دستت را بده به من
چند روزی بیشتر تا روز جهانی کارگر باقی نمانده و من این روزها بیشتر از همیشه به آنها و روزهای سختی که میگذرانند فکر میکنم ، هر بار که برای خانه خرید میکنم افسردگی وجودم را کرخت میکند...
از این حرفهای جنس محفلهای سه چهار نفره داخل تاکسی که بگذریم، در همین رابطه فراز زیبایی از کتاب دُن آرام ، میخائیل شولوخوف را برایتان انتخاب کردم که الان میخواهیم با هم بخوانیم.
[صحنه ای که خواهیم خواند مربوط است به جنگ جهانی اول، نبرد بین آلمان و روسیه تزاری ، جنگلهای سرد و تاریک]
« تو از راست برو،من از چپ میروم.تا بقیه برسند جستجو میکنیم» پادو کبریت کشید و از در گشوده اولین پناهگاهی که یافت به درون رفت. اما گفتی به ضرب لگدی محکم دوباره به درون پرتاب شد؛ در پناهگاه دو جسد بشکل چلیپا روی هم افتاده بود. سه پناهگاه را بی نتیجه جستجو کرد و در چهارمی را بشدت باز کرد و با شنیدن طنین فلزی صدائی بیگانه که به آلمانی سخن میگفت،چیزی نمانده بود که از پا درافتد.
« توئی، اوتو؟»
آلمانی ضمن این سوال از پناهگاه بیرون آمد و پالتو اش را ولنگارانه بر دوش افکند. پادو تفنگش را از سر دست گرفت و با صدای گرفته فریاد زد «دستها بالا! ببرشان بال! تسلیم شو» آلمانی که از فرط حیرت لال شده بود ، به کندی دستهایش را بالا برد، به پهلو چرخید و به نوک سرنیزه ای که به طرفش گرفته بودند،چشم دوخت. پالتو از روی دوشش افتاد و فرنچ خاکستری مایل به سبزش که در زیر بغلها چروکیده بود نمایان شد، دستهای زمخت کارگری اش بالای سر میلرزید و انگشتانش چنان تکان میخورد که گفتی شستی ها نامرئی پیانویی را لمس می کند. پادو بدون تغییر وضع ایستاده و به این آلمانی بلند بالای درشت پیکر، به دکمه های فلزی فرنچ،چکمه های ساق کوتاه، و کلاه بی لبه اش که اندکی یک بر گذاشته بود، نگاه میکرد ناگهان تغییر وضع داد و بدنش چنان به پیچ و تاب در آمد که گوئی پالتو را از تنش بیرون میآورند، آنگاه صدای کوتاه و حلقی که به سرفه بود و نه ناله،از گلو برآورد و به سوی آلمانی رفت و با صدائی تو خالی و شکسته گفت:
«فرار کن! فرار کن آلمانی! من به تو کینه ای ندارم! تیراندازی نمیکنم» تنفگش را به سنگر تکیه داد،روی پنجه پا بلند شد و دست راست آلمانی را گرفت. حرکات مطمئن او به مرد بیگانه اعتماد می بخشید؛ آلمانی دستها را پائین آورد و با دقت به آهنگ نا آشنای صدای روسی گوش داد.
پادو بدون تزلزل دست پینه بسته از کار خود را جلو برد و انگشتان سرد و کرخ آلمانی را فشرد. آنگاه کف دست خود را بالا آورد. نور ماه بر کف دستش افتاد و پینه های سیاه را نمایان کرد. پادو که چون بید میلرزید به آلمانی گفت «من کارگرم،چرا تو را بکشم؟ فرار کن!» و به آرامی بر شانه آلمانی فشار آورد و به سوی جنگل تاریک اشاره کرد.«فرار کن، احمق! افراد ما همین الان سر میرسند...»
آلمانی به دستهای فرو افتاده پادو چشم دوخته بود،بدنش کمی به جلو خم شده و گوشهایش را برای درک مفهوم واژه های غیر قابل فهم روسی تیز کرده بود.یکی دو ثانیه به همین حالت ایستاد و نگاهش به نگاه پادو افتاد، آنگاه لبخندی پر از شادی لبانش را لرزاند.یک قدم به عقب برداشت، دستهای پادو را فشرد و تکان داد، با پریشانی لبخند میزد و به چشمان مرد روسی خیره بود.
«پس تو میگذاری من بروم؟ آه حالا فهمیدم... تو کارگر روسی؟ مثل من سوسیال دموکرات هستی؟ بله...؟ مثل اینکه خواب میبینم. برادر من چطور میتوانم فراموش کنم؟... نمیتوانم فراموش کنم... »
در میان جوش و خروش کلمات بیگانه پادو اصطلاح آشنای سوسیال دموکرات را شنید. «بله من سوسیال دموکراتم. درست حدس زدی، حالا دیگر برو...! خداحافظ، برادر، دستت را بده به من»
آن دو که بنحو غریزی باطن یکدیگر را درک میکردند، چشم در چشم هم دوخته بودند، آریائی بلند بالای خوش هیکل و سرباز کوچک اندام روس.
از جنگل صدای گامهای صفوف روس نزدیک میشد...