دکترین انکار

اوایل دهه هشتاد بود که متولدین نگون بخت سال 63 که نماد انفجار هرم جمعیتی کشور هستند، به سن و سال کنکور دادن و دانشگاه رفتن رسیده بودند. اصولا این دهه شصتی ها (آدم بیشتر یاد یک انگشت شصت عضلانی می افتد! ) خصوصا مدل 63، از بدو تولدشان کشور را با بحران شیرخشک و پستونک دچار کردند تا حالا که کشور دچار بحران کمبود پراید و چار دیواری شده است.

داشتم میگفتم اوایل دهه هشتاد بود که تونل تاریک دبیرستان رو رد کرده بودیم و به گردنه امام زاده کنکور رسیده بودیم و مملکت دچار گه گیجه ی کمبود دانشگاه شده بود. نابغه ای بنام کاظم قلم چی آن روزها با تولید کتابهایی که از جنس مقوای شیرینی ساخته شده بود، در پوزیشن استیو جابز امروز قرار داشت. صنعت کنکور با صنعت خودرو و صنعت نفت رقابت تنگاتنگی داشت و روزهای جمعه تبدیل شده بودند به روزهای آزمون های آزمایشی. برگ برنده موسسات آموزشی هم پدیده نوظهور"کارنامه های کامپیوتری" بود! هر دو هفته یک کنکور باعث شده بود روزهای جمعه خیابانهای شهر تعطیل بودنشان را فراموش کنند.  

یادم می آید، یک جمعه با روز جهانی قدس مصادف شده بود و ما داشتیم از سنگر کنکور برمی گشتیم سمت ایستگاه اتوبوس. آنجا اولین ایستگاه بود و اتوبوسی خالی در انتظار من بود. روی یک صندلی چرک نشستم و مشغول خواندن مجله "پیام کانون" شدم. مسافرها تک و توک می آمدند و می نشستند. تا اینکه یک مرد خوش لباس و درشت اندامی آمد و کنارم نشست. کت شلوار سرمه ای دیپلماتیک و یک کیف چرم قهوه ای .عینک کائوچویی صفحه بزرگ و محاسنی انباشته و آراسته و خاکستری. شبیه آدم های داخل اتوبوس نبود. انگار همین الان یک بنز نمره سیاسی همانجا پیاده اش کرده باشد.

کیف را باز کرد و روزنامه ی  تا شده ای بیرون آورد.با دقت صفحات را باز کرد و مشغول خواندن شد. از آنجایی که کلا توجهم جلب شده بود خیره شده بودم به روزنامه ای که می خواند. داشت مصاحبه روزنامه جام جم با جواد لاریجانی را می خواند. یک عکس بزرگ هم از آقا جواد آن بالا چاپ شده بود. در حقیقت آقا جواد لاریجانی روی صندلی اتوبوس نشسته بود و داشت مصاحبه چاپ شده ی خودش را نگاه می کرد.

چند بار نگاهم بین روزنامه و چهره جدی آقا جواد رفت و برگشت ، تا اینکه ملاحظه را کنار گذاشتم و با دست روزنامه را نشان دادم و گفتم: شما هستید در عکس! و آقا جواد با نگاه بی روحی به من نگاه کرد و گفت: خیر. ایشان ایدئولوگ هستند. دوباره گفتم ولی شما هستید! و دوباره گفت ایدئولوگ.

مسافرها بیشتر شدند و اتوبوسی که مدتها روشن بود، تنه ی سنگینش را از جا کند و براه افتاد.در طول مسیر به انکار کردن آقا جواد فکر می کردم. اگر اینقدر از امنیتش می ترسید چرا همان بنز نمره سیاسی رو انتخاب نکرده بود؟ چقدر خوب حقیقت را انکار کرد. چقدر سیاست برازنده اش بود.... دقایقی به اینها فکر کردم تا اینکه اتوبوس به بلوار کشاورز رسید و در خیل عظیم اسرائیل ستیزان قدسی گرفتار شدیم. راننده بدون توضیح پشت اتوبوس دیگری متوقف شد و ماشین را خاموش کرد. با اینکه نیمه دیگر راه تا میدان هفت تیر باقی بود ، همه پیاده شدیم در سیل خروشان امت جاری گشتیم و تازه دوزاری ام افتاد که آقا جواد چرا بجای بنز احتمالی اتوبوس را انتخاب کرده بود.

این روزها که بحث داغ محافل شده است بگم بگم های دکتر محمود احمدی نژاد در مجلس و واکنش کم سابقه دکتر علی لاریجانی درباره فیلمی منتسب به دکتر سعید مرتضوی و اخوی ایشان و انکار قاطعانه از طرف دکتر فاضل لاریجانی  و اعتراض آیت اله صادق لاریجانی به همان موضع گیری ها و...  یاد نگاه خونسرد ده سال پیش دکتر جواد لاریجانی می افتم. این دکترین انکار . این جمعیتی که همگی یک لفظ دکتر را با خود یدک می کشند و چقدر خوب همه چیز را انکار می کنند. چقدر با آرامش. چقدر با ایمان.



یکی از زیباترین آهنگ های جناب مجید انتظامی عزیز، موسیقی تیتراژ سریال گــرگـــها است.یکی از آن سریالهای دهه شصتی که خیلی ها دوستش داشتند، آن سالها نه مجید انتظامی را کسی می شناخت نه داود میرباقری را.

 اگر یادتان باشد در پایان داستان همه آنهاها همچون گرگها بر یکدیگه حمله کردند .

بازی

مدتها بود که دلم تنگ شده بود برای خیابانهای خالی از ماشین و پر از بچه هایی که با توپ پلاستیکی و چهارتا آجر گل کوچیک می زدند و فراتر از ال کلاسیکو هیجان زده می شدند و امان همسایه ها را می بریدند... تا اینکه یک روز دیدم تکه زمین خالی زیر پل را که پاتوق نمکی ها و صافکارها بود با چند متر توری فلزی و چند متر لوله آب به یک زمین فوتبال تبدیل کرده اند. چند ماه بعد چمن مصنوعی آوردند و زمین را حسابی محصور کردند تا با هر شوت علی کریمی ها و فرهاد مجیدی های آینده توپ ها وسط خیابان شلوغ سرگردان نشوند.

هرچقدر که زیر پل به زمین فوتبال شبیه تر می شود ، انرژی بیشتری در محله آزاد می شود، این روزها بچه ها لباسهای هم رنگ خریده اند و دیگر لحظه ای زمین خالی نمی ماند، فریاد می کشند و با عطش سیری ناپذیر توپ ها را دنبال می کنند.بچه هایی که غالبا در دنیای شخصیت ها و فضاهای خوش رنگ و دروغین دیجیتالی می توانند بازی کنند، در واقعیت هم بازی کردن را مزه می کنند.

 گاهی جوان تر هایی با لباس هایی که شبیه فوتبالیست ها نیستند با کفشهایی که میانه ای با ورزش ندارند هم در زمین دیده می شوند که اتفاقا شر و شور بیشتری هم دارند و بیشتر از بقیه سر شوق می آیند. اینها کارگرهای بازار تره باری هستند که اتفاقا چند متر آن طرف تر قرار دارد. کارگرهای کرد و لر غریبی که شاید مدتهاست طعم بازی کردن را فراموش کرده اند و سخت درگیر بازی اقتصاد و بازار کار شده اند.

با دوستی که مدتها بود ندیده بودمش صحبت می کردیم، گفتم راستی رابطه ات با اونی که قبلا حرفش رو خیلی میزدی به کجا رسید؟ گفت هیچی تمومش کردم. بعد گفتم یک نفر دیگه هم بود که میگفتی بهش علاقه داری و دوست داری باهاش صحبت کنی چی شد؟ گفت هیچی از خیر اون هم گذشتم... دلش پر بود از بازی های آدمها. اینکه از بازی دادن و به بازی گرفته شدن خسته شده ، این شهوت بازیگری و بازیچه کردن آدمها ، این پیچیدگی ها و پیچوندن ها.... از بازی خسته بود.

البته همانقدر که ما از وجود بازیگرها در زندگی مان تنفر داریم همانقدر هم دوست داریم برویم به سالن های سینما و تاتر و بازی کردن بازیگرهای دیگری را تماشا بنشینیم و هرچقدر آن بازیگر بیشتر رنگ عوض کند و بهتر بازی بدهد ذهن ما را، ما هم بیشتر او را دوست خواهیم داشت و ستایش خواهیم کرد و هنری بس والاست این بازیگری و بهترین لقبی که به یک هنرمند از این گونه می توانیم بدهیم آقای بازیگر! است.

یکی دیگر از عناصر دوست داشتنی زندگی عشق بازی است، چیزی که معمولا با صراحت درباره اش حرف نمی زنیم اما گوشه ذهن همه ما وجود دارد و بدون تعارف قند را در دلمان آب می کند. از آن بازی هایی است که فقط بر خودمان و در خلوت می پسندیم و بر دیگران و در انظار عموم ، منفور می پنداریم، یکی از آن نمونه هایی است که اثبات می کند این حیوان ناطق چقدر عجیب است و خودش خبر ندارد!

گاهی بازی ، خطرناک است مثل بند بازی،آتش بازی ، بازی با مرگ، بازی با سرنوشت یک ملت، بازی های سیاسی، بازی با جنگ و بمب و موشک و قدرت... این دست از بازی ها دو لبه دارند یا مرگ است یا زندگی، یا سقوط است یا بقا. گل یا پوچ است!

اگر فکر کرده اید که برای پول دار شدن باید زیاد کار کنید یا خوب فکر کنید یا مدرک تحصیلی خاصی کسب کنید، باید بگویم اشتباه کرده اید،همه اینها فقط موجب این است که درآمد مناسبی کسب کنید. و برای پولدار شدن تنها باید یاد بگیرید چگونه با پول بازی کنید.

ممکن است زندگی هم با ما بازی کند، چیزی که به نسبت اعتقاداتمان اسم آن را شانس ، تصادف ، تقدیر ، مشیت الهی ، کائنات و معجزه و ... می گذاریم . شاید همه آنها در کنار هم وجود دارند و تفکیک کردنشان کار هر کسی نباشد، شاید بعضی از آنها زائیده تخیلات و خرافات باشند ولی چیزی که قطعیت دارد این است که همه جای زندگی در "اختیار" ما نیست و قسمتی از آن بازی روزگار است.

قفل هایی که باز نمی شوند را می گویند باید با آنها کمی بازی بازی کنید تا شاید باز شوند. و اتفاقا اغلب موارد اگر کلید درست باشد و قفل بد قلق بود، اگر با او کمی بازی کنید باز میشود. حتما عنایت دارید که منظورم از قفل و کلید دقیقا همین قفلهای فولادی و کلید های آلومینیومی نیست...

 

وای خدای من... این بـــــازی عجب گستره وسیعی دارد. تو گویی همه زندگی بـــــازی بود و ما باور نداشتیم.



گوش کنید به بـازی، با صدای سیاوش قمیشی.