با همه بدوی بودنشون میتونن فلسفه زندگی آدم رو مثل آب خوردن ببرن زیر سوال ، اینکه اونها هم مثل من و تو آدم هستن و بیشتر از ما تلاش میکنن و کمتر از ما زندگی میکنن ، اینکه قبول کردن هر لحظه مثل یه سیب از اون بالا پرت بشن پایین و اینکه براحتی انسان بودنشون رو فراموش کنن تا شبیه یه حیون باهاشون رفتار بشه. بعد من با واسطه یه پنجره اینجا بنشینم به دغدغه هایی فکر کنم که اونها دارن با تمام وجود لمسش میکنن.

امروز صبح از خونه که زدم بیرون یه اتوبوس دیدم سر کوچه پارک شده و با خودم فکر کردم یکی حتما دفتر زندگیش بسته شده و فک و فامیل میخوان با این ماشین برن قبرستون و بعدش هم چلوکباب رو بزنن تو رگ .

ظهر بابام زنگ زده بود با صدای پر تنش که شماره این بساز بفروشه رو داری؟ گفتم چطور؟ گفت اومدن همه کارگراش رو با باتوم زدن و بردن،هیشکی هم اینجا نیست دیگه! تازه فهمیدم اون اتوبوس از آن عزیزان پلیس اتباع خارجی بوده!

الان رفته بودم تو رختخواب که دیدم هیچ رقم خوابم نمیبره! صدای خنده و نجوا و آهنگهای موبایل اینها بک گراند گوشم شده بود این چند ماه. و الان اولین شب آرامش اصلا حس خوبی نداره ، کلبه هایی که آدمهاش احتمالا الان دیگه به دل کویر رسیدن و تا فردا پس فردا از این کشور مهمان نواز اخراج میشن ، آرامش محزونی رو تجربه میکنن.

همراه دوست داشتنی من

هفته پیش فرصتی شد تا از نوازش بهاری دامنه های ولنجک استفاده کنم ، عجیب لذت بخش است وقتی تو یک روز کاری از دل ترافیک پارک وی میایی بالا و میبینی تو پارکینگ تله کابین همش هیجده تا ماشین پارک شده و قبل از بالا اومدن خورشید خانم صبحانه ات رو بدون حضور هیچکس نوک ِ نوکِ پرتگاه بام تهران میخوری و دامنه نرم توچال رو میگری و میری بالای بالا.

اینقدر بالا میری که برفهای زمستونه تا جلوی شکمت مقاومت میکنند. تو مسیر بیشتر از تعداد انگشتهای دست ها و پاهات کسی رو نمی بینی که این سکوت بینظیر رو بهم بزنه.

بعد با هر کی در مورد اینهمه زیبایی حرف میزنم ، اولین چیزی که میپرسه اینه که "تنها رفتی؟" و من نمیدونم چجوری براشون توضیح بدم وقتی ورزش میشه همراه دوست داشتنی زندگی تو، دیگه حرف زدن در مورد تنهایی کمی سخت میشه.

من نمیخوام جمله های بیاد ماندنی رو زیر سوال ببرم،ولی واقعا جا داشت میگفتند مهربانترین و بهترین دوست انسان ورزش است و در مدح کتاب ترکیب دیگری پیدا میکردند.

همینطور میخوام از سهیل عزیز بخاطر هدیه بزرگی که به من داد از ته قلب تشکر کنم،دوست خوبی که بجای موعظه کردن ، لذت همراه شدن با ورزش را به من چشاند. ورزش، این همراه دوست داشتنی...