مدیر مدرسه
این چند روز داشتم کتاب مدیر مدرسه جلال آل احمد رو می خوندم.نه اینکه چند روز را برای خواندن این کتاب گذاشته باشم ! یعنی فقط روزی نیم ساعت یا کمی بیشتر تو راه و تو مترو و هرجایی که با موبایلم تنها میشدم خوندمش.درسته ،با موبایلم! تعجب نکنید ، شما هم میتوانید با مراجعه به پایگاه پرنیان صدها عنوان کتاب (نسخه موبایل) را مثل همه نرم افزارهایی که ما ایرانی ها دانلود میکنیم، مثل همیشه کاملا رایگان دریافت کنید.البته میدانم که نگاه کردن به صفحه موبایل آن هم در زمانهای طولانی خیلی خسته کننده است،اما داشتن یک کتابخانه متنوع در کف دست یا گوشه جیب مبارک هم کم موهبتی نیست.حداقل از نگاه کردن به کلیپ رقص چندتا دختر بچه تو یک مدرسه و قطع شدن دست یک مرد عرب و انیمشن یک زرافه که با لهجه ترکی آواز میخواند و ....حتی بازی هایی در سطح آتاری های 20 سال پیش، که مفید تر است؟
اما خود کتاب.
ماجرای معلمی را تعریف میکند که با کمی نفوذ وشل کردن سر کیسه پست مدیریت مدرسه ای دور افتاده را دشت کرده است.
آل احمد در تمام داستان با قلم گیرای خود تناقض های زندگی این مدیر رانشان میدهد.حالتی که برای همه ما رخ میدهد و معمولا از وجود چنین احساسی بی خبریم و فقط با حس نارضایتی از زندگی ترجمه اش میکنیم.
منظورم از تناقض های زندگی ،لحظاتی ست که این مدیر خود را بر سر دوراهی نان و آرمان می بیند،آنجا که حقیقت را میداند اما تن به مصلحت میدهد. برای بهتر اداره شدن مدسه تن به کارهایی میدهد که کاملا موجه و طبیعی جلوه میکند اما خودش از درون آنها را کارهایی پست و شنیع میداند.
این مدیر مدرسه موفق میشود شکل ظاهری مدرسه و وضع رفاهی دانش آموزان را بهبود بخشد.بطوریکه همه او را ستایش میکنند در حالی که خودش را در تضاد با بسیاری از ارزشهای انسانی میابد.
مثلا آنجایی که حقوق چند برابری خود را با فراش و معلم مقایسه میکند ،یاد رشوه های روز های اول می افتد که مدیریت اینجا را ارزانی اش کرده،آنگاه احساس میکند پولهای دزدی نصیبش میشود. یا وقتی به کارنامه یکی از بچه پولدارها دقت میکند میفهمد که علیرغم نمرات ضعیفش فقط بخاطر ثروت و منزلت پاپا که کلی کمک حال مدرسه بوده، به او توجه میکرده ،یا آنجا که مجبور بوده برای گرفتن سهمیه ذغال وزارت فرهنگ زیر رسید دریافت ذغالی با دو برابر وزن آن کامیون را امضا کند تا باز هم برایش ذغال و مرحمتی بفرستند. و آنقدر از این صحنه ها می بیند که ترجیح میدهد همه کارها را به ناظم مدرسه بسپارد و خودش را در اطاقش حبس میکند و سرش را زیر برف فرو میکند تا کمتر اینها را ببیند.
در این داستان اندیشه های چپ گرایانه آل احمد بخوبی لمس میشود .توجه مدیر مدرسه به پاهای بدون کفش و دانش آموزان در روزهای بارانی و گل و شل راه مدرسه و غذاهایی که برای نهار می آوردند(این که یکی نان و گوشت کوبیده میخورد و دیگری یک سنگک را برادرش نصف میکرد و خالی میخوردند)من را یاد دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه انداخت که او هم درد خود را درد پابرهنه بودن یک پیرمرد کاگر می دانست. حتی مدیر به چشمان قرمز بچه ها در روزهای سرد و برفی دقت دارد و آنها را ناشی از گریه ها و علم شنگه قبل از آمدن در خانه هاشان حدس میزند.
یا در برهه ای یکی ازمعلمان بخاطر جرم سیاسی به زندان می افتد، و مدیر با مدرک سازی تا چند ماه حقوق او را میگرفته تا خانواده معلم بی خرجی نمانند.
در کل داستان هیچ یک از افراد حتی راوی که همان مدیر باشد با اسم یا فامیل معرفی نمیشوند و همه با مناسبشان خوانده میشوند. مثل :معلم کلاس دوم،ناظم،زنم(همسر مدیر فقط دو بار ذکر میشود و خیلی کمرنگ) ، رئیس فرهنگ ....
همینطور لحن طنز گونه جلال در سراسر داستان شما را همراهی میکند و گاه مفاهیم تلخ را با لب خندان میخوانید تا کتاب برای مخاطب عام هم جذاب بنماید.
میدانم که داره طولانی میشه اما دعوتتان میکنم به خواندن بخش کوتاهی از این کتاب:
" .... صبح رفتم مدرسه.بچه ها با صف هاشان بطرف کلاسها میرفتند و ناظم چوب بدست توی ایوان ایستاده بود و توی دفتر فقط دوتا از معلمان بودند.معلوم شد کار هر روزه شان است. ناظم را هم فرستادم سر یک کلاس دیگر و خودم آمدم دم در مدرسه به قدم زدن،فکر کردم از هر طرف که بیایند مرا این ته،دم در مدرسه خواهند دید و تمام طول راه در این خجالت خواهند ماند و دیگر دیر نخواهند آمد.یک سیاهی از ته جاده ی جنوبی پیدا شد. جوانک بریانتین زده بود.مسلما او هم مرا میدید ولی آهسته تر از آن میامد که یک معلم تاخیر کرده جلوی مدیرش میامد.حتی شنیدم که سوت میزد.اما بی انصاف چنان سلانه سلانه می آمد که دیدم جای هیچ گذشت نیست.اصلا محل سگ به من نمی گذاشت.داشتم از کوره در می رفتم که یک مرتبه احساس کردم که تغییری در رفتار خود داد و تند کرد.به خیر گذشت وگرنه خدا عالم است که چه اتفاقی می افتاد .سلام که کرد مثل اینکه میخواست چیزی بگوید که پیش دستی کردم کردم گفتم بفرمائید آقا، بفرمائید! بچه ها منتظرند.واقعا بخیر گذشت.شاید اتوبوسش دیر کرده بود شاید راه بندان بود،جاده قرق بوده و باز یک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که از این سفره مرتضی علی بی نصیب نماند....."

