مرگ دراماتیک بازیگر دوست داشتنی ، عسل بدیعی ، همه را متاثر کرد. تاثیری که بر خلاف همیشه فقط آه و اشک به همراه نداشت. یک مرگ و هفت زندگی. یک پیکر مدفون و هفت انسان برای دوباره. پروفسور ماندگار در اوج تعطیلات نوروز خودش را برای عمل پیوند قلب می رساند، کبد با هواپیما به شیراز منتقل می شود. قرنیه ها به بانک اعضا می روند، بقیه اعضا هم شبانه پیوند داده می شوند و مرگ و زندگی در هم تنیده می شوند.

همزمان یک افت و خیز رسانه ای درباره علت مرگ او درگرفته است، نام بردن از بیمارستان لقمان حکیم کافیست تا زمزمه ها جان بگیرند. دوباره داستان قدیمی بیانیه صادر کردن ها و تکذیب کردن ها و ابهام ها و تناقض هایی که شرایط خاص خانواده حکم به فراموش کردن و درک کردن داغداران می کند. یاد ماجرای مرگ حسین پناهی و حرف های یغما گرویی از آخرین تماسش با او پیش مرگ و تکذیب های خانواده پناهی می افتم و آرزو می کنم یغمای دیگری پیدا نشود...

یاد اولین و بهترین فیلم عسل بدیعی می افتم. اولین و بهترین فیلمی که درباره پیوند اعضا ساخته شد. بودن یا نبودن ، ساخته جناب کیانوش عیاری را اگر ندیده اید، حتما ببینید ، مخصوصا سکانس های پایانی فیلم که دخترک برای بودن می جنگد و با تمام دردی که در قفسه سینه اش داشت، پله های نفس گیر را بالا می رفت تا قلب جدیدی برای زندگی اش بدست آورد. چه تقلای زیبایی می کرد برای زنده ماندن.

اما چیزی که بیشتر از همه به آن فکر می کنم معطوف شدن توجه علم پزشکی به جسم های نیمه جان است.اینکه آیا ممکن است روزی فرا برسد تا انسانها بتوانند ترتیبی دهند که با اختیار خودشان دچار مرگ مغزی شوند و هفت مرده را زنده کنند؟ خود را از زندگی رها کنند و عده ای را از مرگ؟ طرفداران اوتانازی دیگر در تقاطع اخلاق متوقف نمی شوند و صف های انتظار عضو کوتاه می شوند و...

شما به عاقبت عسل بدیعی غبطه نخوردید؟