تماما مخصوص

  زیپ کاپشنم را بستم. و او کمک کرد آن را تا دم چانه ام بالا بکشم. سیگارم را آتش زدم و لحظه ای چشم هام را بستم. هنوز هیچ چیز نمی دانستم. احساس کردم دارم در فضایی امن نفس می کشم. کسی هست که مرا می بیند ، نگرانم می شود ، و به خودم توجه دارد. اما نه به شیوه ژاله ، و نه با تمامیت خواهی او، بلکه به خودم توجه دارد.احساس میکنم در کنار ژاله اسبی هستم زین و یراق شده که اگر سوار شود، به نرمی و مهربانی افسارم را دردست میگیرد ، و هر وقت خواست چنان می کشد تا از هر مانعی بپرد و در هر دشتی جولان بدهد. تو باید اسب باشی. یا نه. به راحتی می توانست اسبش را رها کند در جنگلی که چشم اندازی به هیچ دشتی نداشته باشد. آنقدر که به او بفهماند گذشته ای نبوده،جنگل بوده و همین علف های هرز.

با یانوشکا می توانستم خودم باشم،حتی اگر اسب می بودم،کسی اما سوارم نبود،مهمیزی نبود ، زین و یراقی نبود ، ترس از رها شدن در جنگلی غریب نبود ، لخت دویدن بود ، نفس نفس زدن های شورانگیز بود. پژواک چکیدن قطره ای آب در غاری خنک بود که در چله تابستان به آن پناه برده ای.

می دانستم یانوشکا به شیوه خودش به من نزدیک می شود، و با رفتار خاص خودش می تواند لحظه به لحظه خودش را در دل من جا کند، اما نمی دانستم بعدش چه اتفاقی می افتد. اهمیتی هم نداشت. فقط هراس ما از دکتر برنارد قابل فهم نبود. چرا هر دو ما ازش می ترسیم و نمی خواهیم بفهمد که ما به هم علاقه داریم؟


این روزها دارم " تماما مخصوص " عباس معروفی رو میخونم. کلمه ها وقتی از زبان و قلم عباس معروفی بیان می شود، آدم مست میشود، دقیقا مثل غمی که بعد از مستی سراغت می آید و از آن غم لذت می بری.

معروفی به معنای کلمه عاشق پیشه است. آرام آرام می گوید و به قلبت چنگ می زند.

فرازهای دیگری هم خواهم نوشت از این کتاب.

مثل همین، که چند روزه داره تو ذهنم تکرار میشه

" همه زخمهات رو فراموش کن، آماده شو برای سفری تماما مخصوص! "

بی چیز

  صبرخان کم گوی و کم شنو،همچنان خاموش و به خود ، بازو به گردن اسب تکیه داده و سر به زیر داشت. علی اکبر دهنه اسب را گرفت و گفت:

جیبهایش را بگرد !

جیبهای کی را ؟

جیبهای نعش را !

صبرخان، گرچه خویشاوند،اما در کار چوپانی بود؛ و علی اکبر گرچه دور از محله،اما گله دار و خویشاوند بود. فاصله ها آشکار است. پس صبرخان حرف شنوی باید می داشت. آرام و مطیع – اگر چه به دل ناروا دار- به سوی نعش رفت و دست به وارسی جیبها برد....

از کنار نعش برخاست و آنچه را که در جیبهای مدیار [نعش] یافته بود پیش علی اکبر برد و میان بال او ریخت،دهنه اسبش را از او ستاند و باز ایستاد. علی اکبر به کار وارسی چیزها شد: دستمال ابریشمی، چاقوی دسته شاخی،کمی نان خشکیده، سجل و قبضدان.

علی اکبر قبضدان را گشود و درونش را به دقت جست. چند اسکناس کهنه از جیب قبضدان بیرون آورد و کوشید تا در گنگی شب آنها را بشناسد، و چون نتوانست، اندازه هاشان را با انگشت لمس کرد و سپس همچنان که زیر چشمی صبرخان را می پایید،اسکناسها را در جیب بغل خود جا داد و گفت : این جور آدمهای بی تنبان ،پول میان جیبشان کجا یافت میشود؟ بیا ! قبضدان را پیش پای صبرخان پرتاب کرد. صبرخان قبضدان را که پیش پاهایش بر زمین افتاد،ندیده گرفت. دمی ماند،پس خم شد و قبضدان را برداشت،به سوی نعش رفت و آن را درون جیب مدیار جا داد.علی اکبر چاقو را هم در جیب خود گذاشت و دستمال ابریشمی را برای صبرخان انداخت:

این را هم تو وردار. به کارش خوامد. چیز دیگری نیست که چانه اش را با آن ببندند. صبرخان دستمال را هم درون جیب مدیار گذاشت و سرجای خود برگشت. قوطی سیگارش را بیرون آورد و سیگاری گیراند. پس افسار اسب را بر سر دست انداخت و کنار نعش ،پای تپه لم داد و پاشنه سر بر پاره سنگی گذاشت، پا روی پا گرداند و به جلای ستارگان آسمان کلیدر نظر دوخت.

علی اکبر نمی توانست بداند صبرخان در کار کدام پندار است. اما از خاموشی او کمی بیمناک بود. دهنه اسبش را کشاند و آمد کنار صبرخان نشست. رو به اسب مدیار گرداند که بالا سر نعش رفته بود و آن را می بویید.

علی اکبر نگران بود و این را نمی توانست از جشم صبرخان پوشیده بدارد.به جایش صبرخان توانسته بود خوب آرام بماند، علی اکبر را همین بیشتر پکر میکرد.

خود را در برابر این چوپان بی چیز، ناچیز می دید. نمی دانست خود چه چیز از این مرد که هنوز بارها جوان و نا آزموده تر از او بود ، کم دارد. چه کاستی در او بود که خود حسش میکرد،نمی فهمیدش؟ این را نمی دانست. نمیدانست ! اما، می دانست و می دید که از چیزی بیمناک است. می دید که چه چیزی در اندرونش می لرزد. می دانست که یک جایش می لنگد. اما نمی دانست کجایش؟ شاید هم می دانست و نمی خواست به روی خودش بیاورد  ، نمی خواست به روی خود بیاورد که نا چیزی اش از چیزهایی است که دارد: آن گله ، آن کلاته، آن بالاخانه، و چند آدمی که در خانه اش به کارها می رسیدند.

و نمی خواست به خود بباوراند که آسودگی صبرخان از آن است که "چیز" ش همان جوبست که به دست دارد. که چیز بودن او در چیز نداشتن او است.دلش میخواست برخیزد، سوار اسبش بشود و از اینجا ، از کنار این نعش و از میان این سکوت بگریزد، دور شود. جرات !

برخاست اما بر اسب خود سوار نشد. بی تاب به قدم زدن پرداخت. سایه وار ، در شب می رفت و می آمد. صبرخان،او را از لای مژه های نیمه بسته ی خود می دید.

کلیدر- محمود دولت آبادی

و از سرما لذت می برم

  بعد از یکی دو ماه وقفه،خواندن دُن آرام را دوباره از سر گفته ام.اثر تحسین شده ی میخائیل شولوخوف روسی که عده ای می گویند با جنگ و صلح تولستوی رقابت میکند.

داستان با روایت زندگی روستائیانی که در مجاورت رودخانه دُن زندگی می کنند،شروع می شود. زندگی انسانهایی که قبل ازروشنایی هوا به سراغ رودخانه یخ زده می روند تا غذای خود را از عمق سرما و تاریکی به کف آورند ، زندگی در سایه اقتدار تزار و حضور تثبیت شده دین .... و با همه این احوال، روابط عاطفی پیچیده ای خواهی دید که هر لحظه باید خودت را آماده کنی برای شوکه شدن از پیچیدگی وجود انسانها.عشق ها و خیانت ها ، بوسه ها و تازیانه ها،اشک ها و کینه ها.

با شروع جنگ جهانی اول و بعد از آن انقلاب کارگری و اتفاقهای دیگری که هنوز به آنها نرسیده ام، درونمایه سیاسی و اجتماعی داستان پررنگ تر نیز می کند.

چیزی که میخواهم بگویم این است که در سطر به سطر این داستان گوهری نهفته است که لذت کشف آن لحظه به لحظه وجود من را نوازش میدهد،غالب لحظه هایی که از زندگی انسانهای این داستان می خوانم را رنج و سختی فرا گرفته،از مشقت های فراوان کار و زندگی در سرزمین های سردسیری روسیه بگیرید تا فقر ،اختناق ، جنگ و خشونتهای ناشی از آن.

ولی همزمان شما از خواندن همین روایتها هم لذت می برید و مشتاقانه می خواهید بخوانید و خود را در آن میدان قرار دهید و دوش به دوش آدمهای داستان پیش بروید،بدون شک این حس اشتیاق ریشه در سادیسم و مازوخیسم شمای خواننده ندارد،چرا که این کتاب عامه خوانندگانش را جذب میکند،پس چیست علت اینهمه گیرایی در نوشته هایی که حال و روز دردناک انسانها را بازگو میکند؟

وقتی هنگام راه رفتن های هر روزه ام در مسیرهای تکراری روزهایم، با خود فکر میکنم که کجاست دلیل کشش نوشته های این رمان؟؟؟ ناگهان یاد توصیف های بی نظیر نویسنده می افتم که هر وضعیتی را طوری به غیر از آن چیزی که دیده میشود برایت تصویر می کند،به غیر از نگاه تثبیت شده همیشگی، در حالی که این تصویر هم دقیقا عین واقعیت است فقط نگاه تازه ایست،فقط جای دوربین را تغییر داده ،مثل موقعی که در یک مسابقه فوتبال توپی وارد دروازه ای میشود و کارگردان تلویزیونی با نشان دادن زاویه های گوناگون لحظه ی گل، ما را مجذوب هنر و امکاناتش میکند، شولوخوف هم همین کار را میکند. یعنی با لسان جادویی اش در هر سطر تو را متعجب میکند که چگونه میشود حتی در بطن سیاه ترین تحولات زندگی چنین زوایای بدیعی را جستجو کرد؟

در این کتاب به گواهی مترجمش، احمد شاملو ،بیش از 2000 مورد تشبیه ادبی بکار رفته و همچین فراتر از 3000 واژه در وصف بیشتر از صد رنگ و پرده رنگ مختلف بکار گرفته شده. به این معنی که موقع خواندن کتاب به این باور میرسیم که پدیده های زندگی ما چهره ها و رنگهای گوناگونی دارند ،گونه هایی که خیلی هایشان مدتهای مدید،مهجور می مانند.

در پارگراف زیر می توانید نمونه ملموسی از داستان را بخوانید که نگارنده با پراکنده نمودن واژه هایی که نشان از زایش دارند در عمق یک روایت تاسف آور که نشان از فرسایش دارند، مخاطب را بین بیم و امید معلق نگاه میدارد...

" سوار نظام گندم رسیده را لگدکوب و کشتزارها را در زیر سم اسبان پایمال میکرد،گفتی که ریزش تگرگ گالیسیا را بمباران کرده است. پوتینهای سنگین سربازان،جاده را می کوبید،سنگفرشها را می فرسود و گل و لای ماه اوت را در هم می آمیخت. چهره دژم خاک از گلوله ها و ترکش پولاد و آهن آبله گون شده و تشنه خون آدمی بود، شب هنگام شعله های سرخ افق را روشن میکرد،درختان دهکده ها و شهرها چون آذرخش تابستانی شراره بار بود، در ماه اوت که میوه ها می رسد و گندم آماده برداشت می شود آسمان خاکستری می نمود و روزهای آفتابی نادر، خفقان آور و مرطوب بود. "

***

این روزها که هوا سرد شده و زمستان چهره واقعی خودش را به ما نشان داده،سوزهای سردی که چون شلاق بر صورتم می نوازند،مرا به شرایط داستانی که مانوس تنهایی هایم شده نزدیکتر میکند... و از سرما لذت می برم.

ندبه

دیروز صبح که داشتم از خونه بیرون میرفتم ، برای "برون رفت" از این بحران روحی رفتم سراغ کتابام تا شاید با خوندن یه کتاب جدید ، اندکی تغییر کنه این حال و هوا.

یه کتابی دو سال پیش سهیل بهم داده بود که تا حالا نخونده بودمش،آخه اسمش عجیب برام دافعه داشت؛ ندبه. خلاصه نمیدونم چه اتفاقی افتاد که دیروز دیگه اون حس رو نداشتم و بی درنگ نوک انگشت وسطیم رو گذاشتم روی قطر بالایی کتاب و با یه حرکت از لای کتابها کشیدمش بیرون.

چه خوش خیال بودم که فکر میکردم این کتاب راهی خواهد بود برای کم شدن نسبت سیاست در زندگی ام.

ندبه ، نمایشنامه ایست که در بهار 56 بقلم بهرام بیضایی نوشته شده.دقیقا متاثر از فضای انقلابی اون روزها. اما خود داستان در زمان درگیری های انقلاب دیگری یعنی انقلاب مشروطه اتفاق می افتد. شخصیت های داستان را دخــــتــــران روســـپــــی و زنی که آنها را اداره میکند و مردهایی که به آن طرب خانه مراجعه میکنند، تشکیل میدهند.

مردها برای فرار از فضای نا امن کوچه و بازار به آنجا می آیند و بحث های سیاسی می کنند و هم دلی از عذا درمی آورند.

دخترهای چشم و گوش بسته روستایی که بخاطر شرایط  ناآرام و قحطی کشور بدست پدرانشان به آنجا آورده شده اند و در ازای مبلغی به خانم رئیس واگذار شده اند،بواسطه همان مشتری های انقلابی با سیاست درگیر شده اند.

هنوز به پایان نرساندم این نمایشنامه را اما خواندن این برش کوتاه را خالی از لطف و بی ربط با این ایام نمی بینم.

 

[روی سکو زنان همگی نشسته اند.تکان بادبزن ها و چکاک تخمه شکستن! مرد خیمه دار جعبه ای را با تسمه به گردن آویخته که سمت بازش به طرف آنهاست. در جعبه چند عروسک]

مرد خیمه دار:  اینجا سه صورت است- ببینید خانمها- یکی استبداد است؛یک سر مشروعه؛و یکی مشروطه! این که می بینید زمین خورده ملت است.

[ابراز شادی زنها.عروسک ملت تعظیم میکند]

غمزه [یکی از دختر ها]:  زنها کجا هستند؟

مرد خیمه دار:  زنها دارند تماشا می کنند.

[خنده همه.مرد خیمه دار عروسک استبداد را به حرکت در می آورد]

مرد خیمه دار:  این چه بود - با این یال و کوپال؟

زنها:  استبداد!

مرد خیمه دار:  هوهو-این می گوید تو نوکر سلطانی.او سرور است و تو بنده. و تو باید به او تعظیم کنی!

[عروسک استبداد می زند توی سر عروسک ملت؛او می خورد زمین- ابراز احساسات زنها.مرد خیمه دار عروسک مشروعه را به حرکت در می اورد؛او می آید عروسک ملت را از زمین بر می دارد]

مرد خیمه دار:  این چه بود با این هیئت غریب؟

زنها:  مشروعه!

مرد خیمه دار:  ِهی ِهی-این می گوید تو نوکر سلطان نیستی.خطا گفته اند.تو نوکر سلطان نیستی بلکه نوکر منی! به چه جهت به سلطان تعظیم کنی- بلکه باید به من تعظیم کنی!

[عروسک مروسک مشروعه میزند توی سر عروسک ملت .او زمین می خورد. ابراز احساسات زنها.مرد خیمه دار عروسک مشروطه را به حرکت  در می آورد؛او می آید عروسک ملت را از زمین بر می دارد]

مرد خیمه دار:  این چه بود با این شکل و شمایل؟

زنها:  مشروطه!

مرد خیمه دار:  این گوید امان امان [می خواند]

غم چرا هر نفسی!

هر زمان خار و خسی!

کُند و بند و قفسی!

گوید تو نوکر خودت هستی و آقای خودت! تو عقل و شرف داری؛و زور و زر نباید کمرت را خم کند!های های[ دوباره می خواند]

نه سَِرت زور کسی؛

نه به زورت هوسی؛

چون خودت رو تو بسی!

[ابراز احساسات زنها.عروسک ملت به آنها تعظیم می کند.مرد خیمه دار در جعبه را می بندد.با دستی دایره را به صدا در می آورد و با دست دیگر کلاهش را بر می دارد که دوران بزند؛همه پخش می شوند]

پیشنهاد میکنم متن بالا را چند بار بخوانید.

پیش از آخرین اذان

  دلش مسجدی می خواست. با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید.

دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست. و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است.

دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بی تاب حی علی الصلاه.

اما محله شان مسجد نداشت...

فرشته ها که خیلی نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند،به او گفتند:حالا که مسجدی نیست،خودت مسجدی بساز.

او خندید و گفت: چه محال زیبایی،اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم. فرشته ها خندیدند و گفتند: این مسجد از جنسی دیگر است.مصالحش را تو فراهم کن،ما مسجدت را می سازیم.

اما او تنها آهی کشید.

و نمی دانست هر بار که اهی میکشد،هر بار که دعایی میکند،هر بار که خدا را زمزمه میکند،هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد،آجری بر آجری گذاشته میشود.آجر همان مسجدی که آرزویش را داشت.

و چنین شد که آرام آرام با کلمه،با ذکر،با عشق و با دعا، با راز و نیاز،با تکه های دل و پاره های روح،مسجدی بنا شد. از نور و از شعور.مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش،قطره اشکی. او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و ناپیدا ، چونان عشق.وهر جا میرفت مسجدش با او بود پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.

آدمها همه معمارند.معمار مسجد خویش،نقشه این بنا را خدا کشیده است.مسجدت را بنا کن،پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند.

متن فوق فرازی بود از کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد،نوشته عرفان نظر آهاری. 

  روزنامه اعتماد ملی که مدتی ست به برکت حضور قوچانی و دوستان،حسابی مامان شده، برای اولین بار در عرصه مطبوعات ایران یک صفحه خود را به موضوع غریب "طنز" اختصاص داده است.صفحه 23 این روزنامه که شب نامه نامیده شده ستونی دارد با عنوان فال قهوه،که هر روز به طالع بینی یکی از چهره های سیاسی و مطرح اختصاص دارد.فلسفه وجودی این صفحه به فضای موقتا خوش و خرم  قبل از انتخابات مربوط میشود و من پیشنهاد میکنم در همین یک ماه باقی مانده حضورش را غنیمت شمارید و حسابی شادمان شوید چرا که بعد از آن را هنوز کسی ندیده!!!

ضمنا طراحی سایت طوری ست که صفحات با شماره آنها معرفی شده اند پس باید از ستون سمت راست روی |سیاست| کلیک کنید و سپس روی شماره 23،یا اینکه کلا جوهود بازی رو کنار بگذارید و نسخه کاغذی روزنامه را به ارزش ۴۰۰۰ ریال رایج ابتیاع کنید.

  

مدیر مدرسه

  این چند روز داشتم کتاب   مدیر مدرسه  جلال آل احمد رو می خوندم.نه اینکه چند روز را  برای خواندن این کتاب  گذاشته باشم ! یعنی فقط روزی نیم ساعت یا کمی بیشتر  تو راه و تو مترو و هرجایی که با موبایلم تنها میشدم خوندمش.درسته ،با موبایلم!  تعجب نکنید ، شما هم میتوانید با مراجعه به پایگاه پرنیان صدها عنوان کتاب (نسخه موبایل)  را مثل همه نرم افزارهایی که ما ایرانی ها دانلود میکنیم، مثل همیشه کاملا رایگان دریافت کنید.البته میدانم که نگاه کردن به صفحه موبایل آن هم در زمانهای طولانی خیلی خسته کننده است،اما  داشتن یک کتابخانه متنوع در کف دست  یا گوشه جیب مبارک هم کم  موهبتی نیست.حداقل از نگاه کردن به کلیپ رقص چندتا دختر بچه تو یک مدرسه و قطع شدن  دست یک مرد عرب و انیمشن یک زرافه که با لهجه ترکی آواز میخواند  و ....حتی بازی هایی در سطح آتاری های 20 سال پیش، که مفید تر است؟

                            

اما خود کتاب.

ماجرای معلمی را تعریف میکند که با  کمی نفوذ وشل کردن سر کیسه پست مدیریت مدرسه ای دور افتاده را دشت کرده است.

آل احمد در تمام داستان با  قلم گیرای خود تناقض های زندگی این مدیر رانشان میدهد.حالتی که برای همه ما رخ میدهد و معمولا  از وجود چنین احساسی بی خبریم  و فقط با حس نارضایتی از زندگی ترجمه اش میکنیم.

منظورم از تناقض های زندگی ،لحظاتی ست که  این مدیر خود را بر سر دوراهی نان و آرمان می بیند،آنجا که حقیقت را میداند اما تن به مصلحت میدهد. برای بهتر اداره شدن مدسه تن به کارهایی میدهد که کاملا  موجه و طبیعی جلوه میکند اما خودش از درون آنها را کارهایی پست و شنیع میداند.

این مدیر مدرسه موفق میشود شکل ظاهری مدرسه و وضع  رفاهی دانش آموزان را بهبود بخشد.بطوریکه همه او را ستایش میکنند در حالی که خودش را در تضاد با بسیاری از ارزشهای انسانی میابد.

مثلا آنجایی که حقوق چند برابری خود را با فراش و معلم مقایسه میکند ،یاد رشوه های روز های اول می افتد که مدیریت اینجا را ارزانی اش کرده،آنگاه احساس میکند پولهای دزدی نصیبش میشود. یا  وقتی به کارنامه  یکی از بچه پولدارها  دقت میکند میفهمد که علیرغم نمرات ضعیفش فقط بخاطر ثروت و منزلت پاپا که کلی کمک حال مدرسه بوده، به او  توجه میکرده ،یا آنجا که مجبور بوده برای گرفتن سهمیه ذغال وزارت فرهنگ زیر رسید دریافت ذغالی با دو برابر وزن آن کامیون را امضا کند تا باز هم برایش ذغال و مرحمتی بفرستند. و آنقدر از این صحنه ها می بیند که ترجیح میدهد همه کارها را به ناظم مدرسه بسپارد و خودش را در اطاقش حبس میکند و سرش را زیر برف فرو میکند تا کمتر اینها را ببیند.

در این داستان اندیشه های چپ گرایانه آل احمد بخوبی لمس میشود .توجه مدیر مدرسه به پاهای بدون کفش و دانش آموزان در روزهای بارانی و گل و شل راه مدرسه و غذاهایی که برای نهار می آوردند(این که یکی نان و گوشت کوبیده میخورد و دیگری یک سنگک را برادرش نصف میکرد و خالی میخوردند)من را یاد دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه انداخت که او هم  درد خود را درد پابرهنه بودن یک پیرمرد کاگر می دانست. حتی مدیر به چشمان قرمز بچه ها در روزهای سرد و برفی دقت دارد و آنها را ناشی از گریه ها و علم شنگه قبل از آمدن در خانه هاشان حدس میزند.

یا در برهه ای یکی ازمعلمان بخاطر جرم سیاسی به زندان می افتد، و مدیر با مدرک سازی تا چند ماه حقوق او را میگرفته تا خانواده معلم بی خرجی نمانند.

در کل داستان هیچ یک از افراد حتی راوی که همان مدیر باشد با اسم یا فامیل معرفی نمیشوند و همه با مناسبشان خوانده میشوند. مثل :معلم کلاس دوم،ناظم،زنم(همسر مدیر فقط دو بار ذکر میشود و خیلی کمرنگ) ، رئیس فرهنگ ....

همینطور لحن طنز گونه جلال در سراسر داستان شما را همراهی میکند و گاه مفاهیم تلخ را با لب خندان میخوانید  تا کتاب برای مخاطب عام هم جذاب بنماید.

میدانم که داره طولانی میشه اما دعوتتان میکنم به خواندن  بخش کوتاهی از این کتاب:

" .... صبح رفتم مدرسه.بچه ها با صف هاشان بطرف کلاسها میرفتند و ناظم چوب بدست توی ایوان ایستاده بود و توی دفتر فقط دوتا از معلمان بودند.معلوم شد کار هر روزه شان است. ناظم را هم فرستادم سر یک کلاس دیگر و خودم آمدم دم در مدرسه به قدم زدن،فکر کردم از هر طرف که بیایند مرا این ته،دم در مدرسه خواهند دید و تمام طول راه در این خجالت خواهند ماند و دیگر دیر نخواهند آمد.یک سیاهی از ته جاده ی جنوبی پیدا شد. جوانک بریانتین زده بود.مسلما او هم مرا میدید ولی آهسته تر از آن میامد که یک معلم تاخیر کرده جلوی مدیرش میامد.حتی شنیدم که سوت میزد.اما بی انصاف چنان سلانه سلانه می آمد که دیدم جای هیچ گذشت نیست.اصلا محل سگ به من نمی گذاشت.داشتم از کوره در می رفتم که یک مرتبه احساس کردم که تغییری در رفتار خود داد و تند کرد.به خیر گذشت وگرنه خدا عالم است که چه اتفاقی می افتاد .سلام که کرد مثل اینکه میخواست چیزی بگوید که پیش دستی کردم کردم گفتم بفرمائید آقا، بفرمائید! بچه ها منتظرند.واقعا بخیر گذشت.شاید اتوبوسش دیر کرده بود شاید راه بندان بود،جاده قرق بوده و باز یک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که از این سفره مرتضی علی بی نصیب نماند....."

جمعه بازار (کتاب)

هفته گذشته رفتم اصفهان.

این دفعه سومی بود که میرفتم ، واسه همین این بار دیگه ولع پیدا کردن همه سوراخ سمبه های تاریخی رو نداشتم ، از طرفی فرصت زیادی هم نداشتم.

یک شب خنک پائیزی قدم زدن در حاشیه زاینده رود و نوشیدن چای زیر سی وسه پل ، منظورم همون چایخانه معلقی ست که روی بستر رودخانه و زیر سقف سی وسه پل بنا شده، قدری از خستگی ام کاست.

اینجا روی سی و سه پل ، که کمتر از این زاویه نمایش میدادنش،اونم تو شب بادوربین موبایل!

شاید جالبترین خاطره ای که از مسافرت چند سال پیشم به این شهر برایم مانده بود همان جمعه بازار کتابی بود که در بوستان هشت بهشت دیدم.امسال هم دقیقا در یک صبح جمعه آفتابی خودم را در میان همان بوستان قدیمی یافتم. ولی از جمعه بازار و کتاب و جمعیت اثری نبود.

دکه دار جوان پارک اما آدرس جدید رو بهم داد ، یه خیابون اونطرف تر در طبقه زیرین یک پارکینگ طبقاتی بزرگ. دقیقا کنار همون برج جهانمای معروف که چند طبقه ای از آن را کم کردند تا جلوی رسیدن نور آفتاب به میدان نقش جهان گرفته نشه.

 جمعیت خیلی زیادی زیر نور کم رمق مهتابی های پارکینگ در جنب و جوش بودند،فروشنده ها عموما دانش آموزان و دانشجویان بودند که به آقایون هم محدود نمیشدن! و همینطور کارتهایی شبیه آی دی کارت مسابقات ورزشی به گردن داشتند. غالب کتابها کنکوری و دانشگاهی و زبان بود ، احساس کردم که هرکس کتابهای مازادش را آورده تا بفروشه و احتمالا کتابهای مورد نیازش را دوباره از همونجا تهیه کنه ، با یکی از فروشنده ها که صحبت میکردم فهمیدم هر میز رو 2000 تومن اجاره میکنن ، پسره خودش دانشجوی نجف آباد بود و میگفت اینجا برنامه صبح های جمعه ی خیلی از دانشجوهاست برای کمک هزینه تحصیلی.

قسمتهای کوچکتری هم برای کتاب کودکان و کتابهای تاریخی و رمان و شعر هم وجود داشت،که تونستم یکی از کتابهای سیاسی زمان خاتمی رو اونجا پیدا کنم.

این تصویر فقط بخش کوچکی از اون جمعه بازاره

خب چنین تجمعات دوره ای حسن های زیادی داره :

 یه برنامه فرهنگی برای صبح های کسل کننده جمعه که میتونه به آشنایی بیشتر کتابخونها با همدیگه کمک زیادی بکنه

همچنین ایجاد دهها  شغل نیمه وقت و فروش کتابهای درسی با قیمتهای نازل که هر دو کمک بزرگیست به قشرآسیب پذیر دانش پژوه

 و خلوت شدن قفسه کتابخانه ها از کتابهای بی مصرف و صرفه جویی در مصرف کاغذ

حتی کندی آهنگ ثروتمند شدن ناشران گردن کلفتی مثل گاج و کانون و کاج و بلوط و ....

براستی جای خالی چنین مراسم فرهنگی کم هزینه ای در شهر شما احساس نمیشود؟

ض دیروز وسط شهر گیرافتاده بودم و برای کار خیلی واجبی باید برمیگشتم خونه یکسری مدارک برمیداشتم و دوباره برمیگشتم و....

یه پیک گرفتم و راه افتادیم ،متورسوار مرد درشت هیکل و تقریبا چاقی بود با کلاه کاسکتی بزرگ که تقریبا بخش مهم صورتش رو مخفی کرده بود ، یه کت پشمی سیاه رنگ بور شده تنش بود،جنس کتش خیلی زمخت بود ، منو یاد سیاه چادرهای عشایر انداخت که از پشم بز بودند.

همون اولش خیابون طالقانی رو ورود ممنوع با سرعت راه افتاد،با خودم گفتم خب موتور گرفتم که زودتر برسم دیگه! به تقاطع ولیعصر که رسید چراغ قرمز رو هم رد کرد و یک آن یه اتوبوس ایکاروس افسارگسیخته رو در چند متری موتور دیدم که هر دو با شتاب به هم نزدیک میشدیم..... در حالی که باد اتوبوس روی صورتم نشست از کنار هم  گذشتیم....با تحکم بهش گفتم : یه جوری برو که زنده برسیم!

در حالی که صداش توی کلاهش می پیچید و با صدای موتور و خیابون هم ترکیب شده بود زد زیر خنده و گفت:  چیه ؟ آرزو داری؟

.......... این خنده طعنه آمیز و کنجکاوی من باعث شد که تمام مسیر من بپرسم و اونم از زندگیش تعریف کنه،این که 15 سال تو یه کارخونه دولتی کارگر فنی بوده و حالا یکساله بخاطر زیان دهی به همراه 150 نفر دیگه اخراج شدن،البته یک میلیون دویست هزار تومن هم آخرش انداختن جلوشونا! بعدشم هرجا واسه کار رفته به خاطر سن و سال بالا-38سال- هیچ جا استخدامش نمیکنن ، تو کل مسیر چند بار وسط حرفاش گفت: فکر کردی مرض داشتم اومدم پیک شدم؟ تا حالا دوبار تصادف کرده که یک بارش رو بقول خودش تو جلاد خونه بیمارستان سینا جراحی شده ولی همچنان مجبوره این کار رو ادامه بده.

روز دعوت *

و کودک بود ، هشت یا ده ساله ، و در خانه پیغمبر ، که شبی وارد اطاق پدر و مادرش شد : محمد و خدیجه !

دید که دارند به خاک می افتند و می نشینند و بر می خیزند و زیر لب چیزی می گویند. هر دو با هم . هیچکدام به او توجهی ندارند ، در شگفت ماند ، در آخر پرسید: چه می کنید؟

پیغمبر گفت : نماز می خوانیم ، من مامور شده ام تا پیام اسلام را به مردم ابلاغ کنم و آنان را به یکتائی الله و رسالت خویش بخوانم . ای علی ! ترا نیز بدان میخوانم!

و علی گرچه هنوز کودکی است خردسال و در خانه و سراپا غرق در محبت ها و بزرگواری های اواست ، اما علی است. او بی اندیشه ، آری نمی گوید . ایمان او باید بر خردش بگذرد و سپس به دلش راه یابد . در عین حال زبانش لحن سن و سال خویش را دارد : اجازه بدهید با پدرم ابوطالب در میان بگذارم و با او در این کار مشورت کنم سپس تصمیم میگیرم.

اما این دعوت دعوتی نیست که علی را – هر چند هشت یا ده ساله – آرام بگذارد. تا سحر گاه بدان می اندیشد و بیدار می ماند.

کسی از آنچه آن شب ، در پرده های مغز این طفل بزرگ می گذشت خبر ندارد ، اما صبح ، صدای پایش را شنیدند که سبکبار و مصمم آمد و بر درگاه اطاق پیغمبر ایستاد و با لحن شیرین کودکانه ، اما منطق زیبا و استوار علی ، گفت :

من دیشب با خودم فکر کردم . دیدم خدا ، در آفرینش من ، با پدرم ابوطالب ، مشورت نکرد ، و اکنون ، من چرا در پرستش او باید از وی نظر بخواهم ؟ اسلام را به من بگوی!

و پیغمبر گفت و او گفت : می پذیرم. و از آن پس ، همه لحظات عمر را در این پیمان و پیوند نهاد و در پرستش خدا و وفای محمد و دوستی خلق و پارسائی روح ، آیتی شگفت شد و با صدها رشته پنهان و با روح و اندیشه و قلب محمد پیوند یافت و این را همه می دانستند و خود بیش از همه می شناخت و هزاران اشعه نامرئی مهر را که از جان او بر علی می تافت حس می کرد.

 

و این بود که روزی ، که روحش از شدت محبتی که پیغمبر به وی می ورزید ، به هیجان آمده بود ، دلش بسختی هوای آن کرد که از زبان خود او ، اندازه عاطفه اش را نسبت به وی بشنود ، پرسید:

از این دو ، کدامشان در چشم رسول خدا محبوب ترند : دخترش زهرا یا همسر او علی؟

پیغمبر که در برابر پرسش دشواری قرار گرفته بود – در حالیکه از این سوال زیرکانه ای که او را در تنگنای یک انتخاب محال میگرفت ، لبخندی معصوم و مهربان داشت – پاسخی یافت که احساس کرد درست بیان همان چیزی است که در دل داشته است. و با حالتی که گوئی از توفیقی لذت میبرد ، گفت :

فاطمه ، پیش من ،از تو محبوب تر است، و تو ، پیش من ، از فاطمه عزیزتری!

 

*از کتاب  "فاطمه فاطمه است" ،اثر ارزشمند دکتر شریعتی.

نه ایده آلیسم نه رئالیسم ، هر دو! (کتاب)

چند روزی از سالگرد مرگ مشکوک دکتر شریعتی میگذره ، امسال رسانه های دولتی این واقعه رو پررنگ تراز قبل انعکاس دادند. مصاحبه ای هم با مقام رهبری در روزنامه جمهوری اسلامی دیدم و در حسینه ارشاد تمبر یادبود وی به نمایش درآمد و ....

باز اگر نیم نگاهی به تقویم بیاندازیم ولادت حضرت فاطمه (س) رو می بینیم که خیلی بهش نزدیکیم.

حضرت فاطمه و دکترشریعتی ما رو به یاد فاطمه فاطمه است می اندازند.

کتابی که کتاب نبود ، مثل بیشتر کتابهای شریعتی از روی سخنرانی هایش به رشته تحریر درآمد.

شاید اوج معانی این کتاب را خیلی ها در صفحه آخر و جملات تکان دهنده آخر آن یافتند ، آنجا که با همین جمله بپایان میرسد :

...... نه، اینها همه هست و اینهمه فاطمه نیست

فاطمه ، فاطمه است.

مخصوصا جملات زیبای بالا رو کامل ننوشتم چرا که دقیقا منظور من چیزی غیر از این بخش از کتاب بود.

دکتر شریعتی در این کتاب قبل از اینکه به حضرت فاطمه بپردازد مقام زن مسلمان را که فاطمه زهرا مظهر آن است  با زن غربی ای که به ما عرضه شده و نه آن زن غربی واقعی (بقول خود شریعتی مثل مادام کوری) مقایسه میکند. و این کار آنقدر وسعت میگیرد در کتاب که یادم میاد اون موقع که مطالعه میکردم لحظه ای شک کردم نکنه جلد کتاب با اوراق آن اشتباهی صحافی شده باشه (آخه کتابی که من دارم از اون نسخه های قبل انقلابی زیرزمینی است که با ابتدایی ترین امکانات چاپ شده)

حالا میخوام چند جمله ای از این دانشمند فرزانه پیرامون نگاه اسلام به مسئله ازدواج مجدد برای شما نقل کنم :

...."کنکوبیناژ"  یا زنــــدگی جــــــفتی  را که در اروپا بصورت ازدواج نا مشروع ، غیر قانونی و منفور و نجس تلقی میشود ولی وجود دارد و در همه جای اروپا و امریکا ، در ممالک بسیار مذهبی و گروههای مذهبی هم هست و بیشتر، اسلام ، با قبول طلاق و جواز ازدواج مجدد و وضع ازدواج مجدد آنرا در موارد استثنائی  زندگی فردی و وضع اجتماعی پذیرفته است، که اگر نمیپذیرفت روی میداد اما بیرون از دسترس و کنترل او .

اما اکنون با پذیرفتنش ، بعنوان یک واقعیت طبیعی و اجتناب ناپذیر ، آنرا یک امر شرعی و قانونی میکند و در نتیجه میتواند بر آن مسلط شود و شکل آنرا با مبانی حقوقی و اخلاقی خود منطبق سازد.طرفین را مقید میسازد و قوانین را بر دو طرف جاری میسازد و به اصول و شرائط و مقرراتی مقیدشان میکند و احساس گناه کردن و مطرود بودن در چشم خداوند ، و مردم را از وجدان زن و مرد بیرون میآورد،یا تطهیرشان،پیوند آنها را با مبانی اخلاقی و مذهبی حفظ میکند و فرزندانشان را در محیطی سالم و پاک طبیعی می پرورد و نیز جامعه را وا میدارد تا به چشم گناه و حرامزادگی و پلیدی به آنان ننگرند و ...

همه این موفقیت ها را اسلام از آنرو بدست می آورد که این واقعیت اجتماعی و انسانی را اعتراف میکند و در نتیجه میتواند نتایج و عواقبش را کنترل کند،به آن یک فرم قانونی بدهد،شکلش را اصلاح کند و به آن یک وجهه مشروع و اخلاقی ببخشد ، این است اعتراف به واقعیت های موجود،که قدرتمان میدهد،تا کنترل و هدایتشان کنیم و بتوانیم برآنها تسلط داشته باشیم،و اگر انکار کنیم آنها بر ما تسلط میابندو بی خواست ما ، به هر جا که اراده کنند کشیده میشوند. چنانچه می بینیم هم رئالیست ها غرق در واقعیت های موجودند ، چه بد و چه خوب ، و هم ایده آلیست ها که از آنها میگریزند،بلکه ایده آلیستهای اینجوری بیشتر قربانی و اسیر بدیها و نا هنجاریها هستند زیرا رئالیست با واقعیت ها همراه و همساز است اما ایده آلیست که آنها را نمی شناسد و نمی بیند و جاهلانه و خیال پرستانه نفی میکند ،خود، در برابر حمله آنها بی دفاع و ناشی و ضعیف ، بزانو در می افتد و نابود میشود.....

ض  البته اروپایی که در اینجا سخن از آن میرود اروپای قرون وسطی است که در آن طلاق برسمیت شناخته نمیشده. و دیگر اینکه این بحث خیلی مفصل تر از آنیست که اینجا نقل شده و متاسفانه حوصله مطالب وبلاگی را فراتر از این نیست پس طبیعتا برای آگاهی بیشتر باید به کتاب فاطمه فاطمه است مراجعه کنید.

ض راستی نتیجه آزمایش رو هم گرفتم و همه آیتمها خوب بود بجز گلاب به روتون .... (زیادی تیره دیده شده). خلاصه من تب مالت نداشتم ولی بعد از سالها یه بار دیگه طعم شیرین تمارض کردن رو چشیدم خیلی حس خوبی داره وقتی همه به آدم توجه میکنن،زنگ میزنن حالتو میپرسن، کامنت میزارن ، نگرانت میشن ، احساس میکنی اونقدر که فکر میکردی کمرنگ نیستی و اگه مریض بشی نگرانت هم میشن و بود  و نبودت فرق میکنه ! شاید شما الان حس کرده باشید که من کمی و شاید خیلی کمبود و عقده ی محبت و توجه دارم ولی باور کنید همه ما احتیاج داریم که دیده بشیم یا بهمون محبت بشه یا بعضی موقع ها بزرگتر از اون چیزی که هستیم معرفی بشیم، اتفاقی که در ایران کمتر رخ میده و شاید یکی از ریشه های ناهنجاریهای اجتماعی هم همین باشه (مثل اتفاقی که برای مسعود شصت چی افتاده بود) حتما تجربه کردید که با یک عبارت کوتاه انرژی بخش میشه روحیه دوست یا مادر یا راننده اتوبوس یا ارباب رجوع ....رو  دگرگون کرد و نیرویی مضاعف در او دمید ، ولی نمیدونم چرا خیلی ها در استفاده از این عبارتها صرفه جویی میکنند؟

مرگان و سلوچ (کتاب)

 از عشق بین دو جوان روستایی چه می دانید؟ برای منی که تجربه زندگی طولانی در یک روستا را ندارم تنها پیش فرض ، فیلم یا سریالی است که در آن روابط عاشقانه دو جوان روستایی تصویر شده باشد چیزی که در ذهن من و احتمالا شما وجود دارد لحظه ایست که دخترک با لباسهای رنگین محلی و کوزه ای بر سر به لب برکه میآید و پسرکی با موهای لخت و جلیقه و شلواری گشاد در حالی که خرش را کنار درختی پارک کرده در این گوشه خلوت انتظار معشوقه اش را میکشد ، سپس با خجالت و لکنت چند کلامی بین آنها رد و بدل میشود پسر از قرار خواستگاری که نه نه اش  خواهد گذاشت می گوید و دختر از عزم پدر در ازدواج او پسرعموی بدقیافه و خل وضعش... نهایتا دختر از ترس برادر قلدر کوزه را به سرعت از آب پر میکند و با همسر آینده خداحافظی ...

اینها همون تصویر مصنوعی بود که کارگردانهای تازه کار مراکز استانی صداوسیما به خورد ما میدهند و با منظره ای که دولت آبادی چند شب پیش در کتاب جای خالی سلوچ  به من نشان داد فاصله زیادی دارد ( صمیمیت بین من و محمود رو داشتین ؟!! )

- مرگان و سلوچ نام دختر و پسر دلداده ای است مقیم روستایی بنام زمینج -

"...... مرگان در میان خوشه چینان بود. خویر نشته بود و پی رندزدن سلوچ را نگاه می کرد. دروگر بنامی بود سلوچ . قد و بری نداشت ، رشید نبود ، اما پاکیزه کار و سخت بود.

ریز نقش و چابک ، سلوچ روی پاها نشسته می چرخید و زمین را از بوته های بلند و خمیده گندم صاف میکرد.دروگر پاکیزه کار ،سلوچ ، خوش میداشت کمی بی هوا درو کند تا بیش از آنچه که باید خوشه بر زمین بریزد . بر این کار او سالار دشت هم خرده نمی گرفت. چرا که میدانست سلوچ خوشه ها را برای مـــرگــــان بر زمین میریزد . این دیگر یک جور رسم بود . شده بود . یکجور قرار پنهانی بین دروگر و سالار و خوشه چین . دروگر جوانی اگر خواهای دختری بود ، این را حق خود میدانست که بوته های خشک گندم را با کاربرد خبره وار منگال چنان بتکاند تا خوشه های خشکیده و سست بر زمین بریزند و پیشلاو به کمر بسته دختر باید پر شود : پیشکش عشق.

  مرگان باید دست پر به خانه برود . مرگان دست پر به خانه میرفت. نیش و کنایه این و آن؟! هرکه هرچه خواهد بگوید مرگان چیزی به جد نمی گرفت . زبان دیگران دل دیگران است . بگذار دل برخی با مرگان نباشد. نباشد! دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان می آورند. این دیگران به گمان خود زیرک اند! غافل از اینکه نه زیرک ، دو رویه اند. جرات یکرویگی شان نیست . آخرش چه گفته میشود؟ اینکه مرگان ساربانها با سلوچ تنور مالها خواهای هم اند. بگویند! بگذار همه اهل زمینج با این خبر دهن خود را شیرین کنند! چه عیبی؟ چه گناهی؟ بگذار همه بر بام شوند و جار بزنند که مرگان و سلوچ با همدیگر میزنند و می خورند و درکارند. کی بود که جلوی خواستن مرگان را بگیرد؟ هیچکس.

مرگان بیش از یک برادر که نداشت. پدرش مرده بود و مادرش خانه نشین بود. امان – برادر مرگان – چه میخواست بگوید؟ خودش در شوریدگی گیسو لقب گرفته بود ، مولا امان! مولا امان ، خود پر خروشتر عاشق گیسو بود. چندان که کارش به جنون رسیده بود. راه میرفت و برای گیسو بیت می ساخت . یک پا نجما بودبه هوای گیسو میان کوچه ها سرگردان پرسه میزد و آواز میخواند . شب ها تا صبح خواب نداشت . افسانه مولا امان و گیسو پیش همه خلق خدا روی روز افتاده بود .همچین برادری به مرگان چه میتوانست بگوید؟

مرگان فقط مست سلوچ بود. با او ، مولا امان که خود دیوانه گیسو بود چه می توانست بگوید؟ گیرم که بگوید! دشنامی و زنجیری و لگدی. چه غم؟ آنچه مرگان را میکشت لگد و شلاق نبود. دوری سلوچ ، مرگان را می کشت. دوری پسر تورمال. " 

ض  امروز از پله های ایستگاه مترو هفت تیر بالا میرفتم که مرد جوانی برخلاف ما داشت پائین میومد، خانم جوانی هم چهار پنج تا پله بالاتر از من و هم جهت من داشت بالا میرفت ، مرد جوان بدون مقدمه و انگار که سالهاست خانم رو می شناسه گفت : بالا گشت ارشاد ایستاده ها! خانم هم همونطور خونسرد و راحت پرسید: خروجی این سمت یا اون سمت؟ آقاهه سمت راست رو با دست نشون داد و گذشت خانومه هم مسیرش رو به سمت چپ عوض کرد و  خیلی عادی مسیرش رو ادامه داد! من هم همچنان دنبالش داشتم میرفتم - اشتراک مسیر داشتیم - اصلا به اطرافش نگاه نمی کرد تا ماموران پلیس رو پیدا کنه..... مکالمه کوتاه و بی مقدمه این خانم و آقا برای خنثی کردن عملیات پلیس صورت گرفت ، یه لحظه منو  یاد فیلم های زمان آلمان نازی انداخت که چریک های مبارز لهستانی با خونسردی و تسلط فعالیت های مبارزاتی پنهانی میکردن ، اون هم جلوی چشم نیروهای امنیتی اشغالگر !        

  

 

زمین انسانها (کتاب)

زمین انسانها اثریست از آنتوان ماری روژه کنت دوسنت اگزوپری،که با شاهکار معروفش شازده کوچولو  می شناسیمش. او هوانورد بود و در نهایت به یکی از موسسان ایرفرانس تبدیل شد. بیشتر داستانهای وی نیز به همین مقوله ارتباط داره ، از جمله زمین انسانها.

تا قبل از خوندن کتاب اگه به من می گفتن نظرت در مورد کتابی که یک خلبان راجع به پرواز و تجربیات کاریش نوشته چیه؟ حدس می زدم یک داستان هیجان انگیز،و پر افت و خیز از جنس فیلم های هالیوودیه..... اما حالا که کتاب رو خوندم به اشتباه بودن حدسیاتم پی بردم.

اگزوپری با تمام وجود به بیابان و زمین هایی که  روی اونها پرواز میکنه عشق می ورزه. متن کتاب مملو از توصیفات پر حرارت راجع به خاطرات پرواز اگزوپری و دوستان خلبان اوست ، فصل هایی از کتاب شبیه نامه های عاشقانه ایست که برای دوستانش نوشته. برش کوتاهی از زمین انساها رو با هم می خونیم:

"هواپیما بی شک ماشینی است اما چه وسیله خوبی برای تحلیل است! این وسیله برای ما از چهره راستین زمین پرده برگرفته است.ما به آن ملکه ای می مانستیم که خواست از احوال رعایای خود از نزدیک با خبر شود و بداند که آیا از سلطنتش شاد کامند یا نه.درباریانش به قصد فریب او راهش را به زیبایی آراستند و گروهی مزدور را در آن به شادی واداشتند. (اشاره است به کاترین دوم) ملکه جز همین رشته نازک راه چیزی از قلمرو خویش ندید و ندانست که رعایایش در پهنه صحرا از گرسنگی می میرند و به او نفرین می کنند.

ما نیز در طول جاده های پیچ در پیچ راه می سپردیم. آنها از زمینهای بایر و سنگستانها و ریگزارها دوری می جویند و خود را با نیازهای انسانها سازگار می کنند و از چشمه ای به چشمه دیگر می روند (منظور همان جاده های پیچ در پیچ است).روستائیان را از انبار به گندمزار می برند و احشام نیم خفته را از آستانه آغل می گیرند و سپیده دمان به سبزه زار می رسانند و این دهکده را به آن یکی می پیوندند و اگر یکی از آنها خطر کند و از بیابانی بگذرد صد پیچ و تاب می خورد تا از واحه ها سیرآب شود.ما که بدین سان فریب پیچ و خم آنها را خورده و دروغهای مصلحت آمیزشان را باور داشته ایم و در سفرهای خویش از کنار آن همه مزارع مشروب و بوستانها و چراگاهها گذشته ایم،تا دیر زمانی زندان خود را زیبا انگاشته و زمین خود را پر آب و مهربان پنداشته ایم.

اما دیدمان تیزتر شده است و پیشرفتی دردناک کرده ایم . به یاری هواپیما مسیر مستقیم را شناخته ایم همین که از زمین بلند شدیم از راههایی که به جانب برکه ها و آغل ها می گرایند یا چون ماری پیچان از این شهر به آن شهر می روند پیوند می بریم . از این پس ، چون از قیود دلپذیر آزاد شدیم و از نیاز به چشمه سار ها رهایی یافتیم راست به سوی مقصد های دور بال می گشاییم و تازه آنوقت از فراز مسیر مستقیم خود زیربنای اصلی و لایه سنگ و ریگ و نمک را کشف می کنیم که زندگی جای جای ،همچون اندکی خزه در ته ویرانه ها خطر کرده و شکوفان گشته است.

اینجاست که به فیزیکدان یا زیست شناسی بدل می شویم و تمدنهای زینت بخش ته دره ها را برسی میکنیم که گاهی به معجزه ای ، هر جا که اقلیمی مساعد یابند به صورت باغی خرم شکوفان می شوند. اینجاست که ما انسان را از پشت پنجره های هواپیمای خود ، چنانکه از ورای دستگاههای کاوش به دیده تامل می نگریم.اینجاست که سرگذشت خود را باز می خوانیم."

و سرانجام " روز سی و یکم ژوئیه 1944 به اصرار بسیار اجازه گرفت که برای آخرین بار پرواز کند.ساعت هشت و نیم صبح از زمین برخاست تا ماموریت خود را بر فراز منطقه گرنوبل وانسی به انجام رساند .ساعت سیزده و سی دقیقه طی پیامی خبر داد که ذخیره بنزینش برای بیش از یک ساعت پرواز کفایت نمی کند.ساعت چهارده و سی دقیقه همه یقین داشتند که دیگر در آسمان نیست. به احتمال بسیار هواپیمایش را در حوالی جزیره کرس سرنگون کرده بودند. "

البته پاراگراف بالا مربوط به سرانجام زندگی دوسنت اگزوپری ست -که از مقدمه کتاب برداشتمش- و به سرانجام کتاب ربطی نداره.

کتاب (مقدمه)

من یار مهربانم دانا و خوش زبانم

                                            گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم

بیت بالا سرآغاز قطعه بیاد ماندنیست که در کتاب فارسی دوم دبستان خوندیم.اون سالها از ما می خواستن که شعر های کتاب فارسی رو حفظ کنیم و شگفت اینجاست که از بین اونهمه شعری که توی اون دوران به اجبار به خاطر می سپردیم این قطعه ملکه ذهن خیلی از ماها شده.

همونطور که قبلا وعده داده بودم موضوعات تخصصی رو به تدریج معرفی می کنم ، و اینبار نوبت به کتاب رسیده.

 قبلا که خودم وبلاگ نداشتم و به وبلاگهای محبوبم سرک می کشیدم،از وبلاگهایی که اسیر روزمرگی می شدن و شرح دقیق حال و احوال روزانشون میشد خوراک اصلی نوشته هاشون خوشم نمیومد با توجه به اینکه قلم جذاب و نوشتهای سرگرم کننده ای هم داشتند ولی این احساس رو به آدم میدن که مخاطب یا بازدید کننده اون وبلاگ تبدیل میشه به سنگ صبور نویسنده که احتمالا اتلاف وقت هم براش اهمیت نداره مثلا کسی رو میشناسم که الان سه ماهه فقط در مورد کنکور ارشدش می نویسه و وضعیت درس خوندنش،اتاق بهم ریخته اش و آزمونهاو....

البته من این روش رو کاملا رد نمی کنم و فکر میکنم اگر تعادل رعایت بشه برای کسی که وقتش رو صرف خوندن نوشته های من میکنه جذاب هم هست.

حالا اینا چه ربطی به کتاب داشت؟

برای اینکه به حال روز اون نوع وبلاگها دچار نشم به موضوعاتی فکر میکردم که هم برای من و هم برای شما مفید واقع بشه .این بود که رسیدم به موضوع کتاب.

حالا اینکه چه جوری به کتاب بپردازم کلی ذهن من رو مشغول کرده مثلا هرگز نمی خوام به سبک بعضی از برنامه های تلویزیونی یا نشریات کتاب معرفی کنم یعنی اسم نویسنده،ناشر،نوبت چاپ  ،شمارگان،تعداد صفحات و قیمت پشت جلد کتاب بشه معرفی کتاب! اول اعتراف می کنم که من اصلا آدم کتابخونی نبودم –البته مطالعه زیاد داشتم ولی نه در حوزه کتاب-مدت کوتاهیه که شبها قبل از خواب دقایقی رو صرف خوندن کتاب می کنم و تو یه مدت کوتاه پیوند عجیبی بین من یار مهربانم برقرار شده، مطالب قشنگی از جلوی چشمم میگذره که حیفم میاد به پنجره چوبی نیارمشون . اینجوری من انگیزه ای مضاعف برای خوندن پیدا میکنم به این امید که بخشی از خونده هام رو به شما معرفی و منتقل کنم و شما هم وسوسه میشین به مطالعه اون اثر یا آثار دیگه –همیشه که وسوسه بد نیست!-

در طول مطالعه یک کتاب شاید 1یک بار و شاید چند بار تو پنجره چوبی در موردش بنویسم.بیشتر سعی دارم تو این پستها قطعه هایی که به خودی خود معنای مستقلی دارن و به سوژه کلی کتاب وابسته نباشن رو ذکر کنم یا با مختصری توضیح ادامه مطلب رو ذکر کنم خلاصه آخر فیلم رو لو نمی دم.

تو انتخاب موضوع کتاب هم نمیخوام روی یک موضوع خاص متمرکز بشم برخلاف نظر خیلی ها که به تمرکز و دوری جستن از این شاخه و اون شاخه پریدن توصیه می کنند ما رو، من دوست دارم مثل یک پرنده آزادانه پرواز کنم : رمان،تاریخ،مذهب،شعر،سیاست،ایرانی،خارجی....

   هر چند با این وقت محدودی که برای این کار اختصاص دادم خیلی هم نباید رویایی بشم.

مخلص کلام ، پس از گذشت 90 روز از تولد پنجره چوبی و شروع فصل دوم حیات این وبلاگ و همزمان با هفته کتاب و کتابخوانی به یاری پروردگار از این پس فصل جدیدی رو آغاز خواهم کرد بنام کتاب.