تماما مخصوص
زیپ کاپشنم را بستم. و او کمک کرد آن را تا دم چانه ام بالا
بکشم. سیگارم را آتش زدم و لحظه ای چشم هام را بستم. هنوز هیچ چیز نمی دانستم.
احساس کردم دارم در فضایی امن نفس می کشم. کسی هست که مرا می بیند ، نگرانم می شود
، و به خودم توجه دارد. اما نه به شیوه ژاله ، و نه با تمامیت خواهی او، بلکه به
خودم توجه دارد.احساس میکنم در کنار ژاله اسبی هستم زین و یراق شده که اگر سوار
شود، به نرمی و مهربانی افسارم را دردست میگیرد ، و هر وقت خواست چنان می کشد تا
از هر مانعی بپرد و در هر دشتی جولان بدهد. تو باید اسب باشی. یا نه. به راحتی می
توانست اسبش را رها کند در جنگلی که چشم اندازی به هیچ دشتی نداشته باشد. آنقدر که
به او بفهماند گذشته ای نبوده،جنگل بوده و همین علف های هرز.
با یانوشکا می توانستم خودم باشم،حتی اگر اسب می بودم،کسی اما سوارم نبود،مهمیزی نبود ، زین و یراقی نبود ، ترس از رها شدن در جنگلی غریب نبود ، لخت دویدن بود ، نفس نفس زدن های شورانگیز بود. پژواک چکیدن قطره ای آب در غاری خنک بود که در چله تابستان به آن پناه برده ای.
می دانستم یانوشکا به شیوه خودش به من نزدیک می شود، و با رفتار خاص خودش می تواند لحظه به لحظه خودش را در دل من جا کند، اما نمی دانستم بعدش چه اتفاقی می افتد. اهمیتی هم نداشت. فقط هراس ما از دکتر برنارد قابل فهم نبود. چرا هر دو ما ازش می ترسیم و نمی خواهیم بفهمد که ما به هم علاقه داریم؟
این روزها دارم " تماما مخصوص " عباس معروفی رو میخونم. کلمه ها وقتی از زبان و قلم عباس معروفی بیان می شود، آدم مست میشود، دقیقا مثل غمی که بعد از مستی سراغت می آید و از آن غم لذت می بری.
معروفی به معنای کلمه عاشق پیشه است. آرام آرام می گوید و به قلبت چنگ می زند.
فرازهای دیگری هم خواهم نوشت از این کتاب.
مثل همین، که چند روزه داره تو ذهنم تکرار میشه
" همه زخمهات رو فراموش کن، آماده شو برای سفری تماما مخصوص! "


بعد از یکی دو
ماه وقفه،خواندن دُن آرام را دوباره از سر گفته ام.اثر تحسین شده ی میخائیل
شولوخوف روسی که عده ای می گویند با جنگ و صلح تولستوی رقابت میکند.
دیروز صبح که داشتم از خونه بیرون میرفتم ، برای "برون رفت" از این بحران روحی رفتم سراغ کتابام تا شاید با خوندن یه کتاب جدید ، اندکی تغییر کنه این حال و هوا.
روزنامه




