امروز چند دقیقه ای جایی ایستاده بودم و منتظر. چند متر اون طرف تر مرد سالخورده ای یک اره بنزینی بدست گرفته بود و درخت توت مورد علاقه من رو داشت می برید ، سرمای خشک با صدای چرخ دنده های اره در هم آمیخته بود. نمی دانم صدای اره بود یا درخت؟

مرد ، کاپشن قرمز و کهنه ای به تن داشت و صورتی پر از چروک و مو های پریشان ، چشمها را ریز کرده بود و مثل یک مجسمه ساز اره را در پیچ و خم درخت تاب می داد و ذره ذره ی وجود او را پودر می کرد. خوب که نگاه کردم متوجه شدم اگر چه مرد و اره ، درخت را نشانه گرفته اند ، ولی آنها کمر به قتل او نبسته اند.

مرد یک پا را روی دیوار گذاشته بود و پای دیگر را روی شاخه ای که کجکی رفته بود بالا ، درخت شاخه های زیادی داشت. شاخه هایی که هر کدام سویی را نشانه رفته بودند ، مشرق و مغرب. کلفت و نازک. مرد اره بدست شاخه ها را یکی یکی قطع می کرد. آنها که نازک بود براحتی و آن کلفت ها را برایشان وقت می گذاشت.

می گویند شاخه ها جلوی قد کشیدن درخت ها را می گیرند، درخت سودای آسمان دارد و شاخه سر به زیر است و زمینی. باید شاخه های زائد را برید تا درخت از راهی که می خواهد باز نماند. همان کاری که مرد کاپشن قرمز پریشان موی می کرد. درخت داشت کچل می شد و تنها ، شاخه ها یکی یکی نقش زمین می شدند.

بهار که بیاید شاخه های دیگری سبز می شوند و هیچ کس این روزهای تنهایی درخت را یادش نمی ماند، درخت قد کشیده و کمی به خدا و خورشید نزدیک تر شده.

درخت باید راه خودش را برود، رو به فلک ، تنهای تنها. و شاخه ها زمستان ها می روند زیر تیغ مردی که کاپشن قرمز به تن دارد و مو هایی پریشان.

دقایق سپری شده بودند و من بی توجه به زمان،  خیره شده بودم به اره ای که قطع می کرد و اعتلا می بخشید درخت را.


پ.ن : چقدر این آهنگ گوگوش را دوست می دارم...