پرواز:  جزء اولین مسافرها وارد هواپیما شدیم و بخاطر خلوت بودن خیلی سریع صندلی مون رو پیدا کردیم و مستقر شدیم. اصولا زود رسیدن به فرودگاه مزیت های زیادی دارد : زودتر از بقیه کارت پرواز میگیرید و نتیجتا همون صندلی های جلو نصیبتون میشه که موقع پیدا شدن و سوار شدن حق تقدم با شماست، همچنین چمدونهای شما زودتر از بقیه در فرودگاه مقصد تخلیه میشه و کلا در  چهار پنج تا صف شلوغ شما صدر نشین هستید.

هواپیما هنوز موتورهایش را روشن نکرده بود که با کشف حجاب خیل عظیمی از خانم ها یاد و خاطره رضا شاه پهلوی در دلها زنده شد،البته در مقابل خیل عظیم دیگری هم بودند که برعکس گره روسری هایشان سفت تر شد.برخی زیر نگاههای سنگین شوهرانشان و برخی زیر نگاههای عذاب آور آقایون ندید بدید.

روشنایی صبح از روزنه پنجره های کوچک هواپیما نمایان شده بود که با بیشتر شدن صدای موتور، آرام آرام براه افتادیم... سر مهماندار خیلی سریع چیزهایی بزبان ترکی میگفت که به باور من آذری های خودمان هم چیزی نمی فهمیدند، یکی از مهماندارها که ایرانی بود تو اون هاگیر واگیر بستن کمر بندها هروقت از کنار گوشی مخصوصش رد میشد اونو برمی داشت و ده درصد جمله ها رو ترجمه میکرد و دوباره میرفت دنبال کارای خودش. ما سعی میکردیم به کمک ریشه فارسی و عربی کلمات فهوای کلام را دریابیم. در ضمن از زبان انگلیسی هم خبری نبود (چه بسا از سطح انگلیسی ایرانی ها با خبر بودند)

مرد جوونی کنارم نشسته بود که بعد از یکی دو ساعتی که به چُرت زدن و خوردن و بستن چشمها گذراندیم،از پنجره کوههای آرارات را نشانم داد. میگفت شکارچی ست و فردا برای شکار به اینجا خواهد آمد، با گوش کردن به حرفاش اول احساس میکردی از این خر پولای عشق فخر فروشی باشه که دوست داره روی آدمای اطرافش تاثیر بزاره و وقتی حرف میزنه چهار چشمی نگاهش کنی. ولی از طرفی بین جمله هاش جمعا اسم ده پونزده تا ماشین رو آورد که ظاهرا در آن واحد همه رو سوار میشد و بیشتر از بیست سی تا کشور که اونجا ها شکار کرده و اصالتا آملی بوده ولی پدرش از چهل سال پیش تو قطر زندگی کرده و اینم پاسپورت قطری داره البته همه دنیا رو با ایران عوض نمیکنه هرچند همسر و فرزندش رو گذاشته خارج ایران و خودش دور دنیا داره شکار میکنه و....ما با خودمون اومدیم دیدیم سرمون داره تیر میکشه از بس این عقده ای خالی بند داره مثل رادیو بغل گوشمون حرف میزنه،خلاصه پناهنده شدیم به دستشویی...

شاید شما هم زیاد شنیده اید که وقتی از ایران خارج میشوید بیش از همه از ایرانی ها حذر کنید!

استانبول: از پله های هواپیما که پایین آمدم هوایی نیمه مرطوب همراه با اندکی غبار اولین مشاهده ام از سومین شهر توریستی جهان بود.شهری که 1800 سال پیش رومی ها از ایرانی ها پس گرفتند و امروز بدون احتساب توریستهای میلیونی اش بیش از تهران جمعیت دارد. زادگاه عزیز نسین ،اردوغان و اورهان پاموک. هوای این شهر در سردترین و گرمترین ماههای سال بین 3 تا 31 درجه در نوسان است.

فرودگاه آتاتورک مثل اکثر فرودگاههای جهان ، به مراتب عظیم تر از فرودگاه امام خمینی است. تازه آتاتورک حکم فرودگاه مهرآباد استانبول را دارد که چسبیده به شهر و فرودگاه بزرگتری هم خارج از شهر واقع شده. بعد از کنترل گذرنامه رفتیم سراغ چمدانها.کلی راه رفتیم تا رسیدیم به جایی که چمدانها روی نوار متحرکی به دور خودشان و مسافرن می چرخیدند. چند دقیقه ای ایستادیم و نه چمدانمان را دیدیم و نه هموطنی! خلاصه متوجه شدیم چمدانهای پرواز ما از جایگاه شماره 11 بیرون می آید و هنوز به فرودگاه بزرگتر از مشابه داخلی عادت نداشتیم.

همانطور که در مطالب قبلی هم گفته بودم تا وقتی از کشورمان خارج نشده ایم تفاوت مردم اطرفمان را با سایر کشورها درک نمیکنیم و این سفرها همزمان ِ آشنایی با دنیای بیرون ، حس ایرانی شناسی ما را هم تقویت میکند که دومی برای من جالب تر و لازم تر بود. شاید اولین چیزی که با نگاه کردن در چهره ایرانی ها و غیر ایرانی هایی که در فرودگاه راه میروند، احساس کردم این بود که ما ایرانی ها چقدر غمگینیم. لازم نبود خارجی ها با صدای بلند بخندند تا این آشکار شود. چهره خیلی از ایرانی ها آدم رو یاد کسی می انداخت که همین پنج دقیقه پیش به او گفته اند خانه ات در آتش سوخته و همه خانواده ات آنجا خاکستر شده اند! (البته دور از جون همه)

یا وجه مشخصه زنها و دخترهای ایرانی موهای بهم چسبیده و لباسهای چروک خورده ای بود که همین الان از زیر روسری و مانتو آزاد شده بودند ، همینطور مردهای ایرانی که خوب است بروند خارج تا بفهمند کمی رژیم و ورزش برای آب کردن چربی های دور شکم خیلی ضروری است!

ادامه دارد...