و از سرما لذت می برم
بعد از یکی دو
ماه وقفه،خواندن دُن آرام را دوباره از سر گفته ام.اثر تحسین شده ی میخائیل
شولوخوف روسی که عده ای می گویند با جنگ و صلح تولستوی رقابت میکند.
داستان با روایت زندگی روستائیانی که در مجاورت رودخانه دُن زندگی می کنند،شروع می شود. زندگی انسانهایی که قبل ازروشنایی هوا به سراغ رودخانه یخ زده می روند تا غذای خود را از عمق سرما و تاریکی به کف آورند ، زندگی در سایه اقتدار تزار و حضور تثبیت شده دین .... و با همه این احوال، روابط عاطفی پیچیده ای خواهی دید که هر لحظه باید خودت را آماده کنی برای شوکه شدن از پیچیدگی وجود انسانها.عشق ها و خیانت ها ، بوسه ها و تازیانه ها،اشک ها و کینه ها.
با شروع جنگ جهانی اول و بعد از آن انقلاب کارگری و اتفاقهای دیگری که هنوز به آنها نرسیده ام، درونمایه سیاسی و اجتماعی داستان پررنگ تر نیز می کند.
چیزی که میخواهم بگویم این است که در سطر به سطر این داستان گوهری نهفته است که لذت کشف آن لحظه به لحظه وجود من را نوازش میدهد،غالب لحظه هایی که از زندگی انسانهای این داستان می خوانم را رنج و سختی فرا گرفته،از مشقت های فراوان کار و زندگی در سرزمین های سردسیری روسیه بگیرید تا فقر ،اختناق ، جنگ و خشونتهای ناشی از آن.
ولی همزمان شما از خواندن همین روایتها هم لذت می برید و مشتاقانه می خواهید بخوانید و خود را در آن میدان قرار دهید و دوش به دوش آدمهای داستان پیش بروید،بدون شک این حس اشتیاق ریشه در سادیسم و مازوخیسم شمای خواننده ندارد،چرا که این کتاب عامه خوانندگانش را جذب میکند،پس چیست علت اینهمه گیرایی در نوشته هایی که حال و روز دردناک انسانها را بازگو میکند؟
وقتی هنگام راه رفتن های هر روزه ام در مسیرهای تکراری روزهایم، با خود فکر میکنم که کجاست دلیل کشش نوشته های این رمان؟؟؟ ناگهان یاد توصیف های بی نظیر نویسنده می افتم که هر وضعیتی را طوری به غیر از آن چیزی که دیده میشود برایت تصویر می کند،به غیر از نگاه تثبیت شده همیشگی، در حالی که این تصویر هم دقیقا عین واقعیت است فقط نگاه تازه ایست،فقط جای دوربین را تغییر داده ،مثل موقعی که در یک مسابقه فوتبال توپی وارد دروازه ای میشود و کارگردان تلویزیونی با نشان دادن زاویه های گوناگون لحظه ی گل، ما را مجذوب هنر و امکاناتش میکند، شولوخوف هم همین کار را میکند. یعنی با لسان جادویی اش در هر سطر تو را متعجب میکند که چگونه میشود حتی در بطن سیاه ترین تحولات زندگی چنین زوایای بدیعی را جستجو کرد؟
در این کتاب به گواهی مترجمش، احمد شاملو ،بیش از 2000 مورد تشبیه ادبی بکار رفته و همچین فراتر از 3000 واژه در وصف بیشتر از صد رنگ و پرده رنگ مختلف بکار گرفته شده. به این معنی که موقع خواندن کتاب به این باور میرسیم که پدیده های زندگی ما چهره ها و رنگهای گوناگونی دارند ،گونه هایی که خیلی هایشان مدتهای مدید،مهجور می مانند.

در پارگراف زیر می توانید نمونه ملموسی از داستان را بخوانید که نگارنده با پراکنده نمودن واژه هایی که نشان از زایش دارند در عمق یک روایت تاسف آور که نشان از فرسایش دارند، مخاطب را بین بیم و امید معلق نگاه میدارد...
" سوار نظام گندم رسیده را لگدکوب و کشتزارها را در زیر سم اسبان پایمال میکرد،گفتی که ریزش تگرگ گالیسیا را بمباران کرده است. پوتینهای سنگین سربازان،جاده را می کوبید،سنگفرشها را می فرسود و گل و لای ماه اوت را در هم می آمیخت. چهره دژم خاک از گلوله ها و ترکش پولاد و آهن آبله گون شده و تشنه خون آدمی بود، شب هنگام شعله های سرخ افق را روشن میکرد،درختان دهکده ها و شهرها چون آذرخش تابستانی شراره بار بود، در ماه اوت که میوه ها می رسد و گندم آماده برداشت می شود آسمان خاکستری می نمود و روزهای آفتابی نادر، خفقان آور و مرطوب بود. "
***
این روزها که هوا سرد شده و زمستان چهره واقعی خودش را به ما نشان داده،سوزهای سردی که چون شلاق بر صورتم می نوازند،مرا به شرایط داستانی که مانوس تنهایی هایم شده نزدیکتر میکند... و از سرما لذت می برم.