دکترین انکار
داشتم میگفتم اوایل دهه هشتاد بود که تونل تاریک دبیرستان رو رد کرده بودیم و به گردنه امام زاده کنکور رسیده بودیم و مملکت دچار گه گیجه ی کمبود دانشگاه شده بود. نابغه ای بنام کاظم قلم چی آن روزها با تولید کتابهایی که از جنس مقوای شیرینی ساخته شده بود، در پوزیشن استیو جابز امروز قرار داشت. صنعت کنکور با صنعت خودرو و صنعت نفت رقابت تنگاتنگی داشت و روزهای جمعه تبدیل شده بودند به روزهای آزمون های آزمایشی. برگ برنده موسسات آموزشی هم پدیده نوظهور"کارنامه های کامپیوتری" بود! هر دو هفته یک کنکور باعث شده بود روزهای جمعه خیابانهای شهر تعطیل بودنشان را فراموش کنند.
یادم می آید، یک جمعه با روز جهانی قدس مصادف شده بود و ما داشتیم از سنگر کنکور برمی گشتیم سمت ایستگاه اتوبوس. آنجا اولین ایستگاه بود و اتوبوسی خالی در انتظار من بود. روی یک صندلی چرک نشستم و مشغول خواندن مجله "پیام کانون" شدم. مسافرها تک و توک می آمدند و می نشستند. تا اینکه یک مرد خوش لباس و درشت اندامی آمد و کنارم نشست. کت شلوار سرمه ای دیپلماتیک و یک کیف چرم قهوه ای .عینک کائوچویی صفحه بزرگ و محاسنی انباشته و آراسته و خاکستری. شبیه آدم های داخل اتوبوس نبود. انگار همین الان یک بنز نمره سیاسی همانجا پیاده اش کرده باشد.
کیف را باز کرد و روزنامه ی تا شده ای بیرون آورد.با دقت صفحات را باز کرد و مشغول خواندن شد. از آنجایی که کلا توجهم جلب شده بود خیره شده بودم به روزنامه ای که می خواند. داشت مصاحبه روزنامه جام جم با جواد لاریجانی را می خواند. یک عکس بزرگ هم از آقا جواد آن بالا چاپ شده بود. در حقیقت آقا جواد لاریجانی روی صندلی اتوبوس نشسته بود و داشت مصاحبه چاپ شده ی خودش را نگاه می کرد.
چند بار نگاهم بین روزنامه و چهره جدی آقا جواد رفت و برگشت ، تا اینکه ملاحظه را کنار گذاشتم و با دست روزنامه را نشان دادم و گفتم: شما هستید در عکس! و آقا جواد با نگاه بی روحی به من نگاه کرد و گفت: خیر. ایشان ایدئولوگ هستند. دوباره گفتم ولی شما هستید! و دوباره گفت ایدئولوگ.
مسافرها بیشتر شدند و اتوبوسی که مدتها روشن بود، تنه ی سنگینش را از جا کند و براه افتاد.در طول مسیر به انکار کردن آقا جواد فکر می کردم. اگر اینقدر از امنیتش می ترسید چرا همان بنز نمره سیاسی رو انتخاب نکرده بود؟ چقدر خوب حقیقت را انکار کرد. چقدر سیاست برازنده اش بود.... دقایقی به اینها فکر کردم تا اینکه اتوبوس به بلوار کشاورز رسید و در خیل عظیم اسرائیل ستیزان قدسی گرفتار شدیم. راننده بدون توضیح پشت اتوبوس دیگری متوقف شد و ماشین را خاموش کرد. با اینکه نیمه دیگر راه تا میدان هفت تیر باقی بود ، همه پیاده شدیم در سیل خروشان امت جاری گشتیم و تازه دوزاری ام افتاد که آقا جواد چرا بجای بنز احتمالی اتوبوس را انتخاب کرده بود.
این روزها که بحث داغ محافل شده است بگم بگم های دکتر محمود احمدی نژاد در مجلس و واکنش کم سابقه دکتر علی لاریجانی درباره فیلمی منتسب به دکتر سعید مرتضوی و اخوی ایشان و انکار قاطعانه از طرف دکتر فاضل لاریجانی و اعتراض آیت اله صادق لاریجانی به همان موضع گیری ها و... یاد نگاه خونسرد ده سال پیش دکتر جواد لاریجانی می افتم. این دکترین انکار . این جمعیتی که همگی یک لفظ دکتر را با خود یدک می کشند و چقدر خوب همه چیز را انکار می کنند. چقدر با آرامش. چقدر با ایمان.
یکی از زیباترین آهنگ های جناب مجید انتظامی عزیز، موسیقی تیتراژ سریال گــرگـــها است.یکی از آن سریالهای دهه شصتی که خیلی ها دوستش داشتند، آن سالها نه مجید انتظامی را کسی می شناخت نه داود میرباقری را.
اگر یادتان باشد در پایان داستان همه آنهاها همچون گرگها بر یکدیگه حمله کردند .