نامه ای به امام زمان

 

سلام

دیشب با دوستی رفته بودیم به اون کوچه بن بست تا مثل همیشه سیگاری دود کنه ، بر خلاف همه شب های ظلمت زده با کوچه ای سر تا سر چراغونی روبرو شدیم،ریسه های الوان خانه های شمالی و جنوبی کوچه را به هم پیوند داده بودند، و از امتداد این کمان های درخشان تا پایان کوچه،گویی سقفی ملکوتی بر سرمان گسترده بودند.... و کوچه باز هم خالی بود و تنها،ما بودیم و چراغها و آسمان شب. شده بود شبیه اون سکانس بوی پیراهن یوسف که پدر یوسف (نصیریان) برای امیدواری خودش و آن دخترک چشم انتظار برادر ،کوچه را به دروغ ریسه کشیده بود و زیر نم نم باران قدم میزد و چراغ ها هم تک تک خیس می شدند و سپس خاموش.

نمیدانم اینها را چرا برای شما تعریف می کنم؟

فردا نیمه شعبان است و من باز هم دلم گرفته. همان روزی که پررنگ ترین خاطره ام لیوان های شربت و ایستگاه های صلواتی و خیابان گردی زیر چراغ های رنگی با چاشنی ترافیک است.

می خوام یه چیزی رو براتون اعتراف کنم که گفتنش خیلی هم راحت نیست،اما حقیقت این است که من گرسنگی روزهای رمضان را از شیرین کامی شب نیمه شعبان بیشتر دوست دارم. و حتی اندوه شب 21 رمضان را هم از شادی شب تولد شما بیشتر دوست دارم. باور کنید گفتن این حرفها برای من همانقدر سخت است که یک فرزند بخواهد بین پدر و مادرش یکی را بیشتر از دیگری دوست بدارد.

می دانید چرا؟ در آن روزهای گرم و طولانی روزه داری لحظه به لحظه خودم را می بینم که سر بر بالین پروردگارم گذاشته ام و او مرا نوازش می کند،می گوید تحمل کن بنده ی عزیزم،این لحظات را تو بر من تقدیم می کنی و من هم دارم با لبخند به تو نگاه می کنم و چه لحظه ای با شکوه تر از آن لحظه که من مجالی برای تقدیم کردن پیدا می کنم؟.... خلاصه عشقبازی برقرار است بین من و حضرت حق،بین ما نا محرمی نیست و هر چه هست من هستم و معشوقم ، قرآن پلی می شود برای عروج و ربنای شجریان نردبانی می شود برای فرود در آن پایانی لحظات افطار.

اما شب تولد شما که همیشه به خودم تلقین کرده ام امشب بزرگترین جشن ها در آسمانها و زمین برقرار است و ملائک ما را گل باران می کنند و چه و چه ....دیگر ردی از آن لحظات قدسی نمی یابم،دیگر هیچ نردبانی پیدا نمی کنم که با آن پله های عروج را بالا بروم،نه ایستگاه های صلواتی و شیرینی دانمارکی و لیوانهای یکبار مصرف شکسته دردی از من دوا می کند، و نه

آن غوقایی که بنام مولودی و جشن توسط و برای گروهی که کمتر شباهتی به من ندارند برپا می شود. انگار سالروز میلاد شما بهانه ایست برای کشیدن دیوار بلندی بین افکار ما،انگار مانور قدرت گروهی بر گروهی دیگر میشود،انگار آنها به ما فخر می فروشند که امام زمان در تصاحب ماست ،و انگار شما را تمام و کمال مصادره کرده اند و ....

ای کاش شما نیز همچون جد بزرگوارتان کتابی داشتید،همانطور که هر وقت دلمان تنگ می شود به خطبه های سوزناک علی و نامه های عبرت دهنده به مالک پناه می بریم،در شب تولدتان نیز آنها را می خواندیم و دیگر پای بعضی از منبرها روایت های هری پاتر گونه تحویلمان نمی دادند،ماجرای آن زنی که قرار است دستش به خون شما آلوده شود و نصف صورتش جوان است و نصف دیگرش افریطه و دقیقا از اصفهان بر می خیزد و.... روایتهایی که حتی در کتاب خدا هم مانند آنها ،آنطور آینده را لخت و عریان پیشگویی نکرده است که بعضی از اینهایی که در سایه انتظار فرج پناه گرفته اند،نقل می کنند.

نمیدانید چقدر دلم می گیرد وقتی می شنوم که گزارشگران شبکه ای که معمولا فیلمهایی از  حیات وحش و عجایب هستی پخش می کند،هزاران کیلومتر می پیمایند تا بیایند از سنت های مرسومی که در مسجد جمکران جریان دارد گزارش تهیه کنند تا مردمشان با حیرت تماشا کنند.یا وقتی کسانی آمده اند و راهکارهای عملی و فرمولیزه شده ملاقات با شما را ارائه میدهند و چه استقبالی هم می شود!

و همین استقبال است که مرا دلگیر می کند،که آیا آنها راه را اشتباه رفته اند یا این منم که منحرف شده ام؟

نامه ام دارد به درازا می کشد و من همچنان اندر خم همان کوچه اول مانده ام،رسم است که نامه را با امیدواری برای دیدار ختم می کنند و من هم با چنین امیدی تولدتان را تبریک می گویم و خود را به شما و حضرت حق می سپارم.

                                                                                     نیمه مرداد هشتاد و هشت،امیر. 

نامه ای به یک فرشته

  سلام

میگن اگه تو دنیا کارای بد بد کرده باشی اونجا هم یه جای بد برات کنار میزارن بعد همونا دوباره میگن اگه تو این دنیا بهت بدی کرده باشن و بدی کشیده باشی میبرنت یه جای خوب.

یک هفته از اون اتفاق گذشت.همون که باعث شدی یک روز تموم مترو و تهران و مسافراش سردرگم بشن.هموم که باعث شد تو بشی فرشته و اون هم بشه دیو. همون روز که تو به دوستت گفتی "این جا هم میشه خودکشی کردا...."بعدش خیلی راحت از رو سکو پریدی پائین و رفتی و رو ریل زندگی،بعد با نزدیکتر شدن غریو قطار مرگ هر دو به هم نزدیک شدین تا چند لحظه بعدش که هردو در هم تلفیق شدین....

میدونی فرشته؟ یه چیزی هست که مثل خوره افتاده تو فکرم. تو اون مرگ رو به کی تقدیم کردی؟ مرگ تو خیلی خاص بود.روزی نیست که تو بیمارستان لقمان حکیم چندتا آدم که با گاز و قرص و .... خودکشی کرده باشن رو نیارن،ولی هیچ کدومشون این همه آدم رو خبر نمیکنن!

فرشته میخواستی به اون دیو و همه دیوهای شهرت خبر بدی که یه فرشته دیگه هم پرواز کرد؟ من که میدونم تو قبل از اینکه با اون قطار تلفیق بشی پرواز کرده بودی،همون موقع که اون دیو شیطان صفت یا همون پسر شیطون چندماه پیش،در عین قساوت و پستی آب پاکی رو روی دستات خالی کرد و رفت.

همچین رفت که انگار اصلا هیچ وقت نیومده بود.همچین رفت که اصلا خودشم از اینکه خودش کجا رفته خبری نداره...رفتو گم شد.بین صدای راه رفتن وحشیانه قطار زندگی محو شد. اونم تو ایستگاه خداحافظی.

اصلا میدونی فرق فرشته ها با دیوها چیه؟ فرشته ها همیشه عینک عشق به چشم دارن اما دیو ها فقط بعضی وقتا این عینک رو به چشم دارن.

یه فرق دیگه هم هست. دیوها تو خودشون میشکنن، اینقدر بیصدا که کسی باورش هم نمیشه ،بدون اینکه حتی نزدیک ترین کسانشون هم صدای شکستن شون رو بشنون. واسه همین که هر روز زشت تر و دیو تر میشن.واسه همین که گریه مردها رو کمتر میبینی و میبینی که کاسه عمرشون هم زودتر سرریز میشه (اینوآمارها میگن) اما فرشته ها فقط بعضی وقتا اینجوری میشن.

اون روز که تو رفتی به استقبال قطار و همون روزی که داشتم تو مترو له میشدم و آرنج یکی گنده تر از خودم رو از روی جناق سینه ام دفع میکردم، هینطوری صدای فحش های مردم رو میشنیدم که از رفسنجانی و پسرش تا این ور اون ور نظام حواله میکردن که: "چرا امروز مترو اینقدر شلوغه!" منم تا جایی که صدام درمیومد بهشون میگفتم که امروز یه دختر 15 ساله تو ایستگاه نواب خودش رو انداخته جلوی قطار،واسه همینه که حرکت قطارها بهم ریخته و مسافرا تلمبار شدن تو ایستگاهها و....  بغل دستیم گفت "دختره بیچاره حتما عاشق شده و بعدش پسره عوضی...." من نمیدونم چرا هر دختری که خودکشی میکنه اول از همه ذهنمون میره سمت همچین چیزایی؟

ولی وقتی یه مرد خودشو با بنزین شعله ور میکنه همه یاد بی پولی و اجاره خونه و بیکاریش می افتیم.

البته اینها مطلقا درست نیست و در یک وضعیت نسبی میشه روشون اظهار نظر کرد.

فرشته، کلی حرف تو دلم دارم که میدونم نمیتونی اونا رو بشنوی، پس سخنم رو کوتاه میکنم

دیگه سرتو درد نمیارم و فقط ازت یه خواهش کوچولو دارم

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را.

خداحافظ شهروند (نامه سرگشاده)

عجب شبی ست امشب!

نمیدانم چرا امشب اینهمه حرف دارم و از بین آنها باید این یکی را پر رنگ تر بگویم؟

مدتی ست که به یک تاپیک جدید فکر میکنم ، تا به موضوعات خاص دیگر اضافه کنم. اسمش را نامه سرگشاده میگزارم.

(نمیدونم چرا اینقدر قلبم تیر میکشه) یعنی هر وقت بخواهم حرفی بزنم که برایش گوش شنوایی نباشد و صاحب نامه ام را از خودم دور ببینم به اینجا می آیم. میخواستم اولین بار به محسن چاووشی نامه ای بنویسم ، اما گردش روزگار طور دیگری برایم مقدر کرد امشب.

راستی عجب بارانی می باره ها،مخصوصا اتاق من که یک کانال کولر کنار پنجره اش جا گرفته و صدای باران را دو چندان پژواک میدهد.

امروز روز بزرگی بود،رئیس جمهوری برگزیده شد که منطقا شانس کمتری داشت. چرا که هم سیاه پوست بود و هم آفریقایی تبار. از اقلیت جامعه اش برخاسته بود.مردم این بلاد ساعتهاست که به جشن و پایکوبی می پردازند ،و ما هم چون کودکان یتیم و گرسنه از پشت صفحات نورانی مانیتور و تلویزیون نگاه میکنیم و حسودی میکنیم ، به شادی و آزادی شان.

همینطور امشب قصد داشتم یکی دیگر از خاطرات مترو را برایتان بازگو کنم ، همان خاطراتی که ماهاست راکد مانده.

اما امشب هیچ یک از آنها را نخواهم گفت

امشب میخوام نامه ای بنویسم به دوست خوبی که دیگر در بین ما نیست.

دقایقی پیش خبر توقیف شهروند امروز را خبرگزاری فارس در کمال مسرت و با دلی خنک شده مخابره کرد.

شهروند عزیزم سلام

دوست سرخ پوش من ، دوست براق و زیبای من ، حالت چطوره؟ این چه کاری بود که تو کردی؟ چرا به تشویش اذهان عمومی پرداختی؟ چرا به نشر اکاذیب تن دادی؟ چرا براندازی کردی؟ چرا از دولت انتقاد کردی؟ مگر نگفته بودند که باید نقد منصفانه بکنی؟ پس انصافت کجا رفته بی انصاف؟ مگر نمیدانی که ما صبح های شنبه را به امید دیدن تو بیدار میشویم؟ توی بی معرفت که منتظر ما نمی مانی و سریع تمام میشوی ولی ما عاشقانت نا امید نمی شویم و تا چندتا چهارراه پایین تر هم دنبالت میدویم تا بالاخر پیدایت کنیم. چرا توقیفت کردند؟

آن روزها که برادر بزرگترت شرق را از ما گرفتند بیاد داری؟ بعد از آن دیگر روزنامه نخریدم ،مگر برای نیازمندیهایش.

دیگر سرمقاله های قوچانی را کجا بخوانم؟ یاد مقاله "اوبامای ایرانی" اش افتادم که نوروز پارسال نوشته بود. مطمئنم که چه مقاله جون داری برای این شماره نوشته بود. مگر قرار بود چه نکته ای را به ما یادآوری کند که اینطور جلوی دهانش را گرفتند؟

از همین الان دلم برات تنگ شد. امروز با خودم میگفتم چه تحلیل هایی از اوباما خواهی نوشت ، حتی عکس روی جلدت رو تجسم میکردم ،با یک کلوزآپ باحال از رئیس جمهور جدید.

وقتی خبر را دیدم باور نکردم ،کلمه توقیف را دیگر نمیخوانم ،چشمانم به آن حساس شده و ناخودآگاه می یابدش ،حتی بین هزاران کلمه ریز پیدایش میکند. هنوز هم خدا خدا میکنم که فردا تکذیب بشه، مثل صدها خبر دروغ تابناک و فارس و الف و رجانیوز و جهان و عصر ایران و فردا نیوز و کوفت و زهر مار......فردا صبح دوستان بیان با نیشخند بهم بگن بابا شهروند که توقیف نشده! نکنه خواب دیدی ؟ کاش اینطور رقم بخوره....

دیگر باید شهروند دیروز صدایت کنم،دیگر شهروندی باقی نمانده ،هرچه هست همان شهربند است و تمام.

البته در تمام این روزها انتظار شنیدن این خبر را داشتم ،مثل خبر مرگ برای خانواده یک بیمار سرطانی بود ولی هر چه باشد مرگ ،مرگ است حتی اگر در اثر سرطان باشد ،خودت هم میدانستی که عمر دارزی نخواهی داشت اما چنان با انگیز زندگی کردی که کیهان با عمر نوح اش هم یک لحظه چون تو نزیست.

نکند انتقام کردان را از تو گرفتند؟

اصلا مگر ما سیاست خواستیم از تو؟ ما خیلی وقت است که دیگر سیاست را نمیخواهیم (سیاست هم ما را نمیخواهد) همان کافه از سرمان هم زیاد بود، همان پیشنهاد فیلم و تئاتر و کتاب  بس مان بود ، در کنج عزلت خود فرو رفته بودیم و دلمان به نوشته های بی آزارت خوش بود ، آخه چرا آزار رساندی شهروند؟

شهروند دلبندم میدانم که برای تو پایان معنایی ندارد ،تو را جنگنده تر از این میدانم که بروی و خاطره شوی. میدانم که باز هم در ردایی دیگر ظاهر میشوی اما تا آن وقت دل ما خون میشود از دیدن تیتر های پر شر و شور ایران و جام جم و کیهان

 اما هیچ وقت خاطره ات را فراموش نمیکنم ،در قبرستان ذهنم کنار مزار شرق و هم میهن برایت یک جای خوب کنار گذاشتم.

 خداحافظ شهروند!

ض

ا