رویش پنجره ها

دو سال پیش بود که یک مطلبی درباره خراب شدن خانه های پشت پنجره اتاقم نوشته بودم. تا حالا چهار تا خانه را خراب کرده اند و اگر این آخری هم نازک کاری اش تمام شود تعداد خانواده هایی که حالا پنجره هایشان را به سوی پنجره های خانه ما باز می کنند دو برابر می شود.

در نگاه اول همه از ازدحام و بیشتر شدن آلودگی صوتی و رفت و آمد ماشین ها و... گریزانیم ولی مثل همیشه این همه داستان نیست. نگاه های بعدی هم هستند که بعد از فروکش کردن احساسات اولیه بر روی پدیده های زندگی باز می شوند.

اتاق من پشت به قبله است، از آن اتاقهایی که روزها خورشید را نمی بیند و هیچ شبی ماه را نمی توانی در آسمان پیدا کنی. اما نمای ساختمانهای جدید را با سنگهای سفید پوشانده اند، این یعنی بازتاب نور خورشید به این سمت. دیشب برای اولین بار ماه را هم دیدم وقتی تصویرش روی پنجره خانه روبرویی افتاده بود. قرص کامل بود.

بطور تجربی دریافته ام خانه های قدیمی که مساحت بیشتری هم دارند ساکنانی میان سال و سالخورده دارند. آپارتمانهای تازه ساز که مساحتی بس کوچکتر اما شکیل و تازه هستند را جوانتر ها انتخاب می کنند. همسایه های جدید واقعا سرزنده و شاد هستند، صبح های زود از خانه خارج می شوند (این را از صدای پارکینگ می شود فهمید) و شبها تا پاسی از شب چراغهایشان روشن است. شب نشینی هم زیاد برقرار است. این را از صدای گفتگوهای مهمانها وقت شام و بهم خوردن ظرف و ظروف می توان تشخیص داد. صداهای گنگی که آهنگ خنده و هیجان در خودش دارد هنگام تاریکی شب و خواب، دلچسب است.

در همان نگاه اول همه اینها را می توان نوعی اختلال در آرامش دید ولی کمی که می گذرد همه اینها عادت می شود. شور زندگی بهترین توصیفی است که می توان کرد از وضعیت جدید همسایه هایمان.

 روزهای روشن تر و شبهای مهتابی تر. آدمهای پویا و معاشرتی. پنجره هایی که همیشه چندتایی پشتشان چراغی روشن است به من می گویند زندگی تنها به آرامش احتیاج ندارد و همیشه آرامش مترادف با سکوت نیست. 


گوش کنید به والس شماره یک از گروه پالت.


پل چوبی

جمعه شب پل چوبی را در سینما دیدم. فکر کنم بهترین فیلم از نگاه تماشاگران بود در جشنواره پارسال! در کل از آن فیلمهایی نبود که نفس را در سینه آدم حبس کند. ولی از آنهایی که آدم تو تاریکی سالن صد بار دنبال عقربه های ساعتش بگردد و منتظر تیتراژ پایانی باشد هم نبود.

اول اینکه اولین فیلمی بود که توانسته بود یک نگاه دزدکی اما منصفانه ای به اتفاقات سال 88  انداخته باشد. یعنی در کنار سوژه اصلی فیلم یک فیلمنامه ی دیگری در سایه جریان داشت که فارغ از جهت گیری های سیاسی آنچه بر مردم می گذشت را در مقیاس آزمایشگاهی نشان می داد. روایت خوبی بود. باید کارگردان را درک کنیم در چه شرایطی دارد کار می کند...

بیست دقیقه اول فیلم در شمال و ویلا بازی یکسری دانشجوی قدیمی جریان داشت. خیلی شبیه درباره الی بود. این چندمین فیلمی است که مرا یاد فیلمهای فرهادی می اندازد. بنظرم فیلم سازها بهتر است روح فیلمهای او را پیدا کنند تا اینچنین کپی کاری.

دیدن دوباره هدیه تهرانی هم صفایی داشت، آدم یاد ده پونزده سال پیش می افتاد. امیدوارم معتاد نشده باشد و تکیدگی صورتش هم بخاطر میان سالی باشد. و اینکه نسل بازیگران خوب سینما هم مثل تیم ملی سال 98 که دیگر تکرار نشد ظاهرا دیگر تکرار نخواهد شد. انگار قرار نیست بازیگر جدیدی بیاید و روحی به این سینمای پیر بدهد.

فیلمنامه اگرچه پختگی قابل تحسینی نداشت اما خیلی سعی داشت یک مفهوم را تصویر کند. و البته توانست. اینکه هر چیزی مقتضیات خاص خودش را دارد. دوره ی هر چیزی که سر رسید یعنی سر رسیده. نمی شود دکمه  "ری ویوو" را فشار داد و همه چیز را به عقب بازگرداند. اگر چه تلخ است این حقیقت، اما جنگیدن با این حقیقت تلخ می تواند آینده بسیار تلخ تری را برایت فراهم کند.

یک جمله ای هم از این فیلم هست که خیلی قابل توجه قرار گرفته این روزها و گوشه و کنار نقل می شود. دو سه بار هم در طول فیلم تکرار شد. " عشق یعنی اینکه حالت خوب باشه" هرچند جمله زیبایی ست. ولی یک جمله دیگر همان اول فیلم از زبان مهران مدیری شنیدم که بیشتر از آن به دلم نشست.

" نوستالژی یعنی کشک"