زمین انسانها اثریست از آنتوان ماری روژه کنت دوسنت اگزوپری،که با شاهکار معروفش شازده کوچولو  می شناسیمش. او هوانورد بود و در نهایت به یکی از موسسان ایرفرانس تبدیل شد. بیشتر داستانهای وی نیز به همین مقوله ارتباط داره ، از جمله زمین انسانها.

تا قبل از خوندن کتاب اگه به من می گفتن نظرت در مورد کتابی که یک خلبان راجع به پرواز و تجربیات کاریش نوشته چیه؟ حدس می زدم یک داستان هیجان انگیز،و پر افت و خیز از جنس فیلم های هالیوودیه..... اما حالا که کتاب رو خوندم به اشتباه بودن حدسیاتم پی بردم.

اگزوپری با تمام وجود به بیابان و زمین هایی که  روی اونها پرواز میکنه عشق می ورزه. متن کتاب مملو از توصیفات پر حرارت راجع به خاطرات پرواز اگزوپری و دوستان خلبان اوست ، فصل هایی از کتاب شبیه نامه های عاشقانه ایست که برای دوستانش نوشته. برش کوتاهی از زمین انساها رو با هم می خونیم:

"هواپیما بی شک ماشینی است اما چه وسیله خوبی برای تحلیل است! این وسیله برای ما از چهره راستین زمین پرده برگرفته است.ما به آن ملکه ای می مانستیم که خواست از احوال رعایای خود از نزدیک با خبر شود و بداند که آیا از سلطنتش شاد کامند یا نه.درباریانش به قصد فریب او راهش را به زیبایی آراستند و گروهی مزدور را در آن به شادی واداشتند. (اشاره است به کاترین دوم) ملکه جز همین رشته نازک راه چیزی از قلمرو خویش ندید و ندانست که رعایایش در پهنه صحرا از گرسنگی می میرند و به او نفرین می کنند.

ما نیز در طول جاده های پیچ در پیچ راه می سپردیم. آنها از زمینهای بایر و سنگستانها و ریگزارها دوری می جویند و خود را با نیازهای انسانها سازگار می کنند و از چشمه ای به چشمه دیگر می روند (منظور همان جاده های پیچ در پیچ است).روستائیان را از انبار به گندمزار می برند و احشام نیم خفته را از آستانه آغل می گیرند و سپیده دمان به سبزه زار می رسانند و این دهکده را به آن یکی می پیوندند و اگر یکی از آنها خطر کند و از بیابانی بگذرد صد پیچ و تاب می خورد تا از واحه ها سیرآب شود.ما که بدین سان فریب پیچ و خم آنها را خورده و دروغهای مصلحت آمیزشان را باور داشته ایم و در سفرهای خویش از کنار آن همه مزارع مشروب و بوستانها و چراگاهها گذشته ایم،تا دیر زمانی زندان خود را زیبا انگاشته و زمین خود را پر آب و مهربان پنداشته ایم.

اما دیدمان تیزتر شده است و پیشرفتی دردناک کرده ایم . به یاری هواپیما مسیر مستقیم را شناخته ایم همین که از زمین بلند شدیم از راههایی که به جانب برکه ها و آغل ها می گرایند یا چون ماری پیچان از این شهر به آن شهر می روند پیوند می بریم . از این پس ، چون از قیود دلپذیر آزاد شدیم و از نیاز به چشمه سار ها رهایی یافتیم راست به سوی مقصد های دور بال می گشاییم و تازه آنوقت از فراز مسیر مستقیم خود زیربنای اصلی و لایه سنگ و ریگ و نمک را کشف می کنیم که زندگی جای جای ،همچون اندکی خزه در ته ویرانه ها خطر کرده و شکوفان گشته است.

اینجاست که به فیزیکدان یا زیست شناسی بدل می شویم و تمدنهای زینت بخش ته دره ها را برسی میکنیم که گاهی به معجزه ای ، هر جا که اقلیمی مساعد یابند به صورت باغی خرم شکوفان می شوند. اینجاست که ما انسان را از پشت پنجره های هواپیمای خود ، چنانکه از ورای دستگاههای کاوش به دیده تامل می نگریم.اینجاست که سرگذشت خود را باز می خوانیم."

و سرانجام " روز سی و یکم ژوئیه 1944 به اصرار بسیار اجازه گرفت که برای آخرین بار پرواز کند.ساعت هشت و نیم صبح از زمین برخاست تا ماموریت خود را بر فراز منطقه گرنوبل وانسی به انجام رساند .ساعت سیزده و سی دقیقه طی پیامی خبر داد که ذخیره بنزینش برای بیش از یک ساعت پرواز کفایت نمی کند.ساعت چهارده و سی دقیقه همه یقین داشتند که دیگر در آسمان نیست. به احتمال بسیار هواپیمایش را در حوالی جزیره کرس سرنگون کرده بودند. "

البته پاراگراف بالا مربوط به سرانجام زندگی دوسنت اگزوپری ست -که از مقدمه کتاب برداشتمش- و به سرانجام کتاب ربطی نداره.