مدتها بود که دلم تنگ شده بود برای خیابانهای خالی از ماشین و پر از بچه هایی که با توپ پلاستیکی و چهارتا آجر گل کوچیک می زدند و فراتر از ال کلاسیکو هیجان زده می شدند و امان همسایه ها را می بریدند... تا اینکه یک روز دیدم تکه زمین خالی زیر پل را که پاتوق نمکی ها و صافکارها بود با چند متر توری فلزی و چند متر لوله آب به یک زمین فوتبال تبدیل کرده اند. چند ماه بعد چمن مصنوعی آوردند و زمین را حسابی محصور کردند تا با هر شوت علی کریمی ها و فرهاد مجیدی های آینده توپ ها وسط خیابان شلوغ سرگردان نشوند.

هرچقدر که زیر پل به زمین فوتبال شبیه تر می شود ، انرژی بیشتری در محله آزاد می شود، این روزها بچه ها لباسهای هم رنگ خریده اند و دیگر لحظه ای زمین خالی نمی ماند، فریاد می کشند و با عطش سیری ناپذیر توپ ها را دنبال می کنند.بچه هایی که غالبا در دنیای شخصیت ها و فضاهای خوش رنگ و دروغین دیجیتالی می توانند بازی کنند، در واقعیت هم بازی کردن را مزه می کنند.

 گاهی جوان تر هایی با لباس هایی که شبیه فوتبالیست ها نیستند با کفشهایی که میانه ای با ورزش ندارند هم در زمین دیده می شوند که اتفاقا شر و شور بیشتری هم دارند و بیشتر از بقیه سر شوق می آیند. اینها کارگرهای بازار تره باری هستند که اتفاقا چند متر آن طرف تر قرار دارد. کارگرهای کرد و لر غریبی که شاید مدتهاست طعم بازی کردن را فراموش کرده اند و سخت درگیر بازی اقتصاد و بازار کار شده اند.

با دوستی که مدتها بود ندیده بودمش صحبت می کردیم، گفتم راستی رابطه ات با اونی که قبلا حرفش رو خیلی میزدی به کجا رسید؟ گفت هیچی تمومش کردم. بعد گفتم یک نفر دیگه هم بود که میگفتی بهش علاقه داری و دوست داری باهاش صحبت کنی چی شد؟ گفت هیچی از خیر اون هم گذشتم... دلش پر بود از بازی های آدمها. اینکه از بازی دادن و به بازی گرفته شدن خسته شده ، این شهوت بازیگری و بازیچه کردن آدمها ، این پیچیدگی ها و پیچوندن ها.... از بازی خسته بود.

البته همانقدر که ما از وجود بازیگرها در زندگی مان تنفر داریم همانقدر هم دوست داریم برویم به سالن های سینما و تاتر و بازی کردن بازیگرهای دیگری را تماشا بنشینیم و هرچقدر آن بازیگر بیشتر رنگ عوض کند و بهتر بازی بدهد ذهن ما را، ما هم بیشتر او را دوست خواهیم داشت و ستایش خواهیم کرد و هنری بس والاست این بازیگری و بهترین لقبی که به یک هنرمند از این گونه می توانیم بدهیم آقای بازیگر! است.

یکی دیگر از عناصر دوست داشتنی زندگی عشق بازی است، چیزی که معمولا با صراحت درباره اش حرف نمی زنیم اما گوشه ذهن همه ما وجود دارد و بدون تعارف قند را در دلمان آب می کند. از آن بازی هایی است که فقط بر خودمان و در خلوت می پسندیم و بر دیگران و در انظار عموم ، منفور می پنداریم، یکی از آن نمونه هایی است که اثبات می کند این حیوان ناطق چقدر عجیب است و خودش خبر ندارد!

گاهی بازی ، خطرناک است مثل بند بازی،آتش بازی ، بازی با مرگ، بازی با سرنوشت یک ملت، بازی های سیاسی، بازی با جنگ و بمب و موشک و قدرت... این دست از بازی ها دو لبه دارند یا مرگ است یا زندگی، یا سقوط است یا بقا. گل یا پوچ است!

اگر فکر کرده اید که برای پول دار شدن باید زیاد کار کنید یا خوب فکر کنید یا مدرک تحصیلی خاصی کسب کنید، باید بگویم اشتباه کرده اید،همه اینها فقط موجب این است که درآمد مناسبی کسب کنید. و برای پولدار شدن تنها باید یاد بگیرید چگونه با پول بازی کنید.

ممکن است زندگی هم با ما بازی کند، چیزی که به نسبت اعتقاداتمان اسم آن را شانس ، تصادف ، تقدیر ، مشیت الهی ، کائنات و معجزه و ... می گذاریم . شاید همه آنها در کنار هم وجود دارند و تفکیک کردنشان کار هر کسی نباشد، شاید بعضی از آنها زائیده تخیلات و خرافات باشند ولی چیزی که قطعیت دارد این است که همه جای زندگی در "اختیار" ما نیست و قسمتی از آن بازی روزگار است.

قفل هایی که باز نمی شوند را می گویند باید با آنها کمی بازی بازی کنید تا شاید باز شوند. و اتفاقا اغلب موارد اگر کلید درست باشد و قفل بد قلق بود، اگر با او کمی بازی کنید باز میشود. حتما عنایت دارید که منظورم از قفل و کلید دقیقا همین قفلهای فولادی و کلید های آلومینیومی نیست...

 

وای خدای من... این بـــــازی عجب گستره وسیعی دارد. تو گویی همه زندگی بـــــازی بود و ما باور نداشتیم.



گوش کنید به بـازی، با صدای سیاوش قمیشی.