جمعه شب پل چوبی را در سینما دیدم. فکر کنم بهترین فیلم از نگاه تماشاگران بود در جشنواره پارسال! در کل از آن فیلمهایی نبود که نفس را در سینه آدم حبس کند. ولی از آنهایی که آدم تو تاریکی سالن صد بار دنبال عقربه های ساعتش بگردد و منتظر تیتراژ پایانی باشد هم نبود.

اول اینکه اولین فیلمی بود که توانسته بود یک نگاه دزدکی اما منصفانه ای به اتفاقات سال 88  انداخته باشد. یعنی در کنار سوژه اصلی فیلم یک فیلمنامه ی دیگری در سایه جریان داشت که فارغ از جهت گیری های سیاسی آنچه بر مردم می گذشت را در مقیاس آزمایشگاهی نشان می داد. روایت خوبی بود. باید کارگردان را درک کنیم در چه شرایطی دارد کار می کند...

بیست دقیقه اول فیلم در شمال و ویلا بازی یکسری دانشجوی قدیمی جریان داشت. خیلی شبیه درباره الی بود. این چندمین فیلمی است که مرا یاد فیلمهای فرهادی می اندازد. بنظرم فیلم سازها بهتر است روح فیلمهای او را پیدا کنند تا اینچنین کپی کاری.

دیدن دوباره هدیه تهرانی هم صفایی داشت، آدم یاد ده پونزده سال پیش می افتاد. امیدوارم معتاد نشده باشد و تکیدگی صورتش هم بخاطر میان سالی باشد. و اینکه نسل بازیگران خوب سینما هم مثل تیم ملی سال 98 که دیگر تکرار نشد ظاهرا دیگر تکرار نخواهد شد. انگار قرار نیست بازیگر جدیدی بیاید و روحی به این سینمای پیر بدهد.

فیلمنامه اگرچه پختگی قابل تحسینی نداشت اما خیلی سعی داشت یک مفهوم را تصویر کند. و البته توانست. اینکه هر چیزی مقتضیات خاص خودش را دارد. دوره ی هر چیزی که سر رسید یعنی سر رسیده. نمی شود دکمه  "ری ویوو" را فشار داد و همه چیز را به عقب بازگرداند. اگر چه تلخ است این حقیقت، اما جنگیدن با این حقیقت تلخ می تواند آینده بسیار تلخ تری را برایت فراهم کند.

یک جمله ای هم از این فیلم هست که خیلی قابل توجه قرار گرفته این روزها و گوشه و کنار نقل می شود. دو سه بار هم در طول فیلم تکرار شد. " عشق یعنی اینکه حالت خوب باشه" هرچند جمله زیبایی ست. ولی یک جمله دیگر همان اول فیلم از زبان مهران مدیری شنیدم که بیشتر از آن به دلم نشست.

" نوستالژی یعنی کشک"