ساعت چهار عصر است و من تازه رسیده ام خونه و تقریبا خستگی یک "صبح تا عصر" بیرون بودن را در بدنم احساس می کنم. دو ساعت دیگر با بلیط های پرینت شده جلوی  درب بنیاد رودکی قرار دارم. یعنی یک ساعت را می توانم استراحت کنم و یک ساعت را نیز در ترافیک عصر سپری کنم.

یک ساعت اول خیلی زود تمام می شود و من با سرعت لباس می پوشم و از خونه خارج می شوم.یک ژاکت کلاه دار با آستر پشمالو که بشکل خیره کننده ای حتی وقتی می بینمش هم گرمم می شود اما چون دارم می روم تئاتر دوست دارم ظاهرم با همیشه فرق داشته باشد. کلاه کپ راه راه ریز سیاه و سفیدم را نیز روی سرم گذاشته ام. یک تیپ سوسول روشنفکری که در خیابانهای میانی تهران کمی سخت هضم می شود. آدم گاهی دوست دارد از فرم خودش خارج شود.

همین که از در خونه بیرون میزنم و با قدم های تند کوچه تا خیابان رو می گذرانم به غایت گرسنگی را حس می کنم، یک ساعت تو راه و دو ساعت تئاتر و سر دردی که اگر بگیرد تا آخر روز رهایم نمی کند. یاد مغازه سیراب شیردونی می افتم که روبروی ایستگاه بی آر تی دانشگاه شریف با اون مهتابی های سبزش همیشه بهم چشمک میزنه. من اصولا اهل کله پاچه خوردن و این شکم پرستی های افراطی نیستم. همین الان که دارم می نویسم هنوز فرق بناگوش و پاچه رو نمی دانم! بیشتر از فضای خاصی که تو این مغازه ها هست خوشم میاد، مخصوصا وعده عصرونه که هیچ جای دیگه براش وقعی نمی گذارند اما اینجا با اون بخار و نور سبز و سبیل ها تاب خورده آقای کله پز و اون کاسه های چینی که هنوز به استیل و ملامین و یکبار مصرف تنزل پیدا نکرده اند آدم را به سوی خودش می خواند.

از وقتی که اون شب، چند ماه پیش، با چند تا دوست گیاه خوار، دور پارک ایرانشهر قدم میزدیم و درباره گیاهخواری بحث میکردیم من خیلی به این قضیه فکر کردم. و هرچقدر بیشتر فکر می کنم عقیده ام بر نفی هرگونه مطلق گرایی حتی از نوع اخلاقی اش راسخ تر می شود و اعتراف میکنم هر طباخی که می بینم اول یاد گیاه خواران عزیز می افتم.

اما این مغازه ای که آدرسش را دادم غیر از همه اینها یک صاحب درویش مسلکی دارد، خیلی لوطی است. معمولا مغازه اش خالی است ومشخص است وضع خوبی ندارد، اما یک برخورد خوبی دارد، آدم دوست دارد باهاش چند ساعت حرف بزند. با اینکه زیاد وقت نداشتم یه کم درباره وضع کاری با هم حرف زدیم. میگفت مغازه از کس دیگری است ولی بخاطر رکود اجاره را زیاد نکرده، چند تا کارگر داشته و کم کم همه را مرخص کرده.

با هر ترتیبی بود حرف را تمام کردم و دوان دوان پله های پل عابر پیاده را بالا آمدم و با پله برقی وارد ایستگاه بی آر تی شدم.سرمای دلچسبی بود، شاید از آثار ژاکت گرم بود یا عصرانه لذیذ. زودی یک اتوبوس شلوغ آمد و من بی درنگ سوار شدم. شلوغ باشد، مهم نیست، یک ربع دیگر میرسم چهارراه ولی عصر. خودم را کمی جابجا کردم و میله بالای سرم را گرفتم. یک نفر که کمی ریز نقش هم بود کمی جا باز کرد، نیشخند رقیقی روی صورتش بود و یک جمله نا مفهومی هم گفت، نمی دانم به من گفت یا کس دیگری که کنارش بود. طور آَشنایی نگاه می کرد. صدای ماشین با رادیو در هم پیچیده بود . اتوبوس به ایستگاه رسید و درب هایش باز شد، یک عده می خواستند پیاده شوند و یک عده بیشتری قرار بود بر ما سوار شوند. سعی کردم کمی خودم را کنار بکشم تا بقیه از کنارم پیاده شوند، یک آدم درشت هیکلی هم بود که میخواست دقیقا از روبروی من گذر کند. من معمولا به آدمهایی می گویم درشت هیکل که از خودم بلند تر و فربه تر هستند! اولش کمی هل داد و من گذاشتم بحساب ازدحام، بعد دیدم  بین آدمها حالت شناور پیدا کرده ام و باز هم با خودم گفتم عجب اتوبوس شلوغی! همین که پیاده شدند به عادت همیشگی که در جاهای شلوغ هستم دستم را روی جیب شلوارم کشیدم تا برجستگی موبایلم را روی آن لمس کنم.

هرچقدر دست می کشیدم فقط پاهایم بودند، جیب خالی بود.

ادامه دارد...