همسایه های ما رو که یادتون هست؟ همونها که یکی یکی خونه هاشون رو دارن خراب میکنن و بجاش برج های بتونی میبرن بالا؟ نابودی پنجره ها !

حالا دیگه یکسال از فرود اومدن اولین گلنگها گذشته و ما با پدیده های جدید خو گرفتیم. از سر و صدا و خاک و خل که بگذریم، همسایه های جدیدی هم پیدا کردیم. کارگرهای ساختمونی که تو اتاقک های فکستنی در فاصله چند متری ما زندگی میکنند.

صبحها که از خواب بیدار میشم و پنجره اتاقم رو باز میکنم ، فرغون پر از ملات رو میبینم که روی بالابر سوار شده و اون بالا یه افغانی با کلاه حصیری روی لبه آخرین سقف ایستاده و همچین زوری روی ملیلگرد ها میزاره که اگه آچاراش یه لحظه در بره مثل یه سیب از بالای ساختمون می افته پایین و من از این پایین قلبم به شماره می افته که نکنه سرش گیج بره؟ ظهرها که آفتاب میاد بالا و صدای فحش های بساز بفروش بد دهن همه رو ذله میکنه افغانی های بی چاره با آهنگهای بند تنبونی گوشی هاشون سختی کار رو از یاد میبرن.

شبها نور زردی از پنجره های تنگ آلونک شون بیرون میریزه و یه وقتایی صدای خنده و حرف میاد یه وقتایی صدای رخت شستن و شلپ و شلوپی که ناخواسته سرمای آب یخ رو بهت می فهمونه، یه وقتایی هم موقع رخت شستن نجوا و آواز پر سوزی میشنویم.

کارگرها با همه بدوی بودنشون میتونن فلسفه زندگی آدم رو مثل آب خوردن ببرن زیر سوال ، اینکه اونها هم مثل من و تو آدم هستن و بیشتر از ما تلاش میکنن و کمتر از ما زندگی میکنن ، اینکه قبول کردن هر لحظه مثل یه سیب از اون بالا پرت بشن پایین و اینکه براحتی انسان بودنشون رو فراموش کنن تا شبیه یه حیون باهاشون رفتار بشه. بعد من با واسطه یه پنجره اینجا بنشینم به دغدغه هایی فکر کنم که اونها دارن با تمام وجود لمسش میکنن.

امروز صبح از خونه که زدم بیرون یه اتوبوس دیدم سر کوچه پارک شده و با خودم فکر کردم یکی حتما دفتر زندگیش بسته شده و فک و فامیل میخوان با این ماشین برن قبرستون و بعدش هم چلوکباب رو بزنن تو رگ .

ظهر بابام زنگ زده بود با صدای پر تنش که شماره این بساز بفروشه رو داری؟ گفتم چطور؟ گفت اومدن همه کارگراش رو با باتوم زدن و بردن،هیشکی هم اینجا نیست دیگه! تازه فهمیدم اون اتوبوس از آن عزیزان پلیس اتباع خارجی بوده!

الان رفته بودم تو رختخواب که دیدم هیچ رقم خوابم نمیبره! صدای خنده و نجوا و آهنگهای موبایل اینها بک گراند گوشم شده بود این چند ماه. و الان اولین شب آرامش اصلا حس خوبی نداره ، کلبه هایی که آدمهاش احتمالا الان دیگه به دل کویر رسیدن و تا فردا پس فردا از این کشور مهمان نواز اخراج میشن ، آرامش محزونی رو تجربه میکنن.