هفته گذشته رفتم اصفهان.

این دفعه سومی بود که میرفتم ، واسه همین این بار دیگه ولع پیدا کردن همه سوراخ سمبه های تاریخی رو نداشتم ، از طرفی فرصت زیادی هم نداشتم.

یک شب خنک پائیزی قدم زدن در حاشیه زاینده رود و نوشیدن چای زیر سی وسه پل ، منظورم همون چایخانه معلقی ست که روی بستر رودخانه و زیر سقف سی وسه پل بنا شده، قدری از خستگی ام کاست.

اینجا روی سی و سه پل ، که کمتر از این زاویه نمایش میدادنش،اونم تو شب بادوربین موبایل!

شاید جالبترین خاطره ای که از مسافرت چند سال پیشم به این شهر برایم مانده بود همان جمعه بازار کتابی بود که در بوستان هشت بهشت دیدم.امسال هم دقیقا در یک صبح جمعه آفتابی خودم را در میان همان بوستان قدیمی یافتم. ولی از جمعه بازار و کتاب و جمعیت اثری نبود.

دکه دار جوان پارک اما آدرس جدید رو بهم داد ، یه خیابون اونطرف تر در طبقه زیرین یک پارکینگ طبقاتی بزرگ. دقیقا کنار همون برج جهانمای معروف که چند طبقه ای از آن را کم کردند تا جلوی رسیدن نور آفتاب به میدان نقش جهان گرفته نشه.

 جمعیت خیلی زیادی زیر نور کم رمق مهتابی های پارکینگ در جنب و جوش بودند،فروشنده ها عموما دانش آموزان و دانشجویان بودند که به آقایون هم محدود نمیشدن! و همینطور کارتهایی شبیه آی دی کارت مسابقات ورزشی به گردن داشتند. غالب کتابها کنکوری و دانشگاهی و زبان بود ، احساس کردم که هرکس کتابهای مازادش را آورده تا بفروشه و احتمالا کتابهای مورد نیازش را دوباره از همونجا تهیه کنه ، با یکی از فروشنده ها که صحبت میکردم فهمیدم هر میز رو 2000 تومن اجاره میکنن ، پسره خودش دانشجوی نجف آباد بود و میگفت اینجا برنامه صبح های جمعه ی خیلی از دانشجوهاست برای کمک هزینه تحصیلی.

قسمتهای کوچکتری هم برای کتاب کودکان و کتابهای تاریخی و رمان و شعر هم وجود داشت،که تونستم یکی از کتابهای سیاسی زمان خاتمی رو اونجا پیدا کنم.

این تصویر فقط بخش کوچکی از اون جمعه بازاره

خب چنین تجمعات دوره ای حسن های زیادی داره :

 یه برنامه فرهنگی برای صبح های کسل کننده جمعه که میتونه به آشنایی بیشتر کتابخونها با همدیگه کمک زیادی بکنه

همچنین ایجاد دهها  شغل نیمه وقت و فروش کتابهای درسی با قیمتهای نازل که هر دو کمک بزرگیست به قشرآسیب پذیر دانش پژوه

 و خلوت شدن قفسه کتابخانه ها از کتابهای بی مصرف و صرفه جویی در مصرف کاغذ

حتی کندی آهنگ ثروتمند شدن ناشران گردن کلفتی مثل گاج و کانون و کاج و بلوط و ....

براستی جای خالی چنین مراسم فرهنگی کم هزینه ای در شهر شما احساس نمیشود؟

ض دیروز وسط شهر گیرافتاده بودم و برای کار خیلی واجبی باید برمیگشتم خونه یکسری مدارک برمیداشتم و دوباره برمیگشتم و....

یه پیک گرفتم و راه افتادیم ،متورسوار مرد درشت هیکل و تقریبا چاقی بود با کلاه کاسکتی بزرگ که تقریبا بخش مهم صورتش رو مخفی کرده بود ، یه کت پشمی سیاه رنگ بور شده تنش بود،جنس کتش خیلی زمخت بود ، منو یاد سیاه چادرهای عشایر انداخت که از پشم بز بودند.

همون اولش خیابون طالقانی رو ورود ممنوع با سرعت راه افتاد،با خودم گفتم خب موتور گرفتم که زودتر برسم دیگه! به تقاطع ولیعصر که رسید چراغ قرمز رو هم رد کرد و یک آن یه اتوبوس ایکاروس افسارگسیخته رو در چند متری موتور دیدم که هر دو با شتاب به هم نزدیک میشدیم..... در حالی که باد اتوبوس روی صورتم نشست از کنار هم  گذشتیم....با تحکم بهش گفتم : یه جوری برو که زنده برسیم!

در حالی که صداش توی کلاهش می پیچید و با صدای موتور و خیابون هم ترکیب شده بود زد زیر خنده و گفت:  چیه ؟ آرزو داری؟

.......... این خنده طعنه آمیز و کنجکاوی من باعث شد که تمام مسیر من بپرسم و اونم از زندگیش تعریف کنه،این که 15 سال تو یه کارخونه دولتی کارگر فنی بوده و حالا یکساله بخاطر زیان دهی به همراه 150 نفر دیگه اخراج شدن،البته یک میلیون دویست هزار تومن هم آخرش انداختن جلوشونا! بعدشم هرجا واسه کار رفته به خاطر سن و سال بالا-38سال- هیچ جا استخدامش نمیکنن ، تو کل مسیر چند بار وسط حرفاش گفت: فکر کردی مرض داشتم اومدم پیک شدم؟ تا حالا دوبار تصادف کرده که یک بارش رو بقول خودش تو جلاد خونه بیمارستان سینا جراحی شده ولی همچنان مجبوره این کار رو ادامه بده.